صفحه اصلی arrow مقالات
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
مقالات
دکتر رضا شیبانی اصل - تبریز چاپ ارسال به دوست
۳۰ اسفند ۱۳۸۷

sheibani972

 

ادبیات ضد جنگ در ایران و غرب

نگاه به مقوله ی جنگ در ادبیات غرب و ادبیات ما(ایرانی-اسلامی)ریشه های متفاوتی دارد.در بررسی آثار کهن ادبی در این دو حوزه به نکات جالب توجهی از این تفاوت در ریشه و نگاه بر می خوریم. حماسه ها که ارتباط مستقیمی با جنگاوری ها و جنگ ها دارند در این دو حوزه ی ادبی اتفاقا از جایگاه ویژه ای برخوردارند.اگر حماسه های آفریده شده در یونان را به عنوان خاستگاه اولیه ی اندیشه و ادبیات غرب بررسی کنیم و سپس نتایج این بررسی را با مهم ترین حماسه ی ادبیات ایرانی ا(شاهنامه ی فردوسی)در مقام مقایسه قرار دهیم به یک نتیجه ی بسیار مهم و کلیدی دست پیدا می کنیم و آن عبارت است از صلح طلبی تاریخی ذهنیت ایرانی و جنگ طلبی تاریخی ذهنیت برتری جوی غرب.

در شاهنامه اغلب دلاوری ها ی قهرمانان آنگاه رخ می دهد که چاره ای جز جنگیدن نیست.دفاع از سرزمین ،دفاع از ملیت ،آیین ،ناموس و ...

در اغلب درگیری ها پیش از آغاز نبرد قهرمان ایرانی با دشمن ،شاهد گفت و گوی قهرمان برای جلوگیری از بروز جنگ هستیم.اندیشه ای که تحت تعالیم دینی اسلام در ایران پس از اسلام گسترش یافته است.در نبرد های شاهنامه شاعر همواره توجیهی اخلاقی برای آغاز جنگ است.و قهرمان اخلاقا ناگزیر است از جنگیدن...گرچه می توان استثنائاتی برای این نظریه قایل شد.(از جمله اینکه در شاهنامه پس از آغاز جنگ دیگر قانون جنگ حاکم می شود و کشتن امری است توجيه پذير.")اما به هر حال این اثر اگر چه یک اثر جنگی است اما آیینه ای تمام نماست از نوعی صلح طلبی و آرامش جویی. و جنگ را نا پسند انگاشتن.

در شاهنامه قهرمانان جوانمردان و یلانی هستند که کشتن را ناگزیر برای و طن ،همسر و مردم و عدالت و آزادی انتخاب کرده اند. .قهرمانان شاهنامه در عرصه ی دفاع شکل می گیرند و نه در عرصه ی هجوم....

بر خلاف این ذهنیت ،در ذهنیت ادبیات لاتین از یونان تا روم...و به خصوص در روم..قهرمانان گلادیاتور ها هستند که به تناسب زور بازو و برنده بودن در جنگ هایی که هم چون مسابقه های فوتبال در استادیوم هایی بزرگ و برای تفریح جامعه برگزار می شود ،مردم برایشان هورا می کشند و مورد تقدیر پادشاهان قرار گرفته و به متن افسانه ها و اشعار راه پیدا می کنند...در تفاوت ذهنیت هنری و ادبی ایرانی با غرب در خصوص مسئله ی جنگ  همین استادیوم های آدم کشی کافی است..

نطفه ی حماسه هاس یونان و روم در استادیوم ها شکل می گرفت ؛استادیوم هایی که گلادیاتور ها در آن به خاطر کشتن و جنگیدن هایی بدون هدف والا مورد تشویق قرار می گرفتند.

منشاء شکل گیری ادبیات صلح در غرب

با تمام ذهنیت مذکور که در اروپا ی باستان و جود داشت در عین حال و به خصوص در یونان برخی نخبه گان که به مضرات جنگ و آسیب هایی که از بابت آن به وجود می آمد در پی چاره جویی بر آمدند.جنگ ها باعث تضعیف ثبات به وجود آمده در یونان می شد و از این بابت  آثار سو ء اقتصادی به نخبه گان ثروتمند این جوامع وارد می گردید .از سوی دیگر کثرت جنگ ها به حدی بود که کلیت جامعه در تنگنا قرار می گرفت....جنگ هایی که در میان دولت شهر های یونان اتفاق می افتاد بیش از همه نخبه گان و فلاسفه ی آنان را به صلح طلبی تر غیب می کرد.المپیک یک حرکت فرهنگی و هنری برای فرار از جنگ بود.در ادامه میان دو لت شهر های یونانی شوراهایی مختلط برای تثبیت روابط تشکیل شد و این شورا ها آتش بس هایی برای تعلیق جنگ در زمان بازی های المپیک بر قرار ساختند.

از سوی دیگر روم نیز تا آنجا گسترش یافته بود که موقتا عطش سردمداران آن را فرو می نشاند.اما این بار روم با معضلی جدید رو برو شده بود و آن شورش های استقلال طلبانه و عدالت خواهانه ی اتباع اجباری روم و برده گان در نقاط مختلف  بود.همین مسئله امپراطوری روم را به سمت ترویج یک نوع فرهنگ صلح طلبی حکومتی رهنمون می ساخت. "صلح مشهور رومی " از راه سرکوبی در گیری های مسلحانه در سراسر امپراطوری روم بر اتباع این سرزمین تحمیل شد و در ادامه رومی ها که به شدت برای حفظ سرزمین های خود نیازمند صلح بودند،در مقام پذیرش مسیحیت صلح طلب برای تخدیر توده های خود بر آمدند.و فرمان آتش بس صلح در 1401 میلادی بالاخره از سوی  کلیسای کاتولیک صادر شد و زمان جنگ به ماه های معینی محدود گردید.

این صلح طلبی نا کام ماند

ظهور اسلام ،مسیحیت را ناگزیر از جنگ طلبی ساخت. و بار دیگر ادبیا نفرت در اروپا همه گیر شد.نفرتی که بیش از همه مسلمانان را در ادبیات غرب هدف می گرفت.شاعران اروپایی در سفر به سرزمین های اسلامی کوله باری از خاطرات و سفرنامه ها و اشعار ستیزه جویانه با خود به ارمغان آوردند..لامارتین شاعر فرانسوی یک بار برای زیارت به فلسطین سفر کرد و از تماشای سرزمین های آباد اسلامی چنان دچار حسادت و عصبانیت شد که در شعری با نفرت شدید از آن یاد کرد.

جنگ جویی در غرب البته بعد از تکه تکه شدن سر زمین های اروپایی و ظهور امپراطوری های ملی در این قاره ،برای مدت چند قرن پس از پایان جنگ های صلیبی از حالت ضد اسلامی مطلق خارج و به حالتی درون اروپایی تغییر شکل داد.

شعر و ادبیات ناسیونالیستی در فرانسه،پروس ،اسپانیا و انگلستان قوام یافت که هدف آن برتری جویی های نژادی و اسطوره سازی  جنگاوری های قدرت های آن روز اروپا بود.

اما در این میان جریانی اصیل از مذهبیون و اخلاق گرایان در جامعه ی غرب در حال شکل گیری بود که رشد این جریان عاقبت در پایان قرن هجدهم باعث موضع گیری فلسفی و اخلاقی بخشی از نخبگان اروپا نسبت به جنگ گردید.این نخبه گان صلح طلبان نامیده شدند و دامنه ی حضورشان از عرصه ی سیاست تا عرصه ی ادبیات و شعر گسترده شد.

صلح طلبان در ادبیات غرب خاستگاهی مسیح و کلیسایی داشتند؛گرچه در برابر آنان نیز عده ای دیگر از درون کلیسا جنگ های داد گرانه را به خصوص از زمان جنگ های صلیبی با مسلمانان و سپس از زمان تجزیه ی درون آیینی مسیحیت بین فرق مختلف ،ترویج می کردند و این تقابل همچنان ادامه داشت و تا مرز تکفیر صلح طلبان در نقاط مختلف اروپا پیش می رقت.

صلح طلبان در قدرت سهمی نداشتند و به ساز و کار های تبلیغاتی هم چون شعر و رمان و انجمن های فرهنگی دست یازیده بودند.و از راه تقبیح جنگ و خشونت قصد پایان دادن به در گیری های روی زمین را داشتند.

صلح طلبان به موفقیت های چشمگیری دست پیدا کردن.مثلا در روسیه رمانی از داستایوسکی باعث شد که تزار وقت متحول شده و دستور تعطیلی زندان سیبری را صادر کند.بدین ترتیب کم کم ادبیات صلح پیشرفت های دیگری کرد و جنبش صلح ،تحت تاثیر آن در سراسر غرب از اروپا تا آمریکا به وجود آمد.

