صفحه اصلی arrow ادبیات بومی
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
ادبیات بومی
بخش کوتاهی از کتاب سرگذشت شعرپارسی:محمود کویر چاپ ارسال به دوست
۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹

« شعر گیل وتبری »

گیلان سرزمینی با گوناگونی قومی و گویشی است.

 گیلك‌ها، گالش‌ها، تات‌ها، تالش‌ها، كردها و ترك‌ها كه در كنار این‌ها، اقلیت‌های مذهبی مثل ارامنه، یهودی‌ها، زرتشتی‌ها و...

گیلك‌ها در سرتاسر جلگه‌های گیلان پراكنده‌اند و به كشاورزی اشتغال دارند و اولین اقوام ساكن در گیلان بوده‌اند. گالش‌ها هم كه تیره‌ای از گیلك‌ها هستند، در مناطق كوهستانی و كوهپایه‌ای زندگی می‌كنند. بسیاری از آیین‌ها وجشن‌های باستانی همراه با گاهشمار دیلمی و موسیقی فولكلور هنوز در میان آنها رواج دارد.

تالش‌ها در غرب گیلان زندگی می‌كنند و بازماندگان كادوسان هستند. موسیقی پربار، آیین‌ها و باورداشت‌ها و گویش ویژه دارند.

تات‌ها نیز در سرزمین‌های جنوبی گیلان بویژه در رودبار و آبادی‌های آن زندگی می‌كنند. این قوم نیز فرهنگ و آیین‌های ویژه‌ای دارند كه برخی از آنها از دوران كهن به  جا مانده است.

اقوام دیگری چون كردها، ترك‌ها، كولی‌ها و همچنین اقلیت‌های مذهبی مانند ارمنی‌ها، یهودی‌ها وزرتشتی‌ها نیز در گیلان  و بویژه در شهرهای رشت و انزلی زندگی می‌کنند.

زبان گیلکی، آمیخته‌ای از زبان‌های باستان ایرانی شاخه غربی و زبان مردمان بومی  است. در این زبانبسیاری از ویژگی‌های زبان‌های باستان ایران دیده می‌شود، برای نمونه صرف فعل در زبان گیلکی با صرف فعل درپهلوی و پارتی شباهت دارد و نیز همگونی‌های وجه اخباری و ماضی نقلی در گیلکی و پهلوی زیاد است.

زبان گیلکی چهار لهجه بیه‌پسی، بیه‌پیشی، گالشی و تبری  دارد. مردم شمال غربی گیلان، به زبانی دیگر از خانواده زبان‌های پیرامون دریای خزریا تالشی سخن می‌گویند.

زبان گیلکی از گروه زبان‌های شمال غربی فلات ایران است که خود شاخه‌ای از زبانی به نام پهلوی اشکانی است .

زبان پهلوی تا سده چهارم  مورد استفاده نویسندگان و شاعران این مناطق بود و شاعرانی چونان بندار رازی،مسته مرد و علی فیروزهبا آن زبان شعر می‌سرودند. در این دوره نویسندگان پارسی دری برای تمایززبان شمالی غربی از زبان دری آن زبان را پهلوی یا فهلوی و سروده‌های به آن زبان را پهلویات یا فهلویات نامیدند.

نمونه از فهلویات بندار رازی به گویش گالشی:

در ایلخی شاه، اسب کروک دوبو در قافله نیز اشترلوک دوبو

این اشترلوک و اسب کروک منم این در به امید میزنم بوک دوبو

به روایتی کتاب‌هایی چون : قابوس‌نامه، مرزبان‌نامه،شکوه‌نامه، ویس و رامین که تنها ترجمه پارسی دری آن به دست ما رسیده‌است ، به گویش تبری بوده‌است.

 بندار رازی نخستین کسی است که در ایران سروده‌ای به زبان گیلکی از وی باز مانده‌است که «حمدالله مستوفی به سال ۷۳۰ ﻫ .ق آن را در تاریخ گزیده ثبت نمود و این می‌رساند که دفتر شعر گیلکی بنداردر دسترس بوده و شهرتی داشته‌است .

