در سالهای گذشته تقریبا یک دهه
بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا
هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها
نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این
روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات،
وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط
همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم، حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و
یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید
نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی
هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر
جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را
برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد
تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.
خصوصیات
شعر رسانه ای
رسانه ها
معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه
و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده است.
مثلا اگر در
یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و
یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل
شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند
و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و
شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!
اما به نظر
می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از
این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این
حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این
وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر
برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب
شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و
خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز
پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.
مي گويند از اين منظر به نيما زياد
نگاه شده است. با اين مقاله يك نگاه ديگر به آن نگاه ها اضافه كنيد اما با اين شرط
كه در مقالات ديگر خوانده باشيم كه طبيعت در نيما و نيما در طبيعت مازندران حل شده
باشد، نه اين كه صرفاً به شمارش حضور تكّه هايي از طبيعت در اشعار نيما بسنده
كرده، يا مصداق هاي طبيعت را در آثار نيما شمرده باشيم.
اغلب مقاله هايي كه درباره ي نيما
نوشته شده، تنها به يك كاركرد ادبي نيما در عرصه ي شعر اشاره و تأكيد مي كنند: نيما انقلابي در شعر پارسي ايجاد كرد
چون طول مصرع ها را از تساوي درآورد و كوتاه و بلند كرد.
در صورتي كه اين فقط يكي از تحولاتي
است كه نيما در شعر ايجاد كرد. در صورتي كه راندن شاعران از انزواي درون به جهان
بيرون در دو بُعد اجتماعي و طبيعت، و كنجاندن مؤلفه هاي بومي و اقليمي در شعر كه
تا پيش از اين به صورتي كه نيما تقديم جهان شعر پارسي كرد، معمول نبود، از ديگر
اتفاقات و انقلابهاي بزرگ اين خاطر پر درد كوهستاني است.
صحبت از حضور و تأثير مازندران در
جهان شعر نيماست و از كنار اين صحبت: تأثير نيما بر محيط بيرون مي آيد.پس در اين فراز با دو محور سر و كار داريم:
1. مازندران كه مقصود ما در اين مختصر
تمام جزييات فرهنگي و اقليمي آن نيست بلكه تنها طبيعت و برخي واژگان آن است آن هم
در 6 شعر نيما به عنوان مصداق و نمونه. براي اين كه بررسي طبيعت و حضور واژگان
مازندراني در تمام اشعار نيما فرصتي طولاني تر و مكتوبي شايد به قطر كتاب مي طلبد
كه فرصت مفصل ديگري ميخواهد.
2. جهان شعر نيما كه ماحصل نگاه نيما
به محيط، و انديشه و جهان بيني اوست كه در آثار خود عرضه داشته است. و همانطور كه در
سطور بالا قيد شده، در اين مقاله تنها در 6 نمونه از شعرهاي او به آن پرداخته ميشود.
مازندران بوم و بر نيما بود. در آن
زاده شد و زندگي كرد. اما آنچه كه كه در اشعار نيما در مقايسه با ساير متعلقات به
بوم و بر مازندران، بيشتر خودنمايي مي كند: طبيعت و واژگان آن است.
يكي از ويژگيهاي نيما در آثار ادبي،
تأثيرپذيرياش از محيط است. محيط زندگي نيما پر از چشم اندازهاي بكر و شگفت انگيز
است كه ردپاي خودش را در شعرهاي او به طور شفاف برجاي ميگذارد:
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
كه ميگيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها
رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آن دم كه بر جادره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي
سروِ كوهي دام
گرم ياد آوري يا نه، من از يادت نمي كاهم؛
ترا من چشم در راهم.
روزها، هنگامي كه مازندران پا در شب
ميگذارد، نيماي منتظر كه بر فراز كوهستان ايستاده، در برابر ديدگانش چشم اندازهاي
خيره كننده مي بيند كه در انديشه و احساسش در قاب واژگاني ناب تصوير مي شوند و به
رويت مخاطبانش ميرسند.
در شعرِ: ترا من چشم در راهم، اين
تصاوير زيبا كه به واسطه ي واژگاني جادويي جزييات آن را در هنگامه ي غروب به تماشا
مي نشينيم، سايه هايي هستند كه در شاخ تلاجن رنگ سياهي به خود مي گيرند ـ رنگ دل
نيما كه نگران آمدن معشوقي است كه نمي داند او را به ياد مي آورد يا نه ـ دلي كه
مثل پيچكي در خلوت غروب، بيقراري اش
را به پاي سرو كوهي مي بندد و خود را در سكوت دره هايي كه چون مارهاي مرده در كوهستان
پيچ و تاب مي خورند و راه گم مي كنند، رها مي كند.
آنچه در شعر ترا من چشم در راهم بيش
از هر چيزي برجسته تر مي نمايد: حضور محيط در نيما و حضور نيما در محيط است. البته
در اغلب شعرهاي او اين امر مشهود است. نيما در تأثيرپذيري از محيط، بر محيط تأثير مي گذارد:
ديريست نعره مي كشد از بيشه ي خموش
«كك كي» كه مانده گم.
از چشم ها نهفته، پري وار
زندان بر او شده است علفزار
بر او، كه او قرار ندارد
هيچ آشنا گذار ندارد . . .
«كك كي» پرنده ايست كه در بيشه زارهاي
مازندران زندگي مي كند. صدايش را مي شنوي، اما به ندرت بتواني خودش را ببيني، و
گويي كه از دردي مي نالد آوازش به گوش مي رسد. اين يكي از گوشه هاي طبيعتي است كه
نيما چون ساير روستانشينان مازندراني بارها و بارها آن را از خردسالي ديده و با آن
روبه رو شده است. ولي وقتي در زندگي نيما، زماني فرا مي رسد كه احساس مي كند در
هياهوي اين جهان گُم است و دنيا برايش مانند زندان شده و هيچ كس نعره هاي او را از
بيشه ي خموش زندگي جدي نمي گيرد، با «كك كي» همزاد پنداري مي كند و اينجاست كه مي بينيم ديري است كه
ناله هاي «كك كي» از بيشه خموش، نعره هاي نيماست، نيمايي كه از چشم ها نهفته است
پري وار، و مانده است گم، ودنيا بر او
زندان شده است. يعني در جمع هست و كسي او رانمي بيند.
گاه خود نيما در گوشه ايي از چشم انداز
زيبايي كه از طبيعت اطرافش براي ما به تصوير مي كشد، ديده مي شود. و همه ي اين
زيبايي بوته هاي به هم پيوسته ي «تمشك» هستند كه در كوه و دشت مازندران به هر
رهگذري چشمك مي زنند تا از شيريني حضور آنها در دامن طبيعت سبز سرزمين كوه و جلگه
بهره مند شوند.
در شعرِ: در پيش كومه ام، ما نيما را
در كنار كومه ايي (كلبه ايي) محقر و چوبي، مي بينيم كه در برابر بوته هاي «تمشك» ايستاده
است اما در انديشه اش مرغ دل نهاده در يادِ دوستي، پرواز ميكند كه با نغمه هاي
دريايي اش سكوتِ خانه سرايِ نيما را ويران كرده است:
در پيش كومه ام
در صحنه ي تمشك
بيخود ببسته است
مهتابِ بي طراوت، لانه.
□
يك مرغِ دل نهاده ي در يادِ دوست
با نغمه هاي دريايي
بيخود سكوت خانه سرايم را
كرده است چون خيالش، ويرانه.. . .
و در ادامه ي همين شعر چشم اندازي
ديگر از ادامه بوته هاي تمشك را مي بينيم كه «آيش» يا به قول نيما در اين شعر «آييش»
(صحراي گسترده ي كشتزار مرغوب) را يك سر تنيده است و نيما به حضور آن اعتراض مي كند.
چون همنفس بوم و برِ مازندران مي داند كه اگرچه بوته زارِ «لَم» (ساقه هاي به هم
تنيده و سيخ دار گياهان رونده، در اينجا تمشك) پر از ميوه هاي ريز و آبدارِ شيرين
و لذيذ است اما حضور و گسترش آن در «آيش» (كشتزار وسيع و حاصلخيز)، علف هرزي است
كه با خشونت و خويِ وحشي و جنگلي اش جلوي رشد محصول را مي گيرد و چيزي جز مزاحمت
و دردسر ندارد:
بيخود دويده است
بيخود تنيده است
«لم» در حواشي «آييش» . . .
در اينجا خودِ نيما كه در آغاز شعر،
پيش كومه در يكي از چشم اندازهاي طبيعت زادگاهش ايستاده، در حقيقت همان «آيش»
حاصلخيز بيكران است كه «لَم» در گستره ي خاك او مي دود و مي تند و او را به
مقاومت و مبارزه و اعتراض وادار مي كند.
در گذاري ديگر از شعر نيما، طبيعت فضا
و بستري مناسب و مساعد پيدا مي كند براي بيان دردي كه نمود انساني و اجتماعي دارد:
مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم و كس و
ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
شروع شعر با به تصوير كشيدن چشم اندازي
بكر و ملموس از طبيعت مازندران، مقدمه ايي دلنشين و محزون مي آفريند براي بيان دردي اجتماعي ـ انساني ـ
سياسي. يعني نيما در شبي كه ماه تراوش مي كند و شبتاب مي درخشد و همه چيز به نظر آرام مي آيد،
نگران شبي است كه بر مردم كشورش سايه افكنده و براي خفتگاني كه شب ظلماني روزگار
خود را به شبِ درون خويش(خواب) گره زده اند و دچار جهل مركب شده اند، غمگين است
وبيدار.
