در سالهای گذشته تقریبا یک دهه
بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا
هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها
نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این
روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات،
وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط
همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم، حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و
یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید
نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی
هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر
جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را
برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد
تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.
خصوصیات
شعر رسانه ای
رسانه ها
معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه
و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده است.
مثلا اگر در
یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و
یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل
شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند
و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و
شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!
اما به نظر
می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از
این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این
حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این
وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر
برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب
شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و
خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز
پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.
جشنواره
سراسری شعر علوی در طلیعه دهمین سالگرد خودالزام به بازبینی در کمیت ها و کیفیت
ها را به عنوان نیاز طبیعیفرایند یک دهه حضور
و نقش آفرینی بطور جدی با خود همراه دارد
.
یک دهه فراز
و نشیب های خاص کنگره های شعریکه در این
روند به دستاوردهای غیر قابل انکاری نیز رسیده است و با این نگاه ، باز بینی و کشف
، می تواند در ادامه هم به انسجام خود از نظر وضعیت درونی و هم ارتباط و تاثیر
گزاری در شعر معاصر از نظر رابطه های بیرونیکمک کند.
چرا که
فلسفه وجودی چنین کنگره ها و گرد آمدن ها و گرداوری ها نشانه گذاری و علامت گذاری
مرتبه ای از رشد در سال گذشته است و سال بعد می توان این ممیزی برای تعیین میزان رشد
و یا افت آن قرار داد و بعد به علت ها
پرداخت .
یعنی نیاز فرهنگی کشوربرای برنامه ریزی ها به دستاورد ها و محصول این
جشنواره ها، از لحاظ حوزه های ادبی و هنری و حتی اجتماعی نیز غیر قابل انکار است .
لذا ضرورت
برگزیدن قوی ترین کادر علمی و اجرایی و پیگیری و جدیت مستمر در این مجموعه و
اختصاص اعتبارات و فراهم کردن امکانات لازم را نباید و نمی توان نادیده انگاشت .
اما قبل
...
شعر ایران
در 3 دهه گذشته اکثر تجربیات دوره های پیش از این را در مدت زمانی کوتاه باز تجربه
کرد و به یک مجموعهمبانی مشترک اما کاملا
مستقل هم رسیده است یعنی نگرش به شعر کلاسیک بعد از نیما ، و دوران گذار تا بهمن
1357 یکبار دیگر در جریان شعر انقلاب دوباره
جان گرفت و سپس در یک روند پر شتاب از آن عبور و محتوای عرفانی و حماسی را در
جریان شعر جنگ و ادبیات دفاع مقدس تجربه کرد و مجددا رویکر تازه ای به مقوله نو
آوری ها و عبور از وجوه زیبایی شناختی عموما کلاسیک توانست سمت و سوی مدرن و حتی
پسا صنعتی را نیز تجربه کند .!
امروز اگرچه
شاهد نوعی کثرت در مجموعه ادبیات و بخصوص شعر هستیم اما بدون تردید تمام تحولات
اجتماعی و سیاسی و فرهنگی طی 30 سال گذشته تاثیر خود را بر شعر فارسی گذاشت و حتی
در مواردی با تاثیر بذیرفتن از آن به وضعیتی متفاوت دست یافت که اجمالا می توان
گفت برای هر گونه شعری در ایران امروز نمونه و شاهد مثال قابل استناد در قفسه های
کتاب خانه ها موجود است .
یکی از
تحرکات جمعی در این مجموعه را می توان جشنواره های شعری و در این مقال جشنواره های
شعر دینی و بطور خاص جشنواره سراسری شعر علوی نام برد که در آستانه دهمین دوره آن
قرار داریم
جشنواره ها
وقتی به بلوغ می رسند که محصول خودشان رارشید
و قابل اتکا ببیند که دارای خوشه هایی پربار
و ساقه ها و ریشه هایی قوی شده اند . این خصوصیت بدون اغراق در جشنواره شعر علوی
شاخص بسیار ارزنده ای است و اکنون باید تحلیل کرد که در خلال چه فرایندی مدعی چنین
امر بزرگی شده ایم !
بعد از گذشت چند دهه از عمر جشنواره های دینی
وقت آن رسیده است که از شکل سنتی و محفلی و هیئتی آن به سمتسیستماتیک و روزامد شدن با حفظ حرمت و احترام
به اقشار قدیمی تر جامعه شعری موسوم به پیشکسوتان( فعلا واژه جایگزینی برایش ندارم
) به مصداق السابقون السابقون ...رفت .
همراهی
با شعر معاصر
جشنواره
هایی دینی چون جشنواره علوی مازندران«
جشنواره سراسری شعر علوی » به جرات می توان گفت که حداقل 3 نسل شعری ایران را به خود دیده است و خود به
حافظه تاریخی دوره های شعر دینی مبدل گردید اگر نگاهی به9 مجموعه آثار شاعران علوی سرا به عنوان خروجی
ارزشمند این جشنواره بیندازیم به این مهم خواهیم رسید که شعر دینی از نظر شکل و فرم و
فرایند معنایی و مفهومی دچار تحولات زیبایی شناختی قابل تاملی شده است که متاثر از
روند طبیعی شعر فارسی در این 3 دههمی
تواند باشد و ما در حالی بر این تحولات چشم
می پوشیم که گنجینه ارزشمند شعر علوی ما
را آنطور که باید به خودمان نمی آورد و
علت آن عدم کار و نقد و آنالیز در این حوزه است .
اساسا
اعتبار یافتگی آثار هنری به رجوع منتقدانه به آن است و رویگردانی منتقدان نسبت به
خروجی 9 دوره جشنواره علوی چه دلایلی می تواند داشته باشد ؟ قاعدتا اینجا مورد
سوال نه تنها جراید و ژورنالیسم بلکه عموم نویسندگان و منتقدان ادبی را شامل می
شود . چه تفکری می تواند مانع نقد و تحلیل یک واقعه ادبی از لحاظ کیفی باشد در حالیکهنقد، نیاز فطری آن مخصوصا در
کارهای جمعی است . مهم تر اینکه قرار باشد دوره های متمادی « تکرار » شود و به « تکرار »با مفهوم دیگر هم گرفتار نشود !!
