صفحه اصلی arrow نقد و نظر
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
نقد و نظر
گفتگو حسین تیموری با احسان مهدیان چاپ ارسال به دوست
۳۰ آبان ۱۳۸۷

14

 

شعر امروز و توهم تفکیک

زبان نسبیت گرا و تربیت پذیری باورها

 این هفته گفتگویی داریم با آقای احسان مهدیان شاعر و منتقد ادبی که علاقه خاصی به شعرهایی در حوزه شعر امروز دارد و یکی از فعال ترین شاعران در عرصه مجازی محسوب می شود و همراه تعدادی از شاعران در حلقه ارتعاش به گونه ای متفاوت شعر می نویسند .

در این گفتگو با وقت محدودی که داشتیم مباحث جالبی مطرح شد که سعی کردیم مهم ترین بخش های آنرا در اختیار خوانندگان قرار دهیم و امیدواریم در فرصتی دیگر بتوانیم به مباحث بیشتری پرداخته وارائه کنیم.

 س – با تشکر از فرصتی که به من دادید ، منظور از شعر امروز چیست ؟

ج - بدون شک وضعیت شعر امروز به گونه ای است که هم از نظر موقعیت زمانی و هم رفتار زبانی متفاوت است اما این وضعیت در خلاء اتفاق نیفتاد و می تواند ادامه طبیعی روندی که سالها پیش از نیما شروع شد، باشد . اما قرائت های متفاوت و گوناگونی در این وضعیت مشاهده می شود که گاهی منصفانه هم نیست اما وجود دارد و منکرش نمی توان شد ! .

شعر امروز در جهان امروز و در مناسبات امروز تولید می شود پس طبیعی است که به همین نام شناخته شود .بگذار بگویم که شعر امروز یعنی روایت امروزی ، گفتمان امروز،  زندگی امروز ، طبیعت امروز و مخاطرات دنیای امروز ودر یک کلام متفاوت با گذشته با تفکر چگونگی نوشتن !

با اینکه این تفاوتها را در مجموع گفتم یک نکته مهم داریم و آن تفاوت در نوع نگره های زیبایی شناختی است و اینها همه می تواند عنوان مباحث حیرت انگیزی باشد که مجال آن در این فضا نیست انشاالله در فرصتی دیگر .

 س - شما صحبت از توهم تفکیک کردید می شود کمی بیشتر توضیح دهید ؟

ج - خب ! ما در عرصه هنر شاهد بسیاری گرایشات هستیم و اشکال و فرم های متفاوتی را می بینیم ولی هیچ حساسیتی روی آن نیست مثل همین سینما ! از آنجا که سینما ، صرف نظر از سابقه هنرهای نمایشی رایج در دوران (جامعه)  سنتی مثل نمایش های سیاه بازی و رو حوضی و حتی تعزیه در ژانر مذهبی و ... با توجه به ابزار نمایش اعم از تلویزیونی و سینمایی یک پدیده مدرن است و این ابزار بر توانایی برای امکان گسترش آن می افزاید هنرمندان این عرصه از بازیگر و نویسنده و کارگردان و همه عوامل تاثیر گذار فرصت خلق آثار تازه با زوایای جدید را دارند که نمونه های زیادی از آن را  مشاهده می کنیم و منتقدان به راحتی در تلویزیون از سبک خاص کارگردان و توانایی های نویسندگان و خلاقیت های بازیگری حرف می زنند اما وقتی به شعر می رسند بلافاصله در مقام قیاس با شاعران بزرگ صده های گذشته بر آمده و بعضا به صراحت می گویند اینها که جدیدا نوشته می شود  شعر نیست !! اما در باره هنرهای دیگر یا نمی شنویم و یا آنقدر موضع گیری های اینگونه کم هستند که دیده نمی شوند !

در حالیکه هر شاعری برای آنکه ویژگی متمایزی نسبت به آثار دیگران داشته باشد  بدیهی است که خلاقانه تولیداتی دارد که می تواند به ظرفیت های شعر ما افزوده و آن را چه از منظر فرم و شکل و چه نوع زبان و نوشتار متفاوت تر کند . اصلا دلیلی نمی بینم که عینا باید مانند گذشتگان نوشت تا سندی باشد برای تایید شدن ، به اعتقاد من به اینگونه تاییدها نیازی نیست بلکه باید آثار تولید شده در حوزه شعر امروز جدا نقد شده و خصوصیات تاثیر گذار و یا ویژگی های دیگر آن برجسته شود نه صرفا در مقام مقایسه بر آمده و طرد گردند . باید به آثار زیان بار اینگونه قضاوت ها هم اندیشید ! البته بنده این را توهین نمی دانم که بگویم در مواردی تعصبات و در مواردی کهولت و در بعضی موارد هم زیاده خواهی های ما در واقع مانع رفتاری منطقی و مناسب با این واقعیت که ایستایی و رکود سبب مرگ هنر می شود و هنر با همین خطر کردن ها در یک فرایند جدی متعالی می شود . تاکید من این است که هر پدیده ی هنری چیستی ها و شدن های خود را دارد و در اغلب موارد مقایسه های ما نه تنها تاثیر مثبت نمی گذارد بلکه لجوجانه طرفین را به تقابل می کشد 

 س - اخیرا آقای جواد مجابی  در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد 18 آبان 87  از مرگ مخاطب صحبت کرد و شعر امروز را باعث گریزان شدن مخاطبان دانست می توانم نظر شما را بدانم ؟

ج - بله ! من هم این فرمایشات را خواندم ! و قصد ندارم در باره جزئیات مطالب گفتگوی جناب مجابی حرف بزنم بلکه می توانم بگویم علی رغم اینکه شاید مطالب گفته شده در مصاحبه حضرت آقای مجابی از طرف افرادی مورد استقبال قرار گرفته باشد ولی من این حق را دارم که بگویم با بخش های زیادی از آن مخالفم مخصوصا جاهایی که تیراژ 1000 تایی را با عنوان « مضحک » تحقیر می کند و یا اینکه اساسا تحلیل آقای مجابی از مخاطب یک تحلیل ابتدایی و با منش مالکانه است که گویا منتظر بهره مالکانه نشسته باشند ! این رفتار به نظر نمی رسد درست باشد مثل اینکه من بگویم آقای مجابی بروند کشکشان را بسابند این که درست نیست ! بلکه من بر این باور هستم ، با توجه به روندی که ادبیات ما طی همین چند دهه نزدیک طی کرده و فراز و نشیب هایی که داشتیم نشان از هوشمندی مخاطبان ما نسبت به دهه هایی که به مخاطبانش می نازند ، دارد. به عنوان مثال بگویم که ما حتی به نسبت جمعیت و در نظر گرفتن افزایش کمی آن حتی از تعداد خوانندگان اشعار آن دهه ها ، شاعر و مدعی شاعری و به شکل اعجاز انگیزی تولید شعر داریم . آیا این نقص است که  مخاطبان خود در آثار تولید شده مشارکت کنند و در انتقال دستاوردها به عینه و در زمان با ویژگی های منحصر به فرد امروزی دخیل باشند ؟ چگونه است که ما به مخاطبین منفعل و مصرف کننده دهه چل چله ها می نازیم اما مخاطبی که خود تجربه شعر گفتن دارد ( حالا اگر تعدادشات زیاد باشد چه می شود ؟ ) مرده به حساب می آید ؟

اصلا می گویم چاپ کتاب فقط مکتوب کردن و نگهداری یک کارنامه است اگرچه مخالفتی با تیراژ بالا ندارم ولی  نیازی به تیراژ بالا  هم نمی بینم  چراکه امروزه فضای مجازی این امکان وسیع را به انبوه مخاطبان داده است که به سادگی به آثار جدید دسترسی داشته باشد و آن را بخوانند اینجاست که در مقابل می گویم «احیای مخاطب» !