آغاز قرن نوزده شاهد ظهور تشکل های فرهنگی و سیاسی بود که رگه های مذهبی  و هنری داشتند.تحت تاثیر این فعالیت های مستمر پیس از سال 1815(جنگ واترلو) تا آغاز اولین جنگ  جهانی هیچ جنگ دیگری که گسترده گی آنچنانی داشته باشد در اروپا به وقوع نپیوست و روح دموکراتیک در کشورهای اروپایی رو به گسترش نهاد.

با این حال این جریان دوران طلایی خود را با ظهور مجدد اندیشه های نژاد پرستانه و قدرت مدار در اوایل قرن بیستم پایان یافته دید.

دو جنگ بزرگ جهانی گرچه به عمر این جریان پایان دادند اما در نهایت پس از پایان این دو جنگ رویکرد دیگری از ادبیات صلح  بر ویرانه های جنگ ایجاد شد.این ادبیات صلح نوین با تجربه گرفتن از دوران تلخ فاشیسم و جنگ های جهانی به خصوص جنگ دوم ضدیت  با اندیشه های نژاد پرستانه و تجاوز گرانه را پی گرفت .گرچه در همین اروپا و بیش از آن در آمریکا و در سوی دیگر در بلوک شرق(شوروی و کشور های تابعه)ادبیات جنگ و سلطه همچنان پر رنگ بود.هر چند محاسبه گری و موازنه ی قدرت نظامی بین این دو بلوک از وقوع جنگ های بزرگ دیگر ممانعت می کرد.

در دوره ی پس از پایان جنگ دوم تا به امروز شاهد دو جریان عمده ی فرهنگی و هنری در غرب هستیم:

1- ادبیات صلح : این ادبیات بر ویرانه های ادبیات صلح قرن نوزدهم بنا شد و ماهیت انسانی و اخلاق گرایانه ی خود را پی گرفت.مسیحیت و آیین های اصیل دینی با آن همچنان ممزوج بودند؛ گرچه با شیوع سکولاریسم بسیاری نویسنده گان سکولار نیز به این جریان پیوستند و جنگ را امری غیر اخلاقی به صورت قرار دادی دانستند؛اما همچنان ادبیات صلح در غرب ماهیتی کلیسایی و عرفانی دارد که در آن مفاهیمی چون عدالت ،حقوق انسان،ستم ستیزی و...به چشم می خورد.

2- ادبیات سلطه:

3- در این ادبیات که در دو بلوک ،ادامه یافت، روح جنگجویی با بلوک دیگر ترویج شد و از دل همین ادبیات آرنولد ها ،رمبو ها و ... پدید آمدند  که علاوه بر هدف اولیه ی خو د یعنی برتری جویی ،تاثیر منفی زیادی در ایجاد رفتار های خشن و خطر آفرین در نوجانان و جوانان داشتند.....پس از فروپاشی بلوک شرق،ادبیات سلطهنیش تیز خود را متوجه جهان اسلام ساخت.گلادیاتوریسم نوینی با لعاب ضدیت با تروریسم در پی توجیه جنگ ها و کشتار ها-البته به منظور ایجاد دموکراسی !- پا به عرصه ی شعر رمان و سینما گذاشت.از سوی دیگر بخشی از مسیحیت و صهیونیسم ادبی جنگجو هم به یاری این جریان آمد و دوباره جنگ های دادگرانه ی صلیبی تئوریزه و دراماتیزه شدند...و البته یهودی های آواره و صهیونیست ها ی مظلوم مثل همیشه کاراکتر های داستانی این آثار ادبی بودند که باید برای آنان حس دراماتیک مخاطبین شعله ور  و اشک آنان در می آمد.

4- ادبیات ایران، ادبیات صلح یا جنگ

در سراسر ادبیات ایران که تحت تاثیر آموزه های دینی و عرفان اسلامی و یا حد اقل تصوف است،جنگ و خون ریزی همواره قبیح شمرده شده است .گرچه همیشه گروهی از شاعران مداح بوده اند که به توصیف جنگ های پادشاهان مشغول شده اند اما اینان در کلیت جریا ادبی تاریخ ایران زمین جایی در خور تامل به دست نیاورده اند.

شاعران و نویسنده گان معروفی چون مولوی سعدی حافظ و بیهقی و ... همواره به آرامش و صلح اهمیت داده و آن را ستوده اند و جنگ را کار شیاطین دانسته اند.ناصر خسرو که به مناطق مسیحی نشین سفر کرده در سفرنامه ی خود از این که مسیحیان در سایه ی حکومت مسلمان در آرامش به سر می برند به خود می بالد و بی هیچ کینه ای از سرزمین های غیر مسلمان توصیفاتی ارایه می دهد.شاید کلیت ادبی تاریخ گذشته ی ایران در همین بیت خلاصه شده باشد که:

آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا  ( حافظ)

در نیمه ی دوم قرن اخیر یکی از بزرگ ترین جنگ های تاریخ معاصر جهان و ایران به وقوع پیوست که تاثیرات زیادی بر ادبیات ایران گذاشت و به پیدایش "ادبیات دفاع مقدس " انجامید. ادبیات دفاع مقدس ایران تفاوت های زیادی با دیگر جریانات ادبی جنگی  جهان دارد که ریشه آن در تفاوت بنیادین جنگ ایران و عراق است.این تفاوت ها از این قرارند:

1- در این جنگ مردم ایران نوع متفاوتی از رویکرد به جنگ را به نمایش گذاشتند که در طول تاریخ جنگ های جهان بی سابقه است.دور از انصاف است که به این واقعیت اذعان نداشته باشیم که این جنگ از سوی ایران یک جنگ کاملا دفاعی بود.با هر منطق به این حادثه نگاه کنیم حق را به مردم ایران خواهیم داد..طبق جهانی ترین تئوری ها و اندیشه ها دفاع از خویشتن امری است موجه و درخود ادبیات ضد جنگ غرب نیز قابل توجیه است.

2-  این دفاع از سوی مردم صورت گرفت و نه ارتش های میلیتاریست و مزدور.این امر در تاریخ جنگ های بزرگ معاصر بی سابقه است.این حقیقت دیگری است که باید به آن اعتراف کرد.حقیقتی که حتی در جنگ دوم جهانی وجود نداشت و آنچه که تحت عنوان دفاع  های مردمی در شوروی در برابر آلمان ها وجود داشت چندان امر روشنی نیست و به نظر می رسد که مسئله ای حزبی و توده ای بوده است تا یک حرکت مردمی.اما در ایران یک دفاع دینی و ملی مطرح بود و با در نظر گرفتن ارتباط محکمی که بین دین و ملیت در ایران وجود دارد،عمومی بودن این دفاع قابل باور است.

با در نظر گرفتن این شاخصه ها می توان صادقانه تر ادبیات دفاع مقدس را مورد بررسی قرار داد.

از ابتدای پیدایش ادبیات دفاع مقدس رویکرد های متفاوتی نسبت به این ادبیات بروز یافت.این رویکردها بدین قرارند:

1- رویکرد حماسی: این رویکرد طبیعتا در دوران جنگ می باید که وجود می داشت.تحریک بیشتر مدم به حضور در جبهه ها ،کاستن از بار شدید استرس جنگ با روحیه دادن به مردم و...بخشی از اهداف سیستم تبلیغاتی هر یک از طرفین جنگ است.در ایران بیان جلوه های ایثار و شهادت طلبی و نشان دادن مقام شهدا و جهادگران و پیوند دادن این جنگ با حما سه ها ی صدر اسلام و حماسه ی عاشورا از مهم ترین محور های این نگرش حماسی بود.

2- نگرش ضد جنگ روشنفکری: این نگرش بیشتر توسط عناصر لیبرال و التقاطی و نیز پس مانده های فرهنگی رژیم طاغوت و بیشتر با استفاده از رسانه های غرب  از همان آغازین روز های جنگ پی گرفته شد.در شرایطی که منطقا می بایست همه ی نیرو ها برای دفاع در برابر دشمنی که بی ملاحظه وارد خاک کشور شده بود سینه سپر می کردند ،عده ای که از همه ی ترکش های جنگ در امان بودند  ناباورانه بدون توجه به این واقعیت به تقلید از ادبیات صلح غرب پرداختند و در برابر دفاع مردم ایران و نظام اسلامی موضع گرفتند.

3-  نگرش پایداری:این نگرش به ویژه پس از جنگ و توسط نیروهای فرهنگی زمان جنگ پی گرفته شد.در این نگرش علاوه بر این که حماسه ی صورت گرفته در دوران دفاع مقدس حضوری پر رنگ داشت؛نسبت به واقعیات تلخ جنگ نیز رو یکردی واکاوانه ایجاد شد.اینکه چرا جنگ در گرفت؟چرا جنگیدیم؟چگونه می توان از جنگ های دیگر پیشگیری کرد؟چه کسانی در جنگ رویکرد خائنانه به ملت داشتند؟چگونه می توان در جنگ های دیگری که اتفاق خواهد افتاد پیروز تر بود؟و...این ها سؤالاتی بودند که در ادبیات پایداری  بایستی به آن ها پاسخ داده شود.خلاصه اینکه این ادبیات علاوه بر بعد حماسی و تقدیر از این بعد جنگ به تلخی ها (بعد تراژیک)نیز توجه و عنایت دارد و در ضمن مشروعیت دفاع را هرگز نه تنها زیر سؤال نمی برد بلکه بر آن تاکید دارد.