چرایی آن
همدقیقا به همان عادت ِگزار شعر علوی به
فرایند ی است که آن را منتسب به دولت منتهی می کند !! و با همین پیش فرض نادرست ، تلاش هایی برای به
سایه بردن این رویداد صورت گرفت موکداباید
از درک نادرست از این پدیده بسیار مهم در عرصه ادبیات اجتناب کرد تا این فرصت به
انفعال کشیده نشود و به راستی کدام پدیده
اجتماعی و فرهنگی در ایران ما بدون حمایت های دولتی قابل اجرا شدن است؟ که بخواهیم
جشنواره دینی امام علی «ع» را از آن مستثنا کنیم ؟
کافیست نگاهی به 9 جلد از مجموعه آثار شعر علوی انداخته و این روند نسبتا تند تغییرات را مشاهده کنیم . با این همه قویا بر اعتقاد پای
بندم که هر یک از این مجموعه ها با ویژگی های منحصر به فرد خود ، می توانستند
کارسازتر و موثر تر و کیفی تر این باشند و دقیقا همان نگاه بدبینانه بخشی از جامعه
ادبی که ادبیات را در انحصار خود می دانند باعث بی توجهی هایی شده است که امروز
سهل انگارانه و سطحی از کنار این اتفاق بزرگ ادبی می گذرند .
بدیهی است این
جشنواره نیز همانند خیلی از اتفاقات دیگر فرهنگی و هنریو اجتماعیی ممکن است دچار ضعف هایی باشد که اغلب و شاید تمامی جشنواره های مشابه دچار آن
هستند اما در نوع خود دگرگونی هایی را نیز شاهد بود ، اما هر اتفاقی ادبی یکواقعه ای فرهنگی محسوب می گردد که نیاز به توجه
و نگاه منتقدانه دارد تا به پویایی آن شتاب بیشتری ببخشد !
در واقع بعضی
از ما ( مقصود از ما طیف شاعرانیست که در این عرصه ها حضور یافته ایم ) هنگامی که
حرفیاز ادبیات و شعر دینی به میان می آید
تصورمان این است کهباید با نوعی مداحی و
کمی تلطیف تر نوعی مرثیه سرایی و ... نهایتا با ادبیات دولتی و فرمالیته روبرو
شویم در حالیکه به جرات می توان از شعرهای مندرج در مجموعه های علوی حتی به لحاظ
تکنیک برایوضعیت غزل امروز تمثیل آورد و گاهی سرامد بسیاری از اشعاریست که منتقدان در
مطبوعات بر مدار آنها حریصانه مانور داده اند . اشعار این مجموعه ها ، به لحاظ زبان و نگاه و بافت و ساخت ، شباهت هایی به هم دارند و هم تفاوت های آشکاری نیز
در آن ها قابل مشاهده می باشد . و همین
رفتارهای خاصموجب شده است تا در مجموعه
شعرهای موجود گونه ای از شعر با نام « شعر علوی » هویت مستقل و قابل استناد بگیرد و این مرهون یک دهه تلاش در این عرصهبوده و با توجه به این وضعیت دایره نقد و نظر
در این حوزه بسیار محدود است و به همین دلیل بازتاب بیرونی آن نیز به نسبت پایین
است .
روابط
بیرونی یا ...
واضح ترین
ضعف دراینگونه رویدادهامربوط به روابط بیرونی آن است به گونه ای رفع
مسئولیت و به شکلی از تقویمی عمل کردن ناگزیر شده است و خود را نشان می دهد و تجربیات نشان داده است تفکرات مدیران بعضا سیاسی و اداری ( اتفاقا مسئولیت های
دینی و علوی بسیاری هم احساس می کنند )به
تنهایی پاسخ گوی نیاز اصلی جامعه شعری ما
در حوزه ادبیات دینی نیست اینگونه امور باید به نیازهای جامعه شعری اعم از تولید و
تکثیر آموزش و نقد بطور جدی پاسخ بگوید . ( اگر چه در جریان شعر علوی تصمیمات در اغلب موارد توسط شاعران حاضر پیش نهاد شد اما این اشاره
شاید به فرهنگیست که در این گونه کنگره ها اشراف پیدا کرد و حتی بعضی شاعران « بدون تاثیر» در جو عمومی آن حل می شدند )
و همین امر متاسفانه موجب شده است با تقلیل این جشنواره هایبزرگ به یک رویداد تقویمی ، هرچه دارند به اصطلاح در روز اجرا رو کنند و ...
شاید هرگز به یک جمعبندی تازه و نقد صریح و بی تکلف روبرو نشده باشد و البته
مدیران اداری شاید نسبت به آن احساس نیاز هم نکنند ! اما آیا جامعه شعری نیز از
این قاعده مستثناست ؟ آیا شاعرانی که در گوشه و کنار نگرانی هایشان را عنوان می
کنند هرگز دست به قلم شده و آن را به رشته تحریر دراوردند ؟ شاعرانی که دغدغه شعر
دارند و بخصوص دغدغه های علوی دارند بهترین فرصت ها را برای بازتاب نقاط احتمالی
قوت و ضعف به لحاظ کیفی از دست داده اند و باید اکنون را دریابند. و باید اکنون را به بازبینی دوره های گذشته و
ترسیم یک دورنمای تازه جدی بگیرند .
فی الواقع چگونه
ممکن است مجموعه ای که سالانه بیش از 1000 اثر از سراسر کشور را جذب و حداقل 50
اثر منتخب را در مجموعه ای گرد آورده و هم زمان چاپ و توزیع می نماید ، اینگونه مورد بی مهری قرار بگیرد ؟
شناخت
جشنواره با پدیده هایش !
جشنواره
باید به معرفی پدیده ها – جوان ترین شاعر – چهره شاخص و معرفی تکنیک و شگردهای
جدید بپردازد و این دقیقا به معنای حرفه ای و تخصصی عمل کردن است نه اداری و رفع
تکلیف ... و همین نشانه ایست از اینکه اگرچه دولت هابه ایجاد چنین بستری کمک شایان توجهی کرده
انداما الزاما نمی توان این جشنواره ها
را با انگ دولتی از یک واقعه مهم ادبی و شعری به چیزهایی دیگر تقلیل داد . استقلال
جشنواره ادبی و شعری علوی به اندازه ایست که همه دستگاه ها نیاز مند منتسب نمودن خود
به آن هستند .
