در سالهای گذشته تقریبا یک دهه
بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا
هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها
نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این
روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات،
وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط
همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم، حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و
یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید
نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی
هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر
جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را
برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد
تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.
خصوصیات
شعر رسانه ای
رسانه ها
معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه
و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده است.
مثلا اگر در
یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و
یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل
شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند
و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و
شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!
اما به نظر
می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از
این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این
حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این
وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر
برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب
شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و
خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز
پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.
احسان مهدیان - مازندران
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸
«ترفندِ تکثر و جنون ِ تفرد در بحران شعر امروز!!»
شعر امروز علیه شعر امروز( 4 )
به بهانه چاپ کتاب مجموعه شعر باران سپید – لیلا مشفق
بی مقدمه :
شالوده نظری تاریخ ، نه فقط مفهوم جدیدی از شعر و یا گردش بر مدار یافته های تاریخی در فرایند واقعیات ادبی را می نمایاند بلکه به نحو بنیادی تر ، تعریف خاصی از قابلیت فهم نظری آن را بیان کرده است که با یافته های شعر امروز به گونه ای بسیار پیچیده در تعارض است و اگرچه تاریخ به شکلی خطی وتقویمی ِ آن برای شعر امروز جاذبه ای ندارد ولی در بند بند شعر در سایه همان تعارض - به تقابلی رسیده اند که به نظر می رسد وجهی ازشعر امروز و جزء جدا ناپذیر آن شده است !
تاریخ ( بطور مجرد ) نه می تواند عنصر اصلی واقعیت های ادبی باشد ونه جایگاهی ست که از آنجا بتوان به جوهر ادبیات دست یافت . اما به گونه ای که دربالا هم با زیر عنوان پیچیدگی گفته شد ، حتی تقدیس شعر با عناوین الهام و دریافت از منظر ماوراالطبیعه گی نیز نوعی دریافت تاریخی است در هرجهت شبهاتی را به همراه دارد .شاید در روزگاری این گونه باید به عوام الناس « پند و اندرز » می داد که آنان بادرک ارتباط شعر با منشا الهی آن ( به زعم تاریخ ) زمینه پذیرش بیشتری داشتند! نه اینکه امروز چنین باوری به وحدانیت و معنویت نیاز نباشد بلکه باید توجه داشت تریبون هایی که به این امر می پردازند به تعداد قابل توجه ای افزایش یافته و امواج مثبت منویات معنوی واخلاقی ( منحصرا ) به شکل وسیع و تاثیر گذار آن قابلیت شعر امروز ایران را در این فرایند بسیار کاهش داده است .
همانطور که مثنوی معنوی « حضرت مولانا» آنقدر که در آمریکا و اروپا خوانده می شود در ایران به کالای تجملی بیشتر می ماند!!! دلیل آن دقیقا خلاء موجود در جوامع غربی است که با شعر هاو مثنوی های معنوی آن را پوشش می دهند اما در ایران تریبونهای متعدد به مراتب تاثیر گذار ترند و جایگزین امواج متقابل غیر اخلاقی با نوعی زیبایی شناختی خاص است و شعر احساس می کند که دیگر باید به کار خودش بپردازد .
آسیب شناسی هایی که به شرح بالا گفته شد الزاما پاشنه آشیل نیستند و یا حتی و ضعیت زبانی شعر امروز که گویی سندروم لاعلاجی شده اند که تمام دغدغه مولف و مخاطبو ... این وضعیت را نوعی توده ای سرطانی در اندام ادبیات بر می شمرند ! بلکه نوعی روش و راه تبیین آن است که هم از زبان بهره می گیرد و هم به آن استفاده می رساند ، کنش متقابل که برخلاف جریان تاریخی که بالاخره با اندیشه طبقاتی با شعر روبرو می شدند اینجا رفتارهای کاملا یکسان هستند و حتی واژگان از سهم مساوی نسبت به یکدیگر برخوردارند و همین امر موجب نوعی گردش و یا بهتر بگویم ارجاع به خود اثر است که از ساخت و بافت های فخیم و ترکیبات و تنتنه ها می پرهیزد .
