در سالهای گذشته تقریبا یک دهه
بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا
هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها
نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این
روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات،
وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط
همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم، حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و
یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید
نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی
هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر
جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را
برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد
تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.
خصوصیات
شعر رسانه ای
رسانه ها
معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه
و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده است.
مثلا اگر در
یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و
یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل
شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند
و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و
شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!
اما به نظر
می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از
این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این
حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این
وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر
برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب
شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و
خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز
پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.
نگاهی به
کتاب :سربازی با گلوله ی برفی- سروده ی :مجید سعد آبادی / انتشارات : فصل پنجم
اشعار این
کتاب درباره ی جنگ وبه شدت ضد جنگ است، گاه و بیگاه ردپایی از طنز و کنایه های
غافل گیر کننده در آن به چشم می خورد که لایه هایی بستر ساز و مناسب برای رشد و
رویش شعرند..... در ابتدای این کتاب ، شاعر کودکی ست با زبانی زلال و تصوراتی
صمیمی و ملموس که تمامی گفتارش ،تداعی کننده ی یک روایت به نام * جنگ * است و
آگاهانه سعی دارد نشانه هایی را بر گزیند که بیشترین ارتباط را با هم داشته
باشند.
او عناصر
معرف جنگ یعنی :تلخی و تخریب و تباهی را به شیوه ی خاص خود ترسیم و تفهیم می کند و
در عین حال به وجوه واقع گرایانه نیز توجه ویژه دارد. در این بخش از شعر ها،
نگرش کودکانه ی او به جنگ ، منجر به حذف برخی از کلمات و عبارات می شودو به این
شکل جنبه ی کلیشه ای آن را کم رنگ می کند.
-
دشمن با اولین پاتک
-
مسیر حرکت آب رودخانه را عوض کرد
-
قایق های جنگی کاغذی
-
که مدتها پیش در آب انداخته بودم
-
یکی یکی برگشتند
-
دشمن، مسیر حرکت باد را عوض کرد
-
مو شک های بمب افکن کاغذی ام بر گشتند
-
دشمن همچنان پیشروی کرد
-
و...مسیر زندگیمان را عوض کرد
-
پدر که دورادور
-
به بازی هایم عادت کرده بود
-
هیچوقت بر نگشت.
او با فضا
سازی در هر شعر، زمینه را برای ارائه ی مطالب اصلی مهیا کرده و به کشفها و انجام
های جذاب شاعرانه می رسدتا مخاطب در عین رسیدن به ابهام،نتیجه و پاسخ را نیز
دریابد.به این ترتیب در ساده ترین عبارات نیز به نثر نمی رسد و با تفکرات
شاعرانه ،
فرا واقعیات را ایجاد می کند.
-
با قصه ای کودکانه ، جنگ را می خوابانم
-
و آرام آرام،سلاح های جنگی را
-
از دستان خواب آلودش بیرون می کشم
-
....
-
چراغ را خاموش می کنم ، در را می بندم
-
شاید صدای هیچ مملکتی او را بیدار نکند.
اکثر شعرها
روایاتی ساده اند و شاعر با وقوف به این سادگی شروع به فرا واقعیت گرایی
کرده و با بازی های زبانی و شگرد های شعری آن روایات را به شعر
تبدیل می کند. گاه تعمدا از ذکر برخی کلمات اجتناب نموده تا
امکان تاویل های گوناگون را به مخاطب داد ه باشد و او را به دنبال نهفته های
ثانویه بکشاند.
-
کوچکتر که بودم فکر می کردم
-
مرگ با خشاب های تفنگم تمام می شود
-
اما نشد
-
.....
-
بزرگتر که شدم
-
مرگ در نا خودآگاهم پیشروی کرده بود
-
و به درد های توی سرم
-
شلیک می کرد.
شاعر
همراه با شعرهایش کم کم بزرگ می شود...قد می کشد و به دنیایش نیز.... و می هراسد
از همسایگی کلاه کج ها.....از گم شدن خواهرش در بازار آتش....و.... و بنزین می
پاشد بر لبخند های قاب شده ی مادر بزرگ....و ...هر چیزی که ممکن است دشمن به
غنیمت بگیرد..... آنقدر پیش می رود که ...پشت خاکریزی بین جنگ جهانی دوم و سوم گیر
می کند... به ناچار مثل تمام بازماندگان جنگ همان جا دنبال شغلی می گردد...و
خانه ای اجاره ای.....و ازدواج.... در این شعرها گاه با شکل نامکشوفی از *جنگ *
روبه رو می شویم و از تقابل آن با واقعیات احساس شگفتی می کنیم. و سعی شاعر
در عینی گرایی و تصویر سازی ستودنی ست.
از محاسن
دیگر شعرها رعایت اقتصاد کلمات و ایجاز است که توانسته بیشترین حرف را در
کمترین کلام بگنجاند و با استفاده ی هوشمندانه از فرم ، مخاطب را به راحتی
وارد لایه های داخلی شعر کند.
و....سرانجام
به شاعرانه ترین شکل کتاب را به پایان می برد :
- سر سر
بازی را نشانه می روم....نکند شاعر باشد ؟
- قلبش را
نشانه می روم ....نکند عاشق باشد ؟
-نه.... من
نمی توانم شعری برای جنگ بگویم
- از شاعر
به دشمن.......از شاعر به دشمن ...
- یکی از
سرباز هایتان را بفرستید این شعر را تمام کند.
