صفحه اصلی arrow داستان arrow داستان arrow محمد طالبی
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
محمد طالبی چاپ ارسال به دوست
۰۳ مرداد ۱۳۸۹

 

«روشنایی اندوهبارغروب خورشید»

همه ی مابا احساسات آشنایی داریم. معمولاهنگام غروب آفتاب، کنارساحل یاهنگام سپیده دم یادرآمدن ستارگان مشرف به پارک وفضای سبزمورد علاقه مان درحالتی سحرشده می ایستیم وقدرتی رادروجود خود حس می کنیم.

من بالای کوهی دراطراف شهرحلبچه ایستاده بودم. سراشیب های دوردست ودریاچه های آبی که بادره های تودرتواحاطه شده ولباسی ازنوربرتن کرده بودند.

کمی پائین تر، علفزارهای وسیع باصخره های بلورین، جویبارهای پرتلاطم وانبوه گلهای وحشی پوشیده شده بودند. ازنظاره این چشم اندازوجو، حسی عمیق وعجیب درمن بوجود آمد وکنجکاوی مرادرباره ی معنای هستی، اسرارحقیقت وجود، واینکه برای چه زندگی می کنیم وبه کجاخواهیم رسید برانگیخته شد.

درآن سوی افق های خیال خود به دنیاخیره شدم. گویی هیچ چیزازمن پنهان نبود.

تجربه ی آنروز، بعدهابه کلی احساس مرانسبت به شهامت، ترحم، رهبری، یادگیری، شهود واطمینان عوض کرد. ولی درآن لحظه متوجه نبودم.

قبل ازرسیدن به بالای کوه، راهنمای کرد – که ازاهالی بومی منطقه محسوب میشد از من پرسید: آماده ای؟ - آماده برای چه چیز؟ .

نفس زنان باشگفتی سرم رابعلامت تائید تکان دادم. برای چشم اندازی اسرارآمیز. برای احساسی عمیق ازموفقیت درصعود – بله آماده بودم. امابرای آنچه پیش آمد آمادگی نداشتم.

آنروز، فرد مسن تری هم دوشادوش راهنماباماهمسفربود. اول که اورادیدم به نظرم خیلی پیرآمد. بعدامتوجه شدم که شصت سال داشت. صورت جوگندمی وپرچین وچروکی داشت. چشم های خرمایی رنگ مایل به تیره اش می درخشید وسفیدی چشمش که پوشیده ازمویرگهای خون بود به نگاهش حالتی خسته یاشاید مصنوعی داده بود.

هنگام بالارفتن ازکوه علی رغم اینکه کمی به سمت چپ بدنش تکیه می کرد چنان آرامش، اعتماد به نفس وتوانی داشت که خستگی دراونمودارنبود.

اوکفش های کوهنوردی کهنه، کت کرباسی سنگینی به رنگ طوسی وشلوارکارخاکستری وعرق گیرقرمزی که یقه اش نخ نماشده بود پوشیده بود.

بندهای انگشتانش بزرگترازحد معمول بود. بعضی ازآنهابنظرشکسته می آمدند وبعضی دیگربخاطرکهولت سن یاالتهاب مفاصل حالت طبیعی خودراازدست داده بودند. اوعصای چوبی بلندی بدست داشت که راهنمامیگفت سالهاپیش موقع جنگ بادست، خارهای آنراکنده، صاف نموده وروغن زده وصیقلی کرده بود.

سابقابرای تکمیل پروژه تحقیق بربعد درونی مردم بعدازجنگ، یک باربه حلبچه ومناطق کردنشین اطراف سفرکردم. پیش ازاین چند سال درنقاط مختلف بامردمی که درجنگ حضورداشتند صحبت ومشورت کرده بودم ودرزمینه ی عملکرد عالی انسانهای تحت فشاریافته هایی علمی کشف نموده بودم. حدود بیست سال، تاریخ دنیاوزندگی مردم و رهبران مختلف – چه آنهائیکه شهرت داشتند وچه آنهائیکه ازمعروفیت چندانی برخوردارنبودند رامطالعه کرده بودم. دراین رهگذردریافتم که مردمان استثنایی، مردمانی که ممکن است درآن سوی مرزهاتقریباهنوزناشناخته مانده باشند زندگی میکنند. آنهابامشقات زیادی روبروبودند.