دربار امیران دیلمی مرکز رشد و سرافرازی شعر دیلمی بوده كه  شاخه هایی از آن را گیلكینامیدند.  این زبان امروزه در کوهستان جنوب گیلان ، شمال قزوین و غرب مازندران رواج دارد. پس ازسرنگونی حکومت دیلمیان شاعرانی که به زبان گیلکی شعر می‌سرودند حامیان خود را از دست دادند و به زبان پارسی دری روی آوردند. مردم غرب و مرکز و شمال و جنوب غربی ایران به پهلوی و گیلکی سخن می‌گفتند ، نیز از این شیوه پیروی کردند.

اگر نمونه‌های فهلویات بندار به گویش دیلمی از زبان گیلکی ، فهلویات باباطاهر عریان به گویش همدانی ، فهلویات صفی الدین اردبیلی به زبان آذری، فهلویات شرفشاه  دولاییبه زبان گیلکی، فهلویاتامیر پازواری  به گویش تبری از زبان گیلکی و اشعار ملاسحری به گویش مردم تهران قدیم رابا هم مقایسه کنیم، نزدیکی بسیار بین آن‌ها می‌بینیم.

شعر گیلکی:

  شرفشاه دولایی. اشعار وی به گیلکی و از سده هشتم قمری است. اشعار گیلکی این دیوان سند ارزنده و کهنی برای گیلکی نوشتاری است.

غزلیات گیلکی قاسم انواراز سده نهم قمری. دردیوان اشعار قاسمانوار به کوشش روان‌شاد سعید نفیسی، این غزلیات گیلکی درج است.

دست‌نوشته‌های دُرن . این دست نوشته‌ها اشعار پیر شرفشاه گیلانی است که توسط میرزاابراهیم گیلانی برای دُرنخاورشناس آلمانی-روسی نگاشته و ترجمه گردیده و در کتاب‌خانه سالتیکوف شچردین  نگه‌داری می‌شود.

 اشعار گیلکی از میرزا عابد فومنی، ملارضا ابن ملارستم فومنی، میرزا باقر لشت‌نشایی (به گویش لشت‌نشا) و میرزاابراهیم گیلانی از سده سیزدهم قمری. این آثار نیز در شمار گردآورده‌های دُرن بوده و در کتاب‌خانهپیش‌گفته نگه‌داری می‌شود.

منظومه بلند تالشی از فرامرز مسرور.

شعری به گیلکی از سید اشرف‌‌الدین قزوینی

 اشعار گیلکی  میرزا حسین‌خان کسمائی در کتاب «گزیده ادبیات گیلکی» به کوش آقای ابراهیم فخرایی و اشعار ابراهیم سراج رشتی در همین کتاب.

اشعار گیلکی  در روزنامه جنگل، ارگان جنبش جنگل.

محمدعلی افراشته و شیون فومنی در دمیدن جانی تازه در کالبد شعر گیلکی نقش بسیار مهمی داشته‌اند.

از انتهای دهه شصت، به همت جمعی از شاعران گیلک، به‌خصوص محمدبُشرا،رحیم چراغی و محمدپارسی، گونه‌ای از شعر گیلکی متولد شد که هساشعرنام گرفت. هساشعر از طرف اولین سرایندگانش، «تازه‌ترین آوازقومی مردم شمال» نام گرفت.

هساشعر، شعر کوتاه گیلکی است که از تعداد کمی کلمه تشکیل شده است و به شکار لحظه‌ها و تصاویر، به کمک کلمات می‌پردازد.

ریشه‌های هساشعر، در شعر بومی گیلان است. مثلا برخی بجارکاری‌شعریا شعرشالی‌کاری را که شعر ایجاز است از ریشه‌های اینگونه شعری می‌دانند.

ناصر وحدتی كه به گردآوری موسیقی منطقه پرداخته،براین باور است که: آوازها، انعكاس صادقانه خرد جمعی مردمان هوشمند روزگار سپری شده است كه زنان هنگام خواباندن كودكان، مجالس شادمانه زنانه، برمزار جوانان از دست رفته، كار در شالیزار، باغ های چای و گندم‌زارهای دیلمان، و مردان در خلوتی های جنگل موقع جمع كردن هیزم، آبرسانی به شالیزار، هنگام گاومیش بانی و گاو وگوسفند و مجالس عروسی میخواندند و می خوانند.

