صفحه اصلی arrow داستان arrow داستان arrow حمیدرضا اکبری شروه
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
حمیدرضا اکبری شروه چاپ ارسال به دوست
۲۹ اسفند ۱۳۸۷

sherve

 

« قهرمان ملی!! »

دوباره تا آفتاب دقش نگرفته امدم سراغت. دارم کم کم خسته میشم .بوام تا بیاد از دریا خیلی وقت می بره .

 تنهان ننه و آبجی ها م.  شو هم که می ترسم بیام پیشت .دیگه شیرم سی بچیکو گیر نمیاد .تازه بایس از کفیشه بیام تا اینجا!پیاده ! جهاز اکبرو هم گرفتن خو توبگو نمی دونی دیگه انقلاب شده .آدما عوض شدن بایس مثل بوای خدا بیامرزت آدم قاچاق کنی ببری دوبی اونم ناموس ..... ای بوام ! هنوزم میدونی بوارده و حفارم  همو طوره . اومدم بپرم از روش افتادم توش !مثل سنه پنجاه که افتادی دنبالم تا اومدم ازش بتنگم نشد تا لیری شدم وخندیدی تا گریه کردم وبعد نمی دونم دلت سوخت بلاخره ولم کردی گفتی بریم تیسه . بوسیدیم .لبت لیری شد .مو خندیدم باانگشت اشاره کردم به صورتت ورفتیم .

- سرت هنوزم تولاک خودته ؟

از پشت سنگر که آوردمت دکو پوزت خونی بود .

- یی بی پدرا چرا ای طوری می جنگن !؟   و تو بغلم غش کردی.

- اینجا کجان ؟   چشاتو باز کردی وپرسیدی :

 - خونه عمه جونته !  گفتم وفحش دادی .

از چاراه ولیعصر تهرون بایس می اومدیم اهواز. ترخیص شد ی از بیمارستان . گفتی :  اینا از جنگ بویی نبردن ؟

 ناراحت نباش جنگ به اینجو هم می رسه ! جلد باش بریم ترمینال !

 دوس داشتی تو جنگ بمیری تا اسمتو  رو لین مون بذارن .خودت همیشه می گفتی .حتی تو وصیتت نوشته بودی .

با هر صوت خمپاره اشهد می خوندی .دلم برات می سوخت .می گفتی می خوام قهرمان ملی بشم . برا اولین بار زخمی که شدی   مثل زنا لیک می زدی .

- این صدای قهرمان ملی ماست ! فرمانده  خط شکن گفته بودو بچه ها زده بودن زیر خنده. میگن همو موقه شاشیده بودی تو خودت .

پول برا رفتن به مرخصی نداشتیم .بایس می رفتیم بوشهر . فکرت تا حالا توذهنم یادگار مونده . کلت فرمانده رو  ازش بلند  کردی آوردی سه راه شادگان فروختی به عربا .وختی بهت گفتم دردسر میشه صورت آفتاب سوخته ات رو با لا گرفتی گفتی :

- مسخره کردن مو ای چیزا هم داره ! وفاتحانه پولها را شمردی تا کردی  و در جیب اورکتت جا دادی .

 یادم اومد که چطور نون خشکه جمع می کردیم می بردیم برا مریم گاوی کوی پاسبونا و می فروختیم و تو پول هارو بر می داشتی و فرار می کردی .ننه ام که می اومد دم خونه تون می گفتی : ماشو دس تو زباله ها نمیکنه! مو خودم همشونه جمع کردم .

  همو موقع می خواستم جریان دختر سده ای رو برا ننه ات بگم .گفتم ولش کن .شاید یادت رفته صدات زد باش رفتی تو خونه  نشون بعد با جیب خالی اومدی بیرون . رنگ تو روت نبود .اما شنگول بودی . میگفتی : سبک شدم چه کیفی ...