اگرچه باید همیشه از یک قطعیت مفروض پا را فراتر گذاشت و دقیقا وارد فضای نسبیت شد تا تردید در تکامل تاریخی که بر اساس نیازهای ذهنی بشر اغلب دست خوش ِ تغییر شده است در دوران تکامل اطلاعات و پرورش داده ها کارامد تر شود و در واقع آگاهی تاریخی را تنها در اندازه های یک پیش نیاز مورد توجه قرار دهد . به همان اندازه که الگوهایتاریخی در اغلب موارد به شکل کاملا تحقیقی و تثبیتی عقیم هستند در بعضی یافته هاکه شاید به آن در این رویکرد توجهی نمی شود نیاز به نگاهی دگر گونه و عمیق در فضای مستقل و مجزا و دقیقا وابسته به مناسبات زمان و نه تاریخ !
فی المثل مناجات های شیخ انصاری که به نحوی دلنشین است و جذابیت های شعرگونی دارد و چنان در دعاها و نیایش هایی که قدرت کلام را در جنونی خیره کننده و شاعرانه ظاهر کرده است .که عبور بدون توجه به آن شاید ، تنها و تنها حماقتی خود فریبنده باشد! شاید برای شما هم پیش آمده باشد که چیزی را درجایی که انتظار ندارید پیدا کنید مثلا من هرگاه دعای تحویل سال را می خوانم :
(یا مقلب القلوب و الابصار / یامدبر اللیل و النهار / یا محول الحول والاحوال / حول حالنا الا احسن الحال)
و در این چند سطر نیایش شاعرانه چنان انقلابی در درونم ایجاد می کند که به گل و بلبل و ماهی و سبزه و شکوفه و تغییر آب و هوا و آلوچه و چغاله و ... خیلی چیزهای دیگر قانع نمی شوم و بعد می نشینم و شعر و هی شعر و شعر :
اروند طولانی تر از آن که می نویسی آب !
زن ! یعنی مادرم شیمیایی شده !! می فهمی ؟ ها !! نفهمیدم !
می خواهم به طرفی که نمی چرخد به چرخم تا چند زمین دیگر بیایند
چند سنگ بردارم از راه برای رودی / برای زنی که عاشق نیست
شاید آب برسد به مادری که در دلم رخت می شورد !!
« زمین پیاده روی مین – ا.م »
آدم، که خو د را گم کرده توی این دعا می تواند راه بگیرد و به خود برسد یعنی تا جایی که ممکن است راه برود ( اصل حرکت ) و ... اما تاریخ هرگز نمی تواند و شاید ،احتمالا ناتوان است که شعر را در رکاب خود بگیرد و دیگر مجالی برای رونمایی تاریخی و ادواری شعر نیست کمی میدان در دهه 30 و 40 به شکلی از اشکال پا داده بود که اسطوره ها جای شعر را در شعر تنگ کرده ،و آن را اشغال کرده بودند ! یقینا کلمات باید برخیزند و راه بیافتند . راهی که درف رایند ساخت و زبان شعر متبلور است !! نه اینکه رگ و پیه و پوست آن تاریخ و زبان تکرار ِ ماندگاری در راستای تامین مناسبات ساختارهای در خدمت سرمایه و قدرت !
معنا اگر چه واقعیتی مسلم در شعر است اما محدود کردن هنر به مقوله معنا و تقلیل آن به مفاهیمی که از پیش در ذهن داریم چندان نفعی برایش ندارد یکی از شبهات این اتفاق شاید این است که بعد از فهم معنا و مصرف آن چیزی دیگری ندارد که به بازخوانی آن پرداخت و اصولا برای تامل با آن آیا انگیزه ای می ماند ؟
آیا انگشت نهادن آشکار بر آنچه شما می فهمید وتکرار آن ، که در واقع نوعی هم خوابی این معانی با اندوخته های مغز ماست، پایان عصر شعر نیست ؟ می شود همانطور که به احکام بی قید و شرط اخلاقی کانت انتقاد می کنیم به همان صورت به گزاره های جایگزین بیاندیشیم. آیا الزما شعر همانی که شما می اندیشید را به بیرون می ریزد ؟ یا نهاد خفته را در بطن شما بیدار می کند ؟ یا نه به چیزی فراتر از آن می اندیشد؟
زندگی زیباست ! وقتی پسرم بداند با یک قمقمه آب می شود
تمام شقایق های دشت عباس را سیراب کند .
« زمین پیاده روی مین – ا.م »
چیدمان شعر امروز به رویکردی منتقدانه ( حتی به اشیاء ) متفاوت و ناهمگن می پردازد که هم تصادم و هم تلاقی و تداخل را نشان می دهد اما در همان زمان جدا افتادگی محض سطرها و بی ارتباطی نشانه ها و مهم تر از همه تغییر دلالت ها را با خود همراه می کند جایی که نمی توان عنوان و گرایش خاصی را به آن نسبت داد !