 او آوازهای مناطق كوهپایه در بامواری البرز، هوالی رودبار، منجیل ، لوشان تا دیلمان، جان اشكورات، جواهر دشت، و جواهرده تا كلار دشت را غم انگیز و اغلب در آواز دشتی وموسیقی جلگه را شادمانه تر، توصیف می كند. بخش اول باتلفیقی از مقام های كوهپایه و جلگه و استفاده از مقام های دارای ریتم آزاد و ریتم مشخص اجرا شد. در این قسمت، «جونه لیلی، لیله، زرنگیس، ماشل زه، رعنا واهه بگو» براساس روایت خوانندگان و راویان قدیمیمنطقه، خوانده شد. وحدتی می گوید: «ترانه ها و آواز هایی كه در این برنامه می خوانم، بسیار نوستالژیك و آكنده از اسطوره های سرزمین كهن گیلان و دیلمان است. این ترانه ها گویای زندگی مشقت بار،عشق های بی سرانجام، ناكامی ها در عرصه های زندگی، مصیبت پایانناپذیر و شادی های بسیار فقیرانه و اندك است

وحدتی در مورد پیش خوانی زنان می گوید: «در دسته های گیشه یاور ـ یاوری برای عروس و یاوری به گیلهمردانی كه كار شالیزارشان به تعویق می افتاد ـ یك زن خوش صدا و خوش حافظه، خواننده پیش خوان بود. در این دسته ها از حدود ۵۰ زن و دختر تشكیل می شود. پیش خوان شاد می خواند، غمگین می خواند و زنان دیگر بااو همخوانی می كردند.» اجرای این آواز ها به همراه تشت زنی فضای جالب توجهی ایجاد كرده بود و مخاطبان با شور و وجد، گروه را همراهی می كردند. در این قسمت آواز ها و ترانه های «بهارگنده واش، هالیلی،حیرونه، گل ریحونه، نازم، امانه، ای شتری، كفتری، سوبولی و ای زمین، پا نزنین اجرا شد.

 

شعر تبری

تبور ها که در جنوب دریای خزر می‌ریستند توسط مهاجران آریایی به نقاط بلند کوهستانی رانده شدند و  چندسده پس از سکونت آریاییها آیین مزد یستی را پذیرفتند.

در لغت نامهی دهخدا در لغت نامه خود در این باره نوشته شده است که «طبرستان، تپورستان، تاپورستان، سرزمین تاپورها (نام قدیم ساکن آن ناحیت) «تبر» به معنی پشته و تپه و کوه‏های کوچک است و چون آن ولایت غالبا پشته و تپه کوهستان بوده که تبرستان لفظ پارسی قدیم است و هم‏چنین جای دیگری و در همان منبع نوشته که تبرستان نام سرزمینی است در شمال ایران که نام مشهورش مازندران است که در وجه تسمیه این لفظ آمده که چون آن ملک، جنگل زیاد دارد که با تبر اهل آن ملک بریده می شود و سلاح جنگلی اهل آن ملک هم تبر بوده که از این جهت به آن تبرستان می گفتند.

«تبر» در زبان محلی به معنی کوه است تبرستان بخشی از ایالت قدیمی «فرشادگر» بوده است تبرستان تا قرن هفتم قمری شامل مازندران گیلان و دامغان و بسیاری از شهرها و استان‏های دیگر می شد.

 زبان تبری یا مازنی یا مازنیکی یکی از شاخه های زبان های شمال غربی ایران است و بویژه در تبرستان قدیم رواج داشته است.

تا سده پنجم والیان تبرستان این زبان را با خط پهلوی می‌نگاشتند و دو سنگ نوشته که در ساری و لاجیم یافت شده این امر را نشان می‌دهد. کتاب‌های خطی تازه یافته شده نشان می‌دهد که در سده های نخست تازش تازیان، این زبان دارای ادبیات شکوفایی بوده است. مقدسی می‌نویسد که زبان تبرستان به زبان ولایت قومس و جرجان نزدیک است، جز آنکه در آن شتابزدگی هست.

