|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
در تلخ عصر ِ شکست چگونه خواستن را... قیاس کن. اين يک بسان ما: در التهاب ِ ناز ِ پري زاد ِعشق ِ خود درمانده تر ز راز ِ پريشان ِ ساره ها بد نام ودر هراس انباشته مي کند به زورق ِ دردش درياي اشک و خون... * و آن يک: به خلوت ِعطش در لمس ِ تب آلوده ي حوا گيسوي گندم نماي يار را با رقص ِ پر شرار ِ لذت شبانه اي ترکيب مي کند. * دستي سوار به سينه ي تابان اين نگار و دستي در ارتعاش ِ ُسرين سپيد فام آن آيینه را بی شرم ِ نگاهي تحريک مي کند. * اينک در اين زمان ِ مزَور بیدار تر ز گذشته ي احمقانه ات او را نگاه کن! در بستر ِ حرير ِ شبي خمار معشوقه ي دروغين ِ شب هنگام , تنها کنار تو عريان لميده است... اما فردا با باطن هوس ياب ِ شغل خود روياي موقت ِ همخوابه گي را, با آن ِ ديگري... بر فکر مي کشد. دستي به اندام لوند او دراز کن سريع دستي به کار کن!!! عفريته ي ظريف کار ِ شهر ما فقط امشب کنار توست...
|