عظمت نام
مولا علی (ع) و اتفاق بزرگ ادبی سال در حوزه « ایرانی » رویداد کوچکی نیست که سبک سرانه آن را با انگ
های خاص مورد بی توجهی قرار دهیم . البته در صورتی که اشکالات جدی هم به آن وارد باشد که
در مواردی وارد است به ما شاعران و یا به دسته داوران این گونه جشنواره هاست بطوری
که داوران در اغلبدوره ها بیش از آنکه به
شرح علت انتخاب آثار برگزیده همت نمایند محافظه کارانه راه میان بر و آسانی را بر
می گزیدند تا هر سال علامت سوالی جدید ی ایجاد کرده و خود را ملزم به هیچ پاسخگویی
هم نمی دانند . جدا بر این باورم که چنین
رویدادهایی به شاعرانی شجاع و داورانی امین با دانش و بسیار جدی که بر ادبیات
معاصر و بافت جشنواره های ادبی حال حاضر اشراف کامل داشته باشند نیاز داردتا با انتخاب گروه شاعران برگزیده
موجب چالشی شوند که در طول سال محافل ادبی آنرا مورد بررسی و نقد قرار دادهو تحرک تازه ای را در این عرصه موجب شود . (
این به معنای نقد است نه نفی عزیزانی که زحمات فراوانی کشیده اند ).
حتی وظیفه
دینی و عرفی نیز برای چنین کار بزرگی به تنهایی کفایت نمی کند باید تخصص ِ آنرا
همراه با تعهدِ آن برای بازدهی بالا و البته مثبت و تاثیر بر روند ادبیات معاصر داشت.
لذا مدیران علمی و اداری جشنواره می بایست از این فرصت ، سخت تریناما پر بار ترین وضعیت را بپذیرند و از طعنه
بعضی افراد غافل و منفعت طلب نهراسند . و
به تحولات جدید تر و موثر تر در عرصه شعر
دینی و شعر فارسی تن در دهند و با تصمیم
خود برگی را در تاریخ شعر فارسی و جشنواره های ادبی به یادگار بگذارند و حتیبر فرایند شعر امروز تاثیر بگذارند
پرهیز از
عادت شدگی !
طی این سالها
مدیران زیادی آمدند و رفتند اما شاعران و دسته داوران بودند و هستند و بطور طبیعی
سیاست های علمی و کیفی برنامه ها را در شوراهای فنی و علمی توسط خودِ شاعران تدوین
و اجرا می نمودندبا این همه سعی وافر داشتند
که هرگز کاری نکنند تا به لحاظ کییفیت
مورد سوال واقع شوند یعنی آنان بیش از آنکه نگرش علمی و هنری داشته باشند سیاست
مدارانه مماشات و مدارا می کردند . در حالیکه امر داوری و برنامه ریزی نیاز به
اقدامات شجاعانه دارد و خلاقانه و مبتکرانه باید به این حوزه وارد شوند .
بنده به هیچ
وجه اعتقادی به سلیقه ای بودن داوری ندارم چرا که داوری را علم و دانش شناسایی
زیبایی شناختی های عرصه شعر و ادبیات و کشف نو آوری ها و رفتارهای تازه می دانم که
در یک اقدام با شکوه بدون در نظر گرفتن گرایشات شخصی با رجوع به مناسبات اثر دست
به انتخاب و معرفی بزند و با وجدانی آسوده در یک کنفرانس به تمامی سوالات موجود پاسخ
بگوید . ( انتظار زیادی نیست ) در حالیکه سلایق فقط در رفتارهای شخصی ما ممکن است
دخیل باشد و به یک جشنواره و یک تفکر جمعی تعمیم داده نمی شود . و به نظر می رسد
طرفداران سلیقه ای بودن داوری باید در این دیدگاه تجدید نظر جدی نمایند .
جنبش
مکالمه در جشنواره علوی !
با این حال جشنواره علوی همیشه در درون خود جنبش مکالمه و
مباحثه را بطور خود جوش داشت در حاشیه ها نیز به شعر خوانی لابی مجتمع های محل
برگزاری و یا کارگاه ها و مباحثات جدی پیرامون شعر دینی که باعت متمایز کردنآن شده است را شاهد بود اما متاسفانه هرگز انعکاس بیرونی نداشت . چرا که
ژورنالیسم هرگز به اهمیت این اتفاقات در جریان جشنواره ها پی نبرده اند برای آنان
نام مسئولی که در مجموعه سخنرانی می کند و یا حتی حضور پیدا می کند و یا تعداد
مردم حاضر بسیار مهم تر از اتفاقات ادبی و
فرایند هنری این جشنواره هاست !!! و همین نوع تفکر بعضی مدیران بخش های فرهنگی را
نیز به تردید می اندازد .
نتیجتا در
آیینه بیرونی جشنواره سراسری شعر علوی تنها و تنها دو مرحله را نشان می دهد که
شامل فراخوان ( که خود حدیث مفصلی دارد ) جمع آوری آثار و بعد مرحله ی اجرا ... و دیگر هیچ !!
این رویکرد
را می توان به عنوان دچار شدگی به عادت هر ساله مورد نقد قرار داد . عادتی که به
فکر ایده و اندیشه های نو و کارامد نیازمند است .
کانون
توجه از جوانب مختلف !
جشنواره شعر
علوی از جهات مختلف کانون توجه است :
1 - ابتدا از لحاظ یک نگرش دینی سنتی و نذر و نیاز و
تکرار نام علی «ع»و ... برای اقشاری که برای هر کاری و برای هر اقدامی نام مبارک
مولا را بر زبان جاری می کنند علی الخصوص مردم دیار طبرستان با آن پیشینه قوی و
عمیق علی باوری .
2 - بخش دوم
مشاهده یک رویداد فرهنگی با پیشینه بی نظیر و یا حد اقل کم نظیر 10 ساله با جمع
شدن ستاره های هنر ادبی و شعر ی ایران و دیدار با مشاهیر و چهره های درخشان ادبی که
پیش از این با نام ها و آثارشان آشنا بودیم .
3 -بخش سوم و مهمترین آن که در واقع باید در روز
برگزاری مراسم باعث شگفتی اهالی ادبیات شود : ظهور پدیده های جدید شعری که تاثیر خود را بر
فرایند ادبی کشور می گذارند ، کشف چهره
هایی که بدلیل فراهم شدن بستر و فرصتی برای رقابتها ، باارائه شجاعانه آثار خود فصل زرینیرا در عرصه ادبیات معاصر خواهند گشود و ما باید به حضور و ظهور چنین پدیده
هایی مباهات کنیم .
اینها امتیازات
کمی نیستند اما لازم است با دقت بیشتری به آن بپردازیم و در این مورد انگشت اتهام
بطور جدی داوران چنین جشنواره هایی را نشانه می روند .