اين گونه استفاده ي توامان از طبيعت (هم
در معني عيني خودش و هم طبيعت به عنوان مابه ازايِ اتفاقي دروني در شاعر و اتفاقي بيروني
و دردمندانه در اجتماع) و بازتاب دردي اجتماعي ـ انساني با زباني ساده، روان،
فخيم، همه فهم، در بستر موسيقي كوتاه و بلند و درست مصراعها را، تا پيش از نيما
چه كسي به كار برده بود؟ملك الشعراي بهار؟ لاهوتي؟ منوچهري؟ فرخي؟ پروين
اعتصامي؟ ناتل خانلري؟ ايرج ميرزا؟ . . . ، كدام يك؟ شعري كه به واسطه ي تعريف
جزييات طبيعت به سمت نظم پيش نمي رود، بلكه خاصيت دروني و جوشان شعر در درون مخاطب
غل غل بيشتري برپا مي كند و در ادامه، حتي اندكي از جوهره ي شعري و عمق معناي متن
كاسته نمي شود، بلكه بر غناي آن هم افزوده مي گردد. تصويرسازي هاي آن دور از تكلف
و تصنع است. همچنينسرشار از دردهاي بيرون
از درون شاعر است كه در بستر اجتماع و ميان همنوعان او فراوان يافت مي شود:
. . . مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در، مي گويد با خود:
غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم
مي شكند.
علاوه بر غناي تصاويرِ طبيعتِ اقليم
مازندران در شعرهاي نيما، تبلورِ نوين مؤلفه هاي بومي از دايره ي واژگان گرفته تا
خرده باورها در آثار نيما حضور چشمگير دارد. از منظري ديگر حضور مؤلفه هاي بومي
در كلام نيما كه انديشه ها و باورهاي بكر و كشف نشده ي بيشماري را در خود جاي
داده است علاوه بر آن كه جوهره ي ذاتي شعر را عمق و حدود بيشتري بخشيد، با بيان
نغز و ايماژگونه ي آنها در حالي تو را روي موج هاي كوتاه و بلندِ بندها، شناور مي كند؛
دو بركت ديگر به دامان شعر معاصر تقديم كرد:
ا. انديشه هاي ناب، نو و بي تكرار بومي
كه بارها مي شود از زواياي مختلف به آنها نگاه كرد و از آنها گفت.
2. پا نهادن واژگان، تركيبات،
اصطلاحات و معاني تازه در حوزه شعر و ادبيات شفاهي و كتبي.
اين تنها يك طرف سود حضور مؤلفه هاي
بومي است كه تا پيش از نيما چندان توجه ي بدان نمي شد.
يكي ديگر از منفعت هاي اين حضور،
آفرينش زبان شعري است و البته به تناوب و تعدد بوم و بر در جفرافياي وسيع و متنوع
كشوري چون ايران، آفرينش زبان هاي شعري است كه به مدد لطفي كه نيما به عرصه ي ادب
پارسي كرد در اندك زماني اين مهم در شعر شاعراني چون سهراب، فروغ و اخوان كه هر كدام در حوزه ي
جغرافيايي و اقليمي خودشان به تأسي از نيما به بوم گرايي در واژگان و شناور شدن در
باور و فرهنگ اقليم خود پرداختند تا جايي كه از اين ره آورد و پرداختن به انديشه هايي
فيلسوفانه، اجتماعي و اسطورهاي در نهايت به زبان و جهان بيني خاص خودشان دست
يافتند كه از ويژگي هاي مهم و بارز شعري آنهاست.
همانطور كه مي دانيم زبان شعري به اين
معني كه شرح آن رفت و پس از نيما در آثار او و ديگران ملموس شد، ظهور و بروز نداشت
بلكه زبان شعري به دوره ي ادبي مربوط به خودش برمي گشت و در ميان همه ي آثار
شاعران آن دوره معنا پيدا مي كرد. مثلاً زبان خراساني در شعر شاعران پارسي گوي سده هاي
نخستين چون رودكي تا قرن چهارم و پنجم معنا پيدا مي كند. و يا سبك و زبان هندي متأثر از طيف انديشه ي طبيعت گراي
هندي است كه در ميان چند شاعر مطرح اين سبك چون دهلوي، عظيم آبادي، طالب آملي و .
. . يك دست و يكسان است و خود را نمايان مي كند.
اما باز گرديم به بحث پيشينمان يعني
همان تأثير طبيعت در جهان شعر نيما:
نيما طبيعت روبه رويش را به دقت مي بيند
و به تمام از آن لذت مي برد. درست مانند آدمي كه اولين بار با، شكوه، عظمت و
زيباييِ چشم اندازي روبه رو شده باشد، خيره و محو تماشاي آن مي شود. بعد با طبيعت
خلوت مي كند تا آن را از درك خود عبور
دهد. به نوعي آن را مزه مزه مي كند. روزها مي گذرد و شب ها پشت هم بر نيما آوار مي شوند
و اين درك و دريافت ها ادامه مي يابد تا جايي كه نيما در شريان زندگي به هر دليلي
به درد برسد، حالا آن طبيعت حل شده در او با جزيياتي كه به ضرورت، درد او را بهتر
و شيواتر و اثرگذارتر بازتاب مي دهنديكبار
ديگر با واژگاني زلال آفريده مي شوند:
خشك آمد كشتگاهِ من
در جوار كشتِ همسايه
گرچه مي گويند:«مي گريند روي ساحل
نزديك
سوگواران در ميان سوگواران»
قاصد روزان ابري، داروگ! كي مي رسد
باران؟
اينجاست كه مي بينيم «داروگي» كه
نيما شايد هزاران بار آن را در روزمره ي زندگي خود ديد و آوازش را هم بارها شنيد و
باور باريدن باران پس از سردادن آواز داروگ (قورباغه ايي درختي با پوستي لطيف و
جثه اي كوچك) را هم به كرات لمس كرد، براي نجات كشتگاه خشك شاعر، حضوري شاعرانه و
در عين حال عيني و ملوس پيدا مي كند.
نكته ي مهم اينجاست كه نيما چون
منوچهري يا ديگر شاعران طبيعت سرا به ويژه شاعران سبك خراساني از طبيعت فاصله
ندارد تا فقط آن را ببيند و وصف كند. يا شاعران سبك عراقيِ عارف مسلك كه طبيعت
تنها به عنوان مابه ازاي معناي دروني و انتزاعيِ جهان ذهنِ شاعر به كار مي رود.
بلكه نيما در عمق طبيعت حل شده است و طبيعت بر او اثر مي كند. مثل: «ماخ اولا»
رودخانه ايي كه در نزديكي محل زندگي نيما، لابه لاي بلندي هاي كوهستان يوش جاري
است و اين «ماخاولا» كه طبيعت زنده و جاري يوش است، او را با خود مي برد، مي برد
به آن دورها، لابه لاي دره ها و كوه هاي نامعلوم. مي برد به سرگذشت نگران كننده ي
نيما. تا جايي كه وقتي «ماخ اولا» به كار سُراييدن گُنگ دست مي زند، از چشم ديگران
مي افتد و هنگامي كه شعر به اين مرحله از توصيف طبيعتِ «ماخاولا» مي رسد، شاعر بر
طبيعت اثر مي گذارد و از دالان انديشه اش چنان زيركانه آن را عبور مي دهد كه مخاطب
به حظِ تازه ايي از دريافت معنايي متفاوت و متنوع در كنار توصيف شفاف، جزگرايانه،
جذاب و آميخته با غم طبيعت، ميرسد:
ماخ اولا، پيكره ي رودي بلند
مي رود نامعلوم
مي خروشد هردم
مي جهاند تن، از سنگ به سنگ،
چون فراري شده اي
(كه نمي جويد راه هموار)
مي تند سوي نشيب
مي شتابد به فراز
مي رود بي سامان؛
با شب تيره، چو ديوانه كه با ديوانه.
رفته ديري است به راهي كاو راست
بسته با جوي فراوان پيوند
نيست ـ ديري است ـ بر او كس نگران
و اوست، در كار سراييدن گُنگ
و اوفتاده است ز چشم دگران
بر سر دامن اين ويرانه.
اما نيما خوب مي داند راهي كه انتخاب
كرده مقصدش معلوم و روشن است و اگرچه «ماخ اولا» سرنوشتي شبيه او دارد يا او
سرنوشتي شبيه «ماخ اولا»، ولي دريچه ي اميد را بر خود نمي بندد و در ادامه،
زيركانه مسير روشنش را از سرنوشت نامعلوم «ماخ اولا» جدا مي كند و اين نكته را به
او گوشزد مي نمايد:
با سُراييدن گنگ آبش
ز آشنايي«ماخ اولا» راست پيام:
وز رهِ مَقصد معلومش حرف است.
ميرود ليكن او
به هر آن ره كه بر آن ميگذرد
همچو بيگانه كه بر بيگانه.
ميرود نامعلوم
ميخروشد هردم
تا كجاش آبشخور
همچو بيرونشدگان از خانه.