هنگامیکه به بالای کوه رسیدیم، راهنماکنارمن وپیرمرد ایستاد. هرسه نفرمان به دره های پنهان قدیمی زیرپایمان نگاه میکردیم. چشم اندازی شگفت انگیزوخیره کننده داشت. نورخورشید راروی صورت خود حس میکردیم. بااینکه آسمان شفاف وآبی رنگ بود، دانه های ریزباران شروع به باریدن گرفت.

من به سمت وزش باد ایستادم ومتوجه ی محل بارش ریزوآرام باران شدم. خوشه ای از ابرهای سفید معلق درآسمان ازسمت غرب بطرف مامتمایل شده بود.

پیرمرد بااشاره ی انگشت گفت: آنجارانگاه کنید..... درحالیکه باکنجکاوی به لبه ی کوه نزدیکترمیشدم پرسیدم: آن چیست؟ - آنجادرانبوه صخره هاچندین هزارپاپائین تر، درپای کوه – درروشنایی اندوهبارغروب خورشید، توده ی حلقوی عریضی دردل زمین دیده می شد. پیرمردبه آنجاخیره شده بود وبازوهایش می لرزید.

من، سردرگم به اونگاه میکردم ومتوجه ی قطرات اشکش شدم که برروی گونه اش سرازیرشد. به راهنمانگاه کردم. چشم های اوهم قرمزبود واونیزازمسئله ای که من هنوز نتوانسته بودم درک کنم، متحول شده بود.

پیرمرد باصدایی آرام شروع به صحبت کرد...طوریکه من نمیتوانستم صدایش راخوب بشنوم: همه ی اعضای خانواده ام آنجادفن شده اند. پیش ازاینکه آنهاجسدهاراببرند. باخودم فکرکردم که حتمایک حادثه ی کوه نوردی رخ داده بود ونگرانی من ازاینکه تند باد یالغزش پاممکن بود ماراازکوه سقوط دهد، آنهارابه یاد آن حادثه انداخته است. از اینروپرسیدم: منظورتان چیست؟ پیرمرد قبل ازاینکه شروع به صحبت کند به دقت به چشمهای من نگاه کرد وبعد گفت: پیش ازاینکه صدام حسین، برروی مردم حلبچه بمب های شیمیایی بیاندازد وخانه ها، کسب وکارراویران ومردم حلبچه رابکشد........ او اشک چشمهایش راپاک کرد وبعدازچند لحظه ادامه داد: ما، توان مقابله دربرابراین جنایت رانداشتیم. دوران تیره ای برحلبچه گذشت که هنوزگریبانگیرمعدود بازماندگان است. قبل ازبمباران شیمیایی حلبچه، خانه ی ما، درآن نقطه - «به جاده ای کم عرض که همانند طناب باریک نقره ای رنگی که دردل دره بود» اشاره کرد..... سربازهای ارتش عراق مرادستگیرکردند. آنهااعتقاد داشتند که من یک کرد افراطی مخالف رژیم صدام حسین هستم وممکن است مردم بومی منطقه رابرعلیه رژیم بعثی بشورانم.

آنهامی گفتند که من ازقانون سرپیچی کردم. مااورامایه ی عبرت دیگران قرارمیدهیم. سالهاعلیه رفتاری که بامردم میشد صحبت کرده بودم، امابه کسی حمله نکردم ویامردم رابه مبارزه برنخواسته بودم. بااینحال ارتش بعث اظهارسوء ظن ونگرانی خاصی به مردم حلبچه ازخود نشان میداد واین امرباعث میشد که همواره ناآرامی زیادی درحلبچه وجود داشته باشد. من میدانستم که سربازهای عراقی ازترس شورش مواظب من بودند. یک هفته بعدازدستگیری من، آنهاافراد خانواده ام یعنی همسر، برادر، خواهر، مادر، پدر پدربزرگ، عمووعمه هایم وفرزندان ونوادگان راجمع کردند. بااشاره اسلحه ماراواداربه حفرگودال کردند وبه دیگراهالی دستوردادند که ماراتماشاکنند.

درآن لحظه به انبوه صخره هادرپائین اشاره کرد وگفت: افسران بعثی فریاد می زدند که مقررات باید رعایت شود. هیچ کس نباید ازآنچه افسران ونظامیان گماشته ی رژیم بعث می گویند فکریااحساس کند. سپس جرم مرااعلام کردند.