علاوه بر این در  مقایسه ی این رویکردهای مختلف به نکات جالب توجهی می توان رسید.اگر مقایسه ای داشته باشیم بین ادبیات ضد جنگ رو شنفکری ایران و غرب متوجه نکات تاسف باری می شویم/از جمله:

1- ماهیت سکولاریستی و ضد دینی ادبیات ضد جنگ روشنفکری ایران...اما ماهیت دینی و اخلاق گرایانه ی نمونه ی غربی

2- ماهیت ضد سلطه ی ادبیات ضد جنگ در غرب و پیوند ادبیات ضد جنگ روشنفکری ایران با جریان سلطه و رسانه های آن.

 

 

احسان مهدیان چاپ ارسال به دوست
۰۱ آذر ۱۳۸۷

14

مقد مه اي بر «خرده فرهنگ» ها و نظام ارزش گذاري!

 

هريك ازجوامع بشري متناسب با نيازهاي خود دست به ايجاد نظام ارزش گذاري زد وبه طبع آن فرهنگهاي متعددي دربين اقوام وملل گوناگون براساس روابط ومناسبات ، اخلاقيات ، تابوها،حتا مذهب ، گويش ، نوع پوشش و شكل گرفت .

شايد بد ست دادن تعريف معين ومشخص از« فرهنگ» كه بتواند دربرگيرنده ي همه ي جوانب سازنده  در آن باشد امري ممكن در اين حوزه ودراين حال نباشد اما اگربه اختصار قناعت شود«مجموعه ي عناصر هويتي در وجوه متفاوت زندگي فردي واجتماعي كه دربرگيرنده ي انديشه ها وباور هاو..  است» مي تواند بخش مهمي از اين تعريف باشداما الزاما تمام زواياي پيچيده ي آن نيست كه بدليل تكامل تاريخي دربستر مفاهيم ونظامهاي روشنفكري تاكنون مورد بهره جوئي ودستخوش تغييرات  نيز قرار گرفته است .

در حاليكه در بازكشف نيزهيچگاه به لحاظ اجتماعي متضمن حقيقت مطلق درميان اين باورها وقراردادهاي بين توده ها نيست وتفاهم چند فرهنگي نيز منشع ارزشگذاري تلقي نمي شود .

خرده فرهنگ (subculture) به اينگونه وانمود مي گردد كه چيزي درزير اين ظاهر مسلط ورويه ي مشهود وول مي خورد و به مثابه دو سويه گي ويرانگر وباز آفرين ، كه بافرسودگي فرهنگ مسلط ازشكاف تاروپود مندرس آن  درحال خود نمائي است ويا باآن درتعارض است وباپتانسيل ها، ارزشها و مفاهيم خود ساخته دربرابرآن پايداري مي كند ودرمواردي هم بطور سمبليك دربرابر قيم معابي امپرياليسم فرهنگي كه خودراحافظ سنن وقراردادهاي كهنه مي نمايانند باسرسختي ونوعي لج بازي و مقاومت كرده و احيانايك خرده فرهنگ خاص، درهيئت ضد فرهنگ ويا جايگزين فرهنگ مسلط درمي آيد وبقاي آن وانموده اي از خود انديشي بين فرهنگي تلقي مي شود. واين تعارض اگر منجربه ازهم پاشيدگي فرهنگ مسلط نگردد به فرايند جذب خرده فرهنگ درفرهنگ مسلط سرعت مي بخشد.

 

رمز گشايي فرقه نگري ها وتمايزآن با رويه ي مسلط!

اين فرقه نگريها با پيچيدگي نسبت به رويه ي مسلط متمايز مي گردد.

اين گونه مقاومت را هنوز مي توان در« جريان ارتباط دوگامي ، مشاهده كرد خرده گروه ها وافراد، بجاي آنكه از يك الگوي رمز گشايي هم شكل وتحميلي خط بگيرند، پيامها را به شيوه ي خاص خود رمز گشائي مي كنند. (1)

آنها پيامها را(از رهگذ ر راهنماها) ره گيري وجايگرداني كرده(به سطح دوم انتقال داده) ، به وسيله ي خرده رمزگان هاي خود بارمزگان مسلط مخالفت كرده نهايتا همه چيزي رابا گذر دادن از چرخه ي خاص خويش باز به چرخش در مي آورنداين ترفندي عالم گير است .

 راهي براي باز جهت دهي ، جذب ظفرمندانه بازيافتن ساز مايه اي كه فرهنگ مسلط پراكنده اش ساخته است وامتناع گروه بي شمار، نام ناپذير ، وبي نام ونشاني كه توان اش راازنفس ساختار زدائي وسكون مي گيرد . بايد درنظر گرفت كه انچه گفته شد بخشي ازتحركات درتقابل با فرهنگ مسلط است ودليلي ندارد كه به جز مقاومت ، درتعارض ياتعامل باآن نباشد ويا حتا درپاره اي موارد مستقل نباشد.

اما اين هنوز اعجاز گروه هائي است كه بطور سنتي به وسيله ي هويت ودلالت ساختار يافته اند وامتناع توده ازاجتماعي شدن كاري ،  بكلي متفاوت است .

 پس بدون اينكه وارد بعضي تقسيم بندي هاي بيهوده شويم حضور خرده فرهنگ(subculturi) ها غيرقابل انكار ، كاملا فعال وباز تعيين كننده  وسامان بخش هستند ، اين باز گفتن نيز نمي تواند پاياني بردنياي پيچيده ، متعد د  ومتغير خرده فرهنگ باشد .

 

خرده فرهنگ درربط وپيوند باگروه هاي اجتماعي !

بطور كلي مي توان گفت كه خرده فرهنگ درربط وپيوند باگروههاي اجتماعي گوناگون دردرون يك جامعه است حتا بروز وبازپديدار شد گي دراقليت هاي قومي ، نهادها، گروه هاي دانشجوئي ، گروه بندي هاي موسوم به «بچه محل ها»، گروه هاي صنفي بازار وصنعت ، گروه هاي استوار برنوع خاصي از تحصيلات مانند وكلا ويا انجمن هاي فارق التحصيلان از دانشكده ي خاص،گروه هاي هنري خاص (ادبياتي ها ، گروه نوازندگان ..) سربازان ، كمپ اسراي جنگي ، اردوگاه هاي مهاجرين وبصورت تلطيف شده درگروه هاي زنان خانواده و بدليل اينكه به نوعي  دريك بافت كلي وابستگي تنگاتنگ دارند امري اجتناب ناپذير است .وبه فعاليت هم گون وبه تعبير ماكس وبر« دردايره ي ارزش ها» مي پردازند.واجتناب ناپذير است اگراز گروه هاي فمنيسم درهمين راستا نام برده شود چراكه دركنار هرگونه تعريفي كه ماازآن خواهيم داشت نوعي موقعيت آرماني نيز درآن شكل مي گيرد كه بروضعيت اجتماعي زنان درمقاطعي شديدا تاثير گزارده است .

 

خرده فرهنگ درهيئت ضد فرهنگ !

از آنجاكه خرده فرهنگ ممكن است شكل ضد فرهنگ به خود گيرد ، وادبيات ، هنر نمايشي و با زيبائي شناسي فرقه اي را به عنوان جايگز ين، با ز بيافريند موجب سرگرداني مخاطب ويا تماشاگر عادي خواهد شد به دليل اينكه نمي داند كه بايك هنر جدي ويا يك انگاره ي سرگرم كننده روبروست.  شايد عادت هاي روز مره گي باعث  پس گرداني پاره اي از خرده فرهنگ كه اصالت خود رابر عادت زدائي مستقر كردند مي شود، ودريك نگاه كلي مي توان گفت : خرده فرهنگ باتلاش براي ارزش گزاري قوانين درون گروهي وسنت ستيز ي وهنجار گريزي هاي مدام  وعبور ازمرزهاي متعارف وهستي دادن به  تفكرات فرقه اي به بازآفرينش هنجار تازه اي درپيوند با سازوكارهاي اجتماعي د ست مي زند.اماآنقدر چپ گرانيست تابه براندازي فرهنگ مسلط بيانديشد وتنهادريك بازي جاي گزيني وبازي پنهان وآشكاري به حفظ وحراست ازدستاورد هاي مورد باز شناختگي خود وحتا با تنيدن به شرايط اجتماعي پيرامونش به احراز هويت مي پردازد.

   بدين ترتيب تقريبا نمي توان  امروزه جامعه اي رايافت كه درآن فقط يك نظام ارزش گذاري برروابط ومناسبا ت اجتماعي تعيين كننده باشد  پاره اي اعتقادات ، اجتماعات وتفكرات كه درشكل گيري مناسبات دخالت مي كنند را بطور وضوح شاهديم!!