اين پرداختي بود اندك از جهان شعر
نيما كه به خوبي اين ادعا را ثابت ميكند كه نيما اولين و بهترين كسي بود كه به
شعر معاصر مؤلفه هاي بومي اقليمي را هديه كرد. به شاعران عملگرايانه تذكر داد تا
از درون خويش بيرون بيايند، پا در اجتماع و طبيعت اطراف خويش بگذارند، طبيعت را
لمس كنند، اجتماع را درك كنند، آنها را از دالان تحليل و تجزيه ذهني، احساسي و
انديشه اي دقيق خود عبور دهند و در بازتابي ناب با واژگاني اصيل، فخيم و زباني
روان به مخاطبي كه سرشار از تنوع خواهي و نوگرايي است و از تكرار گريزان، تقديم كنند.
.............................
منابع و مآخذ:
1- اخوان ثالث . مهدي ـ جلد
سوم تابستان 76 ، تهران ـ بدعتها و بدايع نيما يوشيج (كتاب) ـ انتشارات زمستان.
2- ترابي . ضياءالدين ـ
پاييز 74، تهران ـ نيمايي ديگر (كتاب) ـ نشر مينا و نشر دنياي نو.
3- حقوقي . محمد ـ 1384 ، تهران ـ شعر زمان ما 5، نيما يوشيج
(كتاب) ـ انتشارات نگاه.
4- عموزاد مهديرجي . محمد ـ 1381 ، بابلسر ـ بازتابهاي محيطي
دراشعارنيما(مقاله، چاپ شده در كتاب مجموعه مقالات نخستين همايش نيما شناسي
دانشگاه مازندران) ـانتشارات شلفين.
5- عليپور . منوچهر ـ 1383 ، تهران ـ مژده گوي روز باران ، زندگي
و شعر نيما (كتاب) ـانتشارات تيرگان.
6- طاهباز . سيروس ـ 1384 ، تهران ـ نيما يوشيج ، مجموعه كامل اشعار (كتاب) ـ انتشارات نگاه.
7- واحد دوست . مهوش ـ 1381 ، بابلسر ـ رويكرد نيما به طبيعت از
راه جاندار پنداري (مقاله، چاپ شده در كتاب مجموعه مقالات نخستين همايش نيما شناسي
دانشگاه بابلسر) ـ انتشارات شلفين
تحقیق در صور خیال شعر « تولدی
دیگر» از فروغ فرخزاد.
چکیده
فروغ فرخزاد به عنوان یکی از
شاعران دورهی معاصر ضمن پرهیز از مفاهیم شعر سنتی، سعی در استفادهی مضامین و
تصاویر نو در شعر داشته است، به گونهای که شعر وی با دارا بودن ویژگیهای مخصوص
به خود، از دیگر اشعار هم دوران متمایز میگردد. در این مقاله سعی بر آن است ضمن
بررسی صور خیال مورد استفاده در شعر « تولدی دیگر» به تحلیل اندیشه و تفکر فروغ
فرخزاد بپردازیم.
مقدمه
مطالعهی تخصصی در مورد ادبیات، بدون تحقیق و تفحّص
دقیق پیرامون صور خیال مورد استفاده توسط شاعران وگاه نویسندگان امری بیهوده و عبث
به نظر میرسد. چرا که بنمایه و شالودهی ادبیات و به ویژه شعر را آرایههای ادبی
پی میریزند و هم آنها هستند که سبب تعالی اثری یا تنزل اثری دیگر میشوند.
به عبارت دیگر، آنچه از احساس نویسنده، اثری
ادبی میآفریند، آمیزش تاثیرگذار آن با صور خیال است، گویی احساس و ذوق نویسنده به
مثابهی قطره آبی در دل صدف صور ، مروارید ادبیات را پرورش میدهد و اثری شگرف پا
به عرصهی وجود مینهد. از این منظر است که میتوان به اهمیت والای تحقیق در صور
خیال پی برد.
علاوه بر این از آن جا که هر شاعر خود با
تجارب عاطفی منحصر به فرد خویش- نه تقلید محض و کورکورانه- شعر میسراید، طبعا
مجموعهی صور خیال انحصاری خویش را خواهد داشت که میتواند سبک شخصی وی به شمار
آید. توجه به این صور خیال، ضمن آنکه بینش شاعر را نسبت به جهان تبیین میکند، به
مخاطب یاری میرساند تا مفاهیم و اندیشههای نهفته در پس صور را در یابد و کنه
مطلب آن اثر را درک کند.
مجموعهی صور خیال مورد استفاده در هر اثری میتواند
نشانگر شیوهی تفکر شاعر وی باشد، چرا که هر واژهای در پس خود تفکری را پنهان کرده است که باعث انتقال معانی و
مفاهیم ویژهای به مخاطب میگردد.
نکتهی دیگر که در بحث صور
خیال میبایست مد نظر داشت، بسامد آرایههای ادبی در اثر میباشد، به عنوان مثال
اگر شعری از فروغ مورد بررسی است می توان با دریافت این نکته که وی به کدامیک از
صنایع ادبی توجه بیشتری نشان میداده است،ضمن آن که این ویژگی رامیتوان به عنوان یکی از ویژگیهای سبکی وی در
نظر آورد میتوان این نکته را نیز مورد تحلیل قرار داد که آیا وی در انتقال مضامین
مد نظر خود با استفاده از این تصاویر موفق بوده است یا خیر؟
بدیهی
است هنگام تحقیق در صور خیال آثار یک شاعر ممکن است به فراز و فرود هایی از جهت
استفاده از آرایههای ادبی در طول دوران شاعری وی بر بخوریم. به عنوان مثال در
اشعار اولیهی فرخزاد، آرایههای معمول و گاه تکراریبه چشم میخورد و حال آنکه به تدریج و با
پختگی قلم شاعر، شاهد ظهور صنایعی از وی میباشیم که در نوع خود بکر و منحصر به
فرد جلوه میکنند. بدین ترتیب میبایست
تطور قلم شاعر را نیز درتحقیق مد نظر
داشت. به عبارتی دیگر تحقیق در صور خیال، نیازمند کل نگری نسبت به تمام آثار یک
شاعر در طول دوران شاعری وی می باشد تا بدین وسیله بتوان بر اساس اصولی منطقی و
قانونمند در مورد صور خیال در اشعار وی به قضاوت نشست.
بحث
در این قسمت، آرایههای ادبی در شعر «تولدی
دیگر» به ترتیب قرار گرفتن آنها بررسی و به
تحلیل اندیشهی شاعر پرداخته میشود.
در نخستین مصراع شعر، مخاطب با نوعی از آشنایی
زدایی روبه روست، «همهی هستی من آیهی تاریکی است» آیه که یادآور نور و روشنایی و
هدایت است در این مصرع با صفت تاریکی و در واقع گمراهی و تنهایی توصیف شده است. در
ادامه شاعر خود به توضیح این آیه- که بر
خلاف سایر آیات روشنگر نیست- «میپردازد «
که تو رادر خود تکرارکنان» بدین ترتیب
شاعر آیهی تاریک زندگی خود را به معشوقی نسبت میدهد که در سراسر آیه به کرات
تکرار میگردد.
وی در ادامهی توضیح آیهی تاریک، دست به
تلمیح میزند و با پیش کشیدن این مصرع «به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد
برد» ذهن را به سمت زندگانی ابد و آن جهانی رهنمون میشود، لیکن شاعر در مصرع بعد
دومین تفاوت این آیه را با آیات دیگر بر ملا میکند،« من در این آیه تو را آه
کشیدم آه»این آیه بر خلاف سایر آیات که
فرد به نقطهای الهی رهنمون میشود، شاعر معشوق خود را در این آیه می بیند و حسرت
معشوق را از ویژگیهای آن بر میشمرد.
شاعر در ادامه به پیوند معشوق با عناصر طبیعت
اشاره میکند «من در این آیه تو را/ به درخت و آب و آتش پیوند زدم» این آیه نیز میتواند
تلمیح نویی به آیهی«یسبح لله ما فی السماوات و الارض » داشته باشد، به گونه ای
شاعر معشوق خود را ارتباط مستقیم با عناصر هستی میداند. لکین توجه به این نکته
ضروری است که افعال در اشعار مذکور به صورت مفرد مذکر غایب میباشند، این نکته میتواند
نشانگر نسبت دادن عشق الهی به زمین و به قولی زمینی کردن عشق آسمانی دانست، این
انسان(شاعر» است که آیه را میسراید، اوست که به آیه با توجه به مولفههای خاص خود
شکل میدهد،و اوست که عناصر الهی را میگیرد
و با عشقی زمینی میآمیزد.
حال که در بخش نخست شعر، شاعر تکلیف خود را با
مقدسات روشن میکند، تعریف خود را از زندگی ارائه میکند، وی در این قسمت با تکیه
به آرایهی تشبیه، دیدگاه خود را در مورد زندگی بیان میدارد:
«زندگی شاید/ یک خیابان دراز است که هر روز زنی
با زنبیلی از آن میگذرد.»شاعر در اولین
تعریف خود از زندگی زنانگی را وارد شعر میکند تا به این وسیله بر تاثیر زن بودن
در برداشت و تعریف از زندگی تاکید ورزد، طبق این تشبیه، زن در طول زندگی– خواه-
ناخواه- در پی امرار معاش خانوادهی خویش است و خیابان درازی را هر روز به امید
کسبی طی میکند.