** در
روزهای برگزاری جشنواره نظر سنجی هایی انجام گردید که حتما گویای دریافت حاضران و
اهمیت استمرار شعر علوی است و لزوما انتشار آن در هر سال می تواند موجب مشارکت
مردمی هم گردد .
جشنواره
دهم و عنصر شجاعت !
دهمین
جشنواره سراسری شعر علوی در راه است کنگره ای که به اعتقاد من تفاوت چشم گیری نسبت
به دوره های ما قبل خود خواهد داشت . و این تفاوت ها تقریبا در اغلب بخش ها قابل
مشاهده خواهد بود
حضور
دبیرخانه دائمی « مجازی » اقدام مهم و اندیشمندانه ایست که بطور طبیعی طیف بیشتری
از علاقمندان و شاعران را در بر می گیرد و همین امر موجب تنوع در شکل و فرم و قالب
آثار خواهد شد و شاخصه مهم دیگر این دبیرخانه ارتباط مستمر با داوطلبان شرکت در
این رویداد بزرگ فرهنگی و هنری است دبیرخانه در مدت کمتر از یک ماه توانست به بیش
از 3000 مراجعه کننده پاسخ گوید و حتی علی رغم اینکه جشنواره دهم به عنوان جشنواره
بین المللی اعلام نشد اما مورد توجه فارسی سرایان کشورهای دیگر قرار گرفت و این
امر مسئولیت شاعران و دست اندکاران بخش فرهنگی را چندین برابر می کند .
در پایان
توجه به این نکته را تاکید ضروری می دانم که باید به آنچه می کنیم آگاه باشیم و به
تاثیرات آن به عنوان یک بیننده و مشاهده گر امتیاز بدهیم و از منتقدان برای آشکار
کردن ضعف هایمان استقبال کنیم تا هم مجموعه ای کارامد داشته باشیم و هم از این
فرصت ها به اندازه شان جشنواره علوی بهره مند شویم
در سال جاری
شاهد گزارش لحظه به لحظه وقایع جشنواره شعر علوی خواهید بود البته با تاکید
براینکه دوستان می توانند آثارشان را به نشانی های یاد شده ارسال و از چگونگی
دریافت و پیامدهای آن در کمترین مدت آگاهی یابند / یاعلی
اخيراًسؤالي مطرح شده است كه مدتها دربارة آن به صورت خودآگاه و ناخودآگاه فكر كردهام. سؤال اين است كه چرا ما اساساً در كل علوم و بخصوص در زبانشناسيب ا مشكل عدم فكر كردن روبهرو هستيم. منظورم از ما، كشورهاي بهاصطلاح «جنوبي» يا به تعبير ديگران، كشورهاي در حال پيشرفت است كه ايران را هم شامل ميشوند. اين مشكلِ عدم فكر كردن، تنها گريبانگير ما نيست؛ بلكه آن را در كشورهايي مانند پاكستان و هند و مالزي و استراليا نيز ميبينيم. در زبانشناسي چه اتفاقي افتاده كه وقتي دانشجو ميخواهد رسالهاي بنويسد،بايد سراغ استادش برود و از او بپرسد «دربارة چه چيزي بايد كار كنم؟». اينمسئله، هم در دورة فوقليسانس و هم دكتري مطرح ميشود. معمولاً جوابي كه به اين سؤال داده ميشود، از جنس خروس قندي است و بيشتر به درد اطفال ميخورد: «شما مطالعه نداريد!» در حالي كه من مطمئنم نسل حاضر از زبانشناسان بهمراتب بيشتر از نسل ما مطالعه ميكند. در گذشته مسئلة نسل ما بيشتر اين بود كه دور هم جمع شويم و دربارة مسائل زبانشناسي بحث كنيم و آن بحث را بهجايي برسانيم. اينكه حالا لاينز يا سوسور يا مارتينه چه گفتهاند چندان براي ما مهم نبود، چون نسل ما را خيلي با اينجور اسامي درگير نميكردند.
اينمشكل را ميتوان در دو لايه بررسي كرد: يكي لاية كل اجتماع كه از لاية ديگر وسيعتر است، مثل مسائل اقتصادي استادان و تأمين معيشت با حقوق حداقلي. ولي در اينجا بحث آن را مطرح نميكنم، چون همة ما آن را به خوبي ميشناسيم.
درمورد لاية دوم بايد بگويم از حدود اواسط قرن پانزدهم ميلادي با كشف قارة جديد و بعد حركت كشورهاي اروپايي مانند اسپانيا، انگليس، دانمارك و پرتغال به سوي اقصي’ نقاط دنيا، استعمارگري آغاز شد. اجازه بدهيد اين پديده را كه در آن، هم استعمارگر شناخته شده بود و هم استعمار شده، در اينجا «استعمار خرد» بنامم. در مقابلِ استعمار خرد، «استعمار كلان» را معرفي ميكنم. از جنگجهاني اول و بهويژه دوم به بعد، مجموعه اتفاقاتي مانند نظام بلشويكي شوروي، جنگهاي جهاني و… باعث شد گروهي از انديشمندان اروپايي به هر دليليب ه آمريكا مهاجرت كنند. اين شرايط، آمريكا را به ناحيهاي جهاني شده تبديلكرد، يعني شرايطي پيش آمد كه امروزه تحت عنوان «جهاني شدن» از آن نام ميبريم. در چنين شرايطي، ما با نوعي «استعمار كلان» سروكار داريم كه در آن برخلاف استعمار خرد، نه استعمارگر ميداند مستعمره اش كجاستو نه مستعمره ميداند كه تحت استعمار كيست. در كتابخانة كنگرة آمريكا فرمولي به نام ال.سي. (Library of Congress) برايفهرست كردن كتابها وضع ميكنند و بعد ميبينيم امروزه در دورافتادهترين كتابخانة ايران هم براي فهرست كردن حتي پنجاه، شصت كتاب از همين روش استفاده ميشود، چون از طريق آن ميتوان به اينترنت وصل شد و كتابهاي مورد نظر را جستجو كرد. به عبارتي سادهتر، فهرستنويسي به روش ال. سي. از راه جهانيسازي به ما تحميل شده است.
نمونةديگر، شكل پلاكهاي ماشين است. چون جاي پلاك در ماشينهايي كه وارد ايران ميشد باريك و كشيده بود، مجبور شديم پلاكهاي قبلي را كه به خاطر پهن بودن از زير سپر آويزان ميشدند، عوض كنيم. همين ماجرا به طرز خندهدارتري در چينديده ميشود؛ خط چيني كه «كانجي» نام دارد و از بالا به پايين نوشته ميشود، بر روي پلاكهاي ماشينهاي وارداتي از اروپا و آمريكا و ژاپن، اجباراً از چپ به راست نوشته شد، چون پلاكها براي درج خطوط «هيراگانا» و «كاتاكانا» ي ژاپني و حروف لاتين طراحي شده بودند.در اين مورد نيز چينيها تصميمگيرنده نبودند؛ تصميم را ديگران گرفتند و آنها ناخودآگاه اجرا كردند.