طبیعی است که شاعران جوان با هر میزان خلاقیت و ابتکار از لابی هایی برخوردار نباشند که کتابش را خریده و بطور رایگان هدیه کنند پس باید تن بدهند به فضای گسترش یافته مجازی و خلاقیتشان را در این حوزه بکار گیرند.

تاکید می کنم شاعران جدی و حرفه ای امروز از این تعاریف عبور کردند  و بهتر است آقایان بپذیرند که امروز شعر در انحصار آنان خارج شد و با وضعیت فعلی کنار بیایند ( لطفا نگذارید بحث پیرامون این موضوع ادامه یابد و... )

 س -  اخیرا مباحثی پیرامون شعر دهه هشتاد و همینطور حلقه ارتعاش مطرح شد می شود کلیتی از آن را دراینجا هم بازگویی کنیم ؟

ج-  جناب آقای تیموری ! توجه به روندی که شعر در چند دهه گذشته طی کرد خود بخود این سوال را ایجاد می کند که چه خواهد شد ؟ لابد فکر می کنیم که دهه هشتاد که شد باید شعر این دهه با سازو کار خودش تثبیت شده و مانیفست بدهد و...اما اینطور نیست چرا که به شکل جدی و مبرمی نیاز به گسست است اما بر خلاف دهه های گذشته این گسست در یک دهه اتفاق نیفتاد ظاهرا هرچه سالهای هشتاد رفت گویی انتظار یک تفاهمی مانند هفتاد خیالی بیش نبود بلکه این دهه با توجه به سرعت تحولات می تواند دهه پیشنهادات جدید باشد و این پیشنهادات هم در یک فرایند منطقی جواب می دهد که ادامه می یابد و یا در غیر این صورت با همان وضعیت متوقف خواهد شد .

حلقه ارتعاش هم با جمعی از شاعران در فضای اینترنتی با همین ایده و اعتقاد با ارائه آثارشان سعی دارند در این فرایند تاثیر گذار باشند و نمونه های آثار آنان نشان دهنده میزان تفاوت یا نزدیکی است  و این مباحث هم ضروری و هم لازم است و دوستان دیگرمان هم جدا فعالند تا کارشان به ثمر برسد و این انگیزه ما را بیشتر می کند

 س – پس ما در دهه هشتاد با این همه پیشنهاد های متفاوت چگونه باید به عنوان مخاطب گزینش کنیم ؟

ج – من اینطور فکر نمی کنم و می گویم اساسا بحث گزینش مطرح نیست بلکه بحث مشارکت به عنوان مخاطب فعال مطرح است . خب ، گونه هایی از شعر بر این باورند که باید روایتی را به شکل  پیوسته باوری ادامه دهند و عده ای هنوز دارند تجربیات گذشته را تکرار می کنند یعنی نوعی شیفتگی به آن کارها دارند و ... از نظر بنده عیبی هم بر آنان نمی توان گرفت ولی باید در نظر داشت که ادبیات راه خودش را می رود و اگر ما نتوانیم کسان دیگری در جای دیگر به این کار دست می زنند مهم این است که مناسبات جوامع بشری دستخوش تحولاتی شد که این دگرگونی ها اجتناب ناپذیرند و دست بنده و شما نیست اما ادبیات در مجموعه خود می تواند این روند را به چالش کشیده و نقد کند و با تحولاتی که در خود ایجاد می کند پیشنهاد دهنده و راه گشا باشد .

 س – اشاره به شعر شاعران گذشته کردید که هنوز عده ای آن را ادامه می دهند بعد هم گفتید بر آنان عیبی نمی گیرید مقصودتان را نمی گیرم .

ج – دوست من ، این درست است  که آثاری در گذشته وارد بازار شد و مورد توجه جدی قرار گرفت و بودند شاعرانی که هنوز هم مورد توجه هستند ولی من نگفتم ادامه می دهند گفتم تکرار می کنند و حتی گفتم که آنان به نوعی شیفتگی دچارند . در حالیکه اگر اندکی به حول و حوش خود دقت کنند متوجه تناقض بزرگی می شوند .

به عنوان نمونه مگر می شود با شعار صلح و دوستی مانع جنگ ها شد ؟ جنگهایی که ظاهرا در جهان امروز هیچ بهانه ای لازم ندارد و حتی به حریف هم نیاز ندارد کافی است قدرتها بخواهند انبارهای اسلحه را امتحان کنند و یا در معرض فروش قرار دهند و همین انگیزه برای شروع یک کشتار بزرگ کافیست . زندگی ما شامل همین چیزهاست مثل جنگ مثل کش مکش ها و وول خوردن در این تناقضات ، ماشینیسم مقتدر آشوبگر که خواه ناخواه زندگی ما را دستخوش نا آرامی کرده و هی فاصله ها را زیاد می کند و هی بیماریهای جدید لاعلاج بستر زندگی را در خود فرو می برد، آلودگی های صوتی و آلودگی های مسموم کننده طبیعت چنان بلایی بر ساکنان زمین نازل کرد که حتی به فکر مهاجرت از زمین افتادند ! و یا ... آیا در این وضعیت می توان نشست و نوشت که چگونه قطره شبنمی از روی برگ یک رز صورتی باغچه همسایه سر می خورد ؟ !! و بعد بگویم من نوشتم و تیراژم بالا بود و مخاطب داشتم و فروش کردم . این همان بهره مالکانه با دیدگاه مالکانه است که قبلا به آن اشاره کردم . با این همه تولید با این همه تغییر چه دلیلی برای ماندگاری و جاودانگی آثار داریم ؟ وگرنه من هنوز شاهنامه می خوانم و آنهمه تخیل مرا مجذوب خود می کند و هنوز جسارت مولانا نشئه ام می کند و حافظ و سعدی و ... می خوانم اما سخن ما شامل دوران بعد از نیما می شود که برعکس، آنچه در بالا گفتم آثاری هستند که در دنیای مدرن شکل گرفتند و این مناسبات است که بعضی الزامات را منتفی کرده و  وادارمان می کند که مناسبات انسانی و ... را نادیده نگیریم

ارزش و اهمیت آثار از نیما تا حالا در این است که باید آنان را منتقدانه و فعال خواند و خوانش کرد چرا که گذر زمان این تجربیات تازه و مهم را در اختیار شاعر امروز قرار داد که گفتمان خود را در مواجهه با آنان قرار دهد نه اینکه دست و پا بسته تسلیم شود  و هی فاکتور بیاورد که فلان کس در فلان سال این را گفت و اینطوری بر ناتوانی و احیانا تنبلی خود سرپوش بگذارد و توجیه کند .( قرار ما یک گفتگوی کوتاه بود انگار دارد طولانی می شود ).

 س - نه ! اشکالی ندارد فقط متاسفم که این بحث زیبا و موثر را دارید زود تمام می کنید .

ج - این را هم آگاهم چون خودم سالهاست به شغل روزنامه نگاری می پردازم و کار جذابی برای من است.

 س – از خودتان بگویید مثلا آیا کتابی جدیدی برای چاپ دارید ؟

ج – کتاب شعر تازه ام بنام « آفتاب از عرق این آبادی مست است » را آماده انتشار دارم .

  س – در خاتمه اگر ممکن است یکی از شعرهایتان را در اختیارما بگذارید تا خوانندگان نشریه آن را هم بخوانند.

ج- حتما و از اینکه وقت خوانندگانتان را گرفتم پوزش می خواهم .

  « قیچی ! »

گردنم تازگی ها به تازگی افتاد از تنم روی سینه ای که می خواست

 شیرش را بچگی کنم !

« اینجا را لطفا از زندگی همه بچه ها در بیاورید » قیچی !

قرص ِ آهن جای همه ی پستانهایی که راه افتاده بود

پیچیدم از نسخه ای که برای خیابان پاستور دربست با خودم کز می کرد

هی آلت  نی لبک هایی که لب می داد و لب می گرفت هی می داد و ...