نکتهی دیگر در این مصرعحضور دو جناس است که از لحاظ معنوی فضای شعر را
گیرا و تاثیر گذار تر میکند: نخست جناس شبه اشتقاق زن و زنبیل که به نظر میرسد
علاوه بر تازگی این جناس، شاعر عمدا آن را وارد شعر کرده است. دوم شباهت ظاهری دو
حرف نخست واژهی زندگی به واژهی زن. اگرچه در تقسیم بندی جناس، چنین قسمی لحاظ
نشده است، لیکن میتوان این نکته را جزء ابداعات شاعری فرخزاد دانست که به این
شیوه ضمن ایجاد نغمهی حروف در مصرع مفهوم زن را به صورت ناخودآگاه با غلظت بیشتری
به ذهن مخاطب القا میکند.
در مصرع بعد وی تعریف دوم خود را از زندگی
ارائه میدهد: « زندگی شاید/ ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد.»
شاعر در این مصرع زندگی را معادل خودکشی میگیرد، خودکشی مردی که خود را از شاخه
ای آویخته، نباید فراموش کرد که شاعر خود در چند مصرع قبل معشوق خود به درخت پیوند
زنده بود و حال مرد با شاخههای درخت، خود کشی میکند. شاید بتوان چنین تصور کرد
که ناکامی در عشق و سرخوردگی، از دلایل حضور چنین تعاریفی از زندگی در شعر فرخزاد
است.
...
نهایتا شاعر در تعریف خود از
زندگی به سمت عشق میرود « زندگی شاید آن لحظهی مسدودی است / که نگاه من، در نی
نی چشمان تو خود را ویران میسازد.» در این بخش اگر چه زندگی معادل دلباختگی تصور
شده است لیکن توجه به این نکته ضروری است که این احساس، در لحظه ای مسدود به وقوع
میپیوندد، این نکته یادآورناکامی ها و
دلزدگیهای شاعر از عشق میباشد، عشقی که گرچه زیباست، لیکن به زعم شاعر ویرانگر
است و در بن بست اتفاق میافتد.
وی در مصرع بعد بر مفهوم ویرانگری عشق صحه
مینهد:« و در این حسی است / که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم
آمیخت.» فروغ با آوردن دو استفاده از آرایهی متناقض نما در این بخش، گویی به صورت
ناخودآگاه به سمت همان آیه ای بر میگردد که می بایست روشنگر باشد لیکن تاریک است،
حال نیز گرچه ماه را درک میکند لیکن تنها تاریکی است که نصیب وی میشود.
شاعر پس از آنکه از عشق نومید میگردد، احساس
تنهایی خود را در قالب مصرعهایی بیان میدارد:« در اتاقی که به اندازهی یک
تنهایی است/ دل من/که به اندازهی یک عشق است/ به پهنههای سادهی خوشبختی خود مینگرد.»
در این بخش نیز شاعر از آرایهی آشنایی زدایی استفاده میکند، اندازه که واحدی کمی
است، با تنهایی که ویژگی کیفی است سنجیده شده است، شاعر با چنین آرایه ای شدت
تنهایی را به ذهن مخاطب القا میکند.
در ادامه دل را توصیف میکند، او دل را با عشق
میسنجد، لیکن، نکتهی حائز اهمیت اینکه شاعر چرا از واژهی "یک"استفاده میکند؟ آیا میتوان دلیل خاصی را
متصور شد؟ شاید بتوان چنین احتمال داد که یک در این جا علامت وحده است، و این جمله
یادآور جملهی قدیمی «در یک دل، دو عشق نگنجد» میباشد، که شاعر در این جا به شکلی
نو و مبتکرانه از آن بهره جسته است.
واژهی پهنه که در ادامه
آوره میشود نیز احتمالا دو وجه دارد: نخست واژه در معنای دلیل و علت به کار برده
شده است، و معنای دوم که در
ارتباط با ادامهی کلام روشن میگردد:
«به زوال زیبای گلها در
گلدان/ به نهالی که تو در باغچهی خانهکان کاشته ای/ و به آواز قناریها/ که به
اندازهی یک پنجه میخوانند.» شاعر برای خوشبختی که مفهومی انتزاعی است، پهنایی
مادی و عینی در نظر میگیرد. این پهنا از گلهای در حال زوال میآغازد و در نهال و
قناریها خاتمه مییابد. در واقع فاصلهی عینی گل، نهال و قناری- که طبیعتاً-
فاصلهی زیادی نیست پهنه و وسعت خوشبختی شاعر را میسازد.
شاعر در مصرع های بعد این مضمون را در میان
آرایههای ادبی، یا وضوح بیشتری بیان میدارد:
«آه، سهم من این است/ سهم من
این است/ سهم من/ آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد/سهم من پایین
رفتن از پلهی متروک است/ و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن»
بار دیگر متناقض نما در
اشعار فروغ رخ مینماید، در این مصرع ها شاعر به سهم محدود خود از خوشبختی اشاره
میکند، و آسمان را مد نظر دارد. آسمان آنگونه که در ادبیات معمول است نماد تقدس و
الوهیت است اما پارادوکس وارد شعر میشود و تاثیر آسمان را بی تاثیر میکند، سهم
شاعر آسمانی بی آسمان است، آسمانی در حجاب و پشت پرده. بدیهی است زمانی که به
آسمان دست نتوان یازید به ناچار میبایست از پلههایی متروک پایین رفت و ...
«سهم من گردش حزن آلودی در
باغ خاطرههاست/ و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید: « دستهایت را دوست
میدارم» - گذشته از آرایهی تشبیه در ترکیب باغ خاطره- باید توجه کرد شاعر همچون
بخشهای پیشین شعر زمانیکه با مقدسات دلگرم نمیشود، به یاد عشق این جهانی میافتد
و جالب اینکه در این عشق نیز کامیاب نیست، وی سهم محدود خود از خوشبختی را در گردش
میان خاطرات و مرور گفتو گوهای قدیم میداند.
لیکن توجه به این نکته ضروری است که شاعر پس
از توصیف پهنای خوشبختی خود به توصیفات دیگری میپردازد که هر یک با مفهوم خوشبختی
در ذهن شاعر ارتباط دارد. میتوان چنین تصور کرد که مشاهدهی گل، نهال و قناری ست
که وی را به فکر وا میدارد، و سپس به شمارش سهم خود از خوشبختی یا زندگی میپردازد.
«دستهایم را در باغچه میکارم/
سبز خواهد شد، میدانم، میدانم، میدانم/ و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم/ تخم
خواهد گذاشت.» در این بخش با آرایهی نو و بکر روبه رو هستیم و آن کاشتن دستها در
باغچه میباشد. استعارهی دست از درخت، به زیبایی این شعر دامن میزند، لیکن سوالی
که درین جا پیش میآید چگونه شاعر پس از آن یاس و نومیدی ابیات پیشین چنین امیدوار
به سبز شدن است؟
می توان چنین احتمال داد که شاعر اگر چه از
محیط بیرونی خود دلزده است لیکن در خود توان بازسازی محیط ویران شده را میبیند.
توجه به این نکته ضروری است که شاعر دست خود را استعاره از درخت قرار داده است،
درختی که در آغاز شعر معشوق را به آن پیوند زده بود و مرد خود را با آن آویخته بود.درختی که یکی از
پهنههای خوشبختی شاعر را نیز تشکیل میداد، هم اکنون با حال و هوایی دیگر وارد
شعر میشود، گویی شاعر خطاب به مخاطب میخواهد بگوید اگر چه من از درخت های محیط
بیرون هیچ لطفی ندیده ام و به آن ها امیدی ندارم ، اما خود درختی سرسبز خواهم شد و
یقین دارم که سرسبز آن گونه خواهم نوشت که بانی وجود زیباترین پدیده های طبیعی مثل
پرستوها خواهم شد.
«گوشواری به دو گوشم میآویزم/ از دو گیلاس
سرخ همزاد/ به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم/ کوچه ای هست که در آنجا/ پسرانی
که به من عاشق بودند، هنوز/ با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر/ به
تبسمهای دخترکی میاندیشند که یک شب او را/ با خود برد/ کوچه ای هست که قلب من آن
را/ از محلههای کودکیم دزدیده است.»
شاعر درین بخش به کودکی خود رجوع میکند، به
دورانی که او با گیلاسها و گل کوکب خود را زینت
میبخشید و خاطرات کودکیهایش
را مرور میکند. در این بخش اگر چه آرایهی ادبی قابل ملاحظهای یافت نمیشود، اما
آوردن ترکیبات نو در توصیف کودکی دختربچهها، سبب تلطیف فضای شعر میگردد، این
گونه توصیفات که در شاعران پیش از فروغ مشاهده نمیشود، علاوه بر بکر بودن، زنانگی
شعر را نیز افزایش میدهد.
در پایان این قسمت، شاعر
دوباره به یاد ناکامیهای خود میافتدکه
با پشت سرگذراندن دوران کودکی گریبان گیر او شده است.
«سفر حجمی در خط زمان/ و به
حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن/ حجمی از تصویری آگاه / که از مهمانی یک آینه برمیگردد/
و بدین سان است که کسی میمیرد/ و کسی میماند»
به نظر میرسد واژهی حجم در این بخش به جای
واژهی انسان به کار رفته است، میتوان از این جایگزینی به عنوان آرایهی مجاز یاد
کرد،وی واژهیحجمی را در حال سفر است با
علاقهی ملزومیت به جای انسان به کار برده است، وی در توصیف انسان، به آگاهی اشاره
میکند، آنگونه که مشخص است آینه نماد آگاهی و در عین حال اخلاص و صافی است.