تاملی بر
مجموعه شعر " به وقت البرز " سروده ی مهرنوش قربانعلی
نیک می دانیم
رسالت شاعر امروز کلیشه زدایی از رفتار مالوف ونیز قداست زدایی وحذف گذاره های سنگ
شده از جداره متن است چنانکه می بینیم آشنایی زدایی و باز تولید عناصر نخ نماشده
معاصر در تلفیق وهمنوایی ارکان وگذاره ها ودر واقع ایجاد قرابت میان کلمات وحذف
قداست و فخامت زبانی است تا شاعران با دست زدن به شکل و شیوه
های مختلف اندیشه را در فرم وساختاری تازه ومتفاوت پی ریزند و علاقه وتشدید رویکرد
شاعران به این نحله ناگهانی ونو ظهور باعث واپس نشستن طیفی از مخاطبان گردید
واین دستاورد در توالی ونوسان مخاطب به تردید و تشکیک انجامید تا
جاییکه که عده ای از شاعران واپس خزیدندو برخی به تقابل وتلفیق نحله های مختلف
شعری پرداختند وچند نفری از شاعران اصیل این گونه شعری کماکان به حیات ادبی
خویش ادمه می دهند . چنانکه که مهرنوش قربانعلی با کارنامه ای تامل برانگیز در
وانفسای دهه هشتاد با عنایت به تمنیات طیف مختلف مخاطب هوشمندانه در بافتار سروده
ها موازنه ایجاد می کند نیزبا استعمال واژه های مکروهه وممنوعه ومثلن ناشاعرانه
عامدیت می ورزدتا در کنش های زبانی خویش ضمن عنایت به مولفه های شعر پیشرو و عطف
توجه به سلائق وپسند های
مختلف
مخاطب به گونه ای رخنمون کند که کلمات خشک وبیقواره بروز کرده وعصمت یابند :
باور
پذیرباشد ، لطفا / که میکروفن جلوی جلوی دهانش را نگرفته وهرچه را که نباید در گوش
بلند گوگفته است : / (( با وکالت این ویزا / از خطوط این شناسنامه طلاق می گیرم و
/ خلاص )) / شهروند افتخاری جهانم / کابوی که فیلم های وسترن را به پایان می برد /
لطفا / باورپذیر باشد / که تصادفی پخش می شود / می دانم که بازی نمی خورد ، قطعا /
با خود لج کرده ام فقط …
تلقی این
قلم اما از رویکرد شاعر صرفن اتخاذ یک استراتژی ادبی نیست که در واقع تمهید ولمی
ایست که شاعر در جذب وجلد مخاطب دارد چنانکه می بینیم تقلیل بارو بسامد وحذف
ابهامات منطقی گاهی چندان مجاب کننده نیست اینکه صرفن با دانه
پاشی وباج
دادن وتمهیداتی از این دست سعی در آشتی با مخاطب گریز پای معاصرکند و در
ایجاد لذت وتطمیع مخاطب آسان یاب شعر خویش را به زبانی کم افت وخیز تنزل دهد جزاینکه
فرض بردارم سامان بخشیدن مجموعه در سه دفتر مختلف طبقه بندی
پسندهای مختلف باشد و اینکه هرمخاطب به فراخور حال خویش از این خوان اطعام
کند :
دفتر یکم :
… در توالی
کوه ها تکراری می شوم / دیوارمی چینم ، دیوار می چینم ، دیوار / وچین در چین
دامنم از خذر می گذرد / رگی از من به دعا همراه تو بود / و آبراهه ای از چشم هایم
/ که صورت نیل را از دریای سرخ گذر دادی / من اولین سکه ام که انگشتان تو را
ضرب می گیرد / وسوئز روی کانالی خصوصی اتفاق می افتد …
دفتر دوم :
تا از
دامنم نینوا را برداری / برنگشتی / وبرگشت یونس/ تا عذاب را ببیند / که از
رندی مردم روی بر گرداند / دریا تاخیر نداشت وموج می زد قرعه به نامت / از
زنگ ساعتم گوش دنیا کر شد وتقویم ، بیدار / برنگشتی / تا کدوبنی شوم وکنارسایه ات
اتفاق بیفتم / یونس نبودی / تا معجزه ای بیاید وپادرمیانی کند / از چشم هایی
تر می گذارم وبزرگراهی بی طرف / ودعاهایی ابتر / روسری ام با آرواره ی نهنگ به صلح
می رسد .
دفتر سوم :
تا حتا
جاذبه ام را کشف کنی / سیبی نیست که برسرت بخورد / یا دستی که در قاچی از
بهشت سهیمت کند / بر سر دوراهی /
چند مرده
حلاجی ؟
نمونه های
دست داده شده خود موید نکات پیش گفته اند واضافه کنم شاهد نخست که نگارنده نقطه
عطفی در کارنامه قربانعلی به شمار می آورد ونمونه های بعد که از لحاظ معنایی و
زبانی وحتا کیفی در نوسانند والبته مناسب پسندهای مختلف اجتماع ، شاعر را در مطلوب
نمی نشاند چرا که دانسته اییم حذف حجم و ابهامات منطقی سروده ها ورویکرد
رئال عاقبت میمونی پی نخواهد داشت چراکه غرق شدن در سویه های عینیت مبنا شعر را از
عنصر اقناعی تهی می کند وکمتر ذهن چالش گر مخاطب را درگیر کرده وجایی برای
غور وتدقیق در لحظات شاعرانه نمی گذارد ومعمولن با یک بار مطالعه سترون روی دست مشتری
می مانند:
آیه ای که
دوستش داشتم / به چشمانم بازگشته / هوا بیش از نفس کشیدن است
اما آنچه در
سطور نخستین این نوشتار نیز آمد دغدغه ترکیب وتلفیق مفاهیم و نحله های مختلف
ادبی است چنانکه می بینیم تاریخ واسطوره در ملازمت اجتماع ونیز موازات عناصر
وارکان ومولفه های ضمنی شاعر در فرایندی خودویژه رخنمون می کند وشعرهای بر می
سازند که به زعم این قلم بسیار موفق بوده اند :
این
لبخند حرفه ای / شگرد دوربین های دیجیتال نیست / انعکاس ((حرا )) چشم فلاش را می
زند / پشه هم که باشم / بلدم موی دماغ نمرود شوم !
ودقت نظر در
ملازمت وممارستی اینچنین در مجموعه " به وقت البرز " موجد رهیافت شاعر
گونه ای تاویلمند شده است که نگارنده بسیار در شعف وضعفش قدم زده ام و برداشته ام
انچه می باید ونیز بیفزایم که اشتیاق به درونی کردن مفاهیمی از این
دست برتافته
تا شاعر ضمن عنایت به تاریخ ومتون کلاسیک ونیز روزمرگی نمه و نمکی از عشوه های
زبانی براندمواره ی شعرها بریزد :
اشکال
ندارد / تکان های دستم گهواره ی نوح را به یاد می آورد / این آپارتمان ها بر آب
خواهد رفت / بی گدار به زلزله نزنید / از گسل های مغز من این گسست آغاز خواهد شد /
یک تخته کم آورده ای / شاید دنده ی چپی باشد که نخواستی من باشم/ میخ می زنم
/ در اخبار اعلام خواهد شد شکستگی من وسرشکستگی تو /در حاشیه ی خبرها / اصلی است
که نخواستی به
یاد بیاوری
/ میخ می زنم / دراین سرزمین کویری نشانی دریا منم / وچشم هایم برای وقوع توفان
زیاد است / ....
لحظات
ودقائق شاعراما دراین مجموعه گاهن به ایجازی درخور معطوف می شوند و شاعر
درتزریق مضامین وایماژه ها در اندامواره ای موجز نمونه های شگرفی دست می دهد که که
هر ذائقه ای را سروجد می آورد :
قفسم
را خورده ام / باد افتاده توی یال هایم / روزی که دندان هایم برق می زند ، سربه
زیر نیست/ قرار چه بود : رام ، دام ، آرام ؟ / پنجه ام سرازیر می شود ، بی
قرار !
اگرچه ایجاز
قربانعلی گاهی سهل الوصول وفاقد عمق وحجم لازم است اما تقابل مفاهیم وترکیب
کلمات نامتجانس در بدعتی شگرف پی گزارده می شود که بسیار در خور توجه است :
بادی
به غبغب انداخته ونشان می کشد ، پیست مسابقه : / خط های هوایی تعطیل !/ اگزوزها
حلقه حلقه هورا می کشند / چشم به صف صندلی ها دارد / اتوبوس ومسئول کنترل به آخر
خط / نقصی به خطوط وارد نیست / جز من که ماشین رالی ام / وکورس گذاشته ام با ثانیه
شمار !