 می گرفتم هی ... ولوم نداشت ! از اینجا هم چیزی را در بیاورید

فرض کنید / آوردم

لطفا  به سنجاقی که پشت چراغ قرمز این حوالی جا مانده نشان بده !

غروب که شد تازه صدایش در می آید که توی دستگاه می خواند ! ... قیچی !

دیوانگی کرده ام که دیوانی از قمصر کاشان پر کنم و سر بکشم

به جان آقا!  کسی بویی از این گلابی که گفته ام نبرد

 تا آرزوی مادرم که شیرش را نذر کرده و مرا تا ابد حلال  ... قیچی !

هرگز به مشام آدمی که خل شده بودم در خواب  بروز دادم که مستم

شلاق داروغه بالا و پایین می کشید

چیزی که در تمام شب به خاطرش زندگی بود / ...

اصلا هوس نکردم در خیابان های تهران دنبال مردی که خیانت کرده ... قیچی !

 جناب ! از پل های پشت سرم عکس می گرفت !

فرصت ها همیشه به اندازه گلدسته های آبادی امام زاده باد می خوردند

زمان همیشه قد اذان همان جایی که گفتی کنده  شد و در هوا رفت

سینه ام را سپر کرده ام جنگ بعدی  جوان تر بمیرم ... قیچی !

« آب نریز پشت سرم مادر ! گفتم که خواب دیدم ! »

بی خیال دندانهایی که حتی فرصت خندیدن را عوض لقمه ای که نمی شود برداشت

بردار و این کاغذهای از پیچیده در گلو تا  انگشت اشاره ام را بردار ... قیچی !

لااقل می دانی که راه های زیادی  همیشه یک پای سفر هستند

یعنی هیچوقت تنها نه !

ناغافل به سرت بزند ، شعری بنویس که چیز بگیرد / بگیر!

از هفت قبله نا نمازی از هشت پنجره تعظیم به دختری که تازه کلاسورم را گذاشت

رگم از تاب غیرت فلانی شد اما مشکل این است که خوابم سنگین بود

خدایا تو را به هرچه که خدایا التماس نمی کنم ... قیچی !

این خواب لعنتی سرازیر از بالشم شده ...  بس کن شعر !

می خواهم به خواب برگردم جایی که داروغه تا حالا دیگر رفته!

ماری که تخم ها    را خورده و می رود که جوجه کند

لای پتو دنبالم نمی گردم آخر از این سبیل لامصب فقط این بر نمی آید که

منم همینطورم آبخوره هایش را می زنم

باز می افتد

 دنبال چشمی که دیروز از گوشه روسری پاکم کرد / قیچی

قیچی ...  / قیچی !!!

پیام سیستانی چاپ ارسال به دوست
۳۱ شهريور ۱۳۸۷

payam

نگاهی بر اشعار احسان مهدیان - قسمت اول

متن شعر:

شعر اول :
از این قیافه یا هر اسم دیگری
ازهمین روبرو یا هر آینه ای که نمی بینی
مشت نمونه ی اتاقی که گاز ندارد
یا دهانی که بازش کرده ام
ازنفسی که در باد می جنبد
سردر آوردم از کلاهی که گفتی بردار بر نمی دارم
از روی دیواری که حاشا ندارد
ازهرچیزدیگری که بالا نمی کشد
یعنی قماری که خود باخته ی خودکارم شد ــــ کارم شد
راه درازی که در گلیم دارم
با خستگی عرق ازساعت 2 که رد می شود نه نمی شود
آهنگی که دارد از چیزی در نمی آید در می آید
برلین را به هر زبانی که می نویسی
شکل دیواری که هزارگوشه ی آن گوش است
ساحل کردند گوش ماهی هایی که خزر در آوردند
ازاین دریا به هر گره ای که در کارم بست
ازابری که می خواست نبارد
ازاینجا تا گلویی که بالا آورده
حرفی که می خواست پس از این چشم بگیرد
بازی که ازاین ساده تر بر نمی خورد
من نه شما ؟ ...
این دست حاکم باش،
دست دیگرم پای تو می شود بنشیند؟
***
شعر دوم:
در که بسته شد ــــ خیال ماندن را بی خیال !
پای کوچه را نوشتم
حالا کفشهایم تاول زدند
حیاط ، گوش تا گوش کرم کرد
بزن زیر حرف چند کلمه عقب تر
اصلن خرمان از کرگی ضرب المثل است!
تازگی دارد که فکر نمی کنم
جا ئی از من مال خودم نیست
مال خودت نیست؟
این روزها سهم قابله از درد بیشتر است
و الا نه زبانم سرخ و
نه! ــــــــــــــ سرم درد نمی کند
تا آخر این داستان هزار و یک دستم
به خودتان نگیرین
آفتاب خورده ام ـــــــــ مستم
این بازی از اولش لی لی نداشت
به شرطی که شیرم را حلال دوتا چشم
چشم دو ابرو ...
بعد از تاریخ مصرف بگذریم
اسکندر سیگارش را بار زد:
این هوا را بی خوابش کنین!
به کوره راهی که عصا نمی خواهد
چقدر حرف تا مقصد مانده
هنوز...
تو به اندازه کافی خدا نبودی
فقط به پیری نرسیدی پیاده ام کن

