|
 یاد داشتی بر کتاب هزار خورشید تابان نوشته ی خالد حسینی خالد حسینی از فضایی مدرن به وضعیت فضای سنتی کشور خود می پردازد و بر خلاف اغلب نویسندگان مدرنیسم ادبی که اعتنایی به مسایل اجتماعی و تغییرات تاریخی جامعه ی خود ندارند ، گرایش خود را در مواجهه با باورهای فرهنگی و معیار های اجتماعی عرضه می کند و ابعاد مختلف فرهنگ و سنت را در جامعه ی افغانستان به چالش می کشاند . ناگفته نماند که در دوره ی زندگی خالد حسینی از بدو تولد تا کنون افغانستان دستخوش رویدادهای بسیاری بوده است . نویسنده با وجود این که مرد است برای نزدیک شدن به حقیقت و دیدن زوایای مخفی احساسات ظریف زنانه ، نهایت تلاش خود را نموده است . زنانی که تحت تکفل بی چون و چرای مرد سالاری قرار می گیرند . زندگی شخصیتهای داستان در فضایی آکنده از سرکوب و نا امنی و در شرایطی که شهر وندان از حقوق برابر و حتی معمولی ترین حقوق اولیه ی خود محرومند ،می گذرد. نویسنده بهترین گزینه را برای آغاز داستان خود انتخاب می کند که این ، نهایت زیرکی وی را می رساند و انگیزه ی قوی برای پی گیری داستان به خواننده می دهد . روان شناسی عمیق انسانی و لحظه های بکر ذهنی و اتفاقات روز مره ی شخصیت های داستان به زیبایی و در عین سادگی در متون داستان گنجانده شده است . زنانی تنها و سرخورده که در تنهایی عمیق خود غوطه ورند . ( مریم ) شخصیت اول داستان ثمره ی رابطه ای خارج از عرف و شرع مردی بنام ( جلیل ) با مادرش می باشد و انگار که او و مادرش تمام کفاره ی این گناه شرعی را باید بپردازند . مادری که خود را مقصر می داند و مدام این جمله را تکرار می کند : (( انگشت اتهام مردها ، همیشه رو به زنها نشانه می رود )) خالد حسینی کوتاه و لیکن گویا و سنجیده و با اجتناب از گزافه گویی ، وضعیت این زن را روایت می کند و تمام دریچه های خشم و نفرت و ندامت زن (( مادر مریم )) را برای خواننده می گشاید . زنی که عاقبت خود کشی می کند . اینجاست که خواننده به همراه ( مریم ) قدم به قدم گام بر می دارد و حالات و احساسات وی را بیش از سایر شخصیتهای داستان در ذهن و عین خود تداعی می کند . نویسنده در القا کردن جا بجایی مکانی نیز با هوشیاری عمل می کند . (( مریم )) 15 ساله به عقد (( رشید )) 45 ساله در می آید و همان روز از هرات راهی کابل میشود و تنهاتر از همیشه با ذهنی درگیر همخانه ی مردی میشود که نامش همسر است . (( رشید )) نمونه ی کامل مردی سنتی ست . مردی که زنش را با برقع می خواهد محافظت کند و تمامی کار آیی زن را در انجام وظایف زناشویی و خانه داری محدود می کند و (( مریم )) نمونه ی تمام عیار زنان بسیاری ست که ناملایمات ، تبعیض ها و ظلم را بدون اعتراضی بر دوش می کشد و هرگز خواسته ای ندارد . حتی زمانی که در کمد همسر خود مجله ای پر از تصاویر برهنه ی زنان را می بیند و دچار تردیدها و پارادوکسها یی می شود. به یاد می آورد که (( رشید )) مدام می گوید : یک زن و صورتش فقط متعلق به همسرش می باشد از خود می پرسد : پس این زن های برهنه چه ؟ آنها هم همسر یا برادر یا پدر که دارند ، پس چرا (( رشید )) به من می گوید : خودت را بپوشان در حالی که خودش به عورت خواهر و همسر مرد های دیگر نگاه می کند . و بلافاصله خود را توجیح می کند که : هر چه باشد (( رشید )) مرد است و نیاز رشید با او یعنی (( مریم )) متفاوت است . و از سوی دیگر (( جلیل )) پدرش را بیاد می آورد که همسر سه زن بود و در عین حال با مادر (( مریم )) نیز رابطه داشت و دست آخر ((مریم)) حرام زاده را به عقد رشید در می آورد تا مکلف به سرپرستی وی نباشد . و باز به خود دلداری می دهد که عاقبت با این که نازاست ، مونس خوبی برای همسرش رشید خواهد شد ، انگار که باور کرده است که ، زن خوب زنی است که تقاضایی نداشته باشد . شخصیت دیگر داستان (( لیلا )) ست و زندگی وی را نویسنده از 9 سالگی به بعد شرح می دهد : ((لیلا)) پدری تحصیل کرده دارد و خود نیز به مدرسه می رود و نویسنده در این جا به وضعیت سیاسی افغانستان اشاره می کند : معلم(( لیلا ))در حین تدریس به