افزون براین
قربانعلی جهت بازتولید عناصر سنگ شده به تکراربا آشنایی زدایی وتغییر کلیشه های
نحوی شعرهای برمی سازد که از طراوتی فوق العاده برخوردارند :
پس
تخت سرانجام به بهبودی من رضایت داد / وهمدستی سرم ها به نفعم تمام شد / حالا درخت
های بی پلنگ دوباره خواب گل هایی را می بینند که برهیچ پرده ای ظاهر نمی
شود باد می وزد / دراین بازی ، دشمنان ناپدید می شوند الکی / مونیتور از خنده
برخود می پیچد / باور نمی کنی ؟ دست من نیست ! / از مسلسلی خالی ، افتاده ترم /
باد ورق می خورد / آن که برگ برنده را با دست هایم آشتی داد / نام کوچکش اسم اعظم
بود / فکر می کنم / خودمانی تراست / خودش را کنار می کشد دریا ولی بی تورد نمی شوم
/ افعی ها ، زیادی مار خورده اند / گلو خشک اند ومن کشتی ترم / گفتی کدام
دکمه را باید زد ؟ بی حضور پلنگ غرور زمین جریحه دار شده بود / رام است وتمام
گل های تن اش را به من می بخشد سرم ها می توانند به خواب بروند / آرام ترم
از سویی
دیگر قربانعلی با ارجاعات وتمهیدات نوعیش به گونه ای رخنمون می کند که زبان زیر
پوست شعر در حرکت است وبی که عناصر وگزاره ها مداخله کنند ویا درالقای مفهوم مطبوع
خویش تصاویر زاید بیفزاید شعریت رسالت خویش را زمین می گزارد :
…
اورده اند که استخوان ترکانده و / سری در آورده میان سرها / با چشمان باز از
البرز مراقبت می کند ونام کوچک اش بزرگ تر شده است | / دریا را به هم می کوبم
/ سکسه کوه هایی که مرا ادامه می دهند / در تسخیر بابل به یاریت می آیند / جنگل با
وسعت شمالیش شکسته نفسی می کند / که کوچک خان را به رخ نمی کشد ...
توفیق عمده
قربانعلی اما در دفتر سوم بروز وجلوه می یابد چنانکه می بینیم شاعر با دقت در
دقائق و واکاوی محیط اکناف خویش ووسعت بخشیدن به تخیل ونیز رصد لحظه های ناب در
معیت طنزی که در بطن ومتن سروده ها در حرکت است شعرهای شگرفی پی میریزد :
از
همان لبخند شروع شد ، اشتباه / از قلم موهای خم شده روی بوم / از همان
اشتباه ، حلقه ی موهایم را کشیده صاف / سه بعدی بودم / رودخانه ای که برمن
گذشت / تصادفی نبود / دیداری که قابل تشریح باشد / دلخورم کمی از تابلو / کمی
از شاهزاده های روسی که دامنشان پیچ وتاب می خورد / از اسکارلت کمی / که پیچ
وتاب موهایش پنهان نیست / وبیش تر از این نمایشگاه که لبخندم را حراج کرده
است می گویند : / شکلی از صورت تورا دارم / خصوصی ام ! / با دیوار های تک بعدی
کنار نمی آیم / اگر کایتی که می خواستی تکمیل شده بود / برگ هایم برمی گشتم /
کمی دلخورم / از جنون خم شده بربوم / برقلم مو / لطفا صورتی سه بعدی بکش /
بیرون قاب قدم بزنیم ، کمی .....
خصایص
جنسیتی شاعر اما صورتی مجزا ومنحصر دارد چنانکه زنانگی وحواشی ملازم با آن
درالتقاط طبیعت وعناصر جانبی به گونه ای رخنمون می کند که عناصر وگزاره ها زنانگی
را بسط می دهند وبا افزودن بسامد سروده ها در وضعیتی فراجنسیتی قرار می
دهند که بسیار درخور توجه است وبیفزایم که راقم سطور " به وقت البرز "
را تمام قدرت خلاقه قربانعلی نمی دانم و با پتانسیل خاصی که در آثار این شاعر سراغ
کرده ام اذعان دارم که در دفاتر بعدی شاهد حضور درخشان این شاعر خواهیم بود
...
دوست و برادر عزيزم جناب حاج احسان
خليلي اكنون كه اين نامه را برايت مي نويسم چند ساعتي از خواندن كتابت گذشته است
البته از خواندن دوباره ي آن من سالهاست براي كسي نامه ننوشته ام اصلا يادم نمي
آيد تا حالا براي كسي نامه نوشته باشم كوچكتر كه بودم يك روز مش محرم همسايه ي مان
ازمن خواست از زبان او براي پسرش كه درجبهه بود نامه بنويسم من كلاس پنجم ابتدايي
بودم نمي دانم چه شد كه شيطنتم گل كرد ويك چرت وپرتها ودروغ هاي شاخداري نوشتم كه
تا چند روز به آنها مي خنديدم ومي دانستم كه"سولدوز"پسر مش محرم درجبهه
با خواندن آنها شاخ درآورده وقاطي كرده است است چند ماه بعد وقتي جنازه ي تكه تكه
شده اش را به روستا آوردند با هر لا اله الا الله ي كه مي شنيدم يك بار سرم را مي
كوبيدم به ديوار
اين گل پرپر از كجا آمده ...
اين است كه وقتي اسم نامه مي آيد يك
جوري مي شوم ازآن موقع تا كنون حتي از طرف كسي براي كسي ديگر هم نامه ننوشته ام
وقتي نامه هاي تو به دستم رسيد.
نمي دانستم چكار كنم 18 نامه در يك جا
آن هم نه براي من براي دختر يا زني به نام فاطمه، نمي دانم اين نامه هارا به كدام
آدرس وكدام اداره پست داده بودي كه از تبريز واز خانه ي من سر درآوردند
نامه ها داخل پاكت هم نبودند كه
خواندن آنها فضولي باشد من هم آنها را خواندم و...
شايد ساده ترين راه براي برخورد
خوانشي با يك متن آنهم براي مني كه يك كلاسيك سرا هستم وچندان علاقه و سر رشته اي
در شعر سپيد ندارم اين باشد كه آن را با نمونه هاي مشابه خود مقايسه كنيم وبا
تشخيص نقاط ضعف وقوت متن نسبت به نمونه هاي همجنس خود درموردش قضاوت كنيم مثلا در
برخورد با اين متن مي توانيم شعر گفتار وفرا گفتار سيد علي صالحي را به ياد
بياوريم وبگوييم اين فاطمه همان "ريرا"است كه چادر عربي سرش كرده تا ما
اورا نشناسيم اما من حداقل در برخورد با اين متن نمي خواهم از اين روش استفاده كنم
زيرا اولانمونه هاي مشابه با اين متن از جهاتي ديگر با اين متن اختلاف فاحش دارند
ومقايسه بين اينها درست نيست دوما اگر به سطح بندي زماني هم اعتقاد داشته باشيم
درست اين است كه يك متن را بانمونه هاي مشابه وزنده وپوياي آن متن مقايسه كنيم نه
با نمونه هايي كه زماني بوده اند واكنون بود ونبود شان چندان فرقي نمي كند
سوم اينكه اعتقاد دارم درمواجهه با يك
متن ابتدا بايد تنها باخود ان متن مواجهه مستقيم صورت بگيرد بدون توجه به ارجاعات
فرامتني آن وسپس بعد از مشخص شدن مولفه هاي اثر مي توان موقعيت آن اثر را درميان
همنوعان خود بررسي كرد بنا براين در اين نوشته كاري ندارم به اينكه كودك احسان
خليلي به عموش رفته يا به دائيش دنبال اين هستم كه اين كودك چه كارها بلد است وچه
كارهايي را بلد نيست .