با اين پيش درآمد بی هيچ پيشداوری ای به سراغ شعر احسان مهديان می رويم . چرا که وظيفه ی نقد پرهيز از هرگونه پيش داوری های خودخواسته و فرمان صادر کردن است . شايد صادقانه ترين وظيفه ی نقد نشان دادن ِ صادقانه و جستجو برای کشف کاستی ها و برجستگی های اثر باشد .
به گمان بنده شعر مهديان شعری جسور است ، شعر جسور نخست نيازمند زبانی جسور است ، زبانی که بتواند بار مسئوليت شعر را به دوش بکشد و از خودويرانی های خودخواسته نهراسد . شعر جسور شعری ست که همواره در حال پرتاب شدن به لايه های ناشناخته ی زبانی ست و نيز از اين پرتاب کردن هراسی ندارد ، اين گونه شعر ها در پی آنند تا به کشفی تازه از روابط زبان دست يابند ، روابطی که همواره برای بخشی از زبان يا ناشناخته بوده است و يا هراس انگيز . شاعر اين شعر ها آگاهانه در پی آن است تا پيوندی دو سويه بين ذهن خويش و ذهن تاريخی زبان برقرار کند اما او می داند که چه می خواهد ، چه می کند و به کجا می رود . نکته ی ريزتر آن است که شاعر می داند که اگر جسارت های او همراه با آگاهی از امکانات تاريخی زبان نباشد و نتواند به خوبی از عهده ی اين آميزش های زبانی برايد هم خنجر بر گرده ی خويش فرو کرده است و هم بر گرده ی زبان ، و نيز خوب آگاه است که اگر جسارت با شعورمندی و خردورزی درنياميزد به حماقتی بيهوده مبدل خواهد شد .
بر هيچکس پوشيده نيست که برجسته سازی و نيز هنجارگريزی دو شيوه ی رايج برای گريز از بند های ذهن خودکاری و تکراری زبان است . زبان شناسان اين دو فرايند را زيرساخت های بنيادين و نژاده ی آفرينش هنری و زايندگی های هنری می دانند . اما اين بدان معنا نيست که دو فرايند بی هيچ معياری بتوانند ضامن آفرينش هنری شوند و قاعده ای تازه را بيافرينند . برای نمونه يکی از زبانشناسان ( ليچ ) گمان دارد که هنجارگريزی و قاعده افزايی تنها می تواند تا بدان مرز به پيش برود که باعث مختل شدن ارتباط سالم زبانی نی نشود و زبان بازی های هنرمند قابل تعبير باشد و يا به قول شفيعی کدکنی اصل رسانگی زبان از ميان نرود و ساختر زبان سبب گنگی ، و نارسايی در انتقال احساس و مفاهيم نشود . در مقوله ی هنجارگريزی نيز کار به همين گونه است يعنی اين که هنجارگريزی نيز اگر تنها به ساختی غير دستوری منجر شود نمی تواند خلاقيتی هنری به شمار آيد . ( ليچ ) برای تمايز ميان هرگونه انحراف نادرست از زبان و هنجارگريزی سه امکان را در نظر می گيرد : نخست اين که هنجارگريزی بيانگر مفهومی باشد . يعنی نقشمند باشد. دوم اين که بيانگر منظور گوينده باشد يعنی جهتمند باشد و سوم اين که هنجارگريزی به قضاوت مخاطب بيانگر مفهومی باشد يعنی غايتمند باشد . ( در اين باره ها بسی بيشتر می توان نوشت که شايد يکی از بزرگترين و خطرناک ترين بيماری های شعر امروز ما باشد ) .
به گمان بنده مهديان آگاهانه در پی بهره گيری از همه ی اين امکانات برای رسيدن به جهانی تازه و زبانی نو است . زبانی که گاه نيم نگاهی به زبان ادبی و رسمی دارد ، گاه چشم به زبان عاميانه و غير ادبی و گاه نيز در پی آمميزش اين دو جهان برای رسيدن به جهانی چندگانه است . آنچه که در پس پشت جهان مهديان سوسو ميزند باوری ست که بنده نيز به آن برای گريز از جهان و زبان سنت زده رسيده ام و باورمندم . شايد تفاوت تنها در چند چيز باشد . نخست آن که بنده به شدت به اصل رسانگی پايبندم . دوم آن که ما در تعريف مخاطب کمی اختلاف ديدگاه داريم . سوم اين که من به اصل شورمنشی زبان و يا همان چيرگی شور بر شعور شعر پايبندم و چهارم رساندن ساخت های تازه به جوهرمندی شعری که شايد بتوان آنرا شعريت گفت . اما آن چه در شعر مهديان برايم ستودنی و قابل بررسی بود رسيدن او به مرزهايی مشترک برای آفرينش بود .
به گمان بنده شايد آنچه در نگاه نخست باعث دلزدگی و رمندگی مخاطب از شعر مهديان می شود را در نوع برخورد و آميزش او درزير ساخت های زبانی او جست . زير ساخت هايی که به شيوه ای تازه می خواهد نظامی تازه را برای جمله ها ، تصاوير و يا حتی بيان و انتقال مفهوم بکارگيرد . زير ساخت هايی که از درهم تنيدن ِ چند جمله ی ناهمسان خلق می شوند . جمله ها و مصرع هايی که گاه نيمی رو ساخت زبانند و گاه نمی زير ساختی مفهومی ، استعاری ، و کنايی دارند. گاه اصطلاحی اند و گاه حتی تلميحی . و گاه نيز آغاز و يا پايان حکايت و ضرب المثلی .
حالا تلاش می کنيم تا با هم يکبار شعر دوم مهديان را روخوانی کنيم تا به رازورمزهای زبانی و ترفند های او پی بريم .
۱ـ" در که بسته شد " اين مصرع را به دو گونه می توانيم بخوانيم . نخست می توانيم بگوييم : در که بسته شد ، يعنی وقتی که در بسته شد ، يعنی کاری که امکان دارد در آينده اتفاق بيفتد و هنوز اتفاق نيفتاده است . يعنی هنگامی که در بسته شد . در هنوز باز است ...
۲ـ در که بسته شد . به صورت گذشته ی نزديک بخوانيم . يعنی در که بسته شده است . حالا که در بسته شده است .
۳ـ خيال ماندن را بی خيال . اين را نيز چند گونه می توان خواند. يعنی اين که ماندن را بی خيال ، بيا تا برويم . يا اين که فلانی بی خيال ماندن ، حالا که مانده ايم ، مانده ايم ، پس فکرش را نکن و از رفتن حرفی نزن .
۴ـ پای کوچه را نوشتم . براستی اين مصرع را چگونه بخوانيم و چه نقشی را در اين جمله به "را " بدهيم ؟ اگر بخوانيم پای کوچه نوشته ام " را " جمله دچار پريشانی معنا می شود و جمله ای ناقص است . اما اگر گوش به صدای واژه ی را بسپاريم ، با تکرار " را " ناخواسته واژه ی راه در نهاد ما جان می گيرد که می تواند پيوندي با جاده ، کوچه ، و خيابان داشته باشد . آن زمان است که می توانيم بگوييم راه را به پای کوچه نوشتم . ديگر اين که پای کوچه را نوشتم را بر اساس ساخت جمله ای چونان : اسم او را نوشتم ، بخوانيم . يعنی اين که پای کوچه را فاعلی فرض کنيم که چيزی مثل نوشتن بر او وارد می شود .در اين جا بايستی هنگام خواندن" را" را يا حذف کنيم يا اين که چيزی به پيش از را بيفزاييم . مثلا : پای کوچه غم را نوشتم . پای کوچه می تواند شبيه ساختی از اين دست باشد : پای درخت يا پای ديوار . مثلا اين که ما می گوييم پای درخت بايست يا پای ديوار ايستاده بودم . يا وقتی در زبان عاميانه می گوييم : پای فلانی را وسط نکش با ساختی ديگر از معنای پا روبرو هستيم . آخرين نگاه نگاه معناگرايانه است ، يعنی اين که بخوانيم : پای کوچه را نوشتم و در اينجا همراه با خواندن به برجستگی پا توجه کنيم . در اينجا ارتباطی بين پا که وسيله ای برای رفتن و حرکت کردن است با کوچه که امتداد و مسيری از رفتن است پيدا کنيم و سپس اين پيوند را در رابطه با کفش ، تاول وحياط بجوييم . يعنی اين که بگوييم : حرکتی اتفاق افتاده است و مسيری رفته شده است ، مسيری پرسنگلاخ و طولانی ، کوچه ای که در انتها به حياط ختم می شود يا در ابتدا به حياط . حياطی که گوش تا گوش و گوشه تا گوشه کرم دارد . .. و حالا بايد پيوندی بين حياط ، کرم و گوش بيابيم .
می دانيم که گوش تا گوش اصطلاحی عامانه است که در معنای سرتاسر ، همه چيز و حتی در معنی کنايی گوشه تا گوشه که مشخصه ای از مکان که در اينجا حياط است ، باشد . اما چرا حياط کرم دارد . اينجا با آوردن گوش که آسيب جايست برای کرم زدن شاعر حياط را که نمادی از مکان است را در چند معنا به کار گرفته است . نخست ايسايی و پوسيدگی و مريض جانی . چرا که کرم در گوشی مريض و عفونی جان می گيرد ، می دانيم که گوش آسيب جای بسياری از جانداران است . ديگر اين که کرم نمادی از لوليدن است . موجودی که هم خود بی تاب است و هم ديگری را بی تاب می کند . برای همين است که در فرهنگ عامه که کسی که زياد جست و خيز می کند می گوييم انگار کرم دارد .
نگاهی ديگر اين که اين در هم تنيدگی ها ما را فورا به ياد مثل : ديوار موش دارد و موش هم گوش دارد که نشان از هراس تاريخی ماست می اندازد ، هراسی که انگار سايه به سايه با ما قدم ميزند ، حتی در پستوهای حياط و حيات .
باز به شعر باز می گرديم : بزن زير حرف چند کلمه عقب تر ، که ساختی از آن در زبان روزمره اينگونه است : زد زير گريه / يا : بزن زير حرفت ، که می تواند به معنای اعترافت را پس بگير باشد / منکر شدن چيزی که پيش تر ها گفته ايم يا می خواستيم بگوييم . چرا منکر نشدن باعث درد سر می شود درد سری که سر سبز را بر باد می دهد و انگار نوعی کم شانسی ست که اين کم شانسی را ما با مثل : خرم ار کرگی دم نداشت بيان می کنيم . اما شاعر با دخل وتصرف در مثل ها و زبان عاميانه و سپس پيوند زدن آن ها با زبان رسمی می خواهد حرفی ديگر و ساختی ديگر را به رخ بکشد . برای نمونه شاعر در اين مثل" دم" را از مثل بر می دارد و از خود واژه ی ضربالمثل برای برجسته سازی بهره می گيرد و به ادبيت زبان پهلو می زند، و می گويد خرمان از کرگی ضربالمثل است که اينجا برجستگی بخ خر داده می شود در صورتی که در اصل اين مثل دم برجسته است .
بنده مصرع بعدی را به گونه ای ديگر می خوانم يعنی اول " تازگی دارد را " کنار می گذارم و می خوانم : " فکر نمی کنم جايی از من مال خودم نيست "بعد تازگی دارد را می گذاريم و معنی اين می شود : اين فکر که من فکر می کنم جايی از من مال خودم نيست حتی برای خود من هم تازگی دارد . يعنی اين که قبلا همواره وقتی جايی از خودم مال خودم نبود فورا به فکر فرو می رفتم و نگران می شدم ولی تازگی ها نه نگران می شوم و نه به او فکر می کنم . سپس تازه متوجه می شويم که شاعر انگار با " منی " ديگر ، سايه ای ديگر و شايد خودی ديگر در گفتگو بوده است که به ناگهان من ديگری می گويد : چی ؟ مال خودت نبود ؟ نيست ؟ يعنی حتی خود ديگر هم تا اکنون متوجه موضوع نبوده است .
اينروز ها سهم قابله از درد بيشتر است . نخست بايد بگويم که نمی دانم چرا ناخواسته هم در محتوا و هم در نوع ساخت و چينش معنايی اين مصرعبه ياد شعر شاملو افتادم آنجا که می گويد : ..... باری همه ی هراس من از مردن در سرزمينی ست که / مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد . يعنی اين که اگر دو واژه ی سهم و مزد را برداريم و اينگونه بنويسيم : اين روز ها سهم گورکن از آزادی آدمی بيشتر است ، تنها تفاوت در بکارگيری موسيقی در شعر شاملو ست که اين البته می تواند ناخوداگاهانه باشد و ايرادی نيز بر شاعر وارد نيست .
مصرع بعدی اينگونه است : والا نه زبانم سرخ و / نه ! ـ سرم درد نمی کند . که برداشتی ديگر از مثل زبان سرخ سرسبز می دهد بر باد است . اينجا شاعر رندانه با شکستن و جابجايی مثل و واژگان ايجاد گره معنايی می کند و باز هم با بهره جويی از شيوه ی آشنازدايی و قاعده افزايی در پی آن است تا فضايی نو را در پس پشت زبان کشف کند و نشان دهد . راست آن است که همه ی زبان ها امکانات فراوانی را در اختيار شاعر می گزارن ، امکاناتی که تنها ذهنی تيز بين و جستجوگر می تواند به رازشان پی ببرد و از دل لايه های پنهان زبان بدر بکشد . گاه اين امکانات را می توان غبارزدايی کرد . گاه می توان با بهره گيری از ساخت های ديگر زبانی شبيه سازی کرد ، گاه می توان از فرهنگ نانبشتار ياری جست و گاه نيز می توان از در هم تنيدن چند ساخت شناخته شده ی دستوری بهره گرفت اما همه ی اينها به ميزان سختکوشی و جان سختی شاعر مربوط می شود ، هر چه شاعر از تن آسانی رهاتر باشد به جوهره ی زبان نزديک تر می شود و زبان نيز تنها در مقابل سخت جانی شاعر تسليم می شود .