نمونةديگر، اينكه يك شركت خصوصي(!) در فلوريدا براي تعيين اعتبار مجلات علميمعياري را به نام آي.اس.آي. معرفي ميكند. سپس دانشگاههاي جهان بهنسبت انتشار مجلاتي كه از اين الگو پيروي ميكنند، رتبهبندي ميشوند، ولي اسم هيچيك از دانشگاههاي ايران در ميان صد دانشگاه نخست اين رتبهبندي ديده نميشود. در نتيجه وزارت علوم بخشنامهاي صادر ميكند مبني بر اينكه از اين پس مقالات علمي بايد مطابق معيارهاي آي.اس.آي نوشته و رتبة علمي اساتيد هم بر اساس تعداد مقالههاي آي.اس.آي شان ارزيابي شود. اين باعث شد تا كسي كه فرضاً مقالهاي در يك مجلة آي.اس.آي. دارِ ته مالزي چاپكرده تصور كند فيل هوا كرده و حالا بايد به همكارش كه از قضا در فلان مجلة داخلي مقالة بسيار خوبي هم نوشته پز بدهد. بعلاوه، يكي از ملاكهاي تعيينمقالات آي.اس.آي، لزوم ارجاع به مقالههاي غربي است. هيچ كس هم نميگويد كه آخر در اين صورت، پنجاه درصد از مقالة علمي- پژوهشي يك ايراني بايدن قل قولهاي ترجمهاي از كتابهاي ديگران باشد، يعني چارهاي نداشته باشيم جز اينكه دائم بگوييم يول و ياكوبسن و جكنداف و… چه گفتهاند. اگر من بهكسي ارجاع ندهم، دنيا علمي بودن مقالهام را قبول نميكند. ولي علمي بودن را چه كسي براي ما تعريف كرده است؟ كسي غير از خودمان.
نمونةديگر از استعمار كلان، روش ارجاع دادن به سبك جهاني است. حال كسي نميداندك ه مثلاً چگونه ميتوان به كتاب بديع و قافيه ي خزائلي و ساداتناصري ارجاع داد كه نه ناشرش معلوم است و نه تاريخ نشرش؟ يا به كليله و دمنه كه معلوم نيست نويسندهاش ابنمقفع است يا نصراللهمنشي يا مجتبي مينوي، و از اين گذشته تاريخ هم ندارد.
حال خطر اين جهانيسازي چه ميتواند باشد؟ تا اينجا كه نميشود به هيچيك از اينموارد اعتراض كرد. اِشكال از جايي شروع ميشود كه اين جهاني شدن در ما«نهادينه» بشود، يعني بي آنكه بدانيم، به استعمار از نوع كلانش گردن بگذاريم. همين ناآگاهي از تحميلي بودن قواعد جهاني سبب ميشود تا فقط كشورهاي شمالي حق و فرصت انديشيدن داشته باشند و كشورهاي جنوبي فقط روي انديشة آنها انديشه كنند. جهانيشدگيِ ناخودآگاه، ما را به جايي ميرساند كه معني انديشيدن را فراموش كنيم. وقتي واژة «انديشيدن» نامفهوم بشود، چطور ميتوانيم بپرسيم «چرا نميانديشيم؟»، حالا پاسخش طلبمان. چامسكي اين حق را به خودش ميدهد كه بعضي از كتابهايش را بدون ارجاع به هيچ منبعي بنويسد ـ كه هيچ اشكالي ندارد؛ خيلي هم عالي است. ولي زبانشناس ايراني پيش از آنكه بداند فارغ از انديشههاي چامسكي هم ميشود انديشيد،خودش را از چنين حقي محروم ميكند. به همين دليل است كه ما بيشتر«خبرنگار زبانشناسي» و ـ در بهترين حالت ـ «زبانشناسيدان» داريم تا «زبانشناس»؛ به همين دليل است كه ما هنوز نتوانستهايم بسياري از مسائل زبانيمان راحل كنيم؛ ما هنوز حتي يك دستور زبان فارسي كه مبتني بر زبانشناسي باشدن نوشتهايم! در عوض، هميشه كساني بودهاند كه از اين دستور نانوشته هم ايراد بگيرند.
بهاين ترتيب، جهاني شدن، ما را در مسيري انداخته كه فكر نكردن برايمان نهادينه بشود و خيال كنيم اين رفتار، خود علم است، در حالي كه علم وانديشه جدا از مد پاچة شلوار است؛ ديدگاههاي كساني چون دريدا و بارت و فوكو كه اساساً نظريههايي زباني هستند، بيرون از حيطة زبانشناسي مدتي چنان نقل همة محافل ميشوند و دربارهشان چنان بحثهاي داغي درميگيرد كه منِ زبانشناس هم از آنها سر در نميآورم. وقتي اداي عالِم بودن، جاي خود را به فرهنگ علم بدهد، ديگر انديشيدن مطرح نخواهد بود. آنقدر اطلاعات وارداتي به خورد دانشجو داده ميشود كه ديگر جايي براي انديشيدن باقي نميماند. البته من نميگويم كه بدون داشتن اطلاعات كافي ميتوان انديشيد؛ انديشه بايد در كنار مطالعه باشد. در شرايطي كه استعمار كلان يله ميشود در محدوديتهاي اجتماعي و پس از نهادينه شدن، به زبانشناسي هم نشت ميكند، فقط و فقط از يك راه ميشود آن را كنار زد: از راه انديشيدن در كنارمطالعه .
* منبع: bukhara-magazine.com / مجله فرهنگی و هنری بخارا شماره 63
كورش صفوي: ما تئوريهاي علمي را وارد ميكنيم و نگرانيم كه واژه فارسي نداريم،
در صورتي كه اگر علم را خودمان توليد كنيم ديگر دغدغه واژههايش را نخواهيم داشت.