برخي اتفاقات در اين كتاب افتاده اند
كه به خودي خود وبه طور طبيعي براي شعر سپيد نقص محسوب مي شوند اما در اين كتاب
بايد آنها را جور ديگري ديد
يكي از اين اتفاقات مونولوگ گويي ست ،
سالها پيش دكتر براهني با مطرح كردن مباحثي از قبيل اهميت صدا ها وزبانها وشخيت ها
ومحور قرار دادن آنها در معنا وژرف ساخت شعر شعر پلي فونيك يا چند صدايي در شعر را
مطرح نمود كه اين نظريه ها در نهايت به تئوري شعر زبان در كتاب خطاب به پروانه ها
ختم شد از آن زمان تا كنون مباحث فراواني در اين زمينه صورت گرفته كاري با اين
ندارم كه شعر زبان موفق بوده يا نه واين نظريات درست هستند يا نه تنها مي توان گفت
كه زمان شعر مونولوگ چه در غزل وچه در سپيد سرآمده است يعني امروز شاعر نمي تواند
از منظري واحد به جهان بنگرد ومرتب زر بزند ودر مورد دنياي خود حكم صادر كند شاعر
امروز حتي ندارد از طرف عناصر موجود درشعر خودش هم وكيل نيست چه برسد به عناصر
هستي شعر امروز عرصه ي بلند تر شدن صداي شعر وكوتاه شدن صداي شاعر است .
در نگاهي گذرا به اين كتاب متوجه مي
شويم كه شاعر با صراحت تمام اين اصل را ناديده گرفته ومدام فقط حرف مي زند وفاطمه حتي حق
گوش نكردن هم ندارد و من مخاطب خيلي حرصم مي گيرد وقتي با تمام وجود مي خواهم به
اين ديكتاتوري شاعر اعتراض كنم اما مي بينم ساخت نامه اي اشعار اين حق را از من مي
گيرد احسان خليلي با زيركي اين مسئله را دريافته ونامه اي كردن ساخت كتاب حق اين
اعتراض را از من مي گيرد چراكه اينجا فاطمه اولا يك شخصيت خيالي تصور مي شود كه
وجود خارجي ندادر(كه دراين زمينه حرف دارم) دوما شاعر با همان شخصيت خيالي حرف نمي
زند بلكه دارد براي او نامه مي نويسد واصولا ساخت نامه مونولوگ وتك صدايي ست
يعني اتفاقي كه در يك شعر سپيد معمولي
قطعا نقص به حساب مي ايد در اين كتاب به يكي از مبنا هاي ساختاري تبديل شده كه اثر
برآن پياده شده است البته در قسمتهاي از نامه ها شخصيت هايي وارد شعر مي شوند وحرف
مي زنند كه در اجراي اين قسمتها مهارت خاصي مشاهده مي شود مانند(چي؟/ستاره
كيه؟/راستشو بگو/-: من خونه ي آنچناني نمي خوام/ميام هرجا تو بري/...)
يا (به من تبريك نمي گي ميخوام
برم دانشگاه/دانشگاه جاي خوبيه/پسرا وخترا توي كلاس.../درهمن آقا سوانكن/خراب
توشون نيست.)بهتر بگويم اين كتاب در ساخت كلي خود ياهمان كلان روايت خود مونولوگ
ودر خرده روايتهايش از چند صدايي بهره مي برد وهمه ي اين گريز ها هم در نوع خود
ماهرانه چيده شده اند.
احسان خليلي عزيز
شايد كار خدا بود كه اين نامه ها
تصادفي از تبريز وخونه ي من سر درآوردند تا تو دستت رو بشه اما اين هم نمي تونه
باشه چطور ممكنه قطعا تو مي دونستي اين نامه ها به من مي رسه چون اولش نوشتي تقديم
به دوست شاعرم صالح سجادي!!!!! من هنوز چيزي سر درنياورده ام به هر حال شاعرها
آدمهاي زرنگي هستند برادر من اگر 000 هايمان مارا نشناسند ما كه جنس خودمان را مي
000 برادر شايد بتوان با برخي داستان پردازي ها سرشان را شيره ماليد اما سر همديگر
را كه نمي توانيم نكند اصلا اين فاطمه تبريزي ست وما خبر نداريم!! به هر حال من تهمت نمي زنم وفرض را بر اين مي
گيرم كه اين فاطمه واقعا يك شخصيت خيالي ست و من اين را فقط به تو مي گويم اين
زندگي خودت است از طرفي رفيقيم وتورا هم خوب مي شناسم كه متخصص برگزاري
جلسات ادبي صحرايي در سه سوت هستي وبار ها وبارها ديده ايم كه با يك اشاره
بساط جشنواره را به هم ريختي ودر سالن
براي خودت جلسه شعر برگزار كردي آنهم در شرايطي كه صدا به صدا نمي رسد تكليف ما
روشن است صدايمان در بيايد يك طومار عليه ما جمع مي كني با ده هزار امضا كه
ايهاالناس از امروز صالح سجادي شاعر نيست خوب ما هم مجبوريم كمي تعريف كنيم
1 – دريك نگاه كلي به متن با انبوهي
از تصاوير متنوع و اكثرا پارادوكسيكال همراهيم كه از طرفي آشفتگي ذهن نويسنده را
نشان داده اميد ها ياسها وكشمكش هاي دروني او را بيرون مي ريزند واز طرفي در كليت
متن به شكل خرده تكنيكهايي عمل مي كنند كه هر يك قسمتي از متن را به حركت درمي
آورند اين تصاوير در كوتاهترين شكل ممكن نوشته شده اند وبه شكلي سريع ونفس گير به
خورد مخاطب داده مي شوندكه با فضاي كلي متن سازگاري كامل دارد انگار كسي وسط
عمليات وآتشبار همه جانبه ي دشمن سنگر نيم سوخته اي را پيدا كرده تا براي چند لحظه
هم كه شده درآن پناه بگيرد وبراي عزيز ترين كس زندگي اش كه ممكن است خودش باشد يا
هيچ كس نباشد نامه يا وصيت نامه مي نويسد واين تصاوير بريده بريده وبي نظمكه در
نهايت تصادف ويا در اوج مهارت در كنار هم چيده شده و به اجرا والقا اين وضعيت كمك
كرده اند
(ثانيه ها پشت سرم مي گذارند/به تو
نزديك مي شوند/ عقربه ها همزمان به تو مي رسند/ تبريك عيد باشد براي اخر سال/دل من
به چي خوش باشه/توي كدام امام باره چشم به در دوختي فاطمه/ (نادالجيش كامل بالعرب
واحد)/من همونيم كه هستم/توداري عوض ميشي/ فهيمه غرمي زند به لبش...)