...............................ادامه دارد

 

احسان خلیلی چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۷

 haji

شعرسیاه به سیاهی نمی زند
تاملی در شعر لیلا حکمت نیا و بازهم ارتعاش

متن شعر:


لطفا سس خردل ! جنازه دارد در شهر می گردد
صد دام از سر این دشت نگذشته / دیدی ؟
طاقت این شط از سرم می رود / این موجی تازه است انگار
حتی اگر پیچ رادیو لهجه ام را نشناسد
(فواد روزی چٍل بار میونٍ غصه هاش می پُکه - بفهم !)
پیراهنم از راه راههایی که به خلیج می رسد بو گرفته ،فقط
باید مشق بنویسم برای بچه های امشب
آن مرد نیامد و موهای مادر از عزا هم گرفته است
(نفت از موی سامری بالا می کشد - جراید !)
با جنازه ای در گلویم گره می خورم
بالا می آوری سرگیجه هایم را به کورترین نقطه ی خیابان
( قند توی دل دریا آب می شود - من قهوه ام را تلخ می خورم آقا! )
یکی این صدا را از گوشم بدزدد ، دارم زیادی می شنوم
فشنگ ها برنده تر از این که نمی شوند / می شوند ؟
کفش روی هر پاشنه ای بچرخد دنیا برای آمدنت جفت شد
در همیشه به سمتی پهلو می گیرد که خانه نمی شناسد
(باید فکر کنم بیت الحزن همین جاست(
گریه به گریه داده ام تا مژه هایم برایت آرزو کنند
که خانه هنوز به انتظارت در می زند - ببین !
این روزها چشم هایم عطسه می گیرد به راهی که بر نمی گردی
از تار به تار این پتو بغضی در نمی زند / بشنوم ؟
نصف النهار از شاهرگ پدرم می گذرد استوا از سینه ی مادرم
(کسی که می ترساند بیش تر ترسیده است )
قرارداد : این کفن خشک نشده جنازه را از شط بکش حتما
دارم فکر می کنم یکی جاده را از سرم باز کند .
که میدان از جایی سعدی را دود می دهد/ چشم نخورده لابد !
همین جا را خط بکش ! اصلا باد از این خط در نرود بهتر
باز شاعر شدم باران ؟
وقتی هوایی می شوم مگر می شود نباری ؟
حالا که از کفش هایم در شمال هوای تو قدم می زند تا سرم ساحل می رود .
برای تحویل گرفتنم سال جدید لازم نیست
یکی خودش را در این شیشه بیندازد
می خواهم برای کویر پشت سرم دریا بسازم - همین !