بنابراین فروغ در پایان این بخش مرگ را نیز نتیجه گیری میکند. به عبارتی دیگر
انسان که در حال سفر است و از منزلی به منزل دیگر سفر میکند نهایتا از دنیا خواهد
رفت و کسانی نیز تا سر رسیدن اجل در دنیا باقی میمانند.
«هیچ صیادی در جوی حقیری که
به گودالی میریزد/ مرواریدی صید نخواهد کرد.» شاعر درین دست به تمثیل میزند و به
نظر میرسد این تمثیل در واقع به مفهوم آگاهی انسان که پیش از این یاد کرده بود
اشاره دارد. فروغ انسان فاقد آگاهی را مانند جوی حقیری میداند که ...
«من پری کوچک غمگینی
را/میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/ و
دلش را در یک نی لبک چوبین/
مینوازد، آرام،آرام./ پری
کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.»
در پایان این شعر، شاعر بار
دیگر – و البته با بیانی متفاوت- به شکفتنها و رستنهای ابدی که در آغاز به آنها
اشاره کرده بود، بازمیگردد. در این جا بوسه را که از لوازم عشق این دنیایی است میآورد
و با نسبت دادن آن به مرگ،رستاخیزی این
دنیایی- و نه لزوما توام با قیامت- را القا میکند.
نتیجه گیری
فروغ فرخزاد در شعر «تولدی
دیگر» با آفرینش صور خیال زنانه، شعری زنانه را خلق کرده است، که اگر چه مفاهیم
ذهنی یک زن در آن موج میخورد لیکن برای هر مخاطب- اعم از زن و مرد- نکاتی بکر و
در خورتوجه دارد.
در میان صور خیال این شعر،
گاه به نمونههای تازه و دست نخورده ای بر می خوریم کهنشان از خلاقیت و تلاش ذهنی شاعر است، این نکته
سبب میشود شعر فروغ به عنوان شعری صاحب سبک معرفی گردد که در نوع خود متمایز است.
مفاهیمی چون دلزدگی از عشق-
اعم از این سری یا آن سری- از مفاهیم رایج در شعر تولدی دیگر بوده است که ضمن بی
توجهی به مقدسات ، نوعی یاس فلسفی را از میان برخی آرایه ها و ترکیبات القا میکند.
کارشناس ارشد زبان و ادبیات
فارسی دانشگاه محقق اردبیلی
مرکز
شناسی شعر جنگ ، به مثابه زیبایی شناختی عبور !
نام «دفاع مقدس» دقیقا نگاه متفاوت ادبیات جنگ در
ایران عزیز را ، با اشاره بهمقطعی از
تاریخ ، تعیین و علامت گذاری می نماید که نسبت به دوره های ماقبل و مابعد خود و
حتی جریانات حاضر در مناطق جغرافیایی دیگر متمایز کرده است !
پیش نوشت
:
این روزها در
بعضی روزنامه ها می خوانیم که اصطلاح « دفاع مقدس » مانع اصلی گسترش ادبیات جنگ در
ایران شده ومدعی شدند همین قرائت اجازه نداد تا احتمالا شعر جنگ در ایران به « ادبیات
مدرن » پیوند بخورد !! و شاید همین امر با
خوانش کاملا سنتی اجازه تکثر دراین بستر را نمی دهد !! و جالب است این ادعا توسط
کسانی صورت می پذیرد که دوستان دیگری در مقابل و در بستر شعر امروز ، خودِ آنان را
مانع جدی بسط و گسترش ادبیات جنگ و به خصوص شعر دفاع مقدسمی شمرند !
بی تردید پژوهشگرانِ
امروز مشتاق و جویای درآویختن به امری واقعیاند. آن هم در زمانی که همهچیز متغیر و نو شونده است.
اما بخش مهمی ازسنتها که به نحو تعاملی و بازاندیشانه حفظ و تکریم میشوند، دارای ریشه های مذهبی هستند. این سنتها نیز امروزه
مورد بازنگری و تأمل قرار گرفته و بازتبیین میشوند و عقلانیت و فایدهمندی آنها مجددا آشکار میگردد. لذا اهمیت « نو » شدن الزاما برابر یا مبدل کردن به یک مدل
غربینیست بلکه می تواند با پوست اندازی
به توانائی های بالقوه، خاصیت بالفعل شدن بدهدو اثر هنری و در این مقال « شعر » را در عرض و در طول و حتی در گزاره های
تک به تک قابل خوانش و قرائت نموده و احیانا بتواند در تراز شعرهای تاثیر گذار
جامعه امروز در میان جوامع بشری هویت مستقل خود را بدست آورد .
امروزهپاسداری از سنتها رنگ
تازهای به خود گرفته و دیگر دگرگونی به سمت یکسان سازی با پدیده های غربی تنها عامل
پیشرفت محسوبنمیشود، درنتیجه تجدید حیات سنت در مناطقی مانند ایران که از ریشه های
تمدن و الگوهای معنوی برخوردارند اهمیت بیشتری یافته است لذا صِرفِ
گزاره ی « مقدس » نمی توان عاملبازدارنده و حتی پیش برنده تلقی شود بلکه می
تواند راه برون رفت از ایستائی و سرعت بخشیدن به عامل تغییر و مانع از غلطیدنبه دامن غرب زدگی محض « نوعی وادادگی » باشد .
ادبیات دفاع مقدس « گفتمانی » در پرتو اتفاقات درون متن و ارجاعات بیرونی ست
که در مواقعی ممکن است اشتراکاتی با دیگر نحله های هم تراز داشته باشد اما « مختص
خودش » است و نیاز به حذف گزاره ی « دفاع مقدس » ندارد بلکه تاکید بر اصطلاح « دفاع مقدس » تاکید بر گفتمانی است که سازو کارها و مناسبات
درونی خود را خودش ایجاد می کند .
حال در صورت
تایید آنچه در بالا گفته شد این سوال طرح می شود که آیا این امر می تواند نافی مسیر ِ شدن و رشد یافتن و
دگرگونگی باشد ؟
مرکز
شناسی شعر دفاع مقدس
آنچه که در
رابطه با شعر جنگ و یا به روایت ایرانی آن « ادبیات دفاع مقدس » نهفته است نوعی « پدیده
ضد جنگی » است که متاسفانه این بخش آن به خوبی تبیین نگردید والبته باید تاکید کنم شاید و به احتمال قوی اگر در دوران 8 سال کوران
نبرد و عملیات کسی به چنین رویکردی توجه داشت معنای دیگری را با دایره ای منفی (
نوعی گزاره لیبرالیستی ) تداعی می کرد اما
دقیقا بعد از گذشت این همه سال این اصطلاحات مفاهیم تازه ای را تولید نمودند که
قابل تعریف و قرائت جدیدی هستند .
مثلا « دفاع
» در برابر « حمله » بکار گرفته می شود
یعنی ابتدا تهاجم و تجاوز صورت گرفت و سپس عامل دفاع مطرح شد و از آنجا که این امر
پدیده انسانی و بشر دوستانه خود را داراست ، انگیزه های دینی و جهادی را نیز دنبال می کرد که
به ترکیب « دفاع مقدس » رسید .
در مرکز
شناسی شعر دفاع مقدس باید توجه داشت که ویژگی عمده آن عدم تفکیک مبارزه با زندگی
معمول و روال طبیعی آن در روزگاریست که نبرد در مرزهای زمینی و هوایی و دریایی به
شدت ادامه داشت و نه جنگ از زندگی روزانه مردم جدا بودو نه متقابلا مردم خود را از آن تفکیک می کردند
.
و این بازتاب
اصلی ادبیات جنگ در سال های دفاع مقدس و مخصوصا بعد از پایان جنگ است . ادبیات جنگ و شعر دفاع مقدس بطور خاص موضوع پذیر
نیست چرا که همه موضوعات زندگی انسان ایرانی با وقایع جنگ ارتباط داشت و کلمه ها نیز
تداعی گر چنین موقعیتی هستند . لذا تفکیک زندگی و مناسبات آن مانند « عشق » ، «
سفر » ، « دین » ، « مبارزه » ، « کسب و کار » و « جنگ » امری ناممکن بود و آنچه موجب خساراتی به ادبیات جاودانه دفاع
مقدس شد احتمالا تلاشی است که برای جدا سازی آن صورت می گیرد .
داستان های
دفاع مقدس و شعر حوزه ارزش های پایداری و مقاومت زمانی دارای برد ادبی و تاریخی
خواهند بود که در کنار اتفاقات زندگی و بخشی از حافظه انسان ها در روابط روز مره
را به خود اختصاص دهد و باقی بماند .
وگرنه جدا سازی این امور بدون تردید آنرا برای نگه داری در موزه ها باز می پرورد و
در زندگی نقشی به هنر جنگ نخواهد داد و سهم جنگ و تجربیات 8 ساله را بدست فراموشی
خواهد سپرد .!!
اساسا بعضی
نام ها و برجستگی های معنایی و ساختاری مستلزم ظهور از درون یک فرایند هستند ، مثلا توجه به شعارها و نمودارهای ابتدای جنگ
تحمیلی ما را متوجه این جریان و تغییرات و ادبیات تازه در هر دوره خواهد نمودو نیازی نیست به واکاوی آن بپردازیم اما کاملا
مشخص است که در یک مقطع نام دفاع مقدس از دل ادبیات جنگ ظهور کرد و پذیرفته شد و
جای خود را در قلب سپاه صد هزارنفری محمد رسول الله (ص) باز کرد و از آنجا به دل
میلیون ها ایرانی خانه نمود.