  نمونه ي آن خرده فرهنگي است كه كليساي كاتوليك لهستان دردوران استيلاي نازي هاازآن حراست كرد( نحوه ي آموزش وپرورش كودكان لهستان دربسياري موارد شكلي مخفي داشت) ودرنتيجه ي همين تلاش هاهويت «لهستان»دردوران اشغال نازي ها دست نخورده ماند. درانگلستان ، كساني كه درپرورش اسب ومسابقات اسب دواني تخصص دارند نه تنها خرده فرهنگ خاص خودشان را دارند بل كه سواركاران آنها ازنظر شكل وقد وقواره باديگران تفاوت دارند، سيرك بازان،هي پي ها ، پانك هاو.. همين خصوصيت درآنان مصداق دارد آنها حتا بربخشي از جوامع ديگر تاثير گذاشتند.وشديدا  يك نوع تلاش فرقه اي جدي را براي جاي گزيني وابراز وجود درفرهنگ مسلط درجوامع پذيرفته شده داشتند .

 

يك تفاوت كليدي بين خرده فرهنگ با فرهنگ

خرده فرهنگ و ادبيات زير زميني!

تعريف ديگر اينكه خرده فرهنگ ، آيين هاوزيبايي شناسي فرقه اي خودرادارد حال آنكه فرهنگ ها كم وبيش عموميت دارند وحتا ممكن است طبقات گوناگوني رادربر بگيرند .

مطالعات ويژه نشان مي دهد كه چگونه جوانان طبقه ي كارگر ساكن شرق لندن بابهره جوئي از ساختارهاي نمادين ونحوه ي پوشش وگويش ودراختيار داشتن ناحيه وقلمروي خاص براي خود هويت تراشي كردند(2).

ازآنچه كه درباره ي خرده فرهنگ گفته مي شود، منتسب نمودن ادبيات زير زميني  وادبيات اعتراضي به آن است كه خواه ناخواه با خصوصيات ذهني (ازچنين انگاره هايي ) مي تواند مقاربت داشته باشد.

توليد ، توجه وسير درفضاهاي انتزاعي وحتا تنيده گي هاي مشهود درخرده گروههاي شكل يافته  وايجاد الفاظ وواژگان خاص ، گرايش به نوعي شيوه هاي ارتباطي ويژه همچنين رويكرد به فرديت افراطي ،اعتراض به وضعيتي خاص وشرايط غيردمكراتيك ، بازآفريني نگره هاي محد ود درتمايلات فردي درفرايند شكل گيري دسته بند يهاي كوچك نقش بسيار موثري ايفا مي كنند كه ممكن است زماني دربرخورد با فرهنگ وادبيات مسلط وقراردادهاي حاكم برجوامع ودرپي مقاومت دربرابر حل شد گي دچار انفعال ، باز پس راندگي وبه شكلي وادار به خيزش درلايه هاي نيم پيدا شده ودست به انتشار شبنامه ويا بولتن هاي درون گروهي برمبناي تمايلات شخصي وخرده گروهي  بزنند .

 دراينجا مقصود از فرهنگ ورويه ي مسلط نظام ارزش گذاري فرهنگي است وآنچه كه درادبيات سياسي بدان پرداخته مي شود باآنچه دراين نوشتار بدان توجه داريم تفاوتهاي قابل توجهي دارد.

بااينهمه نمي توان اين جنبه ي خاص رامطلق ديد وديگر وجوه مثبت آنرانديد .والزاما نمي تواند تداعي گر يك عمليات مخفيانه ي براندازي باشد كه دست كم نويسند گان قابل اعتنايي مانند «آندريان ميشل» وتعدادي از شاعران ليور پول درانگلستان ( 1950 تا اوايل1980) باچنين عقايدي دست به انتشار بولتن هاي ارزان قيمتي مي زدند كه بعضا با ويژگي اعتراض حتا دردانشگاههاي انگلستان تدريس مي شد .اگرچه هيچگاه به قوانين نشر تن نمي دادند اما درنشريات كوچك وكم ارزش به انتشارعقايد خود مي پرداختند كه درآثارشعري آنان  مخالفت باجنگ يكي از شاخص ها محسوب مي شد.

 آنچه امروزه درادبيات ايران به نوعي مشاهده مي شود نه توليد خرده فرهنگ در فرايند شكل گيري اثر كه تنها خوانش شخصي ازداده هاي  گذشتگان ، ويا خرده فرهنگ فعال درمناطق ديگر است. كشف  ظرفيتهاي خرده فرهنگ ها در ميان جوامع پيرامون ، شايد بتواند به شناسايي  ساحت ديگري از فرهنگ هاي بومي ومنطقه اي منجر شود .

در غير اين صورت شايد بتوان اينگونه وانمود كرد كه اين گروه ها ازآنجاكه دربر گيرنده ي مناسبات درون جوامع پيرامون نبوده وخود مجبور به قراردادهاي تازه درروابط في مابين هستند دچار وازدگي وانزوا شده واغلب بدون  هيچگونه وضعيت تاثير گذاري محو مي شوند.وافراط در پديد آوردن نحوه ي زندگي متفاوت سبب شده است كه درپاره يي موارد مفهوم خرده فرهنگ باواژگان و اصطلاحاتي مانند اعتياد وبي بند وباري در آميزد .

 اين امر نيز بسته به مناسبات منطقه اي وبومي ،احتمالا مي تواند به هويت جديدي هم منجر شود .اما هنر به عنوان عامل مهم وحياتي حتا در عصر پيشرفت وتمايلات شديدا افراطي به سمت خود محوري ها، وكاناليزه كردن ارزش هاي محفلي ، به نقش وارزش زيبايي شناختي همچنان تاكيد مي نمايد.اگر چه يك زيبايي شناختي خاص با اين روند درتقابل باآنچه درفرهنگ تثبيت شده نماد و الگو تلقي مي شود قرارگيرد.كه خود مي تواند درتوليد وسمت دهي به تمايلات متفاوت ايفا گر نقش مهمي باشد.

گروه هاي مافيايي ، ازجمله ي خرده گروه هايي هستند كه سازو كارهاي خاص خود را درروابط في مابين و روابط افراد يك باند با گروه هاي ديگر اجتماعي ترسيم مي نمايند وحتا نوعي قوانين خاص را باگروه هاي ديگر مافيايي بدون عقد هيچگونه قرارداد مكتوبي اجرايي مي نمايند .

فرقه اي ازدسته هاي مافيايي درژاپن براي تشخيص افراد خودي از غيرخودي دربين اعضاء اين فرقه مجبور هستند  تاانگشت كوچك دست چپ شان را به عنوان علامت وفاداري واحيانا نشانه ي شناسايي ، قطع نمايند. !

 

خرده فرهنگ وسامانه هاي الكترونيكي « وبلاگ نويسان »!

وبلاگ نويسان درعصرحاضرمي توانند مولد خرده فرهنگ در بستر سامانه هاي الكترونيكي باشند. دريك سامانه ي محدود درروابط ميان خود بارمزگان خاصي مواجه هستند والبته با علايم پيچيده ي به ظاهر قانونمند درگستره ي  كاملا مجازي برمي خورند اما سرويسها ي جمعي دراختيار گروه هاي ديگري است كه بر شبكه هاي بزرگ تكنولوژيك حكم راني مي كنند ، وب نويسان درلاي موي رگهاي ازپيش راه يافته  نفس مي كشند و بادراختيارداشتن امكانات فردي محدود به منبع اطلاعات پيش باز هدايت شده دست مي يابند حتا فناوري الكترونيكي امروزه براي حضوردرچنين فرايندي الزاما دانستن زبان بخصوصي رانيز كم اهميت كرده است به گونه اي كه حكم رانان وب سايتها براي چنگ انداختن برمنابع انساني متفرق در بين جوامع بشري ازابزار وآلات بومي ومنطقه اي هم بهره برده وهم درآن دخل وتصرف مي كنند به گونه اي كه امروز واژگاني درروابط يك نسل پا گذاشت كه زايده ي ارتباطات الكترونيكي ست درحاليكه واژگان هم تراز( به لحاظ كاربردي ) آن دربين عموم وتوده ها هنوز رايج ومسلط است.