یک جایی خوانده ام که : بازی با كلمات برای « شكسپیر » حكم همان سیبی را دارد كه به خاطرش حاضر است با كمال میل از بهشت دست بكشد. به عبارت دیگر، شكسپیر برای این كه كلمات دو پهلو را در نوشته های خود جای دهد جاضر بود متن را زیر منگنه ببرد.
مترو يعني هر روز دور و نزديك از جلوي پاي هم رد مي شويم:
سلام. مثلا شما عينك قديمي من نيستيدـــ خب، نباشيم!
قبول دارم پا ، پاي تو / اما مي خواهم پاشنه ي اين كفش رادر آورم
اين را به چادرم گفتم كه بادي گارد من است
وقتي همه آمدند / آمدم. / براي رسيدن، تمام استخوان ها را جمع كن!
اصلا من حريف سگ هاي اين آبادي ام.
« باران سپید – لیلا مشفق »
این گونه روش ها بیش از آنکه نوعی تئوری زدگی را به رخ بکشند بیشتر نشان دهنده رفتاری پراگماتیستی است !! برای اینکه تنها در وقت گاز زدن به میوه می توان گفت چه طعم و لذتی دارد و نمی توانم باور کنم تمام سیب ها و تمام پرتقال ها دارای یک لذت ذاتی غیر قابل تغییر هستند همانطور که در رنگ و شکل و اندازه آنها هم چنین اعتقادی صدق می نماید و ضرورتی به شرح و بسط زبان خصوصی ندارد و من هم چندان اعتقادی به این ندارم که هر نویسنده ای زبان خصوصی دارد ولی رفتاری که در انتخاب واژگانک لیدی ( اگر بشود به آن کلیدی گفت ! دست یافت تازه ای در فراوری زبان ) دارد گویای تفاوت هاست و جایی که به سهم مساوی واژگان برخورد می شود به نوع و انتخاب بازی ها ونوعی ورود و خروج و کنشگری آن فکر می کنیم، حتی نوع اندیشه ورزی و تعیین روابط ، سوال برانگیز شده است که آیا این یک پارادایم است ؟
تلویزیون 14 اینچ عشوه های دختر عرب را کوچک تر نشان می دهد...
سرکار خانم « فریده یوسفی » مدیرمسئول انتشارات شلفین به عنوان ناشر در مقدمه ای بر این کتاب « باران سپید » نوشت: مي بينم زني را كه با چهره اي كاملا جدي و سخت كوش و در لاي نگاهش ديدي عميق توام با مهرباني خاص به سمت دفتر من آمد، وقتي نمونه كتابش را ديدم آنچنان توجه ام را جلب كرد كه تصميم گرفتم آن را بيشتر و بهتر بخوانم. خواندم و محصول آن را براي خواندن در مقابل شما گذاشتم با اطمينان به اينكه روزهاي پرشكوهي براي شاعر شعرهاي اين مجموعه در راه است .
باور به اين كه ادبيات مسيري تازه را پيش مي گيرد و پيشنهاداتي به جامعه ي خود و حوزه نوشتاري مي دهد كه پس از عبور از دوران گذار در باره اش قضاوت خواهد شد چيزي نيست كه آن را ناديده بگيريم. از جمله كتاب هايي كه با آن برخورده و نمونه هايي از اين دست نوشتار را ديدم همين « باران سپيد » است .
پس از نيما و دوران سخت گذار و رسيدن به پيچيدگي هاي تصنعي و ظهور بعضي گردن كلفت ها در ادبيات معاصر، امروزه شاهد حضور خوب و موثر چهره هايي هستيم كه ادعايي ندارند اما مدعاي ما بر اثبات توانايي هايشان كم و بيش آثاري است كه به زيور چاپ آراسته مي شوند .
« ليلا مشفق » در باران سپيد دنبال هياهو نيست اما واقعيت موجود را بدون خود باختگي طرح مي نمايد. روشن است كه نمي توانيم از كنار شعرهاي او و جوانان ديگر اين مرز و بوم كه به گونه اي متفاوت مي نويسند به سادگي بگذريم اما آنقدر نام بزرگي هم ندارند كه ما به دنبالشان برويم .اما همت خود مي دانيم كه به معرفي شان بپردازيم.