2 – دراين كتاب به دليل اسرار وافراط
در شباهت دادن متن ها وكل كار به نامه نگاري كتاب ظاهرا از لحاظ دروني دچار مشكل
شده است اگر اين نامه واره ها را جداگانه وبه تنهايي وخارج از ساخت يك كتاب بررسي
كنيم رگه هايي از ارتباط عمودي در كار مشهود است اگر هم نباشد چون اسلوب كلي كار
برپايه ي جريان سيال ذهن قرار دارد ومواردي كه قبلا در مورد خصوصيات متفاوت كتاب
بيان شد اين مسئله را توجيه مي كند اما اگر به ساختي فراتر از يك شعر معتقد باشيم
وعلاوه بر ارتباط ميان سطرهاي يك شعر در يك كتاب وارتباط ميان شهر هاي يك كاب هم
بيانديشيم
اين كتاب در ابتدا دستش در مقابل ما
خالي خواهد بود زيرا كمترين ارتباطي ميان اشعار با يكديگر وجود ندارد اما وقتي
دوباره به ساخت نامه اي كتاب برمي گرديم مي بينيم كه احسان خليلي خواسته يا
ناخواسته اينجا هم ساختي را كه در ذهن داشته اجرا كرده است واين نقص صرفا
دراين كتاب تبديل به مشخصه ونقطه ي قدرت شده است انگار كه شخصي نامه هاي پراكنده ي
خود را جمع آوري كرده وبعد به صورت كاملا تصادفي ودادائيستس آنها را روي هم قرار
داده وبه دست چاپ سپرده است
3 – زبان اين كتاب از امتيازات ويژه ي
آن است زبان كمك بسياري به ساخت اثر كرده هر جا متن در هر كجايش كم آورده زبان
قدرتمند ومنعطف اثر مثل يك قهرمان فيلمهاي اكشن به دادش رسيده وان ضعف را رفع
ورجوع كند شاعر به راحتي لحن هاي مختلف را دركنار هم مي گذارد
از ترانه هاي سنتي يا پاپ گرفته تا
لحن يك بسيجي عاشق پيشه براي احسان خليلي مثل آب خوردن است وهمه ي اينها را بدون
اينكه ضربه اي به زبان اصلي شعر وارد كند در كنار هم به همزيستي مسالمت آميز
رسانده است(من آمده ام تورا ببينم بروم/به تو گل دادم چرا نگرفتي/تمام شعرهاي دنيا
را برايت سروده ام بلكه بيايي اما نيامدي /ازاون بالا كفتر مي آيه /يك دانه دخترمي
آيه/ كم كن اون بي صاحابو)...)
4 – شاعر در مديريت اصطلاحات عاميانه
وتكيه كلامها مخصوصا تكيه كلامها واصطلاحات مخصوص جبهه در درون متن وكار
كشيدن ازآنها موفق عمل كرده است وبه نوعي آنها را از حيطه جغرافيايي خود بيرون
كشيده وكاركردي ديگربه انها بخشيده است تركيباتي همچون( گوشهاي مرا زده اند/يك ماه
عقب نشيني كنيد/من موقعيت را حفظ مي كنم/اين چهارمين انتحار من است/تير به گيج
گاهم مي كشد/يك نخل عقب ننشست/...)اين علاوه بر برجستگي فرميكي كه به كار مي دهد
حاوي نكاتي رواني هم هست مثل كسي كه از جداكردن زندگي بعد از جنگ وزندگي دوران جنگ
عاجز است ودائما در جايي ميان اين دو دنيا در هروله است شاعر كسي ست كه جنگ هنوز
براي او تمام نشده ونمي خواهد هم كه تمام بشود همچنانكه در زمان جنگ هم نمي خواست
زندگي آرام وعاشقانه ي قبل از جنگ را تمام شده ببيند واين فاطمه بزرگتريم مدرك ما
براي اين فرضيه است فاطمه ي خيالي در حقيقت همان زندگي آرام وراحتي در كنار پدر
مادر وزن وفرزند است كه جنگ با نهايت بي رحمي آنها را از شاعر گرفته وشاعر
درنهايت سرسختي وديوانگي در مي خواهد انها را برگرداند حداقل درذهن وتخيل خود
فاطمه در حقيقت تمام ان چيزيست كه جنگ از ما گرفت بهتر بگويم هر كدام از ما ايراني
ها كه جنگ را تجربه كرديم در درون خود يك فاطمه يك ليلا يك جيران يك اسمر يك گلبن
و... داريم كه خواسته يا نا خواسته در خلوت خود با او حرف مي زنيم يا براي او مي
نويسيم يا با او حرف مي زنيم وگاهي هم اين اوست كه اين كار را مي كند
5 – در پايان هر نامه مخاطب احساس مي
كند ديگر همه حرفها زده شده اند ومشت شاعر باز شده ودر نامه ي بعديچيز جديدي در
چنته نخواهد داشت كه عرضه كند اما شاعر هميشه در شروع هر نامه با شگرد هاي مختلفي
مخاطب را به اصطلاح سورپريز مي كند اين شگرد ها قسمتي از دنيار داستان وام
گرفته شده اند قسمتي ريشه در شعر دارند وحتي از برخي شيوه هاي نامه نگاري هم به
وضوح دراين شروع ها استفاده شده است(سلام عزيزم/ اميدوارم حالت خوب باشه /خيلي دلم
برات تنگ شده/ سلام خوبي ...هيچ ملالي نيست.../سلامي چو بوي خوش آشنايي...)
6 – شايد اين حرفي كه مي خواهم بزنم
مضحك به نظر بيايد اما صرف نظر از تفاوت محتوا وشيوه وزبان نگارش ساخت نامه ها از
لحاظ فرميك بسيار به ساخت وشيوه اي كه شيخ اجل سعدي در گلستان استفاده كرده
شبيه است اگر دقت كنيم در اكثر شعر ها چند سطر سپيد مي بينيم كه در لابه لاي آنها
يكي دوبيت شعر كلاسيك گنجانده شده است واين من را ياد حكايت هاي گلستان انداخت كه
حكايت در چند سطر نثر مسجع گفته مي شد ودر انتها يكي دو بيت شعر به حكايت ضميمه مي
شد به هر حال اين نه ضعف كار به حساب مي ايد ونه قوت آن بعيد هم مي دانم در طراحي
ساخت اشعار چنين چيزي تفكري لحاظ شده باشد.
7 – نامه ها با يك پايان بندي عالي به
پايان مي رسند كه هم دور از ذهن است وهم متهورانه در طول متن شاعر از دردها
وناراستي هايي در جامعه سخن مي راند ودر انتهاي متن اعتراف مي كند كه خود جزوي از
بدتربن شكل آن است وطوري با فاطمه حرف مي زند كه انگار كم كم شخصيت فاطمه را با زن
خود تطبيق داده واز آن دوگانگي وتضاد قبلي كه اذيتش مي كرد رهايي يافته است (باور
كن من رزمنده اي ذخيره بودم كه هرگز جنگ به من نرسيد/ مثل همين حالا كه آنها پشت
خط هستند/ كه من نان آشنايي با آنهارا مي دهم بخوري/ ...) حالا ديگر جنگ به جاي
فاطمه اي كه از شاعر گرفته به او نان مي دهد واين درديست كه از ابتدا شاعر را اذيت
مي كرده اما نمي توانسته برزبان بياورد ودر آخرين نامه كه درحقيقت اعتراف نامه است
فاطمه آن را از زير زبان شاعر بيرون مي كشد البته اين فاطمه ديگر آن فاطمه ي قبلي
نيست بلكه زني ست كه با شاعر زندگي ميكند واز او نان مي خورد.
خوب احسان عزيز كم كم دارد دستگيرم مي
شود كه اين نامه ها چرا وچگونه به من رسيده اند بله برادر نه ادرس اشتباهي دركار
بوده ونه كار خدا بگذريم رفيق به درد همين روزها مي خورد ديگر نترس ديدي كه چنان
اين قضيه ي فاطمه را برايت رفع ورجوع كردم كه عمرا کسی بفهمد قضيه از چه قرار بوده
كافيست گوشه هايي ازاين نامه را برايش بخواني نه تنها قبول ميكند كه فاطمه اي
دركار نيست بلكه به تو افتخار هم مي كنند اگر باز هم راضي نشدند بهم زنگ بزن تا كاملا قانعشان كنم كه تو مرد
زندگي هستي ومتعهد به خانواده به هر حال يكي طلب من به اميد خدا سال بعد در دور
بعدي جشنواره تماس ميگيرم براي تسويه حساب
اما به عنوان يك برادر به تو نصيحت مي كنم دست از اين كارها برداري وبچسبي به
زندگي حالا محض محكم كاري ورد گم كني اينجاي نامه كمي هم ازت بدگويي مي كنم كه
نفهمد قضيه از چه قرار است.