                                                

آنهاگفتند که من ازفرمان آنهاسرپیچی کرده بودم ودشمن دولت ومنافع ملی رژیم درحال جنگ، بودم. درحالیکه چهارسربازبازوان مراگرفته بودند مجازات مرااعلام کردند.

برای چند لحظه پیرمرد قادربه صحبت کردن نبود. جهت وزش باد عوض شده بود. راهنمابه وضوح تحت تاثیرقرارگرفته بود وچهره اش مملوازاحساسات بود.

پس ازگذشتن زمانی نسبتاطولانی، پیرمرد دوباره به صحبت ادامه داد: آنهابه اعتراض من توجهی نکردند. شاید ازمدتهاقبل چنین نقشه ای کشیده بودند. تابه امروزهنوزنمی دانم. من به آنهاگفتم که تابحال سرپیچی علیه فرماندهان حکومتی ازمن سرنزده است. از آنهاخواستم که درعین حال تنهامرامجازات کنند وبگذارند که به تنهایی رنج بکشم.

آنهاگفتند: نگران نباش؛ به اندازه ی کافی رنج خواهی کشید..........

سپس مراواداربه تماشاکردند ودیگربه من توجهی نداشتند.

نفس عمیقی کشید وبه آرامی آنرابیرون داد. گویی خودش راجمع وجورمیکرد.

من آنچنان تحت تاثیراین احساسات شدید قرارگرفته بودم که گویی آن لحظه که پیرمرد با حساس ترین وهولناکترین لحظه ی زندگیش مواجه بود درکناراوایستاده بودم.

نمی دانم بعداچه پیش آمد واوچه عکس العملی نشان داد. اگرمن جای اوبودم چه میکردم؟ بازوهای پیرمرد هنوزمی لرزید. اودوباره شروع به صحبت کرد:

وقتی گروهی ازسربازهای عراقی رشته های پنبه رادرباک بنزین جیپ های نظامی فرو می بردند وآنهارابه لباس همسروخویشاوندانم می بستند وپنبه هاراآتش زدند وآنهارابه قعرچاه فرستادند، افسران عراقی می خندیدند. آنهارازنده زنده درآتش سوزاندند ودفن کردند. بچه ها، کوچکترها، صدای گریه هایشان، چشمهای معصومشان............

پیرمرد ازحرف زدن بازایستاد. محکم ایستاده بود امادستهایش بطورغیرارادی می لرزیدند. من خشکی ای درگلویم حس میکردم وضربان قلب رادرسینه ام می شنیدم. رویداد این واقعه رابرای خانواده ی خود تصورکردم وهمسر، دخترهایم و..... راباچنین مرگی مجسم کردم.

بارش باران سبکترشده بود. درناله ی بی صدای مردی که اکنون می دانستم تنهابازمانده خانواده اش می باشد. مردی که درجو، رعب وسرکوبی حلبچه انتخاب شده بود. به صدای ملایم باد، که ازلابلای پرتوهای نورمنعکس شده درکوه عبورمیکرد گوش فرادادم

                                              

اومردی بود که جرمش سوء نیت رژیم بعث به اوبود. تجسم این واقعه اعماق وجودم را سوزاند. پیرمرد روبمن کرد وبه آرامی گونه های خیسش راپاک کرد.

دست هایش برهنه بود ومن می دیدم که دانه های ریزوسبک باران، که روی دستش می افتد به بند انگشتان فرسوده ی اومی چسبد. غروب خورشید چهره اش راکه ازگذشت زمان فرسوده شده بود نورانی کرده بود وچشمهایش درخششی خاص داشت.

اوبه صورت من نگاه کرد... نه، به چشمانم نگاه کرد – گویی درونم راجستجومیکرد.

نمی توانم طرزنگاهش راباهیچ واژه ای توصیف کنم.............

صدایش کمی قوت گرفت وگفت: درباره ی زندگی خودت وایران به من بگو...برایم تعریف کن....................

نمی توانستم آنچه راشنیدم باورکنم. موجی ازنگرانی وسپس عصبانیت درخودم احساس کردم. زندگیم؟ ایران؟ - چطورمیتوانی اینکاررابکنی؟! پیرمرد پرسید: چه کاری؟

من گفتم: که درباره ی زیانی چنین تکان دهنده باکسی صحبت کنی وبعد بگذاری که این زیان همچنان ادامه پیداکند!