انگيزه ام از پذيرش چاپ اين مجموعه را بايد اين گونه بگويم : ميب ينم كه اين آثار را نه مي شود نسبت زنانه داد و نه بي تفاوت به جامعه زنان به حساب آورد. نه مي توان عاشقانه دانست و نه مي شود عشق را جداي از شعرهايش تعريف نمود و ... مجموعه اي از عوامل و عناصر گفتماني امروز در اين مجموعه گرد آوري شده است تا شايد روح تازه اي به تمايلات جدي شعر امروز بدمد .شعرهاي اين مجموعه وقتي از جنگ حرف مي زنند بدون ديگر مولفه ها از كنارش نمي گذرند و اگر از زن صحبت مي كنند هم از الگو هاي تاريخي آن به ويژه نمونه هاي آييني و ديني مانند حضرت زينب (س) متاثر است و هم نگاهي «اين زماني» از منظر يك شاعر را به همراه دارند. در آثار باران سپيد نوعي زيبايي شناختي جديد توام با زباني متفاوت و در نوع خود در حوزه تجربه هاي تازه مشاهده مي شود كه نسل هشتاد شعر ايران را از يك سر درگمي بيرون آورد. به اعتقاد ما شعر دهه هشتاد اگرچه با مدعيان خرد و كلان روبروست اما واقعيتي قابل استناد اين است كه نمي توان براي شعر هشتاد مانند دهه هاي گذشته به طور كلي حساب باز كرد. اما نوعا پيشنهادات جديد در حوزه شعر هاي اجتماعي همراه با پشتوانه غني ادبيات ايران عزيز و زباني كه باپ يوندهاي ارگانيك همراه به گسست هاي بين سطرها موجب ارتعاشي شده اند كه شعر امروز ايران متاثر از آن و مجموعه پيشنهادات ديگر راهي متفاوت را درپيش گرفته است.
پيش داوري در باره كتابي كه شايد كمي دير براي انتشار آن اقدام كرده است پيش از چاپ و پخش در جامعه ادبي شايد كار چندان عقلاني نباشد اما با توجه به شناخت ادبيات معاصر از نسل شعرهاي نوظهور فارسي درفضاي مجازي بعيد مي دانيم شعرهاي باران سپيد كه در قد و قواره هاي حرفه اي درجامعه ادبي امروز ظهور نمود و طالبين بسياري يافت ، از استقبال مواجه نشود .
بديهي است نگاه كاملا حرفه اي و زباني قوام يافته در كوران ممارست ها از اين آثار نمونه هايي ماندگار ساخت كه بايد آيندگان در مقام قضاوت برآيند . ايمان داريم اگر روش شناسي تازه اي از شعر ايران بنويسيم جايگاه شعري كه نه تنها نوعي تعهد در درون جامعه انساني براي خود و ادبيات فارسي قائل است از نگرش پيامبرگون گذشته شانه خالي مي كند و سخت در تدارك تنظيم يك ارتباط ماهيتي بامناسبات آثارش و مناسبات جامعه اي كه در آن به سر مي برد، بدون جانب داري بسيا ررفيع خواهد بود .
آیا این یک پارادایم است ؟
برای نزدیکی این مقوله عمدتا فلسفی باید تعریف پارادایم را هم بگوییم : پارادايم، اصطلاحي است كه در فلسفه علم به كار گرفته مي شود و مقصود از آن، اصولي است كه بر بينش ما نسبت به چيزها و جهان حاكم است.(1)
علاوه بر اين معناي عام (منشاء اصول و مقررات)،معناي اخص آن «سرمشق» مي باشد.
اين اصطلاح ، نخستين مرتبه توسط«توماس كوهن» در كتاب «ساختار انقلاب هاي علمي» به كار رفت و مدل جديدي براي تبيين چگونگي رشد و توسعه علوم ارائه كرد؛ كوهن كه در زمينه تاريخ علم تحقيق مي نمود*،متوجه شد كه تبيين هاي سنتي از علم، خواه استقراء گرا و خواه ابطال گرا، با شواهد تاريخي تطبيق نمي كند. از اين رو كوشيد تا درباره علم نظريه اي طرح كند كه باواقعيات تاريخي، آن گونه كه او مي بيند، توافق داشته باشد و در این ره گذار به پارادایم رسید . (2)
مي خواهم اين كلمات برقصند مثل زناني كه در قافيه با مولانا
از هزار توي كله اي حرف بزنم كه من درآن فقط يك معني دارم : زن!