1 – كتاب نامه هايي به فاطمه مجموعه
ايست از قدرتها وضعف هاي يك شاعر كه اين هردو به صورت موازي ودر كنار هم در كل كار
حركت مي كنند وبه نظر شخصي من همانقدر كه نقاط قوت كار در حكت اين متن نقش دارند
نقاط ضعف اين كار هم به نوبه ي خود جزوي از اين كار هستند ودر جاي خود ضربات خود
را وارد مي كنند ما در اولين سطرهاي اولين نامه يكي از اين ضعفهاي خطرناك را مي
بينيم در حقيقت كتاب بايك اشتباه مهلك آغاز مي شود انهم شعار دادن در شعر است مهلك
از اين لحاظ عرض مي كنم كه مي دانم مخاطب امروزي چقدر كم حوصله است واگر اولين
سطرهاي يك متن اورا جذب خود نكند به احتمال قوي كتاب را گوشه اي پرت كرده از
خواندن ان منصرف خواهد شد اين سطرها را مرور مي كنيم(سلام فاطمه ي عزيزم سلام/نمي
دانم اين چندمين دست نوشته ي من است/ هر چند فرقي هم نمي كند كه چندمين باشد/ وقتي
از تو وبراي تو مي نويسم چه فرق مي كند / فاطمه ي عزيزم دنياي امروزدنياي رنگ
ولعاب است/ دنياي مترسك هاي الوان/ دنياي تبليغات عوام فريب/ اما تو.../دنيايي كه
تبليغات درآن مصرف كننده توليد ميكند/دنياي مترسك هايي كه هنري بجز بزك كردن
وخيابانگردي ندارند...) درسه سطر اول ما با جمله هايي بسيار سطحي و سانتي مانتال
سوسولي مواجهيم كه بارها وبارها در گفتگوها يا در نامه هاي نوجوانان تازه كار
درعشق و هيجان زده ردو بدل مي شود هيچ شعريتي دركار نيست از همان جمله هاييست كه
مهران مديري واهالي برره وقتي آنها را مي شنيدند حالت تهوع مي گرفتند اما مشكل كار
درسطر بعدي بدتر هم مي شد با خواندن سطر بعدي احساس كردم در افتتاحييه ي جشنواره
شعر علوي يا خط سوم نشسته ام يكي از مسئولان ارشاد با ان ژست مسخره در باره تهاجم
فرهنگي دشمن حرف مي زند يا يكي از همين آخونهاي تلويزيوني مشتي دختر ريزو درشت را
دور خودش جمع كرده ونصيحت به خوردشان ميدهد علاوه براين سوتي ها ايراد فني هم
دراين سطر ها هست وقتي مي بينيم شاعر از تركيب مترسك هاي الوان استفاده مي كند كه
هنري جز بزك كردن وخيابانگردي ندارند وما مي دانيم كه فلسفه وجودي مترسك دفع كردن
است مترسك را به بدتريم وترسناكترين شكل مي سازند تا كلاغها از آن بترسند وبه
مزرعه نزديك نشوند اما اينجا مترسك الوان درخيابان براي جلب نظر قدم مي زند كه
اشتباهي فاحش است شاعر مي توانست از لفظ عروسك براي اين تصوير استفاده كند جالب اينجاست
كه بعد از اين چند سطر به ناگهان در چرخشي 180 درجه اي شعر بر متن حاكم مي شود
(راستي فاطمه ...)
2 – دومين اشتباه فاحش كتاب در دومين
نامه اتفاق مي افتد كه به نظرم سرنوشت متن را حداقل براي مخاطب حرفه اي به سختي
تحت الشعاع قرار داده است (عجب خري هستم من كه فاطمه رو براي خودم خلق كردم)اين
يعني سوزاندن برگ برنده ي متن به بدترين شكل ممكن شاعر با استفاده از تكنيك هاي
داستاني (كه نشان داده بدان مسلط هم هست) با مجهول نگاه داشتن فاطمه تا پايان متن
مخاطب را به دنبال خود بكشد در حقيقت خيالي بودن اين شخصيتر نبايد به اين زودي
براي مخاطب آشكار مي شد از اين به بعد ديگر متن از بعد ساختار بين شعري وساختاري
كه وحدتي ميان فصل هاي كتاب داشته باشد چيزي براي عرضه ندارد واين امتياز بزرگي ست
كه شاعر به طرز ناشيانه اي در همان ابتدا از متن خود سلب مي كند در حقيقت اين يك
نوع خود كشي ادبي ست ونشان مي دهد شاعر درك چنداني از ابر ساختار ندارد وتنها به
شعري مه مي نويسد فكر مي كند به حيات كلي يك ابر متن كه از ارتباط متنها با همديگر
به وجود مي ايد اشاف واعتقادي ندارد چقدر فضاهاي گسترده اي كه مي شد با مجهول نگاه
داشتن اين فاطمه وبازي كردن با ابعاد شخصيتي ان در ذهن مخاطب بريا لذت هاي بزرگ از
اين متن كوچك فراهم كرد كه متاسفانه همه ي اينها دراثر يك نااگاهي يا سهل انگاري
به هدر رفته است
3 – درمتن بسامد بالايي از جابه جايي
هاي نحوي وآشنايي زدايي ها وجود دارد جابجايي ظرف ومظروف جابجايي محرك با متحرك
عمل با عكس العمل و...اين دريك نگاه كلي مي تواند امتياز متن باشدواكثرا هم وقتي
جداگانه به انها نگاه مي كنيم زيبا از كار درآمده ند اما اين تكنيك از بس در كل
متن به طرز مبالغه آميزي تكرار مي شود كه به يك رويه در متن تبديل مي شود وبه زودي
زيبايي خود را درذهن مخاطب ازدست مي دهد ودر ادامه ديگر كار به جايي مي رسد كه حال
مخاطب را به هم ميزند(روزنامه مرا مي خواند/SMS تورامي فرستد به سمت من/عكسم را مي دهم
روزنامه دنبالت بگردد/ ماشه روي انگشتم مي رقصد/خواب از من مي پرد/ هوادراو مي
رقصد/بزنم به آخر سيم/دماغ را گرفت جلوي چفيه اش/اشك پراز چشمش شد/دريا مي زند به
دلم/تلفنها كه مرا زنگ مي خورد/سرم را خمپاره كشيد ضامن/...)
4 – صداي زنگ تلفن ، اين صدا يا بهتر
بكويم اين مشخصه جزو معدود مشخصه هاييست كه در تمام كارها جريان دارد اماجز تكرار
كاركردي ديگر در متن ندارند درحقيقت شاعر باز هم نتوانسته از اين مشخصه كاركردي
فراتر از تكرار در كل متن بيرون بكشد تلفن تنها زنگ مي زند زنگ مي زند واز بس زنگ
مي زند مي زند وكسي گوشي را برنمي دارد حداقل اين تلفن بايد از فرط غصه كه كسي به
او محل نمي گذارد منفجر مي شد يا حداقل مي سوخت اما متن تمام مي شود وهنوز تلفن
زنگ مي زند زنگ مي زند و زنگ مي زند.