یک نوشته ژورنالیستی و مقدمه:
والله روزی که گفتند مامی توانیم تلفن همراه داشته باشیم به خودم گفتم دیگه علم چه پیشرفت هایی که نکرد !!
بعد دیدیم تلفن همراه جزو وسایل لاینفک زندگی شد . بعد بلوتوث آمد و همه کسانی که با کارکرد اون مشکل داشتند بهش حمله کردند اصلا قانون جرائم بلوتوث آمد ده ها و صدها گروه به دلیل بعضی استفاده نامشروع و بعضا غیر انسانی در افشای اطلاعات شخصی و ... اجازه توزیع آن در جهان را مخالف زندگی پاک دونستند ولی کسی جلوشو نتونست بگیره و آخرین خبر اینکه بلوتوث تبدیل به مترجم دستی با قابلیت بالا شده است و علاوه بر ارسال فیلم و عکس و پیام کوتاه و تلفن بودن و رادیو بودن و ویدئو بودن و و و.... حالا تبدیل شد به یک مترجم که شما با هرزبانی حرف بزنی به زبان مورد نظر شما ترجمه کرده و در صفحه نمایش نشان می دهد و حتی در کمپانی مربوطه دارند تلاش می کنند که بلافاصله صدای طرف گوینده به زبان مقصد ترجمه و با صدای اصلی تکمیل و پخش شود و...
شعر امروز شاید چند قابلیتی باشد
این ها رو نگفتم که به کسی توهین کنم ولی حرف هایی که در باره شعر بالا و شعر دوستانمان در حلقه ارتعاش میگن با اینکه خیلی ها نقد و نظر خوب و موثر داشتند ، بعضا کمی دور از انصاف نیست ؟ خب ما شعرهای چند قابلیتی را ترجیح می دهیم ضمن بهره گیری از ویژگی های سنت و حرف های ما شکل و ظرفیت های مختلفی داشته باشد .
شعر شما علاوه بر قابلیت عاطفی - حسی - روائی - معنائی - ارجاعات - زبانیت - تصاویر بکر - ایجاد ضرب المثل - برگرداندن زبان و رفتن به سوی طنز یک ویژگی دیگر دارد که گاهی نقطه ضعف شما اعلام شد ( و آن اتهام عدم انسجام است ) و حتی ابوالفضل پاشا این اثر را نسبت به آثار دیگر به خاطر انسجام بیشتر بهتر تشخیص داد !!! یعنی بازهم توصیه به عنصر پیوستگی!! آیا از آقای پاشا ، همان شاعری که از لیدرهای دهه هفتاد بود، هم باید اینها را شنید !؟ (آقای پاشا را دوست داریم - این یک ایده هست ) بگذریم ...
ظرفیتی که در شعر شماست مانند کشف تازه بشر نو - تازه و قابل تفکر و تولید است :
شعر شما را می شود از یک بیت به عنوان سطری جالب، از نظر زیبایی شناختی ، بهره گرفت و از کل شعر جدا نمود بدون اینکه تاثیر منفی بر ساختمان کار ( فقط ساختمان ) بگذارد.
در گذشته عیب می دانستند اگر در شعری این اتفاق می افتاد ولی سمت و سوی جهان به طرفی نیست که همیشه به میل ما باشد ماهم دست زدیم به کاری که این شدنی باشد و شد مثلا این چند سطر را بر می دارم :
1 - کفش روی هر پاشنه ای بچرخد دنیا برای آمدنت جفت شد
2 - دارم فکر می کنم یکی جاده را از سرم باز کند .
3 - همین جا را خط بکش ! اصلا باد از این خط در نرود بهتر
و ...
این سطر ها خودش به تنهایی یک شعر هستند . یک شعر کامل هستند .
مثلا آقای فلاح الان دارد با چنین سطرهایی همراه با تصویر و بهره گیری از گرافیک عمل می کند قصد مقایسه ندارم به کسی بر نخورد لطفا. همه قابل احترام هستند و حتما تاثیر گذار .
مقصود این است که اگر مردم حوصله کار بلند را ندارند همین سطرها را برای خود بردارند که برمی دارند ! و خبر دارم آقای مهدیان با یک انتشاراتی قرارداد بست تا این سطرها را به پوستر تبدیل کنند !( قبول؟).. همین! پوسترهایی که تا چندوقت پیش فقط گل و بلبل و فریدون مشیری را قبول داشتند امروزه از سهراب و شاملو و ... کار دارند و حالا روی سطرهایی با قابلیت شعرهای شما هم رسیدند !
اما همین سطرها را در کنار سطر دیگر بگذارید :
(1)
یکی این صدا را از گوشم بدزدد ، دارم زیادی می شنوم
فشنگ ها برنده تر از این که نمی شوند / می شوند ؟
کفش روی هر پاشنه ای بچرخد دنیا برای آمدنت جفت شد
در همیشه به سمتی پهلو می گیرد که خانه نمی شناسد

حالا دیگر با ادعاهای بزرگ در زندگی امروز روبرو می شویم در شعر هم ... و این بستر را کمی شکاف داده باز می کند و دیگر با یک سطر نه چند سطر مشابه که به هم چه چیزها که نمی گویند ! مثلا کاملا یک گفتمان - روایت ضد جنگ شکل گرفت در حالیکه قابلیت یک سطر به تنهایی این نبود ! اما درکنار هم چیدن این قابلیت و شاید قابلیت های دیگر را نشان داد !
(2)
باز شاعر شدم باران ؟
وقتی هوایی می شوم مگر می شود نباری ؟
حالا که از کفش هایم در شمال هوای تو قدم می زند تا سرم ساحل می رود .
برای تحویل گرفتنم سال جدید لازم نیست
یکی خودش را در این شیشه بیندازد
می خواهم برای کویر پشت سرم دریا بسازم - همین !

می خواهم وضعیت را وسیع تر کنم و این چند سطر را که هم سطر به سطر می شود جدا کرد و هم هر پنج سطر را با هم خواند و با یک متن عاطفه مند حسی و بسیار شاعرانه ( به زعم تعاریف طولانی مدت ) روبرو شد که عناصری چون باران ( حالا اگرشخص باران یا بارش باران شمال و ...) و بعد این چند سطر که یک گفتمان- روایت دیگری ست کنار بخش بالایی قرار بدهم دنیای تازه ای ست . و ...
(3)
باید مشق بنویسم برای بچه های امشب
آن مرد نیامد و موهای مادر از عزا هم گرفته است
نفت از موی سامری بالا می کشد - (جراید)
با جنازه ای در گلویم گره می خورم

دیدیم که اینجا مولفه های سیاسی و اجتماعی وارد کار می شود که برای خودش داستانی دارد حتی در این شعر این بخش تراژیک هم شده است ضمن اینکه نوستالوژی آن مرد در باران آمد را دوباره دارد !
همینطور اگر ادامه بدهیم تمام پازل ها را تکمیل کنیم همه راه ها را برویم و به روایت ها و گفتمان ها و معناهای متعدد می رسیم اما بازهم فکر می کنم جا برای کار دارد تا به خوانش دیگری هم برسیم .
و شعر کامل و تمام این متن هم که ماجرای دیگری دارد که من در یکی از کارگاه های حلقه ارتعاش در این باره حرف زدم بسیار مفصل ! گفتم نمی خواهم به تئوری ها و نظریه ها بپردازم و نمی خواهم بگویم اینها اصلا از کجا آمدند و چی شدند و ما چقدر در آن نو آوری داشتیم ( حرف های تکراری شده هستند و گفتم بهتر است کسانی که می خواهند بدانند خودشان مطالعه کنند و در بیاورند ما وقتمان را به تولید بدهیم ) این اثر که الان داریم می خوانیم این خصوصیات را دارد که در مواردی واقعا منحصر به فرد است من به باران سپید - مهدی کمالی و احسان مهدیان و امید فرهاد پور هم تلفنی گفتم تلاش بدون نقص نمی شود شما در حلقه ارتعاش بدلیل اینکه جلوترین موانع را بهتر خواهید دید پس به این اکتفا نکنید که دیگر مشابهت ها زیاد خواهد شد ابداعات دیگر خلاقیت های تازه و نو را می طلبد. موفق باشید .. . یا علی.

 

 

بهمن ارجمند چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۷

tohi

«خوانش شعری از باران سپید»

متن شعر:

کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...
چه یک وجب استخوان بخورد
چه هر چه می خواهی قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است.
با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!
شرجی از سر و رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟
چه افسانه هائی بافتم با موی دختر با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم
آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش، هنوز جانم به قربانت بیا!
حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
این آشپزخانه خودش را به آب و آتش زده ـــ منجمدش کنید!
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود، من از غار نشینی دل خوشی ندارم!
خون از جائی نشت کرده که نباید
و خون خونِ خودم را می شست
روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!
نه ، نه ، نه
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،
بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده
از این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی
اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس
ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!
از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ... شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟
اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هستم
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر!
بیا ! نوبت من اینجاست
ایست!