حالا فرستنده هايتان را كوك كنيد تابه وقت انفجار خوابم كنند
به اعتقاد من تصور اینکه یک منبع خود تبدیل به وسیله شود خنده دار و مضحک است و زبان چنین خصوصیتی را در هنر دارد که خود از جهاتی منبع است و ابزار شدگی محض، رفتاری است که مقبولیت چندانی نمی تواند داشته باشد . زایندگی اثر تنها در تقدیر معنایی آن نهفته نیست و در قدرت زبان و تحولات زیبایی شناختی بیش از آن مورد نظر است . شعر در جایی که سکوت را تا آخر می برد جای خود را به دسته های متکثر می دهد به گونه ای که کاراکترها در کلام نشسته اند و صندلی ها ی ما را طاقت متانت کلام نیست و گویا باید پذیرفت جهان شعر به بیراهه چند پارگی روی آورده و تکثر در نحو و تنوع در بیان و چیدمان به دسته بندی های واجد یک نظام ارزش گذاری خرده فرهنگی سپرده شده است و آنطور که بعضی هادر جای مشکوکی تسلط لودگی های کلامی واجد محتوای لمپنیسم بر رویکرد عرفانی و طنازیو چوهر زیبایی شناختی را سرنوشت محتوم شعر فارسی عنوان می کنند !!! در حالی که ارتعاش در وزن شعر امروز و با مناسبات فعلی ادامه طبیعی شعر گذشتگان است و هرگز با هدف رودررویی با نظام ارزش گذاری جدیدی حرکت نکرد و مفهوم «پارادایم » را با آن ویژگی که کاملا کلاسه و قانون پذیر و تنیده در بافت عقلانیت محاسبه گر و کاسب مدار تبیین می شود بر نمی تابد ! بلکه حرکت در موازات را ترجیه داده است . گسست و پیوست ها برای رد کلان روایت ها و سلطه تاریخی عناصر بیرونی هم جزئی از ویژگی منحصر به فرد شعر است .
موضع « گادامر » در قبال تاریخ مندی ،درون ماندگاری در تفسیر متن نیز ا ین گونه است که متن بدین مفهوم از زمینه مستقل است که خود مصداق خود است و در عین حال بدین جهت مقید به زمینه است که برای خواننده گانش در زمینه افقی از علایق و انگیزه ها ظاهر می شود . زمینه ای که بطور ضمنی توسط خود خواننده به متن افزوده شده است ! وی تاکید می کند که : چنین زمینه ای می تواند با توجه به متن مورد تجدید نظر قرارگیرد (3)
اين سنگ پاي رفتن ندارد
اين پا روي ماندن
حالا به قد كافي خودم را مي كشم
آنقدر كه اين ديوار نمي چرخد
نگهدار! دارم پا در مي آورم!
« دستی که زیر سر دارم – ا . م »
بدین ترتیب اعتقادی بر تاریخ مندی متن بطور مطلق نیست ولی بطور طبیعی خواننده درهنگام قرائت متن و در صورت تمایل به خوانش ، به نوعی از حافظه تاریخی مدد خواهد گرفت و گرنه زمان حال که مد نظر شعر امروز است قاعدتا شامل فضایی می شود که احتمال هرنوع اتفاقی در آن محتمل است و دقیقا به زمان حال تاکید داریم که این خصوصیت منحصر به فرد را دارد « حال » که « آینده » را در خود تولید می کند و « آینده » در جریان عبور زمان حال هر لحظه شکل گیری اش را شاهدیم و به تاریخ گرایان حق می دهیم که حال را مبهم تلقی کنند ! در حالی که نوع گرایش ما به حال از همین نگرش زیبایی شناختی حاصل می شود که دائما در نفی و ایجاد است!.تبیین لحظه ای که نوید اتفاق تازه را در حال می دهد و مبنای آن تغییر است. به همین دلیل نه می توان از آن به عنوان یک پارادایم یاد کرد و نه مطلقاا ز بکار بردن چنین اصطلاحی باز داشت . همین رویکرد در باز آفریدن زیبایی در زبان – ساختار و معنا .... می تواند جدای از اینکه شاخص نسبی در ساز و کارهای نقد امروزب اشد می تواند افق را آنقدر باز و گسترده نگه دارد که برای یک تحلیل نهایی همیشها مکان بازپرداخت در این فرایند ممکن باشد !