« پیش آگاهی پنجرهای رو به روشنایی در وادیادبیات و هنر »
منظور از روشنایی خورشید آگاهی و سخن از روی تعمد است نه سهو. پیش آگاهی یعنی توانایی هنرمند در ایجاد ارتباط دقیق میان دنیای عینی با جهان ذهنی، یعنی این که هنرمند باید با تکیه بر مطالعه ، تحقیق ، تحلیل و تصفیه بین ذهنیات و عینیات پل ئبزند . همچنین با دنیای ذهن دیگران (البته اندیشمندان مربوط به هنری که با آن سر وکار دارد و مردم به عنوان مخاطبان تأثیرگذار و تأثیرپذیر) ارتباط برقرار نمایند.
دنیای ذهن وابسته به جهان عین و دنیای ذهن دیگران است. اما همسان، همانند و هم اندازه ی آن نیست. نیز به لحاظ قانونمندی، چینش مخلوقات ذهنی، ساختار و حضور عناصر، ترکیب بندی، فرم دهی و فرم پذیری با جهان بیرون و دنیای هم تراز آن متفاوت است. اما برگرفته از آن است . همچنین پیچیدگی یعنی تفاوت در عین تطابق ، دنیای ذهن را شگفت انگیز می کند .
ذهن مهارت حیرت انگیزی در ایجاد و مختصر نمودن داده های دنیای عینی پس از ورود به دنیای خود دارد.
مهارت حیرت انگیزی در مفهوم سازی و معادل سازی واقعیات و عینیات دارد.
قدرت شگفت انگیزی در کشف رابطه ی بین تصاویر عینی با یکدیگر یا مفاهیم موجود در واقعیات و یا معانی خود ساخته دارد.
رابطه ی دریا و آرامش را ذهن کشف می کند. این رابطه در جهان عینی پدیدار نیست. دریا در جهان بیرون از ذهن واقعیتی است که فقط ذهن به آن بار معنایی و مفهومی مثل آرامش، وسعت، بیکرانگی، سخاوتمندی و خروش می دهد. همه ی این مفاهيم حاصل کارکرد ذهنی است در مواجهه انسان با دنیای عینی.
اما از نکات قابل تأمل درباره ی کارکرد ذهن وسعت و تنوع بخشیدن به مصداق عینی است.
نمونهی همان دریا در مثال فوق یا اشاره ی حافظ به بُت در بیت زیر:
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار عارضش خطي ز خون ارغوان دارد
دنیای ذهن دنیای ساخت و تولید است و هر بار با فرمولی جدید و تلفیق و ترکیب تصاویر و مفاهیم کهنه و جدید، کهنه و کهنه، جدید و جدید ، محصول تازه تری ارائه می دهد و هر محصول جدیدتر خود به عنوان یک مفهوم یا تصویر مستقل یا وابسته دوباره در جریان هم آمیزیا ین فرآیند قرار می گیرد و به این ترتیب هرچه پیشتر می رویم گستره و تنوع تولیدات ذهن فراتر می رود و فراوان تر می شود. شاعر یا هر هنرمند دیگری چنانچه بخواهد سطح این گستره و تنوع را به لحاظ کیفی ارتقا بدهد تنها یک راه دارد؛ باید به مفاهیم وت صاویر ذهنی اش اضافه کند و با هم اندیشی ، تأمُل و تحلیل ذهن خود را تصفیه کرده وپ الایش نماید. یعنی دنیای ذهنی خود را از مفاهیم و تصاویر و معانی کم ارزش، بی اهمیت، کلیشه ای، تکراری، پوسیده و دست پایین خالی کرده و پیش از آن که داده های او به عنوان تولید ذهنی مورد نقد قرار گیرند و وبرچسب بی کیفیتی و نامرغوبی بخورند ذهنیات خود را سرو سامان داده و ذوق و جوشش درونی را در مسیر هدایت قرار دهد.
در این راه هرچه دریافت های ذهنی از دنیای عینی یا جهان ذهنی دیگران بیشتر، تازه تر، گسترده تر، شسته تر و دسته بندی شده تر باشند و پیش از آنکه در فرآیند تولید ذهنی قرار بگیرند از دایره ی تصفیه، تحلیل، نقد، بازبینی، واکاوی و هم اندیشی بگذرند، قوام محصولات ذهنی مستحکم تر، اثرگذارتر و ماندگار تر و عمیق تر خواهند بود. و از این روست که می گوییم پیش آگاهی ها یعنی ره یافت های ذهنی، پنجره ای گشوده به سمت روشنایی است و روشنایی یعنی تابش خورشید آگاهی و سخن گفتن و اثر گذاشتن از روی تعمد نه سهو، آنچه که حافظ کرد:
حافظ از چشمه ی حکمت به کف آور جامی بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
خیال یکی از عوامل و عناصر مهم و دخیل درفرآیند تولید محصول ذهنی است. اندیشیدن نیز در تمام مراحل از این فرآیند حضور بلامنازع باید داشته باشد. چرا می گوییم حضور بلامنازع باید داشته باشد نه این که دارد؟ از آنجا که در ذهن بیشتر از آن که دستگاه ناخوداگاه ذهن دخالت کند خودآگاه ذهن با اختیار صاحبش؛ به اندازه ی گستره؛ محدوده و قدرت به کارگیری اش حضور می یابد.چون بحث اختیار صاحب ذهن در بکارگیری خودآگاه و عنصر مهم و کلیدی آن یعنی تفکر و تأمل و اندیشیدن وارد می شود طرح مسئله ی باید و نباید پیش می آید و همین مقدار ،تفاوت آدم ها و محصولات تولید شده ی ذهنی شان را با یکدیگر نشان می دهد.
وقتی پای تأمل، تحلیل، تصفیه، وارسی و دسته بندی امورات ذهنی پس از ورود عینیات و مفاهیم تازه و قدیمی به دنیای ذهن ، به میان می آید، آن وقت است که می گوییم خوداگاه در ترکیب، تلفیق، تجزیه و تبدیل مفاهیم و تصاویر عینی و ذهنی دخالت کرد.
پیش آگاهی ها هر آنچه وارد ذهن می شود نیست ،بلکه مجموعه ای از اطلاعات دسته بندی شده پس از یک فرایند تحلیل، ارزیابی ـ تفکیک قبل از فرآیند تولید است. ذخیره کردن و جا به جا و جایگزین کردن آگاهی است.