نگارنده معتقد است شعر مانند هر ابژه ای ، می تواند موضوعی باشد برای مطالعه ، فهم و بررسی .شعر فوق نیز صرف نظر از ماهیت و ساختار آن می تواند موضوعی برای مطالعه و فهم و بررسی باشد.
شعری که مورد بررسی قرار می گیرد ، سروده ی یکی از اعضای "حلقه ارتعاش" است .اعضای حلقه ی ارتعاش در سرودن شعر اصولی دارند که برخی از مؤلفه های آن عبارتند از :
شعر باید از كانون هاي متعددي كه در اثر كنش بين كلمات در يك سطر ايجاد شده ، برخوردار باشد كه اين كنش ها تنها بر اثر اتفاقاتي ست كه در فرآيند شكل گيري اثر و به موجب تصادف به وجود مي آيند. در واقع ساختارها نقشي در ايجاد آن ها ندارند.
اين كانون ها موجب ايجاد ارتعاشات در سطح متن شده، نقش پيش برندگي را در كل متن ايفا مي كنند.
هر چه تعداد كانون ها بيشتر و يا قدرت اتفاق در هر كانون تاثيرگذارتر باشد شعاع ارتعاشات در سطح وسيع تري موثر واقع شده متن را بيشتر دچار جنب و جوش و حركت مي نمايد.
شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ي همجوار و يا متقابل گرايش دارد كه گاه اين گفتمان ها در ظاهر هيچ ربطي به هم ندارند و كاملا بي نظم به نظر مي رسند ولي همين بي نظمي به سمت خود سازماندهي اي پيش مي رود كه از لحاظ زيبائي شناختي نگره اي نو را پديد مي آورد.
تمام اتفاقات ناشي از ارتعاشات، منجر به به هم ريختن نرم طبيعي جملات شده ، و با بروز ظرفيت هاي جديد زباني ، سطرها را دچار لايه مندي كرده و در نتيجه آن را به سمت تاويل مندي هدايت مي كند.
بهره گيري از نرم موسيقي طبيعي كلام به گونه اي كه از اجزاي كلمه در شعر شود ، به شكلي كه خود قابل تاويل باشد.
نقش كلمات با پنهان كردن تصوير در خود بيش از هميشه رويت مي گردد ، يعني شعر به طور خاص با اهرم كلمه در فرآيند ساخت و ساز پيش مي رود.
سنن و آداب بومي و محلي و ضرب المثل ها براي فاصله گرفتن از ماشينيزم مدرن تاثير فوق العاده اي در شكل گيري اينگونه اشعار دارند.
در اينگونه اشعار بنا بر اين است كه جهاني مشترك از همه اين مولفه ها از قبيل جنگ ، عشق ، حكايت ، اعتقادات و ... كه اجزاي جدائي ناپذير زندگي بشر هستند ساخته و به خلق شاعرانه اثر دست بزنيم.
در این مکتوب برآنیم با توجه به اصل "کانون های متعدد" که مورد تأکید قرار گرفته و با توجه به اصل 4 ( شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ي همجوار و يا متقابل گرايش دارد كه گاه اين گفتمان ها در ظاهر هيچ ربطي به هم ندارند و كاملا بي نظم به نظر مي رسند ولي همين بي نظمي به سمت خود سازماندهي اي پيش مي رود كه از لحاظ زيبائي شناختي نگره اي نو را پديد مي آورد.) ، شعر را مورد کالبد شکافی قرار دهیم.این مکتوب به نظر نگارنده تنها طبع آزمایی و تجربه ای است در جهت نزدیک شدن به سروده هایی با ویژگی های فوق.امید آنکه به مقصودی درخور بینجامد.
کشف رشته ی از واژه ها موجب گردیده این مجموعه ی به ظاهر نابسامان در نظر نگارنده پیوندی به سامان یابند.با ایقان به این مهم که دیگران ممکن است سر رشته ی واژه های دیگر را بگیرند و به مقصد و مقصودهای دیگر نائل گردند.
شعر فوق به نوعی بازتاب ِ دغدغه ی ِ "شناخت" است که با مفاهیم متقارنی چون ِ "هویت" و "بقا" گره خورده است . این مفاهیم متقارن در طول شعر با حضور مفهومی متقاطع ؛ یعنی ، مرگ (زوال) همراه می گردند. .این مفاهیم البته به سبکی که شاعر بدان معتقد است، واگویه می گردد ؛ یعنی از طریق جریان سیال ذهن.یک جریان سیال ذهنی که تاحدودی کنترل شده است و گسست را به سمت یکپارچگی سوق می دهد.در کمتر شعری از شعرهای منسوب به اعضای حلقه ارتعاش چنین پیوندی را می توان برقرار کرد.به نظر نگارنده این شعر تجربه مؤفقی از این گونه اشعار است.هر چند اثبات وجود ساختار پنهان در این شعر ، شاعر را با اصل 1 مانیفست درگیر می سازد.( ن.ک.اصل 1 مانیفست : شعر باید از كانون هاي متعددي كه در اثر كنش بين كلمات در يك سطر ايجاد شده ، برخوردار باشد كه اين كنش ها تنها بر اثر "اتفاقاتي" ست كه در فرآيند شكل گيري اثر و به موجب تصادف به وجود مي آيند. در واقع ساختارها نقشي در ايجاد آن ها ندارند. )
با این مقدمه ی کوتاه و طرح کلیات مذکور ، شعر را مورد بررسی قرار می دهیم. شاعر ابتدا از فرصت کوتاهی می گوید و بر شتاب ِ "بودن" تأکید دارد و بر ادامه حیات مصرّ است.هر "بودن"ی طاقت فرسا است. شدت طاقت فرسا ی" بودن" در مجاورت با "لُختی سیم" ابعاد تحمل ناپذیری به خود می گیرد. .(استقبال از مرگ =گریز گاه ناگزیران = مستأصل از بار ِ "بودن" = دست زدن به سیم لُخت):
"کمی دست بجنبان زن!
زندگی فرصتی برای نوشیدن چای هم به کسی نمی دهد.
پشت ابروی کسی که مرد کجا و سنگِ زیرین، کجای این متن؟
حوصله ام از سر بیاید...
چه یک وجب استخوان بخورد
چه هر چه می خواهی قدم بزنی، بزن! سیم آخر همیشه لخت است"

عاملی که باعث شد نگارنده مدعی باشد که شعر فوق از یک جریان سیال "کنترل شده" بهره می برد ، واژه هایی است که یا بر اساس اشتراکات آوایی از پی هم می آیند یا براساس اشتراکات معنایی در محور عمودی و افقی شعر ظاهر می شوند.چنانکه ملاحظه می شود در مصراع اول واژه ی "جنبیدن" و در مصراع بعد از واژه ی "فرصت" سخن به میان آمده است.همچنین تناسب واژه های"مرد و زن"،"زندگی و سنگ زیرین آسیاب بودن"،"حوصله(تحمل) و سیم لُخت"قابل دریافت و تأکید است.
شاعر در ادامه در تقابل با مرگ اندیشی ناگزیر از شدت نابردباری ، به آب (میل به زندگی) اشاره می کند ، تا شق دیگر انتخاب به جلوه در آید. در تبیین این عظیم ترین وسوسه ی آدمی:"بودن" یا "نبودن" البته با زبانی آمیخته به طنز که به تردید معطوف است:
"با آب بیعت کرده ، از گوشه پیراهنم گل بگیر!
شرجی از سرو رویت می پاشد به دریای پشت سرم ـــ خزر؟"

آدمی برای آنکه "بودن"ش را معنا دهد از "دلیل" ، مستغنی نیست .دلیل ِ بودن ِ آدمی می تواند دلبستگی به انسان باشد. این شکل از هویت آفرینی با واژه های "بافتن " و "دختر بانمک" و "مضحکه ی شاعر عاشق" به سخره گرفته می شود و اشاره ای است بر موقعیت رقت انگیز انسان ها که مجبورند در جهت "معنا بخشی" هستی خود به ابزارهای گوناگونی تمسک جویند.
در این دو مصراع ابتدا شاعر از آب(حیات) می گوید که در تضاد با "سیم لُخت"(مرگ) است و در ادامه ی تداعی ها ، واژه های "شرجی" و "خزر" به ظهور می رسند.
"چه افسانه هائی بافتم با موی دختر ِ با نمک شمال
این جزیره نصف النهارش را گذاشته نوک انگشتم
آقای دکتر سر ساعت میل کند لطفا !
به چشم های تو می رسم و اشتهایم کور است
اگر شهریار راست می گفت خودش،هنوز جانم به قربانت بیا!"