ضرورت آگاهی هرمنوتیکی هم بر همین اساس مورد نظر قرار گرفت که احتمالا دستیافته هایمان دچار نقصانی است که در خوانش های بعدی رمزیابی شده اند و ناگزیر ازمفروض ها گذشته و به نسبیت تن داده است .
دلیل بحرانی که در شعر امروز از آنی اد شد دقیقا همین وجوه نیمه عریان آن است که طرفداران وضوح شدیدا در نفی آن بدلیل پیچیدگی ها ( به زعم آنان ) و عدم برقراریا رتباط !! بر آن می تازند و بعضی دیگر که گویی هیچ ارزش تعریف شده ای وجود ندارد وب اید بر آنها شورید !!! تولد جریانی خاکستری اما پویا و منتقد ( به زعم ما ارتعاش) هم این فرایند را تشدید کرد .
مرحوم اخوان : می خواهم از یوش پلی بزنم به توس !!
گفتگویی از استاد فقید دکتر قیصرامین پور در زمان حیاتش خواندم که در باره مرحوم اخوان گفته بود : ویژگی که اخوان داشت این بود که ترکیبی از ادبیات کلاسیک و شعر جدید بود. یعنی وقتی به زبان اخوان نگاه کنیم میبینیم که از آبشخورهایی سیراب شده است که زبان سهل و ممتنع سبک خراسانی دوم اینکه زبان ساده و مردمی دورهم شروطه مثل ایرج و بهار و ... و سوم زبان امروز را داشت. که به قول خودش میگفت: «میخواهم از یوش پلی به توس بزنم.» یعنی از دستاوردهای زبانی نیما استفاده کنم، در عین حال آنها را ربط بدهم به زبان فاخر و فخیم سبک کلاسیک خراسانی. که البته در این کار هم موفق بود. شما ببینیدک ه اخوان صاحب سبک خاص خودش است و در این زمینه از کسی تقلید نکرده است. نقدش همچون تربیت یافته انجمنهای ادبی خراسان بود ترکیبی بود از نقد بلاغی و نقد ذوقی (4)
نسل شعر هشتاد ایران را نمی توان به نفع یک جریان شعری مصادره نمود ! شعر این دهه مملو از تجربیات شعر فارسی در تمام دوره های ماقبل خود و به علاوه پیشنهاداتی است که به ظرفیت های آن افزوده اند .جوانانی که در این فرایند می رسند به خوبی دریافته اند که تقلید از شعرهایی که توجه به جان مایه های انسانی و بومی را به ولنگاری های لمپنیسم فروخته اند در شعر امروز کم رنگ و بی اثر می شوند .
شعرهایی که باید یک بار دیگر بااندیشه جهانی شدن شعر فارسی دورخیز نمایند . بدیهی است انقلاب در سال 1357 و هشت سال التهاب جنگ و دفاع ، دستاوردهای ارزشمندی برای نسل های بعد از خود بر جای گذاشت که باید روند شعر فارسی را جانی تازه ببخشد .
شعر امروز با گذر از دالان های پرپیچ و خم تئوری ها و نظریه های گوناگون راهش را یافته است و خوب می داند این مسیرباید از دل زندگی ِ مردان و زنان پر تلاش ایران همراه با غم و شادی ، جنگ و عشق ،معنویت و پایداری ، تفرد و زیبایی شناختی ، سیال و جسورانه به افق های والای تفکر و هنر متعهد و بالنده دست یابد ! جایی که شتاب و سرعتِ تغییرات ، باعث شد تا بحران هویت و اندیشه گی را مثل سایه ای تاریک مشاهده کند اما به خوبی درک کرده است که (شعر فارسی ) این دوره پر اضطراب را به سلامت پشت سر می گذارد .
مجموعه شعر « باران سپید » در 86صفحه و 47 شعر از مهندس لیلا مشفق یکی از همکاران نویسنده در هفته نامه ی « حلاج » توسط نشر شلفین در نمایشگاه بین المللی 1388 تهران عرضه شد که برای این نویسنده فعال و شاعر شمال موفقیت آرزو می کنم .
---------------
پ . ن
(1) (ادگار مورن، درآمدي بر انديشه پيچيده، ص 16)
(2) (آلن اف، چالمرز، چيستي علم،ترجمه سعيد زيبا كلام، نشر سمت، 1379، ص 109 پاورقي)
(3)( حلقه انتقادی 218 و 219 هرمنوتیک تاریخ، ادبیات و فلسفه دیوید کوزنز هوی – مراد فرهاد پور )