البته زمينه ساز مناسبات تازه اي شده اند كه شايد بشود چنين گفت كه غول حاكمان وب سايتها باايجاد فضاي ارتباطي مجازي موفق شده اند تاكنون بعضي روابط ، مناسبات وسازوكارهاي فرهنگي در جوامع مدرن را مرعوب خود كرده بگونه اي كه مناسبات سرمايه داري درادامه ي تصميم گيري براي سلطه ي سرمايه برالگوهاي انساني واجتماعي كه زماني براي همين منظور فاحشه خانه ها را رواج داده بود وبنياد بهره كشي جنسي را درجهان سازمان دا د ند وامروزه نيز به عنوان يكي از مظاهر استثمار باقي مانده است امروز مغلوب چند وجهي خصوصيات دنياي مجازي شده و اغلب محاسبات ، پيش داوريها وتجزيه ي عناصر سازنده در روابط بين فرهنگي را به غول هاي حاكم برسامانه هاي الكترونيكي سپردند وحتا مي توان گفت ميدان را به اين سامانه ها باخته اند. وب نويسان نيز به نوعي درحال تبديل شدن به كاربراني هستند كه قائد تا بايد فرهنگ قالب براين سامانه راهدف مي گرفتند . اما بخش عمده ي آن مقهور توانايي هاي چشم گير آن گرديدندوبه سامانه هاي تسليم مبدل شدند.

ازدرون همين سامانه هاي تسليم ، «هكرها» ، «رمز شكنان » ، « ويروس نويسان» وبرنامه نويساني با ويژگي وظرفيتهاي خرده فرهنگ درحال مقا ومت هستند . وچون نظام كنترل نامحسوس حاكم براين سامانه آزارشان مي دهد دست به تخريب ، هك ورمزگشايي هاي دربعضي موارد تبهكارانه و باز ويرانگر، و ميزنند.

آنها تحت تاثير هيچ فرهنگ ازپيش انديشيده نيستند بل كه از درون مناسبات جديد ، به توليد خرده فرهنگ تازه  مبادرت كردند .

 

خرده فرهنگ وفوتبال !

اگر چه بسيار گروه هاي كوچكي دراين فرايند درحال فعاليت هاي آفرينش گرهستند تابه دنبال دستيابي به معاني جديد ويا راهكارهاي پيش برنده تري باشند اما درشكل دادن به اين معاني ومناسبات به دام چاله هاي تظاهروهويت يابي هاي جايگزين ازطريق مضامين خود مي افتند كه ازدوران رنسانس گرفته تا فرهنگ تماشاگران فوتبال امروز ، يكنوع روابط ساختگي متظاهرانه است كه ثمره ي سلسله برخوردها وتعاملا ت مي باشد كه همانند شكل گيري تمام مناسبات فوتبالي، اعم از اجرايي ، حمل ونقل ، سكوها ، شعارها، انتظامات وامنيت ورزشگاه ها و تماما برمبناي خرده فرهنگ فوتبال وقراردادهاي تماشاگران ، مكتوب وعملي مي شود. چيزي رادر خود مي پروراند كه بيرون از ورزشگاه ودر گروه هاي ديگر مانند دستجات مذهبي ، گروه هاي علمي وتحقيق دانشجوئي (درصورت بروز)  به ضد فرهنگ ودرسيستم بازار به انارشيسم و  تبديل مي شود . كه تنها درروابط خود تابع خرده فرهنگ ديگري هستند. وطبيعي هم به نظر مي رسد كه باتوجه به نوع مناسبات در خرده فرهنگ ها، مهمترين وظيفه اش را درواقع حراست وسواس گون از هويت جمعي وفرقه اي خود مي شمارد .

با اينكه مي كوشد خود را در مرزهاي متعارف و هنجارهاي اجتماعي محدود نكند اما درپيوند آشكار با ساختار وبافت اجتماع است وهرگز تن به خنثي بودن نمي دهد .

اگرچه مي توان تا بي نهايت وبه اندازه همه ي مظاهر فرهنگ ، خرده فرهنگ جست ، ظاهركرد ودرمقاله هاي گوناگون ثبت ودرج نمود اما اجمالا به اين مقدار بسنده شد.

 

--------

(1)     بابهره گيري از سلسله مقالات منتشره ازسوي مركز تحقيقات ومطالعات اجتماعي دانشگاه بيرمنگام

(2)    علي اصغر قره باغي

(3)     ژان بودريار ، اكثريتهاي خاموش

 

 

زن در گذر تاريخ و اسطوره چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۷

akbari1

 

«حميد رضا اكبري شروه »

 زن بر پاية گمان انسان‌هاي اوليه آغاز زندگي است. زن در پهلوي «ژن» و در اوستا «جني» نام دارد و در فرهنگ سنكريت و اوستايي به لقب «ريته سيه بانو» يا «اشه بانو» از آن ياد شده است كه به معني فروغ راستي و پارسايي است.

 «زن با تولد همانند زمين است كه بركت مي‌دهد، تخم به بار مي‌آورد. ريشه در آن پرورده شده و ميوه از آن روييده مي‌شود. او سرچشمه شير است از وجودش شير جاري است. پس الهه شير است الهه آب است و لذا آب هاي جهان نيز از سينة ما در زمين جوشيده مي‌شود» (1)

 در بين النهرين نيز حيات را آفريدة يك رب النوع مي‌دانستند و جهان در نظر آنان حامله بود و منبع حيات را مؤنث مي‌دانستند.

 در كتاب بندهشن درباره زن آمده است:

 «در روز نخست هورمزد به زن فرمود: اي زن تو را آفريده‌ام تا مردان پارسا و پهوان به وجود آوري و در آغوش پرمهر خود پرورش دهي تا به ياري آنان ريشة نادرستي و ناپاكي را از جهان برافتد.»

 زن در طول تاريخ گذشته قابليت هاي فراوان داشته و در هزاره‌هاي دوم و اول پيش از ميلاد زن الهگان باستاني محسوب مي‌شده‌اند.

  در گذشته نظم بر ميزان ابتكار زن خانواده استوار مي‌بوده است ويل دورانت به دليل توانايي زن مي‌گويد:  « وظيفة پدر در منزلتي عرضي و كوچك » قرار داشته است.

 با توجه به پيشرفت هاي زن دوران مادر شاهي شكل مي‌گيرد. گوردن چايلد در كتاب سير تاريخ عنوان مي‌كند: «در بين ملل كشاورز زن عامل خويشاوندي است.»   

 در زندگي كلان، كارهاي مهم به دست زن انجام مي‌شود. به همين مناسبت نقش اساسي به عهده اوست. مسئله قدرت و اولويت زن نيز از همين جا سرچشمه مي‌گيرد و حال آنكه در جمعيتهاي شباني برتري نصيب مردان و اختيار در دست آنان مي‌باشد.

 در اين برش از تاريخ طايفه بر محوريت ما در شكل گيري و مرد وارد خانوادة زن مي‌شود. و زن به راحتي مي‌تواند مرد را طرد نمايد.

 « اين اولويت زن يكي از امور مختصة ساكنان نجه ايران بوده است » (2)

 اما اين دوران طي گذشت سال ها تبديل به پدر شاهي مي‌شود. ويل دورانت مي‌نويسد: همه جا روي زمين ارزش زندگي زن كمتر از مرد بود و چون زنان دختر مي‌آوردند جشني كه براي تولد پسران گرفته مي‌شده در كار نبوده است. در پاره‌اي از قبايل زن از سوي مرد به ميهمانان عرضه مي‌شد و اگر زن خود به اين كار مبادرت مي‌كرد به هلاكت مي‌رسيد و زن كه زماني مقدس بود حتي در دوران قاعدگي اجازه شست و شو در آب را هم به دست نمي‌آورد.(3)

 كه اين دوران نيز با توجه برخوردهاي فرهنگي بين ايرانيان و ديگر اقوام (روميان، هنديان، چيني‌يان) پيش مي‌آيد تغيير يافته و نوعي برابري بوجود مي آيد.

 ا.ت. او مستد در كتاب تاريخ شاهنشاهي هخامنشي مي‌نويسد:

 حمورابي پيشينه‌اي را براي از راه به در بردن يك كنيزك نامزد شده كه هنوز در خانة پدر زندگي مي‌كند ذكر مي‌كند مرد بايد كشته شود و زن آزاد گردد.

 در اوستا نيز هر جا ستايشي آمده، زنان با مردان برابر بوده‌اند:

 اينك ما جان و وجدان و قوه درا كه و روان و خرد و فروهرهاي نخستين آموزگاران كيش و نخستين شنوندگان آيين آن مردان و زنان پاك را كه سبب پيروزي ارستي بوده‌اند، مي‌ستاييم. (يشتها ج 2)

 در ايران باستان زن مقامي والا داشت. براساس نوشتة كتاب نيرنگستان پهلوي، زنان مي‌توانستند در سرودن يسنا و برگزاري مراسم ديني با مردان شركت كنند يا خود به تنهايي انجام دهند. و براساس كتاب مادگان هزار دادستان به شغل وكالت و قضاوت مشغول گردند. زن در ايران باستان به مقام شاهي نيز رسيده است. در عهد سومريان نيز واحد اساسي هر جامعه خانواده محسوب مي‌شده است. زنان مي‌توانستند مالك باشند و بعنوان شاهد دردادگاه حاضر شوند.

 كه ما در ديگر تمدن هاي همسان با آنان زن را بدين مرتبه نمي‌بينيم.