اوسرش رابه سمتی خم کرد وبانگاهی کنجکاوبه من خیره شد: بگذارم بازهم ادامه پیدا کند؟ من هرگزنمیتوانم بگذارم این زیان ادامه یابد. آنهاهمه چیزراازمن گرفتند؛ به جزدو چیزکه هیچ کس نمی تواند آنهاراازمن بگیرد: اول آن چیزی که به آن ایمان دارم وبرایم ارزشمند است. آنچه ورای هرچیزاحساس میکنم وقلب من به صحت آن گواهی میدهد. حتی اگرذهن من نتواند آنراتوجیه یاتوصیف کند. ودوم لحظه ای که می خواستند خانواده واقوام مرابکشند. برای آنهاتوصیف کردم که درراه سرنوشت، که هستم. آنهانتوانستند این احساس راازمن بگیرند. این دوحقیقت به من واقعیت می بخشند وامید میدهند.

من پرسیدم: اماچطور؟ پیرمرد حرفم راقطع کردوگفت: یاشار، این هولناکترین واقعه و سخت ترین لحظه ی زندگی من بود. میخواستم آنراباتودرمیان بگذارم. تومیتوانی ازآن درس بگیری. بعلاوه، بدون دانستن این حقیقت، عمق وجود مرا، «من» واقعی را نمی توانستی بشناسی... یاشار، ماهرگزنمی توانستیم باتمام وجود برای بالاآمدن ازاین کوه دوش دردوش هم، کنارهم باشیم واین راه راطی کنیم. به این مسئله فکرکن. آیامامی توانستیم فقط بخاطراینکه قراربود باهم ودرکنارهم این کوه پیمایی راباموفقیت طی کنیم به هم، اعتماد داشته باشیم؟ نه فکرنمی کنم. ولی حالاکه این راه رابرگزیدی بتدریج مرا

                                             

خواهی شناخت وبه من اعتماد خواهی کرد ودرکنارهم کارخواهیم کرد.

حالامن واقعیت دارم؛ تنهایک نام نیستم- بلکه دارای قلب، صداوداستان زندگی هستم. من تنهایک غریبه ای که دربالارفتن ازکوه همراه توبودم، نیستم. من حالاواقعی هستم..نه تنهایک نام. من دارای قلب، صداوداستان زندگی ام...

پیرمرد برای چندلحظه ساکت شد وسپس دوباره ادامه داد: وحالاسئوال دیگرتو، که پرسیدی چطورمیتوانم ازچنین تجربه ی تلخی برایت صحبت کنم وآنگاه آنرابدست فراموشی بسپارم؟ راستش رابخواهی یاشار، این بخاطرتوست. چون توزنده هستی والان اینجاپیش من حضورداری. خانواده ی من کشته شده اند. همه چیزدیریازود ازمیان میرود رویارویی باحقیقت مشکل است. ولی من هنوززنده ام وزندگی میکنم وهرروزاین مسئله رابه خودم یادآورمیشوم وتو، هم اینجاهستی. یاشار، من میتوانم ازتودرس بگیرم. من به خاطرآن ازهمه چیزم گذشتم.

پیرمرد متوجه ی آشفتگی من شد. اوبه آرامی دستش رادرهواچرخاند وگفت: یاشار، توباید بفهمی که این تنهاساخته ی ذهن نیست؛ بلکه ساخته ی قلب است.

راهنمادراین لحظه گفت: «پل»......... پیرمرد که باگفته ی راهنمابه یاد مسئله ای افتاده بود گفت: درهمان روزکه من خانواده ام راازدست دادم سربازهای عراقی یکی ازپل های روی رودخانه راخراب کردند که مردم حلبچه رابیشترمجازات کنند تامردم بیشتر رنج بکشند ومجبوربشوند برای رد شدن ازآب راه بیشتری طی کنند.

افسرهای عراقی گفتند: اگرمیتوانید پل رادوباره بسازید، ماشماراکمک نخواهیم کرد. پیرمرد توضیح داد که اورابه همراه چند نفردیگرازمکان قتل عام به لبه ی آب، نزدیک پلی که خراب شده بود به زورآوردند. مردم گریه میکردند.