آنچه موکدا
باید گفت این اصطلاح را مثلا « فرهنگستان لغت » برای ادبیات جنگ نساخت و کلاسه شده
و برنامه ریزی شده از آن سوی مرزها نیز دیکته نگردید و دقیقا محصول یک فرایند
داخلی است است و امروز نیز مشخصه بارزادبیات جنگ و دفاع هشت ساله ایران در برابر تمام قدرت های جهانی « امپریالیسم
و استکبار » در پشت دیکتاتور متجاوزی به اسم « صدام حسین » می باشد . و مانیفست فداکاری توده ها در برابر
ماشین جنگی قدرت ها ی استکباریست و حضرت امام «ره» نیز فرموده بودند: (جنگ ، جنگ
است – عزت و شرفدین و میهن ما در گرو این
مبارزات است )
لایه های
محدود لایه های پیشرو
تفکر سنجیده
زمانی واقع می شود که در وضعیت « خود استدلالی » و آگاهی نسبی قرار گیریم اگر یک بررسی جامعی از رویدادهایزمان جنگ و نمونه های شعری آن با سالهای بعد از
جنگ تا به امروز صورت گرفته باشد به جمع بندی بهتری دست خواهیم یافت اما آنچه تا
به امروز این امررا در یک بستر کلی فراهم
نکرد درگیری غلیظ شعر با مسائل عاطفی
شهیدان ماست اگر چه این خصوصیت مانند عاشقانه هایمان در شعر کلاسیک نوعی ارزش تلقی
شده است اما به نظر می رسد برای ادامه حیات شعر دفاع مقدس به تنهایی کافی نباشد .
این میدان
فرصتی طلایی و ارزنده برای نسل جواناست تا توانایی های خود را در حوزه دفاع مقدس « بطور
جامع » محک بزند کسانی که در این سال هامیدان را خالی نکردند موفق شدندادبیاتی را نمایندگی کنند که نه تنها قائم به شخص نیست بلکه باید برای مانایی آن و همچنین ودیعه
گذاری برای نسل های بعد نیز فکری می کردند . شعر و ادبیات دفاع مقدس نه تنها جهانی می شود ( شده
است ) بلکه برای نسل های بعد به عنوان
الگو باقی خواهد ماند !
( جمع آوری و مدون و عمومی کردن خاطرات رزمندگان
و حتی ترجمه به زبان های دیگر دنیا برای شاعران و علی الخصوص نویسندگان ادبیات
داستانی و منتقدین حوزه هنرهای دفاع مقدس و جنگ برای تسریع در جهانی تر شدن آنامری ضروری و اجتناب ناپذیر است )
خود تجربه
مستقیم دارم که جنگ در مرزهای ما اگرچه نزدیک به یک دهه طول کشید اما با جنگ و
جدال های گانگستری و مرز گشایی های تاریخ مصرف گذشته کاملا متفاوت بودو علی رغم دستاوردهای معنوی و غرور آفرین ملی و
دفع تجاوز و البته خسارت هایی که پای آن داده شد نتوانست آنطور که باید مانیفست
ادبیات و شعر خود را بنا به هر دلیلی تدوین کند و ما امروز با اینکه می دانیم دهه
شصت و تا بخشی از 70 متعلق به شعر جنگ است اما بدلیل پیروی از نگاه جشنواره گی و
معناگرایی صرف و دوری از تکنیکهای تازه و کشف ارتباط زیبایی شناختی جدید ، قدرت
برابری با نجله های هم تراز را در عرصه شعر ملی آنطور که انتظار می رفت نداشتم (
این ضعف عمومی را شاعران ما دامن زدند ) و
در تبار شناسی شعر حرفه ای و البته محافل روشنفکری اساسا جایگاهی برای شعر جنگ «
دفاع مقدس » در نظر نگرفتند و این نه به ضعف فضا و موقعیت ادبیات خاص دفاع مقدس ، بل که این اتفاق دقیقا محصول تفکر شاعرانی است که همه
ادبیات را از آن خود دانسته و امروز مدعی حذف نام « دفاع مقدس » از پیشانی افتخارات ملی و میهنی ما شده اند.
بدون شعار و
با افتخار می نویسم اکنون ادبیات مقاومت
راه خود را گشود و تن به تکرار هم نمی
خواهد بدهد متاسفانه با حاشا کردن ، و رفتار غیر دمکراتیک روشنفکر
مابانه و به زعمسیاست زدگی بعضی محافل ، عنوان « دفاع مقدس » مانع جلو رفت ادبیات جنگ در ایران نیست بلکه محدود یت و سطحی نگری و شجاعت نویسندگان و شاعران نیاز به تجدید نظر دارد .
مسیری که تاکنون شعر دفاع مقدس جلو آمد و علی
رغم نقد های جدی ، شاید مسیری کاملا طبیعی را طی کرده و به تجربیات تازه دست یافته
باشیم اما هنوز نسل اول و نسلی که در جنگ حضور داشت و نوعی نوستالژی قوی نیز نسبت
به آن دارد زنده است و این رابطه عاطفی و احساسی نسبت به شهیدان و البته طیفی از
همرزمان و ... وجود داشته و هنوز بر فرایند هنر و شعر جنگ موثر است اما باید توجه
داشت که ادبیات محدود به زمان خود نیست و باید نسل های بعد در باره شعر و نگاه
هنرمندانه ی نسل های ماقبل خودتحلیلی واقع بیانه داشته باشند یعنی همان نسلی
که در راه است و معلوم نیست رابطه ی عاطفی نسل ما را بتواند درک کند ! ( چه کسی آن
را تضمین می کند ؟ )
تکنیک هایی
که می تواند شعر جنگ « دفاع مقدس » را بنیادی جهانی و فرا نسلی ببخشد لازم است تا با
مهم ترین فاکتورهای زندگی اجتماعی آمیخته و در کنار امورات زندگی حضوری منطقی
داشته باشد و حتی باور دارم که تکنیک های شعر جنگ نه تنها در سینما و ادبیات
نمایشی دفاع مقدس بلکه در نحله های دیگر شعری نیز موثر و راه گشا خواهد بود .
دنیا بدون
جنگ و مقاومت بدون ادبیات نیست !
شاید گفتن
این جمله مکث زیادی بخواهد اما می گویم که دنیای بدون جنگ قابل تصور نیست چرا که
جنگ نقش تعیین کننده در تقسیم بندی های جغرافیایی و جمعیت و مهم تر از همه جابه
جایی فرهنگ ها و زبان ها و حتی افسانه ها و باورها ...از دوران بدویت داشته و هنوز هم همین تاثیر را
با روش های پیچیده تری دارد .
دقیقا انگیزه های ضد جنگی و ادامه مبارزات و
مقاومت ها و بسط و گسترش ادبیات های جنگ و مقاومت و ضد جنگ در گوشه و کنار جهان به
شکل متفاوتی زندگی را معنا دار کرده است ( تولید معنا کرده است ) و تداوم آن و ادامه این کش مکش ها اگر چه تدابیر
و ابزارهای نرم و الکترونیکی را به کمک گرفته است اما هم چنان تداعی کننده همان
نبرد سنتی جریانات متخاصم و زیاده طلب که با مقاومت توده ها همراه شده است می باشد
به نظر می
رسد ادبیات ما درگیر مسائل عاطفی شده و نوستالژی رزمندگان را دست مایه قرار داده و
فرصت نشد تا ادبیات دفاع مقدس آنطور که
باید به عنوان گونه ای شعر و داستانی که سویه های ضد جنگ دارد در آن سوی مرزها نیز
مطرح شود. « دفاع مقدس » در نفس خود بر ضد جنگ طلبی ها بروز کرد و ادبیات دفاع
مقدس نیز همین جوهره را با خود خواهد داشت . و یکی از محوری ترین شعارها در زمان
جنگ (جنگ ، تا رفع فتنه) بود .
سویه های ضد جنگی در ادبیات دفاع مقدس به روشنی
در نام و عنوان آن مستتر است و قابل توضیح بیشتر هم نیست . اساسا « مقاومت و دفاع »
زیر مجموعه حرکت های ضد جنگی تلقی می شوند امادر گیر شدن در یک جنگ نابرابر نیز در هنگام دفاع ،اجتناب ناپذیر است که خود حدیث مفصل می طلبد . اگر
چه مدافعین ما منتظر نشدند تا دشمن سیلی هایش را تکرار کند و این شاید با تحلیل
لیبرال ها در تعارض باشد اما واقعیتی انکار نا پذیر است که دفاع مقدس در برابر
تهاجم و تجاوز شکل گرفت و بر ضد جنگ طلبان هویت مقدس پیدا نمود .
شعر جنگ « ویرانگر
» و هجومی است و شعر دفاع نیز در مقابل همین خصوصیت را به صورت « حماسی » با اهداف انسانی و کنترل شده ای تداوم می بخشد و
حال چرا باید به آن سطحی نگریست و به حذف آن همت داشت ؟ وقتی می توان در این
چارچوب « گفتمان ادبیات مقاومت» را در
ایران به نوعی متفاوت طرح و ترجمه کرد چرا کوتاهی شود ؟ به اعتقاد من آنچه ادبیات
دفاع مقدس را دچار مشکلات جدی می کرد می تواند در دو بخش مورد نظر باشد 1 - روند
ادبیات شفاهی بود و خوشبختانه امروزه شاهد آثاری هستیم که از لحاظ ویژگی دارای
شاخص های نوشتاری اند که بطور طبیعی به مانایی و انتشار آن کمک می کند 2 – نقد ها نه تنها جدی نبودند بلکه آثار موجود
نشان دهنده ستایش نویسندگانو ادبیات
رودروایستی است تا نقد منصفانه و...