 با توجه به سخناني كه از جايگاه زن در سده‌هاي گذشته تاريخ رفت برخي بر اين عقيده بودند كه نفس زن براساس شر است و زن را پاية شر مي دانستند. «زروانيان»(4) بر اين باور بوده‌اند كه هوس جنسي زن موجب حضور شر در اين جهان است. «در بند هش» يكي از متن هاي زردتشتي اورمزدا اعتراف مي‌كند كه اگر چه زنان ياور او هستند زيرا مردان را مي‌زايند با اين همه اگر ظرف ديگري را مي‌يافت زنان را نمي‌آفريد. از اين رو ما در طول اداوري با زنان اسطوره‌اي روبرو مي‌شويم زنان اسطوره‌اي كه بر پاية شر و خير استوار بودند. البته اسطوره‌ها بخشي از تاريخ به حساب مي‌آيند. «زيرا اسطوره ديدگاه هاي انسان را دربارة خود او و جهانش و تحول آن در بر دارد» (5) و بنابر اظهار عقيدة جامباتيستا ويكو حكيم ايتاليايي كه مي‌گويد: چون قوه ابداع و ابتكار انسان هاي بدوي محدود بوده است، پس اين گونه اساطير را از خود نساخته‌‌اند. اين روايات آنها در اصل مي‌بايست روايات جدي و درستي بوده باشد» (6) به اين نتيجه مي‌توانيم برسيم- كه تاريخ بر اساس اسطوره‌هاي پيشينيان بازسازي شده است. كه نمونة بارز آن تاريخ شاهنامه فردوسي مي‌باشد كه در آن از زناني نام مي‌برد كه برخي سنت شكني كرده و حماسه آفريده‌اند و خود بر اين عقيده بوده است كه: زنان را همين بس بود يك هنر/ نشينند و زايند شيران نر/ اكنون تعدادي از زنان اهريمن ذكر شده در اساطير ايراني را بيان مي‌كنيم كه نمونه‌هاي بارز از زن امروزي نيز مي‌توانند باشند.

 جِه: دختر يا زن اهريمني كه اغواگرو فريبندة مردان مي‌باشد در بند/ 9 ارديبهشت يشت در خصوصي اين اهريمن آمده است شما اي دروغترين در ميان دروغگويان بگريزيد جهي جادو، بگريز زن به عمل كخوارد، بگريز، اي باد طرف شمال بگريز اي باد طرف شمال نابود شد آنكه از نژاد اين اژدها است.

 پري: يكي ديگر از چهره‌هاي منفي زن به شمار مي‌رفته است كه در اساطير ايراني به آن با ديدي منفي نگاه مي‌شده است.

 بوشاسب: ديو خواب مفرط و تنبلي است. ديو زن است و به دارندة دست هاي دراز موصوف مي‌باشد. هنگامي كه خروس در بامداد مي‌خواند او همه كوشش خود را به كار مي‌برد كه جهان را در خواب نگه دارد. (7)

 نسو (Nasu): ديو لاشه و مردار و هر چيز گنديده است.

 در مقابل اين زنان ديو صفت زنان ديگري نيز وجود داشته‌‌اند كه برخي از نام آنها به قرار زير است كه بر گرفته از نام هاي اوستايي مي‌باشند.

 چيستا: ايزد بانوي دانايي و فرزانگي است.

 اشي: ايزد بانوي كه نماد توانگري و بخشش است.

 آناهيتا: ايزد بانوي كه نماد (سرچشمه آبهاي روي زمين است)

 زامياد: الهة زمين محسوب مي‌شود.

 پارند: زن ايزدي است نگهبان دارايي مرد.

 پس زن را مي‌توان در تاريخ و اساطير موجودي دوگانه ذكر كرد كه هم جنبة خير دارد و نيز شر. اما اين موجود دو گانه داراي وظايفي بوده است كه در صورت سر باز زدن در انجام آنها خود عقوبتي داشته است.

 ارداويرافنامه (8) اين كتاب بيش از يك سده است كه به زبان‌هاي انگليسي و فرانسوي ترجمه شده و به عنوان يك سند كهن تاريخي در پژوهش‌هاي ديني و زبان شناسي مورد استفاده ديگران قرار گرفته است.

 در اين كتاب در خصوص پرورش كودكان كه يكي از وظايف زن به شما مي‌رود، آورده است: آنگاه ديدم كه روان زني كه به شانه آهنين تن و روي خود همي رنديد و به پستان كوهي آهنين مي‌كند. گفتند، اين روان آن بدكار زن است كه به گيتي گناه كرد و خواسته كامي (مال دوستي) سبب شد، كه به كودك خود شير نداد و به كودك ديگران داد. (فرگرد 87).

 در اين كتاب آئيني در خصوص سقط جنيني نيز آمده است:

 «ديدم روان زني كه به پستان كوهي آهنين همي كند و بر سر سنگ آسيايي مانند كلاه داشت گفتند: كه اين روان آن بدكار زن است كه به گيتي كودك خويش مردار و تباه كرد و بيفكند. (فرگرد 45)

 در خصوص ازدواج با خويشاوندان كه آن را با كلمه خويتوكدس از آن ياد كرده است آمده است.

 خويتوكدس: لفظاً يعني خود داده و مقصود از اين كلمه ازدواج در ميان خويشاوندان است كه هنوز در ايران مانند زمان قديم ازدواج در ميان خويشاوندان به خصوص عموزادگان و خالوزادگان بسيار معمول است.  

 (ابراهيم پورداود- خرده اوستا)

 براي اين گروه از زنان و مردان در بهشت جايگاه باشكوهي ديده است. «ديدم روان خويتوكدسان را در انزاري آفريده شده از روشني كه از او روشني در بالا همي درخشيد (فرگرد 12) و براي كساني كه اين رسم را به جا نياورده‌اند گفته است: آنگاه ديدم روان زني كه ماري هولناك به تن برشد و به همان بيامد. گفتند: كه اين روان آن بدكار زن است كه خويتوكدس تباه كرد. (فرگرد 86)

 و همچنين در خصوص رفتار زن نسبت به همسر خود در اين كتاب فرگردهاي بسياري آمده كه موارد زير را داراي عقوبت معرفي كرده است:

 شوي خود را پست انگاشتن و دشنام دادن (فرگرد 26) سگ زبان بودن و خواسته از شوي دزديدن (فرگرد 63) پيمان دروغ نبست به شوي كردن و هرگز خشنود نبودن(فرگرد 70)

 و آخر اينكه زن جايگاه ويژه‌اي در تاريخ و اساطير ملل دارا بوده است و امروزه نيز جايگاهي بس بلند دارد به نحوي كه در تمام كتب الهي از آنان به عنوان موجودي انسان ساز نام برده‌اند. در قرآن كريم نيز سوره‌اي بنام زنان بر آخرين پيامبر خدا نازل شده است. اما ويژگيهاي زنان گاهاً در طول تاريخ دست خوش تحولاتي شده است كه به مرور زمان از چنگال برخي سنتهاي زشت رهايي يافته و به جايگاه واقعي خود بازگشته است.

 ----------------------------------------------

(1) - زن در ظن تاريخ- بنفشه حجازي

(2) - اميران از آغاز تا اسلام- ر. گيرشمن

(3) - ويل دورانت

(4) - كيش زرواني سنتي است متعلق به پيش از زردتشت

(5) - شناخت اساطير ايران- جان هنيكر

(6) - تاريخ در ترازو- عبدالحسين زرين كوب

(7) - موله، م. ايران باستان- تاريخ اساطير ايران- آموزگار

(8)-  كتابي است به زبان پهلوي كه روايتي است از سيرو عروج اردوايراف يكي از موبدان بزرگ زردتشتي به بهشت و دوزخ

 
دو تبصره بر شعر نیمایی چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۷
lotij

محمد لوطیج

« دو تبصره بر شعر نیمایی »


1- جدال وزن و معنا در شعر نیمایی


  1. یکی از ایراد هایی که می توان بر شعر دیروز گرفت ، برتری قرار داد های از پیش نهاده شده ی عروضي و آرايه اي بر نیت مولف است ؛ یعنی شاعر آن چه را که می نویسد ، همه ی آن چیز ی نیست که می خواست بگوید . شاعر یک معنا و مفهوم ذهنی پیش از نگارش دارد . اما در حین نوشتن ، عناصری مثل وزن ، ردیف و قافیه ، از داخل شعر به هدایت معنای شعر پرداخته ، شعر را به جاهایی می برند که با نیت مولف هیچ نسبتی ندارد .این گزاره تا حدودي اهميت تصادف نویسی و نگارش خود به خودی را ، كاهش مي دهد . به عبارت دیگر بخشی از نیت مولف در برابر وزن و قراردادهای از پیش نهاده شده ی دیگر ، به نفع اقتدار مولفه های مورد اشاره حذف می شود . هم چنان که می دانیم ، در شعر کلاسیک بخشی از واژه ها و به تبع آن ساختار نحوی و معنایی متن ، به واسطه ی سلطه ی نظم احضار می شوند . وزن عنصر تعیین کننده ای محسوب می شود . در اين حوزه ذهن پرورش یافته و ورزیده ی شاعر تنها می تواند بهترین ها را بر گزيند ،اما نمی تواند اقتدار وزن را زیر سوال ببرد .