پیرمرد میدانست باید راه چاره ای بیابد. یابه سربازهاحمله کند یاازطریق دیگری عمل کند. هنگام دردوبی حسی وفشارشرایط به ویرانه های سوخته خیره شده بود. پیرمرد به شهود خود متوسل شد.......... باسینه ای پردرد وچشمانی اشک آلود، دندانهایش راروی هم فشرد وتخته سنگ بزرگی رابرداشت وبسمت رودخانه پوشیده ازیخ به راه افتاد. تخته سنگ راکنارپایه غوطه ورپل قدیمی که تنهاقسمتی ازآن ازسطح آب پیدابود قرارداد.

دراین میان سربازهای عراقی به اوگوشه وکنایه می زدند، چون آنهاشنیده بودند که مردم حلبچه ازآب پرعمق هراس داشتند وتصورمیکردند که آنهانمیتوانند پل رابازسازی کنند.

                                              

اماآنهابه شهامت ومنش عاطفی فردی که خانواده اش راازدست داده بود پی نبرده بودند. تابه آن روز، سرنوشت اوراازتهاجم بازداشته بود. روزانزجار، روزی که پیرمرد رابه مبارزه می طلبید. ازخودم پرسیدم: اگرمن جای اوبودم چه کارمیکردم؟ پیرمرد باچشمانی آکنده ازشعله های خشم، خطاب به مردم گفت: من به ازای هریک ازاعضای ازدست رفته ی خانواده ام، ده سنگ والوارحمل میکنم وروی رودخانه می گذارم. شماچقدرمرا کمک میکنید؟ درابتداهیچکس جواب نداد. کسی ازجایش تکان نخورد. همه به اوچشم دوخته بودند واحساس اوراکه درآن لحظات به تقدیروندای قلبش پاسخ میداد رادرک میکردند. اومی دانست اگربه داخل آب نرود ممکن است همگی بمیرند. کمی بعد دیگران هم دست بکارشدند. سنگهای سنگینی راتکان می دادند وبه داخل رودخانه میرفتند. آن روزاوسی تخته سنگ راجابه جاکرد. درپایان ازسرماوصدمه ای که به اووارد شده بود ازسرتاپامی لرزید. چندنفربه طرفش رفتند وپتویی دوراوپیچیدند. آن روز، برای پیرمرد خاطره ای است که درقلبش برای همیشه زنده است.

آن شب، بعدازکوه پیمایی – من وپیرمرد وراهنمادریکی ازآلونک های کوهستانی در حومه ی شهرحلبچه درباره ی زندگیمان ومعنای سرنوشت وهدفداربودن صحبت کردیم. من کشورم ایران رابرای آنهاتوصیف کردم که ایران سرزمینی است که ملتش برای حفظ آزادی به مبارزه ای ایثارگونه وخونین تن درداده است. درهمان حال متوجه شدم که پیرمرد ازحرفهای من، به توانایی دست یافت که ازمدتهاقبل برای رسیدن به آن تلاش میکرد. توانایی دردارابودن احساسی عمیق وانسانی، قدرتمند بودن بدون آنکه به زندگی ومشقات ورنجهایی که درپیش داریم اهمیت دهیم وباخود عهد کنیم که هولناکترین شرایط رابامعناوارزشمند بدانیم. گویی آینده ای جدید رارقم می زنیم. من آنروزدریافتم که عواطف تنهازمانی فعال وواقعی ترمیشوند که دارای معنایی بیشترشود وبتوان آنراعمیق تر، احساس کردوزندگی رابرمبنای آن قرارداد. پیرمرد بعدازتحول فاجعه آمیزناگزیربود که بادارایی کم وکمکی ناچیززندگی اش رادوباره ازسربگیرد تابه اعماق وجود خود دست یابد وراهی برای مقابله باوقایع هولناک بیابد. پیرمرد بسیارهوشمند بود وشعور عاطفی بالایی داشت. درمدت زمان کوتاهی که درحلبچه بااوبودم شاهداعمال ظریف خلاقانه وعملی اوبودم.

من او را به هنگام کار، دربین مردم، رفتارش بادیگران و اعتماد به مردم و تشویق آنها به فعالیت و همبستگی کاری علی رغم کمبود دارایی و بودجه دیدم.

می توانم بگویم که او از جدی ترین افرادی بود که من تابه حال برخورد نموده ام.

 

 
<قبل   بعد>
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 263730
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co