زیبایی
شناختی عبور
گفته می شود
که ادبیات جنگ بعد از اتفاقات وکم رنگ شدناحساسات حین جنگ بروز می کند و در
واقع از آنجا که جنگ پدیده ای نیست تا بتوان آن را گرامی داشت اما نمی توان هم آن را از حافظه تاریخ پاک نمود ، لذا « جنگ » ادبیات
خاص خود را دارد اما آنچه که در کشورها ی دنیا اینگونه مسائل بهمردممربوط می شود لایه های ادبیات مقاومت نیز گفته می شود و در کشور ما مقطع 8 ساله به عنوان دفاع مقدس
مشخص گردید ..
این گفته اساسا دلیل بر این نیست که تفریط و افراط گری در« شعر دفاع مقدس » قابل پذیرفتن
باشد اما آزمودن و راه گشایی به نحله های دیگر و بهره گیری از این گفتمان در بستر
زندگی مردم یکی از مهمترین فاکتورهای آثار امروز در محدوده هنر و ادبیات جنگ است .
« شعر و ادبیات
دفاع مقدس » طعمه های کوچکی نیستند که
خورده شوند و در دل تئوری ها و نظریات فلسفی و ادبی مفقود شوند . بلکه خود « گفتمانی
» با منشاء ساز و کارهای مختص خود می باشد . دقیقا این گونه شعر نیز تولید گر
متکثر و ماناست چرا که در زندگی انسان ها ظاهرا برخوردهای مبتنی بر تجاوز یا
مقاومت در برابر آن اجتناب ناپذیر است و نابرابریها در پرتو تسلط جنگ افزارها و
تاکتیک های مختلف اعم از میلیتاریسم رسانه ای ، لشگرکشی های قوای سلطه گر این فرصت
را برای خلق ها نیزفراهم می کند تا در
پرتو هنرسازوکار مقاومت را زنده نگه
دارند .
برای ادبیات،
اتفاق « جنگ » خواسته و یا ناخواسته یک فرصت
است که باید در بافت آن نفوذ کند تکثیر شود و حیات بگیرد همانگونه که برای اقتصاد
و اجتماع و حتی تاکید بر باورها و روابط انسانی موجود در زمان جنگ ، چه از دریچه
سربازان در مرزها و چه مردم عادی در شهرها قصد الهام گرفتن داریم تا عرصه زندگی را
با تجربیات موفقیت آمیز آن بیامیزیم بی تردید ادبیات و هنر مقدم بر هر موجودیت
دیگریست .
نسل های تازه
ای که بعد از این خواهند آمد بطور طبیعی مطالبات کاملا متفاوتی دارند که از هم
اکنون باید ادبیات مقاومتدر قالب نیازهای
احتمالیِ آینده ارائه شوند . مثلا ، آیا می توان امروز شعری داشت که آن را با
عنوان شعر عاشقانه قلمداد کرد اما از زندگی و مناقشات آن و همچنین قهر و شادی و
مرگ و جدایی و همچنین موفقیت ها و ناکامی ها که سرشت زندگیست غافل بود ؟ و یا جنگ
را مجزای از قانون زندگی بازیافت ؟ جنگ در قالب زندگی مفهوم پیدا می کند و نسل
آینده که ارتباط عاطفی با رزمندگان و سرداران و ایثارگان را یقینا مانند هم نسلان
ما نخواهد داشت نیاز مبرم به تکنیک همجواری گفتمان ها خواهد داشت تا در پرتو آن و
در کنار دغدغه های روزمره زندگی آثار متنوعی را ملاحظه نماید که می توانند جلوه گر
ایثار و محرک مقاومتِ نسلی باشد که با سازو کارهای تازه و نوع تهاجم و « مقاومت
مقدس» قرائتی اساسا این زمانی دارد تا
بتواند در عرصه این همجواری به تولید معنا دست یابد . لذا سیستم های معنا ساز و
روایت پرداز و همچنین عنصر احساس و تخیل را در کنار و مجاورت عینی زندگی احضار
خواهد نمود و در واقع هنر ادبیات همین است !
زیبایی
شناختی عبور همیشه انگیزه دستیابی به فرایند تازه با ساز و کارهای مناسب تر است تا
بتوان در عرصه ی شعر ، جدی تر حضور یافت .فی الواقع از همین مقایسه عبور از معبر عبور از معبرها و
خاکریزها و موانع جهانی شدن ادبیات دفاع مقدس ، شور آفرین و خلاقیت زاست و تخیل بسیار وسیعی را
در نویسنده بیدار می کند اما همه اینها در کنار عناصر زندگی مانند عشق و عرفان و
دین و آرمان های بشری و کشف روابط جدید بین گفتمان ها و اصطلاحات و باورها امکان
پذیر است لذا چیز مجزایی در آن وجود ندارد و همه به نحوی با این اتفاق مرتبط هستند . مناقشات جهانی و جنگ هایی که هر روز با
عناوین تازه در جهان بروز می کند مگر مقاومتی مقدس را طلب نکرد تا بدان با نگاهی آمیخته
به کرامت انسانی و شان معنوی نگریست ؟
جنگ هایی
مانند : جنگ دارو و نبرد آزمایشات ژنتیک ارتش های متجاوز – اتمی و میکروبی و
شیمیایی – جنگ آب – جنگ زمین – جنگ رسانه
و الکترونیک و جنگ فقر و غنا و ... تا ابد ادامه دارد و دفاع در برابر آن بدلیل
تفکرات معنوی لایه ای از تقدس را همراه خواهد داشت که پیشرفت و گسترش و یا برعکس
توقف و محدود شدن آن به نوع تفکر نویسندگان و هنرمندان عرصه شعر مرتبط است و نام گذاری در آنبه تنهایی هیچ نقش کلانی نخواهد
داشت .
در پایان با
تاکید بر اینکه نام دفاع مقدس دقیقا نگاه متفاوت ادبیات جنگ در ایران عزیز را ، با
اشاره بهمقطعی از تاریخ ، تعیین و علامت
گذاری می نماید که نسبت به دوره های ماقبل و مابعد خود و حتی جریانات حاضر در
مناطق جغرافیایی دیگر متمایز می نماید.
بی مقدمه باید
گفته شود که محمدعلی جمالزاده با انتشار مجموعه داستان یکی بود، یکی نبود و همزمان
با او صادق هدایت اولین داستان های کوتاه ایرانی را نوشتند.
**
البته در عهد مشروطه و قبل از آن، داستان نویسی به شکل رمان و داستان های بلند در
ایران رواج داشت امّا عمدتاً گرایش تاریخی و حماسی داشتند و همانطور که گفته شد
قالب رمان و داستان های بلند رایج بود.
**
بعدها غلامحسین ساعدی، بهرام صادقی، ابراهیم گلستان، مهشید امیرشاهی، شمیم بهار و
هوشنگ گلشیری بهترین نمونه های داستان کوتاه را در تاریخ داستان کوتاه ایران بجا
گذاشتند.
** ممکن است
نام خیلی های دیگر از نگاه شما برده شود اول این که این اسامی اشاره به چند مصداق
بود . دوم این که طبیعی است در انتخاب نمونه های برتر نگاه ها متفاوت باشد.
به غیر از صادق
هدایت که از نظر تنوع موضوع و دیدگاه، شناختی که جهان ادبی از نوشته های او دارد وداستان نویسی یگانه است، در اغلب موارد
داستان کوتاه نویسان مستقیماً تحت تأثیر نمونه های ترجمه شده ی غربی و مد روز قرار
گرفتند.
**
در دوره ایی هم ـ زمانی که بزرگ علوی ها زندگی می کردند ـ ادبیات اعم از شعر و
داستان در خدمت مبارزه سیاسی و طرح مسائل ایدئولوژیک است . مثلاً بزرگ علوی به
خاطر نوشتن داستان کئس آ آ ، یا خرس تنبل متعفقن که سر شاهراه خوابیده بود و راه پیشرفت
مردم را سد می کرد به هفت سال حبس محکوم شد و در تاریخ یک اردیبهشت 1316 روانه
زندان شد.
**
در این دوره، بسته جریان فکری حاکم در داستان و شعر ادبیات تقسیم می شود به ادبیات
سوسیالیستی، ادبیات سیاسی، ادبیات متعهد، ادبیات روستا، ادبیات کارگری و ادبیات در
خدمت خلق.
**
در حقیقت از داستان و شعر به عنوان ابزاری برای افشاگری و مقابله با سیاست های
دولت وقت استفاده می کردند. طول این
دوره هم حداقل نیم قرن را در برمی گیرد. یعنی از سال های آغازین 1300 تا سال های
آغازین 1350 به ویژه در دهه های 30 و 40 به اوج می رسد.
**
پس از آن به دو جریان تاریخی مهم به نام های انقلاب و جنگ 8 ساله ی ایران و عرق
برمی خوریم که به لحاظ دگرگونی موضوع افزایش سوژه و تنوع داستان نویسی و تعداد
داستان نویس که هر کدام با علایق شخصی به تجربه ی روش های جدیدی می پردازند، قابل
بررسی و اهمیت است.