5 – به طور كلي شاعر در اين متن
فرصتهايي طلايي را نا خودآگاه براي شعر ايجاد مي كند اما متاسفانه آگاهانه آنها را
به هدر مي دهد واگر كمي تيزهوشي فني وفرصت طلبي بكار ميرفت
اين متن مي توانست ظرفيتهايي به مراتب
بيشتر ازآنچه اكنون دارد با خود داشته باشد هر چند همانطوريكه قبلا عرض كردم نقاط
قوت غير قابل انكاري هم در جاي جاي اين متن وجود دارد كه نمي توان به سادگي از
كنار آن رد شد
خب احسان عزيزم اميد وارم با اين نامه
ي طولاني سرت را به درد نياورده باشم اگر هم اورده باشم حق دارم چون نامه هايي كه
من از تو دريافت كردم چند برابراين نامه بودند ودهانم كف كرد وقت خواندن من
هم زياد نوشتم كه دهانت كف كند وقت خواندن اين نامه را كه مي نوشتم ياد غزلي از
مهدي چناري افتادم سالها پيش برايم خواند ورفت وديگر نديدمش نوشته بود:
من هشت سال فاجعه جنگيدم وگذشت
داغ برادري به دلم ديدم و گذشت
من هشت سال فاجعه دور از صداي عشق
همراه مرگ وحادثه رقصيدم وگذشت
سهم من است دست پراز هيچ اقتناع
زيرا به وقت خويش نباريدم و گذشت
ديدم كه پشت سخت مرا تيغ مي كشند
با خشم برنگشتم وخنديدم وگذشت
دعوا چرا به نام من و جنگ مي كنيد
من حق خويش بر همه بخشيدم وگذشت ...
به همه ي دوستان و برادران شمالي من
سلام گرم مرا برسان مخصوصا احسان مهديان عزيز.
"سطرها در تاريكي جاعوض مي كنند "سروده ي گروس عبدالملكيان
مجموعه شعر(سطرها در تاريكي جاعوض مي
كنند) سومين مجموعه از آثار گروس عبدالملكيان است كه در سالهاي اخير به چاپ رسيده
، اين مجموعه در سال 1387 با تيراژ 1100 نسخه و قيمت 1800 تومان توسط انتشارات
مرواريد منتشر شده است.
در نگاهي كلي مجموعه ي مزبور را به
لحاظ توفيقي كه در پرداخت مفاهيم با ايجاد خلاقيت ها ، بروز رساني ذهن و برخوردارياز ذهنيت سيالدر گستره اي مفهومي پيدا
كرده،مي توان مجموعه اي قابل
توجه و تحسين پنداشت.
بايد اشاره كرد ، منظور اين نگاه از
توفيق اين مجموعه پرداخت روان آثار در حيطه ي جهان بيني مولف و استفاده از المان
هاي شعري اعم از انديشه ، تخيل و ايجاد تصاوير متناسب با بستر شعرِ امروز مي باشد.
مواردي كه دركليت اين مجموعه بيشتر
قابل توجه و اشاره مي باشنند ، عبارتند از وجود زبان يكدست و سالم و مصون از
درگيري و لفاظي، ساختارمند بودن آثار حتي درگسترش فضا و انتشار ذهنيت،زاويه ي ديد
با طراوت به تعلقات انساني و تجربه هاي تكراري وي ، وجودذهن فعالو انديشه ي آميخته با تخيل و تصور شاعرانه كه منجر به خلاقيت در ارائه
گرديده ، حس آميزش ناخودآگاهي سازمان يافته از جهان بيني شاعرانه با خودآگاهي
پرورش يافته از تجربه ها و داده هاي بيروني كه مولف را سازنده و خلاق بارآورده است
ونيز فراروي از فرديت و باز گذاشتن دست خواننده براي همذات پنداري جزو ويژگيهاي
مجموعه به حساب مي آيند.
زبان شعري مولف در اين مجموعه بستر
مناسبي براي انتقال ذهن وي متشكل از جهان نگري اش در آميزش با تعاملات شاعرانه است
، چيزي كه مي توان دريافت اينكه مولف رنجي براي تشكيل اين شاخصه نمي كشد و زبان در
آثارش بافت شناسه اي و شكل گرفته مي باشد و بدليل آميزش با ساير قابليت هاي
وياز زبان بازي و لفاظي مصون مانده
است.سادگي زبان با برخورداري از پيچيدگي و گسترش فضا و معنا باعث ايجاد گرايش طيف
وسيع تري از خوانندگان شده ودر آثار نيازي به حل معماهاي زباني نيست.
بدليل وجود نمونه هاي بسيار از انتقال
حس،تصوير ومعنا در قالب زباني سالم و ساده در مجموعه تنها به چند موردبسنده مي
كنم.
(.../ و ماه دهان زني زيباست/ كه در
چهارده شب/حرفش را كامل مي كند/...)ص(11)
(.../بگذار فكر كنند/ مردي/با اين همه
گلوله در سينه/ گريخته است.)ص(20)
(.../فرداصبح/انسان به كوچه مي
آيد/ودرختان از ترس/پشتِ گنجشك ها پنهان مي شوند.)ص(25)
(از گرگ و ميش / فقط گرگ مانده
است.)ص(51)
(.../اگردست من بود/به خورشيد مرخصي
مي دادم/ به شب اضافه كار!/...)ص(76)
ويژگي ديگرآثار همانگونه كه اشاره شد
ساختار گرايي و يا انسجام روند عمودي آنها با وجود تنوع عناصرونيز گسترش فضا و
انتشار ذهنيت مي باشد.گستره ي نسبتن باز نگرشي و پنداري مولف به وي امكان گستردگي
واكنش وبازتاب آن را در آثارش داده است كه تكثر فضا معنا را به تعليق در نياورده و
بافت منسجم آثار تقطيع فضاها را با پيوستي ساختارمند پوشش داده اند.انتشار ذهن
مولف در فضايي سيال باعث برخورداري آثار از تنوع تصوير و تخيل در ارائه گرديده است
كه در اين تنوع شكل نظام مند هر اثر حفظ شده و متن آنها در سير عمودي به ويژگيهاي
پنداري ، مفهومي و موضوعي در مولف و خواننده وفادار مانده اند.
(.../به دنبال تو /بر درها/در زدم/
دريا باز كرد/ اسب ها چنان مي دويدند/كه يالِ موج و موجِ يال/ شعر را به هم مي
زد/...)ص(16)
(.../اين پيريِ مدام/مرگ را زيبا كرده
است/آنقدر/كه كوهِ كنارِخانه ام/حتي اگرآتشفشان كند/ از ايوان و غروب و قهوه اي كه
تازه ريخته ام/نخواهم گذشت/...)ص(29)
(.../زنبورها را مجبور كرده ايم/ازگل هاي
سمي عسل بياورند./وگنجشكي كه سال ها/برسيم برق نشسته/ از شاخه ي درخت مي
ترسد/...)ص(36)
(.../مگرچند بار بدنيا آمده ايم/كه
اين همه مي ميريم؟/چند اسكناس مچاله/چند نخ شكسته ي سيگار/آه،بليط يك طرفه!/چيزي
غمگين تر از تو/درجيب هاي دنيا پيدا نكرده ام/...)ص(54)
(بايد از درخت ها باشي/كه اين گونه
پائيز را به موهايت آورده اي/واز رودها/كه ماهيان آبي وقرمز/ درصدايت شنا مي كنند/...)ص(70)
زاويه ي ديد مولف به تجربه هاي تكراري
و خاصه مفهومي مانند رنج ، زندگي، مرگ، عشق و...، منظرنگاهي تازه و داراي طراوت
است و همين تازگي مولف را در انتخاب عناصر و معيارها و مصاديق نو ياري مي كند تا
بتواند از به تكرار رسيدن خود جلوگيري كند.اگرچه رگه هاي رمانتيسم در ذهن مولف حس
مي شود اما اين برخورداري او را به محدوديت نرسانده و بكارگيري ذهن لطيف وي بخوبي
مفاهيم را به چالش كشيده است .