تبلیغ کمونیسم می پردازد و حال و هوای روزهای اشغال افغانستان توسط روس ها تصویر می شود . ((لیلا)) پدری دارد که به او می گوید : افغانستان به تو هم به اندازه ی مردها نیاز دارد ، حتی شاید بیشتر . چون یک جامعه هیچ فرصت موفقیتی نصیبش نخواهد شد مگر آن که زنانش با سواد باشند . و ((لیلا ))نیز می خواهد همانند پدرش تحصیل کند و به بهترین نحو دروس خود را می خواند . زندگی روزمره ی(( لیلا ))و همبازیش ((طارق ))که در 5 سالگی یک پایش طعمه ی مین شده است و ((مادر لیلا)) که پس از شهادت دو پسرش افسرده می باشد شرح داده می شود . ((لیلا )) و (( طارق )) بزرگ و بزرگتر شدند و افغانستان روی آرامش بخود ندید . (( لیلا )) 14 سال داشت که نیروهای روسیه خاک افغانستان را ترک کردند و حال خود افغان ها با هم درگیرند . در همین روزهای رعب و وحشت روابط ((لیلا )) و (( طارق )) شکل دیگری گرفت نویسنده با حوصله رابطه و دغدغه ها را شرح می دهد . آتش جنگ میان نیروهای شاه مسعود و حکمتیار هر لحظه شعله ور تر می شد و مردم دسته دسته رهسپار سرزمینهای امن میشوند . (( طارق )) و خانواده اش هم می روند و چند روز بعد آتش جنگ به سراغ خانواده ی(( لیلا)) می رود و پدر و مادر وی کشته می شوند و نجات بخش(( لیلا )) کسی نیست جز ((رشید)) که او را از زیر آوار بیرون می کشد و به دست ((مریم )) می سپارد و کمی بعد که حال دختر رو به بهبود می رود (( رشید )) خواهانش میشود و برای بدست آوردنش شخصی را اجیر میکند تا به (( لیلا )) بگوید ، طارق مرده است . لحظه ای که (( رشید )) از (( لیلا )) می خواهد همسرش شود ، دختر بی چون و چرا قبول می کند. زیرا که فرزند ((طارق)) را در بطن خود دارد و نمی خواهد نام حرام زاده بر فرزندش نهند . از اینجاست که این دو زن نا خواسته در برابر هم قرا می گیرند و کم کم کنار هم قرار می گیرند . دو زن که متفاوتند ، ولی وجوه اشتراک بسیار دارند .(( لیلا)) هم مانند مادر(( مریم )) خارج از روابط مشروع فرزندی در شکم داشت . هر دو از سر ناچاری تن به این ازدواج داده اند . هر دو زیر بار کتک های ((رشید )) خورد می شوند و هر دو با هم به جایی می رسند که تحمل این همه سرکوب را ندارند و سکوتشان مبدل به فریاد می شود. جان (( مریم )) به جان (( لیلا )) و فرزندان او بسته می شود و به خاطر هم این دو زن زندگی را تحمل می کنند . این دو زن به قدری بهم نزدیک می شوند که برای رهایی از دست مرد بد خوی خود، نقشه ی فرار می کشند و اما اسیر نیروهای نظامی می شوند و دوباره به نزد همسر خود برگردانده می شوند . ((لیلا ))از این مرد هم بار دار می شود و ((رشید ))به آرزوی فرزند داشتن آنهم فرزند ذکور می رسد و باز افغانستان دچار مصیبتی دیگر می شود . اینبار طالبان افغانستان را زیر و رو می کند . روزهای این دو زن و تمامی مردم این سرزمین در رعب و وحشت سپری می شود و در یکی از همین روزها ((طارق )) بر می گردد . به دیدار (( لیلا )) می رود و کودک خرد سال ((لیلا )) به (( رشید )) حضور (( طارق )) را خبر می دهد . (( رشید )) تا سر حد مرگ این دو زن را مورد ضرب و شتم قرار می دهد غافل از اینکه اینبار ، پس از این همه سال (( مریم )) تاب نمی آورد و برای دفاع از خود و هوویش ((رشید )) را به قتل می رساند . به اعتقاد من در بخش پایانی کتاب ، خواننده با تلفیقی از آرمان گرایی و واقع گرایی مواجه می شود .((مریم)) به خاطر قتل محاکمه و اعدام میشود و(( لیلا)) با معشوق خود که پدر فرزند اول اوست به زندگی دلخواه خود می رسد . بهر حال این داستان تمامی درونمایه های مهم ادبی و زندگی را داراست . ولی به دیدگاه من نویسنده در شخصیت پردازی (( مریم )) عمیق تر کار کرده است و فروپاشی های درونی و بیرونی او را بهتر از شخصیت های دیگر بیان کرده است . از لحاظ رویداد ها و حوادث نیز به اعتقاد من به بهترین شکل بحران جامعه ی افغانستان را روایت کرده است . از خواندن این کتاب هم اندازه ی کتاب اول خالد حسینی لذت بردم و غرق شدنی که حاصل خواندن این کتاب زیبا بود ، فراموشم نخواهد شد . به امید برابری و صلح
|