یعنی در دنیای ذهن باید دریافت ها اعم از عینیات و مفاهیم و معانی چه از آنچه که در جهان پیرامون به عنوان تک تصویرها وارد آن می شوند و چه مفاهیم و تصاویری که از دنیای ذهن دیگران وارد محدوده ی ذهنی فرد می شود ، باید طی یک فرایند مورد مداقه، ارزیابی ، تبادل نظر ، تحلیل و تصفیه قرار بگیرند و در گوشه ای از ذهن تحت عنوان صندوقچه ذخیره شود تا در موقع لزوم در جریان تولید ذهنی در هر قالب هنری و ادبی دخالت کرده و به غنای محصول تولید شده بیافزاید. از این رو پیش آگاهی ها در ذهن حضور دارند یا طی یک فرآیند حضور پیدا می کنند.
برای شرحی دقیق تر تکرار می کنم . پیش آگاهی مطالعه نیست . بلکه مطالعه تنها یکی از درهای ورود اطلاعات و داده ها به ذهن است ، غیر از مطالعه ، چشم با دیدن اشیا و مشاهده ی رویدادها و آفریده ها ، و گوش با شنیدن حرف ها و سخنان و در مقام گفتگوی علمی بادریافت مباحث و مسائل ، از راه های دیگر ورود اطلاعات و داده ها به ذهن هستند .
این مرحله ی نخست از یک اتفاق ذهنی و عینی است . راه ارتباط اولیه ی عین با ذهن است . اما مرحله ی دوم ، تمزیجی از داده ها ی پیشین مربوط با داده های رسیده ی جدید ، در مقام رد و اثبات است سپس طرح سوالاتی برای رسیدن به نتایج تازه تر و متقن تر باز ما را به دنیای عینی یا ذهن دیگران با توسل بر مطالعه، تحقیق و گفتگو رهنمون می کند . در این جایگاه ، مداقه ، تحلیل ، واکاوی ، ترکیب یا تجزیه با اتکا بر تامل و اندیشیدن وبهره وری از تجربه ی گذشته یا دیگران صورت می پذیرد .
همزمان ، پس از دریافت هر پاسخی و سپری شدن تحلیل و مداقه ، ذهن مطالب را دسته بندی می کند . هنوز برای ذخیره کردن ، یک گام دیگری می ماند و آن تمرین و تکرار است .
در مرحله ی نهایی ذهن برای رفع شبهات و تردیدها و جهت ثبت و ماندگاری ، اندیشه را مجدداً به گفتگو و تبادل نظر وا می دارد . و این سومین ارتباط اما از نوع دقیق تر ذهن با عین است که جز تمرین و تکرار و دریافت تایید و رفع خطا نیست .
سپس دریافت ها خلاصه ، مختصر ، مفید ، موجز و ویرایش شده اما عمیق و شرح و بسط دار در صندوق ذخایر ذهنی ثبت و درج می شوند و حتی در مرحله ای اندیشمندانه تر ، فرضیه ها ،باورها و جهان بینی شخص را می سازند . هر چند هیچ دریافتی برای ذهن قاطع ، نهایی و لایتغیر نیست و ذهن نسبیت تمام دریافت ها را اگر چه به شکل باور و جهان بینی هم درآیند چنانچه بر محور تامل استوار باشد، حفظ می کند . اگر این ذهن درصد تولید محصول ادبی و هنری باشد ، تمام اجزای دستگاه خودآگاه و ناخودآگاه در بیرون کشیدن عمق مفاهیم و استفاده از داده ها و دریافت ها و بهروری از معناهای جدید در ترکیب وتمزیج با دریافت های پیشین ، فعال می شوند . این جاست که مفهوم پیش آگاهی و حضور قدرتمند و اثر گذار و ماندگارش در یک اثر هنری و ادبی رخ می نماید .
به کوشش اسدالله عمادي/ با همکاري محمد ابراهيم عالمي/ ساري:انتشارات شلفين،1385
شعر، گر چه نظامي خاص دارد و در قالبهاي تعريف شده و مشخص پا به عرصه حيات ميگذارد، اما به نوعي هم بازتابش انديشههاي مردمي است كه آن را خلق ميكنند، جان ميدهند و گاه با آن زندگي ميكنند.
در مازندران شعر و موسيقي جايگاه خاصي دارد، اگر چه داشتههاي مردم كهن اين سرزمين از لحاظ كتابت بسيار كم است، و نمايههاي تاريخي كه شعر مازندران را بتواند تصوير كند، بسيار اندك است، اما همين اندك در عين حال پرمايه و زيباست.
در اينجابحث در باره چرايي و چگونگي دلايل موجود نبودن شعر مكتوب از زمانهاي دور مطرح نيست، اين سخن را البته حوصله ديگري ميطلبد. در اين مقاله به شعرهايي كه اكنون در قالب كتابي به نام «برگزيده اشعار، تصنيفهاو ترانههاي مازندراني» گردآوري آقاي اسدالله عمادي، چاپ شده است، نگاهي گذرا ميشود.
شعرهايي كهدر اين مجموعه به چاپ رسيده است، به نوعي گلچين بهترينشعرهايمازندران از بهترين شاعران اين خطه است؛ از شاعران گذشته چون اميرپازواري تا نيما و از محمود جواديان كوتنايي تا محمد لطفي و علياعظمحيدري آلاشتي را در بر دارد.
در ميان 29 شاعر مازني تبريسرا كه شعرهايشان در اين كتاب آمده است، فقط نام يك خانم شاعر مازندراني به چشم ميخورد كه آن هم كسي نيست جز خانم فريده يوسفي از پژوهشگران و نويسندگان پر كار مازندران در عرصه فرهنگ و فولكلور.
در اين مجموعه علاوه بر شعرهاي فوق، اشعار فولكلوريك و همچنين ترانههاي مشهور استان به چاپ رسيده است كه شايد برخي از خوانندگان با خوانش آن نقبي به گذشتههاي دور خود بزنند.
از اينكه شعر مازني در قالب رباعي شيرين است و به دل مينشيند،شكي نيست،ولي تجربههاي شاعران مازني از سرودن شعرهاي سپيد و نيمايي و حتي «اساشعر» در نوع خود جالب است. دفتري كه شعرهاي تبري نيما در آن است، اماخبري از شعر نوي نيما به زبان تبري در آن نيست، زيرا نيما، شعر نويي به زبان مادري خود نسروده است و شعرهاي مازني او در قالب رباعي و به تبعيت از شعراي گذشته مازندران چون امير پازواري است.
اما در اين مجموعه شعرهاي شاعراني به چشم ميخورد كه از نوآوري فارسي نيما تبعيت كردند و به اين سبك و سياق شعرهايي به زبان تبري سرودند. شايد بديعترين آنها ساشعرهايي باشد، كه جليل قيصري و محمدصادق رئيسي سرودند. ضمن آنكه «كِلخيال» (خيالكوتاه)هاي علياصغر مهجوريان نماري از جنس ديگري است و «اساشعر» تر از اساشعرهاي ديگران.