**
ما به ضعف و قوت داستان ها و برتری و بهتری هر دوره کاری نداریم. اگرچه به صورت
موازی مقایسه و بررسی صورت می گیرد بلکه سیر داستان کوتاه از زمان پیدایش را مرور
می کنیم.
پس از انقلاب
و همزمان با جنگ و پس از جنگ، طرح مباحث غلبه ی تکنیک بر محتوا، زبان شناسی، ادبیات
استعاری، جریان سیالِ ذهن و انواع ادبیات با قید هر نوع نوآوری مشاهده می شود. از
طرفی شرح و بسط وقایع انقلاب و جبهه ها و پشت جبهه های جنگ در ادبیات پا می گیرد.
**
برخی نویسندگان مثل دولت آبادی جلای وطن می کنند و با رفتن آنها تجربیاتشان به
جوامع دیگر برده می شود تا در بستر
فرهنگ غرب به طور مستقیم به تبادل اندیشه بپردازند.
**
برخی از صاحب نظران معتقدند که ادبیات بعد از انقلاب طعنه به جریانات شبه روشنفکری
(قبل از خودش و همزمان خودش) می زند. و غنی و متبلور از ارزش ها و ایمان مردم بوده
و با ایثار و رشادت گره خورده است.
**
همچنین نويسندگاني مانند راضیه تجار در میان منتقدین و تحلیگران سیر داستان ایران
به این باور تکیه دارند که: از آن جایی که نسل ما هنوز فاصله ی لازم و کافی را از
روی دادهای جنگ نگرفته و احساسات ناشی از جنگ و انقلاب فروکش نکرد و هیجانات هنوز
موجود است ، نتوانستیم اثر قابل توجهی ارائه دهیم که رویکرد و اقبال جهانی داشته
باشد .
**
نیز برخی دیگر، کمبود مواد خام برای نویسنده های را دلیل عدم خلق اثر در حد یک
شاهکار داستانی با موضوع جنگ و انقلاب می دانند و منظور آن ها از مواد خام، خاطرات
و اطلاعات دقیق و درست مربوط به جنگ و انقلاب است.
**
قابل ذکر است که ما در دهه ی اول جنگ مسیر آزمون و خطا را در پیش داشتیم و باید
اضافه کنم که شور و آرمانگرایی موجود در جامعه، ما را بیشتر به سمت ایدئولوژیک نویسی
پیش می برد و به خاطر جو حاکم بر جامعه و موضع گیری نظام طبیعتاً ناگفته نویسی،
متفاوت نویسی و ضدجنگ نویسی یا نوشتن داستان با رویکرد نقد انقلاب اگر هم به تعداد
بسیار اندک وجود اشت اجازه ی بروز و ظهور نداشت. همین نکته بر سر، تنوع، محتوای
داستان ها و مخاطب پذیری آن ها پس از انقلاب در دهه اول تأثیر بسزایی می گذارد.
**
در صورتی که هم اکنون داستان های خوبی که ناگفته نویسی و اجتماع آسیب پذیر پشت جبهه را به تصویر می کشد
مثل عروس زمستان با رویکرد بررسی چالش های یک خانواده به سرپرستی یک زنِ تنها که
شوهرش به جنگ رفته و داستان های کوتاهی با بررسی جنگ و به چالش کشیدن آن مثل
"من قاتل پسرتان هستم " نوشته و منتشر شد.
**
برخی مثل محمدرضا سرشار معتقدند که داستانِ قبل از انقلاب با توده ی مردم ارتباط
نداشت و پس از انقلاب نویسندگان به ویژه نسل جوان از آن جایی که بر چشم شان عینک
های خاص وارداتی غرب و شرق نبود و نیست، بی واسطه به جامعه و مردمشان می نگریسیتند
و داستان های شان بازتاب دردهای اجتماع است.
**
این نگاه اصلاً منصفانه نیست . زیرا که آثارصادق هدایت مثل بوفکور ، داش آکل و زنی
که شوهرش را گم کرده بود یا بزرگ علوی در همان داستانخرس تنبل متعفن نیز داستان چشم هایش و جمالزاده
که داستان های او کاملاً رنگ و بوی بومی دارد و برخاسته از اجتماع ایرانی و افت و
خیز آن است و خیلی های دیگر، فضای جدابافته از مردم را نشان نمی دهد. حتی نیمای شاعر
در داستان مرقد آقا یا داستان تهران مخوف که در سال 1304 به عنوان اولین رمان
اجتماعی در پاورقی روزنامه ی ستاره های ایران چاپ و منتشر می شود. یا شوهر آهو
خانم علی محمد افغانی.
**
اگر چه بعد از انقلاب داستان هایی با رویکرد اجتماعی داشتیم و داریم ولی به خاطر
بروز جنگ و کششی که این مقوله بابت نو بودن سوژه و نیاز جامعه و حمایت دولت و نظام
به وجود آورد، گرایش نویسنده ها در بازتاب مولفه های اجتماعی بیشتر به سمت و سوی
گنجاندن شور و هیجانات مردمی و فردی ایثار و فداکاری و حضور مردم در جنگ بود و
کمتر داستانی مگر برخی از آن ها آن هم در سالی های اخیر به بازتاب فقر، چالش های
اجتماعی، مصیبت های موجود در جامعه، محرومیت و آلام انسانی منهای جنگ پرداخته است.
**
از نظر کمیت تعداد داستان های چاپ شده پس از انقلاب در طول این 30 سال بیشتر از کل
دوره 70 ساله ی داستان نویسی قبل از انقلاب است . البته این امر خود دلایلی دارد
که نباید از نظر دور داشت مثل نبود امکانات چاپ در سطح عمومی و خصوصی عدم حمایت
دولت از نویسندگان به خاطر سیاسی بودن اکثر نویسنده ها و ...
**
البته از پایان دهه 50 تا پایان دهه ی 60 ، گرایش به داستان های بلند و رمان در ایران
بسیار بیشتر از داستان کوتاه است در صورتی که قبل از انقلاب (از سال های آخر
مشروطه تا سال های منتهی به انقلاب) اقبال از داستان کوتاه، هم در میان مردم و هم
نویسندگان، نسبت به رمان و داستان بلند غیر قابل توصیف است و این روند از آغاز دهه
ی هفتاد شکل معکوس به خود گرفته و گرایش به داستان کوتاه نویسی بسیار شدیدتر از
رمان و داستان بلند می شود ، هم در طیف مخاطب و هم نویسنده.
**
برخی از نویسندگان و منتقدین ادبی مثل آقای بهمن فرسی معتقدند که از حدود 30 سال پیش،
ادبیات داستانی ما دچار حجیم نویسی شد و در بند لفاظی اند. او دلیل این امر را
درونی شدن سرگرمی های خانواده ها و گرایش به خواندن به عنوان یکی از مشغولیات شخصی
دانست.
ـ فیلسوف های
ما نظریه های هنرمندانه ندارند و هنرمندان ما هم اندیشه ای دگرگون کننده ارائه
نکردند.
ـ حوزه نقد
هم غنا نداشت.
ـ آقای فرسی
اضافه می کند که کتاب های قطوری مثل جنگ و صلح و ژان کریستف در بند لفاظی نیستند و
اثر را به گونه ایی می نویسند که برای همه قابل خواندن باشد و خواننده با جاذبه و
کشش متن را دنبال کند ولی داستان های حجیم ایرانی در 30 سال اخیر، حوصله ی خواننده
را سر می برد. بیشتر خواننده ها نیم کاره داستان را رها می کنند که این وضعیت
البته در سال های اخیر در حال دگرگونی است.
ـ عدم پرداخت
به مضامین بومی با زبان جهانی از ضعف های داستان ماست که باعث عدم معرفی ادبیات ما
به جهان شد.
**
عدم شناخت درست از ادبیات روز جهان از دیگر دلایل رکود ادبیات داستانی ماست . اگر
اثری مثل بوف کور چهره ی جهانی پیدا می کند به خاطر شناخت صادق هدایت از اتفاقات
ادبی روز جهان و همگام بودنِ باآن
هاست و زوم کردن روی فرهنگ، اقلیم، آداب ایران و بازتاب با زبان داستانی روز و پذیرفته
شدن جهان است.
**
از دیگر مشکلات داستان نویسی و ادبیات داستانی در ایران این است که هیچ ویژگی یا
دغدغه مشترکی بین نسل های داستانی در ایران وجود ندارد چرا که ما آبشخورها و
سرچشمه های اتفاقی پیدا می کنیم . هر نویسنده
ایی با کسی دم خور می شود مثلاً در سال هایی یا دوره ایی تبِ داستایوسکی و دوره ایی
یا سال های دیگر بالزاک یا دهه ایی و زمانی مارکز . این پراکنده کاری طوری شده که
ما نتوانیم آن ها را کانالیزه کنیم و خط بدهیم.
**
یکی دیگر از ویژگی های داستان در دهه های بعد از انقلاب این است که اندیشه ی ژرف و
عمیقی در پس داستان ها و آثار نسل جدید وجود ندارد.
**همه ی این موارد و نگرانی ِ برخی از
کارشناسان و منتقدین بیانگر این مهم است که داستان نویسی در ایران در حال افول است.
ـ امید که
آینده ایی پر رونق در حوزه ادبیات داستانی آن هم در گستره ی جهانی با توجه به
استعدادها وانرژی های قَوی ادبیاتی و
نویسندگیِ در حال رشد در گروه سنی جوانان، داشته باشیم.