 همیشه دورم میزدی وشراکت حالیت نبود .تمام خوشی های دنیا رو برا خودت می خواستی. مگه خجالت می کشیدی !؟

 خودت می گفتی خدا همه جا هس !اما قبول نداشتی وباز خلاف می کردی . تا وقتی که برا خوردن زولبیا رفتیم مسجد جمی از اون موقع یه طوری شدی . تمام بچه های کوچه 12 فرعی احمد آباد هنوز تو ذهنشون مونده که فرق کردی ویه طوری شدی که باورمون نمی شد. چه بادی شده .لنجا دارن مثل پر کاه رو آب می رقصند . بوی زفر هوا رو برداشته .همه انتظارن شاید بهمنشیر چیزی ازت رو  پس بده . برات مجلس هم لب شط  گرفتن . باید بروم که ننه ام و دخترا خونه تنهان .امروزم که با عجله اومدم  دسمو تو اقچه  کنار آینه جا گذاشتم .

 

 

 

« داستانک »

به سیگارش عمیق پک زد . توی تاریکی به همدیگر نگاه می کردیم وچیزی نمی دیدیم!

-اینجوری پک نزن ! نور شو ببینن رفتیم ها

تکیه به اسلحه اش داد ودوباره پک زد ، محکمتر

دیر شده بود . پایم را  سر جایش نصب کردم و دوباره فاتحه ای خواندم .

 

 

« چشم هاي آبي دريا »

 باد « لور*»  مي‌وزيد و دريا را مي‌خروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز مي‌آمدند و بر ماسه‌هاي تركناره، كفي جا مي‌گذاشتند. آفتاب اريب بصورتش مي‌باريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز مي‌خواند:

«دل شو رسيده‌ام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي مي‌خواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط* ». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبي‌اش شد.

- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!

با لكنت واگو كرده بود.

پري نگاه انداخت و حرفي زد.

- به كسي نگو ديدي منو!

و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.

باور نداشت ديگر او را نبيند.

چند هفته‌اي مي‌شد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائي‌اش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:

- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!

مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.

- نه، خودم با دوتا « تيام* »  ديدوم!

بخود وا گفت، زير لب.

حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش مي‌پيچيد. و موهاي بورش را مي‌رقصاند.

اي كاش برا ننه‌م، واگو نمي‌كردم!

بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه  مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و مي‌درخشيد. باورش نمي‌شد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.

- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!

پري گفت.

او محو نگاهش بود.

چشمهايش آب آورد، گفت:

- دس خودم نبود. داشتم دق مي‌كردم،‌ ديگه تنهام نذار!

دلش شور مي‌زد.

- مي‌خواي بام بياي توي آب!

ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نمي‌داشت.

- شط كه صاف نيس!

جواب پري داد.

- كاريت نباشه تو بيا!

و پري دست او را كشيد، به عمق آب.

- چيزائي كه مي‌بيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!

پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.

تنش را جلبك پشانده بود.

دسته‌اي «شوريده»  بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتي‌هاي شكسته‌ئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.

- مال اونائي بوده كه ماهي‌هاي «يال» دريارو تو تورشون مي‌گرفتن.

پري به جواب وا گفت.

«بوسلمه» را ديده تلخ شد.

بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانه‌هاي گفته مادرش شناختش.

- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت مي‌كنه و زاري مي‌شي!

مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر مي‌كرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل مي‌گذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.

آبي وحشتش را حس كرد. گفت:

- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!

كنارشان رد شدند. بوسلمه خنده‌اي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.

همه آدمهاي اسير بوسلمه را مي‌شناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.

- ننه ها شونه خبر ميدوم.

بيچاره‌ها تا حالا داغ دارن!

بخودش واگويه كرد.

پري به تماشاي گروهي «هامور » و «سنگسر » ايستاد كه در يك رديف موازي مي‌رفتند، سمتي، دنبال ماهي‌ها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.

دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزه‌ئي ني‌لبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. مي‌خواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را مي‌خاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.

---------------------------------------------

*باد لور: بادي‌ست بسيار شديد و خطرناك

*شطيط: نام محله‌اي است عرب نشين در آبادان.

* تيام: به معناي چشم هام

 

 

<قبل   بعد>
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 260174
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co