  2. تغییر و تحولاتی که نیما در وزن شعر انجام می دهد ، در بدو امر اولین تفاوتی است که چشم و گوش مخاطب با آن روبرو می شود . بخصوص ذهنی که با وزن بسته بندی شده ی شعر قدیم خو گرفته باشد . شعر نیمایی اساس افاعیل عروضی شعر قدیم را می پذیرد، اما اختیارت بیشتری برای شاعر قائل می شود . در شعر نیمایی قرار است مصرع و بیت بر اساس اقتدار بي چون و چراي وزن شكل نگرفته و سطر ها به صورت مکانیکی تمام نشوند، بلکه هر جا سخن به پایان رسید، مصرع یا سطر تمام شود . قافیه هم باید زنگ مطلب باشد که علاوه بر نقش موسیقایی ، به کمک معنا و ساختار شعر بیاید .

  3. از لحاظ ساختار ظاهری ، بلندی و کوتاهی مصراع هاي شعر نيمايي ، بارزترین تفاوت ظاهری آن با شعر کلاسیک است . نیما همان گونه که در نگره هایش می نویسد ، می خواهد مصراع ها را _ که در شعر کلاسیک به اقتضای یکنواختی وزن شکل می گرفت _ به اقتضای معنا به پایان برد .: یعنی تغییر مسیر شعر از وزن محوری به معنا محوری .

  4. در شعر نیمایی افاعیل عروضی مشابه هستند ، اما مساوی نیستند و تعداد افاعیل به اقتضای معنا کم و زیاد می شود .

  5. " در این نوع ( وزن نیمایی ) که مثلا برداشت ما در همان بحر رمل سالم است ، چون نظم تساوی طولی مصرع ها رعایت نمی شود که خواننده بداند مصرع در کجا تمام می شود . اگر همان طور ، فاعلاتن ها بدون وقف و مکثی دنبال می شد ، شعر صورت بحر طویل به خود می گرفت و عیب یکنواختی به صورتی دیگر تکرار می شد . برای احتراز از این يكنواختي ( که در شعر قدیم فقط آمدن قافیه در جای معینی شعر را به نسبت ، از شکل بحر طويل بیرون می آورد ) نیما مصرع ها را غالباً در میان فاعلاتن ، به یک هجای بلند و سنگین می رساند و خاتمه می دهد و یا حرکتی را اشباع می کند ." (1)

  6. با همه ي اين تمهيدات اما ، حکومت وزن در شعر نیمایی به پایان نمی رسد . وزن به نوعی دیگر عناصر شعر را زیر سلطه دارد و بسیاری از معادلات فکری و زبانی شعر نیمایی براساس اقتدار وزن شکل می گیرد . وزن سبب احضار برخی واژه ها و یا شکل دیگری از واژگانی که در ذهن مولف بوده ، می شود و به تبع آن برخی تعقید ها را به شعر تحمیل می کند . نیما خود به اهمیت این مقوله آگاه بوده و سرودن شعری در دو وزن – آخرین شعر نیما – در همين راستا قابل طرح می باشد .

  7. مولفه ی دیگری که همپای وزن ، نیت مولف را تحت تاثیر قرار می دهد ، قافیه و ردیف است . قافیه و ردیف به شکلی که در شعر کلاسیک حضور دارد ،از نگاه اين مقال يك عامل محدود کننده است . ردیف بخشی از واژگان انتخاب شده است که در خلاف اقتصاد واژه ، دایره ی انتخاب های شاعر را محدود می کند و در نهایت خلاقیّت شاعر را در حیطه ی گزینش واژه تحت تاثیر قرار می دهد . اگر چه نمی توان زیبایی های حضور قافیه و رديف را بخصوص از نظر موسیقایی انکار نمود ، این حضور هزینه ای می طلبد که زیبایی شناسی و معنا باید بپردازند/ پرداختند . در شعر نیمایی _ البته با التفات به نظریه های ادبی نیما – هدف برداشتن این بار های اضافی از دوش شعر بود.

  8. شعر نیمایی تنها بخشی از سلطه ی وزن و قافیه را تخفیف می دهد ، اما خود به نوعی دیگر درگیر محدودیت هایی می شود .وزن نیمایی اگر چه اختیارات ویژه ای به شاعر می دهد _ اختیاراتی که گویی در طی تاریخ به زور از او سلب شده و حالا قرار است به شیوه ی قطره چکانی به شاعر عطا شود _ نمی تواند همه ی سلطه ی اقتدار گرايانه ی وزن را حذف کند .به هرحال نیت مولف با متن نگاشته / سروده شده ، تفاوت هایی دارد . این تفاوت حاصل دخالت اقتدار گرایانه ی وزن و متعلقات آن است . هم از این روست که در شعر نیما ، همچون شعر پیش نیمایی ، وزن یکی از مولفه های اصلی متمایز کننده ی شعر از نثر است .


2- شعر نیما و شعر نیمایی


  1. اما دیدگاه های نیما ی نگره پرداز ، بسی جلو تر از شعر هایش در حرکت است . البته نظریه پردازی و گفتن باید ها و نباید ها و تعیین معیار های تازه ، با همه ی اشراف فنی که نیاز دارد ، راحت تر از اجرای نگره ها در شعر است . در اجرا خلاقيت شاعر و آشنايي او به ظرفيت و ظرافت زبان نقشي محوري دارند . نیما نظراتی راجع به شعر داشته ، که هنوز بسیاری از شاعران پیشرو ، سعی در اجرای آن دارند ، گو این که برخی از این نظریه ها همچنان در حد نظریه باقی مانده اند . نیما آن چنان که از شعر ش در می یابیم ، موفق به اجرای همه ی نظریاتش نشده است . ناگفته نماند که لزوما نگارش نظریه به معنی اجرای فی الفور آن نیست .

  2. یکی از نگره های نیما ، که در نوشته هایش بسیار برآن اصرار می ورزد ، رساندن شعر به راحتی و روانی نثر است ؛ یعنی شعر بدون آن که شعریتش را از دست بدهد ، بتواند به راحتی نثر حرف بزند . شاعر مجبور نباشد به حکم وزن ، معنی را فدای عروض کند . عناصری چون وزن و قافیه و ردیف تعیین کننده ی همه چیز شعر نباشند .

  3. « مقصود من جدا كردن شعر زبان فارسي از موسيقي آن است كه با مفهوم شعر وصفي سازش ندارد . من عقيده ام براين است كه مخصوصا شعر را از حيث طبيعت بيان آن به طبيعت نثر نزديك كرده ، به آن اثر دلپذير نثر را بدهم »(2)

  4. منظور نيما از اثر دلپذير نثر چيست ؟ نيما به چه جنبه اي از نثر توجه دارد ؟

  5. « شعر بايد از حيث فرم ، يك نثر وزن دار باشد . اگر وزن بهم بخورد ، زيادي و چيز غير طبيعي در آن نباشد.» (3)

  6. اما در شعر نیما به ندرت چنین اتفاقی می افتد . شعر برف در كنار چند شعر ديگر مي تواند در اين ساحت باز خواني شود :

  7. زرد ها بي خودي قرمز نشدند

  8. قرمزي رنگ نيانداخته است

  9. بي خودي بر ديوار .

  10. صبح پيدا شده از آن طرف كوه از اكو اما

  11. وازنا پيدا نيست ... (4 )

  12.  

  13. امابيشتر شعرهاي او ، بارها در دست انداز های زبانی مي افتد . حتی می توان گفت که بخش عمده ای از شعر های نیما ، نه تنها به سوی روانی نثر حرکت نمی کنند ، که نسبت به شعر کلاسیک نا روان تر هستند . چرا که حرکت او به سوی شگرد های تازه ، شعرش را از روانی و سادگی نحوی دور می کند .ظاهراً این شعر ها را باید مرحله ی گذاری در پرونده ی ادبی او نامید که گاه بیش از حد به طول می کشد : شعر های بلند و روایتمند نیما گواه مدعای ما هستند .

  14. جدا از روایت مندی و طولانی نویسی ، تعقید های زبانی یکی دیگر از نقاط آسیب پذیر شعر نیما به شمار می آید . این تعقید ها از این جا ناشی می شود که شاعر با دستکاری نحو زبان ، سعی دارد به زبان تازه ای دست یابد . این جابجایی های گاه ناخوشایند ، شعر نیما را مصنوعی جلوه می دهد . بخشی از ابهام شعر نیما ، پیش/ بیش از آن که محصول عمق شعر و پیچیدگی روابط عناصر شعر باشد ، محصول همین تعقید های زبانی است .

