|

« ... »
حتی کمی به چهره بازش نمی رسد
شلوار او به قد درازش نمی رسد
با آن صدای خوب و نفس های دلنشین
حسی به سیم آخر سازش نمی رسد
چشمان خیس و خسته او بر سر گذر
دیگر به داد سوز و گدازش نمی رسد
باران گرفته است زمان آب می رود
فرصت برای رفع نیازش نمی رسد
از حاصل تلاش همین روز رفته هم
پولی به قدر نان و پیازش نمی رسد
شب شد دوباره خستگی از پا در آمده
دست جوان به زخمه سازش نمی رسد
|