تداعی ها در این بخش چنین به ظهور می رسند:از "خزر" ِ مصراع ِ پیشین به دختر بانمک "شمال"،از "سر و رو"ی مصراع پیشین به "موی دختر"،از "دریا"ی مصراع پیشین به "جزیره"،از "شمال" مصراع اول این بند به "نصف النهار" مصراع بعدی،از "نهار" ِ نصف النهار به "میل کردن" مصراع بعدی و از "میل کردن" مصراع پیشین به "اشتها" ی مصراع بعدی.از "افسانه ی دختر " و شعر آمدی جانم به قربانت "شهریار".
شاعر در ادامه از خط کشیدن در شعرش می گویدکه نوعی اعلام انقطاع ظاهری این بند شعر از بندهای پیشین است. ادامه ی بقا می تواند شکل نباتی و شکلی از تنزّل کیفی نوع بقا داشته باشد. دلیل بودن عشق به دلیل بودن ِ تنزل یافته ی ِ "مصرف" مسخ می شود. جستجو در جهت فرو نشاندن یک میل .میلی که بصورت مسخ شده ای ظهور یافته است.دغدغه بقا و زوال در بندهای بعدی خود را با پدیده های منقرض شده و زوال یافته به ظهور می رسانند.( دایناسور و دوره ی غارنشینی):
"حالا خط می کشم در حضور شما و میدان می کشم با این حرف
با اجاق ای که دودكش بر لب آجر از نان قرض می گیرد، بگو بگیرد.
این آشپزخانه خودش را به آب و آتش زده ـــ منجمدش کنید!
عصر یخبندان به دایناسور هم مبتلا شود، من از غار نشینی دل خوشی ندارم!
"
واژه ها در بند فوق در ادامه ی تظاهر تداعی ها این گونه از پی هم می آیند:از "میل و اشتها و نهار" ِ مصراع های پیشین به "اجا ق و نان و آشپزخانه" ی این بند می رسیم.در همین بند نیز از "اجا ق" به "آشپزخانه" و از آن به "آب و آتش" و از آن به "انجماد" و از آن به "عصر یخبندان" و از آن به "دایناسور و غارنشینی " می رسیم.
در ادامه ی شعر ،مظاهر بقا و مرگ ، خود را با واژه هایی چون :خون ، جنگ ،دارزدن، هوا و انفجار نشان می دهند.
"خون از جائی نشت کرده که نباید
و خون خونِ خودم را می شست
روزنامه نوشتند تیتر نداریم ـــ روزنامه نداریم!
نه ، نه ، نه
هنوز هیچ جنگی جهانی نشده،
بگذار صندلی، دادگاه را دار بزند، فقط بزند!
من با هوائی که توی سینه ام نفس بکشد، مشکلی ندارم آقای قاضی!
وز- وز این پرنده ها ، پای انفجاری که در سرم افتاده
پشت سرم نگاه جا مانده ـــــ جا مانده ه هایم فقط جا مانده"

شاعر در ادامه بر مبنای تداعی آزاد واژه ها ، "کاویدن در گذشته" ی بند پیشین را در " تاریکی" مصراع آتی متبلور می سازد.کاویدن ِ گذشته، شکل شاعرانه ی جستجو یا تبیین و تعریف "هویت" است. شاید به همین دلیل است که شاعر از "شناسنامه " سخن به میان می آورد:
ز این تاریکی دست توی تاریکی دیگر محال است که سری نترس هستم.
حالا می توانی به من فکر کنی - می توانی از کوره در بروی
اما من می گویم از شناسنامه ام بپرس"

ادامه "جستجو"ی ِ بند پیشین با "انگشت فرو کردن در همه جای زمین" تداوم می یابد.از "زمین" مصراع اول این بند به "پس لرزه" ی مصراع دوم و از آن به "دیوار " ِ مصراع سوّم می رسیم.به همین سبب است که "بخشیدم" را در مواجهه ی پس لرزه با دیوار "تکه تکه" می بینیم.آیا خرد شدن "بخشیدم"(بخ...شی...دم) نوعی ارجاع به تکه تکه شدن هویت نیست؟ هویتهای چندگانه یا به تعبیری هویت ِ"چهل تکه".تداوم جستجو و احراز هویت ،کشف قابلیت های ناسناخته ی وجود و امکان بقا به "دم در خانه" منتهی می شود("خانه دوست"؟! ):
"ببین کجای زمین انگشت فرو کرده ام ، نیافتد!
از پس لرزه ای که به زیر چشم تو آب می کرد
این دیوار را بخ ... شی ... دم... نه، ، دم در خوب نیست، بفرمائید توو!
«که تو در برون چه کردی که درون خانه آئی؟»
دخیل همین کفشم که خسته تر از پیکان شده
چرا تابلوی خیابان یکطرفه در انتهایش نصب است؟"

می دانیم که آن تک مصراع داخل گیومه شعری است از فخرالدین عراقی:
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند- که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی
آشکار است که چرا واژه ی "دخیل" گزینش شده است. این واژه ، واژه ای است با بار معنایی قدسی !.این واژه در تناسب با "خانه مقدس دوست" بکار رفته است.نماد ظهور اراده ای است که می توان با آن ، کثرت و چندپارچگی پاره های هویت را متحد و یکپارچه کرد.
واژه های "کفش و پیکان" مجازاً به پیمایش راه راجع اند.راهی که انگار با سیرو سلوکی همراه است تا به کشف ِ شناختی منجر گردد. امر شناخت به دست می آید.اما این شناخت موجد امری مطلوب نیست ؛ چرا که سراینده با حسرت جانسوز از آن یاد می کند.چرا که ای کاش از همان ابتدا می دانست که دیگر بازگشتی نیست.(یک طرفه بودن خیابان حیات) جستجوهای بی حاصل شناخت خویشتن و بازیابی و فهم هویت متأسفانه در نهایت پس از این همه طی مسیر با راههای خم در خم و پیچ اندر پیچ به نقطه ی هیچ می رسد.(تابلوی یک طرفه)
"اصلا دیگر فکرش را نکن که دنبال سقف بریده ام هست
شناسنامه ام همه حرف هایش را خط می زند
آخر کجای استوا را خط بکشم تا سند بزنی به من؟
پائین تر!
بیا ! نوبت من اینجاست
ایست"

با اعلام آگاهی از عدم امکان بازگشت به دلیل یک طرفه بودن خیابان حیات ، جلوه فعال ابسورد در این مصراع ها رخ می نماید:"اصلاً دیگر فکرش را نکن"،خط زدن همه حرف های شناسنامه"،"پایین تر" و "ایست" وجهی ویرانگر ، درخویش فرو رونده و تا حدودی نیست انگارانه دارند .
در بند ی که به عنوان بند پایانی فرض گرفته ایم ، آن مأمن اطمینان واعتماد و امید ، به زلزله ی دستاوردها و تجربه ها فرو ریخته و به "سقفِ بریده" تنزّ ل یافته است.می دانیم که "سقف" ، جلوه ای از مأمن و پناهگاه(خانه ی دوست) است. پیش از این نیز تبلوری از این روح ناامید ، طاعن و واپس زن را در مصراع های پیشین در عشق به انسان دیده بودیم:(بافتن افسانه با موی دختربانمک شمال) .
هر چند در بخشی از این سیرو سلوک ، مظاهری از تقرّب عرفانی را شاهدیم اما در نهایت وقتی بند پایانی شعر را با بند اول آن بررسی می کنیم سؤالی در ذهن برانگیخته می شود: باید فرصت کوتاه زندگی را غنیمت دانست (خیام) یا بزنیم دست به سیم لخت آخر(هدایت)؟!.این نوسان از" دخیل به خانه دوست" تا "دست زدن به سیم لخت" وتا " نگاه اپیکوری- خیامی" مانند نوع بیان و زبان شعر ، متکثر و چندگانه گرا است.

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > آخر >>

نتایج 29 - 32 از 32
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 263727
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co