  15. " در هم ریختگی بیش از حد متعارف جمله ها و بند ها ، عبارات فعلی و کنایی ساختگی و نه چندان معنی رسان و دلپذیر و اشکالات صرفی متعدد - که نمی توان تاثیر حفظ مایه ی وزنی و رعایت گه گاه قافیه را در پدید آمدن آنها نادیده گرفت – زبانی حقیقتاً قاعده گریز و نامطبوع به شعر نیما بخشیده است . " (5)

  16. درست است که هر متن ادبی ابهام خاص خود را داراست ، اما برخی پیچیدگی های شعر نیما ناظر بر ناهمخوانی عناصر شعر و در نتیجه ، تعقید های زبانی است . تنها بخش کوچکی از پیچیدگی شعر نیما از نوع پیچیدگی فکری و اندیشگی است و بیشتر شعر هایش به واسطه ی تعقیدها و ساختار نحوی نرم گریز ،کمتر خوانده می شوند/ شدند.

  17. اگر به قول بارت شاخص تاثیر گذاری یک متن / شعر را لذت بدانیم (6 ) خواندن بیشتر شعر های نیما لذتی ندارد و حتی تحقیقی خواندن این قسم از شعر هایش ، حوصله ای همسنگ حوصله ی نیما می طلبد که اغلب از انرژی شاعران ما خارج است .به نظر می رسد در بخش عمده ای از آثار نیما ، یک بازی کودکانه ی عمدی در جریان است تا سلامت و روانی زبان را از کار بیاندازد .

  18. به هرحال با قرار دادن این شعر ها در مرحله ی گذار ، می توان حضور این دشخواری ها را توجیه نمود . اما دلایل مورد اشاره سبب شد شعر نیما نسبت به شعر شاگردان و پیروانش کمتر خوانده شود . حتی بخشی از این خوانش ها نیز خوانش های تحقیقی است .بیراه نیست اگر بگوییم : شعر نیما به آن اندازه که از روایت مندی و بلند سرایی بهره می برد ، جذابیت ندارد .

  19. اما شاگردان نیما و پیروان شیوه ی نیمایی ، هریک جنبه هایی از شعر و نظریات نیما را به کار گرفته ،صدای ماندگاری در شعر معاصر شدند . من در طرح این مبحث و برای آسان نویسی آن ، با التفات به آن چه گذشت ، قائل به حضور دو نیما در شعر امروز هستم :

  20. " نیمای شاعر" با استناد به شعر هایش و با التفات به تعریفی که مولفه ها و شگردها و ساز و کارهای شعرش ارائه می کند . مختصاتی که از شعر هایش بیرون می آیند و به عنوان مولفه های شعر نیما معرفی می شوند .

  21. " نیمای نگره پرداز " به استناد نظریه هایش در کتاب های : در باره ی شعر و شاعری ، ارزش احساسات و چند مقاله در شعر و نمایش ، نامه های نیما

  22. از بین متونی که اشاره کردیم می توان مولفه های شعر نیمایی را به دست داد . (البته خواننده ی آگاه به خوبی در می یابد که در این مبحث شعر نیما و شعر نیمایی دو مقوله اند که درعین مشابهت ها ، تفاوت هایی نیز دارند. به زعم من اما این تفاوت ها را مثلا در مقایسه ی شعر اخوان _ که سکوی پرشش ، شعر های نیماست – و شعر فروغ _ که بر نظریه های نیما تکیه دارد _ بهتر می توان دریافت .) (7)

  23. همچنان که اخوان ثالث را می توان موفق ترین پیرو شعر نیما دانست ، فروغ فرخ زاد این عنوان را در به کارگیری نگره های نیما دارد .البته هر دو موقعیت مورد اشاره ، محتاج تعریف و صد البته محل نزاع بوده / خواهد بود .

  24. آن چه مسلم است این که اخوان نتوانسته / نخواسته به نظریه های نیما جامه ی عمل بپوشاند . شعر اخوان به شدت به سوی حکومت وزن و ديگر عناصر شعر کلاسیک و دوری از طبیعت کلام مدنظر نیما حرکت می کند . اخوان در انتخاب واژه وسواس زیادی به خرج می دهد . به نحوی که در شعر های موفق او ، واژه ها و سطر ها قابل تغییر و جابجایی نیستند .در اين هم نشيني البته نقش وزن انكار نا پذير است . به نظر می رسد که طمانینه و تامل شعر اخوان ، جای فی البداهگی و بی حوصلگی نیما را می گیرد .ناگفته نماند که اخوان مقلد تام و تمام شعر نیما نیست . او با رویکردنحوی – واژگانی به سبک خراسانی و نيز بازخواني اسطوره ها ، نوع ديگري از شعر نیمایی می سراید که اثر انگشت شاعر را در پای خود دارد . علاوه بر این اخوان در معرفی و تبیین شعر نیما سهم عمده اي دارد . او در مقالاتی پراکنده در نشریات به دفاع از نیما و توضیح و تشریح نو آوری های او می پردازد . نیز در کتاب" عطا و لقا و بدایع و بدعت های نیما "، نگاهی کارشناسانه و فنی به شعر نیما دارد .(8) شكي نیست که اخوان یکی از بزرگترین شاعران معاصر و بلکه تاریخ ادب فارسی است ، اما از منظر مورد اشاره ی این مقال ، اخوان شاعر پيشرو /مدرني محسوب نمی شود وَ .

  25. فروغ فرخ زاد از میان نظریه های نیما ، به یکی دو مقوله اهمیت بیشتری می دهد . یکی از آنها ، حرکت شعر به سوی روانی و سادگي نثر است ؛ یا به قول نیما نزدیک شدن به طبیعت کلام .

  26. خواننده ی آشنا با شعر های فروغ ، می تواند شعر هایی را به یاد آورد که در عین راحتی نثر گونه اش ، جوهره ی شعری را از دست نمی دهد .

  27. تمام روز در آيينه گريه مي كردم

  28. بهار پنجره ام را

  29. به وهم سبز درختان سپرده بود

  30. تنم به پيله ي تنهايي ام نمي گنجيد

  31. و بوي تاج كاغذي ام

  32. فضاي آن قلمرو بي آفتاب را

  33. آلوده كرده بود .

  34. نمي توانستم ، ديگر نمي توانستم ...(9)

  35. فروغ آن قدر روان و راحت می نویسد ، که علی رغم موزون بودن شعر هایش ، خواننده سنگینی هیچ وزنی را احساس نمی کند .حرکت شعر فروغ به سوی طبیعت کلام ، مثال زدنی است . در حالی که شاملو در بیشتر آثارش با باستان گرايي نحوی و واژگانی به نگارش ابوالفضل بیهقی نزدیک می شد و اخوان ، هم چنان که گفتیم حتی چند قدم به عقب بر می داشت ، سادگی و روانی شعر فروغ یک اتفاق ویژه در شعر فارسی بود و آیندگان بعد از فروغ به خوبی بر اهمیت این حضور واقف شدند . ( حرکت شعر در دهه های اخیر به سوی لحن محاوره و زبان گفتار بی تاثیر از شعر فروغ نبوده است )

  36. البته نا گفته نماند که فروغ در این راه نه تنها بوده و نه اولین . پیش از او شاعرانی چون شیبانی ، با درکی عمیق و دقیق از نو آوری های نیما چنین شیوه ای داشته و بعد از او نیز شاعرانی چون م.آزاد و علی بابا چاهي ادامه ی کار را پی گرفتند.

--------

پانوشت :

  1. عطا و لقاي و بدایع و بدعت های نیما ، اخوان ثالث ، انتشارات بزرگمهر ، چاپ اول 1369 ، ص152

  2. نيما يوشيج ،در باره شعر و شاعري ، ص 7-346

  3. همان ص 263

  4. مجموعه كامل اشعار نيما ، تدوين سيروس طاهباز ص 512

  5. خانه ام ابری است، دکتر پور نامداریان ، سروش،چاپ اول 1377 ،ص162

  6. رولا ن بارت ،نقد و حقیقت ص14

  7. البته این گزاره ناظر بر این نیست که فروغ از روی نظریه های نیما شعر نوشته . چه بسا که فروغ اصلا اطلاعی از این نظریه ها نداشته و سکوی پرش شعر های دوره ی دوم او منابع دیگری باشد همچنان که خودش ازامکانات شعر " شعری که زندگی ست " شاملو به عنوان یکی از این سکوها نام می برد . .. نظر من اما با التفات به مولفه های شعر فروغ بیان شده است .


  1. به زعم من رد محافظه کاری اخوان در بخش هایی از این کتاب پیداست. مخصوصا آن جا که می خواهد برخی از نو آوری های نیما را در راستای شعر کلاسیک توجیه کرده ،با آوردن نمونه های مشابه از شعر قدیم ،عنوان کند که هیچ اتفاق خارق العاده ای نیفتاده است.

  2. ديوان اشعار فروغ ، انتشارات مرواريد ، ص 378

 

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 بعد > آخر >>

نتایج 13 - 16 از 16
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 263742
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co