در تحليل زيبا شناختي از آثار اين
مجموعه مي توان بجز وجود عناصر حس انگيز و تصاوير حس آميز ، به روحيه ي ناتوراليست
و فضاي رمانتيسم آنها اشاره كرد كه البته مولف امكانات موجود در اين نگرش ها را
براي غنا دادن به ماهيت شعريش بكار گرفته و وجود آنها تبديل به احاطه نشده اند.
(.../پس زندگي همين قدربود؟!/ انگشت
اشاره اي به دوردست؟ /برفي كه سال ها/ بيايد و ننشيند؟/...)ص(10)
(.../درخت را مي فهمم/كه بارهاپاييز و
زمستان وبهار را دويده است/وديگر/ميوه هايش را پنهان مي كند/در زمستان /كلاغ مي
دهد/در بهار گنجشك)ص(74)
وجود ذهن منفعل و انديشه ي آميخته با
تخيل و تصوير ويژگي قابل توجهي ست كه در آثار براحتي قابل دست يافت مي باشد،در
سطرهاي قبل اشاره اي به سياليت و گسترش ذهن در فضاهاي مختلف شد و شايد قيد كردن
تكرار اين ويژگي بدليل ممتاز بودن و تحسين برانگيزي آن در آثار باشد در هرصورت
تنها به آوردن چند نمونه ي ديگر از خلاقيت منتج از انفعال ذهن ،در كنار موارد
اشاره شده ي بالا اكتفا مي كنم.
(دزدي در تاريكي / به تابلوي نقاشي
خيره مانده است)ص(38)
(../وسوختن/درآتشي كه تو برپا مي
كني/لذتي ست/ چون روشن كردن سيگار با خورشيد)ص(49)
اما چيزي كه از آن در كليت بعنوان
آميزش خودآگاه وناخودآگاه مولف ياد شد در واقع سير روند تجربي وي در پرورش و
اكتساب وارائه است، آنچيزي كه بن مايه
هاي دروني او را به تحريك واداشته وكسب داده هاي بيروني ، تشكيل جهان بيني شاعرانه
و پرداخت هاي دروني اش را باعث شده و نيز مسيري دوطرفه از جهان بيروني و دروني اش
بوجود آورده تا سرانجام اثري را در قالب بيان شعري نمايان كند.
اين آميزشِ خوشايند در( مجموعه ي
سطرها در تاريكي جا عوض مي كنند)باعث ايجاد لايه هاي متنوع در آثار گرديده ، اعم
از تداخل تصوير و تفهيم ، تخيل و انديشه ،تناسب فرم وساختار و تكثر ديد و معنا ،كه
بصورت نظام مندي در ساختمان آنها به موجوديت رسيده اند و آگاهي وكاربري مناسب و
نهادينه ي مولف از اين آميزش در هر اثر باعث تناسب شاخصه هاي لازم وبكارگرفته در
آنها شده ، بصورتي كه خواننده بندرت با دورافتادگيِ سطري از كليت يك اثر مواجه مي
شود.
بهترين گواه براي اثبات اين مطلب نقد
آثار به روش بازخواني و تجزيه ي آنها به روش علمي مي باشد ، كه مجال فعلي براي اين
كنكاش محدود است.
(.../دود،فقط نام هاي مختلفي
دارد/وگرنه سيگار من و خانه هاي خرمشهر/هردو به آسمان رفتند/...)ص(46)
(.../وزندگي آنقدركوچك شد/تا در چاله
اي كه بارها ازآن پريده بوديم/افتاديم.)ص(12)
(.../بارها به اشتباه /لب هايم را
برديوار گذاشته ام/ بوسه هاي هدر رفته / آوازآن قناريِ غمگين است/كه در بزرگراه مي
خواند/يا عطر موهاي توست/درشب هاي سرماخوردگي/....)ص(43)
(../چگونه ديوانه ي اين گلوله
نباشم/وقتي كه عطرانگشت هاي تو را در سينه ام مي ريزد/..)ص(63)
،خروج از وضعيت شخصي و فردي و پايان
بندي خوب ومناسب آنها نشان از تجربه و شناخت شاعر از ارائه ي يك اثر با كمترين نقص
ممكن در نگرش و نگارش ، دارد. پايان بندي اكثرآثارمجموعه پس از گسترش فضا ، تنها
براي نتيجه گيري يا جمع بندي ارائه نشده اند كه به محدوديت برسند، بلكه توجه شاعر
باعث شده ، آثارش از فرود مناسبي با قابليت باز گذاشتن دست خواننده براي فراروي
بيشتر برخوردارباشند.
در پايان و در كنار تمام ويژگيهاي
برجسته ي اشاره شده در اين مجموعه لازم اسنت به صورت مختصر و كلي به نكاتي كه حائز
اهميت مي نمايد و شايد آنهارا بتوان از نقاط آسيب پذير مجموعه بحساب آورد نگاه
كوتاهي داشته باشيم.
وجود دغدغه هاي وسيع وخاصِ اجتماعي در
زندگي انسان امروز و پرداختن به روحيه ي معترض انسان معاصربه روزمرگي هاي عيني و
اتفاقاتي كه در موجوديت دنياي امروز بوضوح رخ مي نمايند ، مي تواند بستر ساز نوشتن
آثاري باشد كه در برگيرنده ي موضوعاتي همه گير باشد ، شايد عدم پرداختِ موضوعي ،در
قالب آثار مجموعه ي (سطرها درتاريكي جا عوض مي كنند) ، باعث ايجاد نگرش نسبتا كلي
شده است و توقع خواننده ي امروز در كنار رفع عطش از احساسات شاعرانه ، بيان
دردمندي هاي اوست.
بايد در نظر گرفت وجود پتانسيل بالا ي
مولف در ارائه ي آثار بهره مند از ويژگي هاي ممتاز شعري باعث افزايش سطح توقع
خواننده در برخورد با آنها شده تا دغدغه هاي بزرگ و امروزي اش را نيز در توانمندي
هاي او در يابد و به نظر مي رسد با توجه به خصوصيات اشاره شده در زواياي شعري گروس
عبدالملكيان مي توان توقع داشت كه او گستره ي وسيع تري از داده هاي موجود را در
بستر شعربه چالش بكشد.
چراكه در برخي از آثار كه اشاره هاي
موضوعي در دغدغه هاي خاص وجود دارد او را با توفيق در ارائه روبرو مي بينيم.
(.../جنگ/گلوله هاي رها شده در تاريكي
ست/ گاه دشمنانت را مي اندازي و / گاه دخترت را...) ص (68)