كلخيال اگرچه تركيبي نرم و لطيف نيست و مثل اساشعر، از آهنگ واژگاني زيبايي ندارد، ولي خيال كوتاه، شاعرانه و تصويريتر است؛ ضمن آنكه وژاه «كِلْ» چندان هم واژه مثبتي نيست و اساسا در مقام طعنه به كار ميرود؛ مثل «كِلِ مردي» مرد كوتاه و... اينكه واژهاي با اين كاركرد در فضايي شاعرانه قرار گيرد، خودكاري بديع است.
نماري، حرفش را حداكثر در 10كلمه ميگويد و انتظار و تعليق سختي در آن نيست.اما در اساشعرهاي قيصري و رئيسي، كشش موضوعي بيشتر است و تا به انجام رسيدن حرف شاعر، زمان زيادي ميگذرد، لحظههايي كه تعليق شاعرانه در آن كم است. نمازي ميگويد:«دريو،مِنْ، ماه تِيتِي يه شومهْ/ مِنْ، مَسِّ تِه رومهْ/ من،جِرْ بييم/يا تو اِنِي» (اي دريا! من، همچون شكوفه ماه هستم/ من، شيداي رخسار توأم/ من به زمين بيايم/ يا تو به آسمان ميآيي؟) يا وقتي كه ميگويد من و خواب دوشادوش هم شريك شب درازهستيم (من و خو/ دوش بدوش/ هِمّازِيْ كِمي درازِ شو رِ)، زمان انتظار زياد نيست،بهگونهاي كه خواننده تا چشم به هم بزند، به پايان تصويرميرسد.البته برخي از اساشعرها بيشتر به ارسالالمثل شبيهاند تا شعر شاعرانه.
در شعرهاي مازندراني به اين سبك، كه در اين دفتر گرد آمده است،گرچه شايد در نگاه اول، آن ملاحت زباني رباعيها و يا ترانههاي مازني را نداشته باشد و گاهي به سخنهاي نغز شبيه است، و بيشتر از هايكوهاي ژاپني ايده گرفته است، اما به دليل فضاي كم تصوير و واژه، شاعر بايد تمام حرفهايش را در همين چند واژه خلاصه كند واين در صورتي است كه بايد خيالهاي كوتاه شاعر، در عين حال قوي باشد و از درونمايهاي برخوردار از انديشه بهره بگيرد. اين شيوه حداقل راه جديدي را پيش روي شاعران جوان مازني كه ميخواهند به زبان تبري شعري بگويند، ميگشايد و مجبورنيستند كه براي پيدا كردن واژهها، خود را به دردسر بيندازند.
اما علاوه بر اين، شعرهايي كه به صورت نيمايي يا نو سروده شدهاند،مثل شعرهاي روحالله مهديپور آملي كه در قالبي نو، سروده شده است، ميتواند با تعمق بيشتر و ايجاد فضاهاي جديد و نو و حرفهاي تازهتر، تجربههاي جديدي را خلق كند. همچنين در اين دفتر، چند شعر هم از آقاي عمادي است كه نگاهي طبيعتگرايانه دارد و دل مشغوليهاي او بيشتر حول و حوش نمادهاي طبيعي ميگردد، آنجايي كه گلها را تعريف ميكند؛ لاله از نگاه او خنده است وشقايق شادي است و خاك و حرمت و آبروست و گلگاوزبان، حسرت و آه است. ضمن آنكه نميدانم واقعاً هموطنان قائمشهري و يا ساروي من، هميشه به شَكِلَلِهْ(shakelale) گلِگاوزبان ميگفتند؛ يا اين واژه به تبعيت از زبان فارسي، جاي شَكِلَلِهْ را گرفته وشاعر مجبور شد براساس عادت به جاي نام زيباي بومياش، نام نامأنوس فارسي را بهكار ببرد. حال اگرشَكِلَلِهْ،در اين شعر مينشست شايد زيباتر ميبود و شعر را بوميتر ميكرد.
اما وقتي كه به تصنيفها ميرسيم، جريان شعر تبري از آن حالترسمي و به اصطلاح تحصيلكردهاش خارج ميشود و «بييه شو» و«گلنسا»ي استاد كبيري و يا ترانههايي چون «ته مَلِهْ سنگتراشون»، «تِ گِ رِ، تهْاَمشو بِروْ» ديگر، يا «چپون كيجا»ي احمد بختياري شعر صرف نيستند كه بخواهيم دنبال استعاره، تشبيه وتعليقهاي شاعرانه باشيم، اينجا شعر يكسر نمايههاي زندگي را به زيبايي و با بكرترين واژههاي تبري تصوير ميكند، زندگياي كه ذات طبيعي و واقعي مردم اين ديار بود و شادي در جان و رگوپي شعر خود را نشان ميدهد.
به دنبال آن ترانههاي فولكلوريك مازندران است كه شاعران آن معلوم نيستند وزبان و نشان آن گذشتههاي دورتر مازندران را تصوير ميكنند. دغدغههاي عاشقانه، ترانهها البته بيشتر فضاي اجتماعي مردم مازندران رانشان ميدهند و دغدغههاي آنها را نيز باخود يدك ميكشند. در ترانههاي مازندراني، معمولاً غم،غم ظلم و جور روزگار است و دلگويه براي يار و محبوب خويش. شعرها اساساً شاد و روحبخشاند.
شعر مازندراني هر چه ازگذشته به حال سير ميكند، انگار رنگ وبوي شادي درآن كم ميشود و بيشتر دم غم ميگيرد، تا شاديهاي انساني. در ترانههاي قديمتر تبري حتي ابر و مِه مهربانند و حرير نرم خود راروي قامت خيال شاعر ميپوشانند، نه آنكه بخواهند شاعر را بيازارند، گويي بيشتر قصد آزمايش او را دارند. براي حسن ختام مقاله، يكي از ترانههاي فولكلوريك را زمزمه ميكنيم:
اشون بخاتبيمه من كاتي تك/(ديشت لب نردبان خوابيده بودم)
بيصاب كاتي و وكارده چكچك/ (صاحبمرده نردبان سروصدا يا قيچ قيچ ميكرد)
انده هنيشتمه ماه بمو سيتك/(آنقدر نشستم كه ماه به لب كوه آمده است)
بهاره كل شونزومه خو تك/(در شب كوتاه بهار لحظهاي چشم برهم نزدم، كه تورا در خواب ببينم)