ابن اسفندیار دیوان شعری را به گویش طبری با نام «نیکینامه» بازگو می‌کند و آن را به اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروین، نویسنده ی مرزبان‌نامه نسبت می‌دهد. در قابوس نامه نیز دو بیت به گویش طبری ازنویسنده دیده می‌شود. ابن اسفندیار از برخی شاعران این سرزمین که به گویش تبری شعر می‌گفته‌اند یاد کرده و نمونه‌ای از سروده‌های ایشان را آورده‌است. در تاریخ رویان اولیاءالله آملی نیز ابیاتی از شاعران مازندرانی به گویشتبری آمده است. مجموعه‌ای از دو بیتی‌های طبری که به «امیری» سرشناس وبه شاعری موسوم به «امیر پازوری» منسوب است، در مازندران وجود داشته که برنهارد درن شرق شناس روسی نسخه آنها را به دست آورده و زیر عنوان کنزالاسرار در سن پطرز بورگ با برگردان ترجمه پارسی چاپ کرده‌است.

پهلویات تبری:

از این زبان آثارِ زیادی در دست نیست. مانند:

 نیكی نامه اثر مرزبان به شعر تبری كه فقط یك نام از آن باقی است.

 مرزبان نامه به گویش تبری كه اصل اثر در دست نیست، تنها ترجمه باقی است.

 اشعار: مسته مرد (دیواروز)، قطب رویایی، قاضی هجیم،علی فیروزه، چند اسپهبد و امیر.

ابوالعباس قصاب،مدتی در آمل و پس از آن در یکی از دهات منزوی و به عبادت مشغول بود و در همانجا درگذشت.گور اوبه گمانی امامزاده عباس معروف و برخی گویند جوانمرد قصاب ری است.هم روزگار عضدالدوله دیلمی بود و خرقانی شاگرد او بود. فهلویاتش به تبری است.

دیواروز شاعری خوش قریحه و زنده دل و همزمان با عضدالدوله دیلمی بوده است . مدت‌ها در بغداد در خدمت استاد علی پیروزه که شاعر تبری بود می زیست وسپس به خدمت عضد الدوله رسید و از آنجا به آمل آمد و مورد تعقیب ناصر کبیر قرار گرفت و مدتی درزندان بود و پس از خلاصی به گرگان رفته و به خدمت قابوس وشمگیر رسید . سبب نامگذاری دیواروز این است که از دیوار باغی که عضدالدوله دیلمی در آن به شادخواری مشغول بود به داخل پرید و خود را معرفی نمود و مسته مرد از این روی که در آمل به جهت مستی زندانی شد و وقتی که جریان را نزد قابوس بیان نمود اورا مسته مرد لقب دادند.

چند نمونه از کنز الاسرار:

انّه دار وارش هدامه شه گیلاره                  

دارِ چلا چو بَورده مه قـواره

تازه بورده شیرْ دَكِفه مِه پلاره                 

خور بیمو، ورگ بزوته گیلاره

**

خجیره كیجا، هیا هیا شومی كو          

گندم به درو بینج بنشا شومی كـو

اراده به كو دارمه نشومه بی تـو            

كَرِ سنگ دشت بارگیرمه خاطر تو

**

سه تاچینكّا داشتمه خجیر و خارك        

اتّاره كرچك بزو اتی ره شالك

اتـا بمـونّس ونـك بكنـه بهــارك         

اون هم كَتِ په كُتِه زنه كتارك

هنگام بررسی شعر تبری باید توجه داشت که این شعر از موسیقی آن سامان جدا نیست. شبه مقاماتی آوازی همچون چاروداری ها و منظومه‌های متعددی همچون طالبا اركان و اساس موسیقی این منطقه را تشكیل می‌دهند. با الهام از مقامات و منظومه‌های مورد بحث، آواهای دیگری با عنوان سوت‌ها بروز یافتند كه می‌توان آن‌ها را از نظر ساختاری در چارچوب ریزمقامات مورد بررسی قرار داد. این مجموعه در كنار شعر ها و منظومه هایی چون گهره سریها یا لالاییها، نواجشها، موری و ریزمقامات یا كیجاجانها قرار دارد. غیر از طالبا و نجما خوانی باید از رعنا و حقانی خوانی نیز یاد کرد.

سوت خوانی: سوت ها آوازهای موزون روایتی اند كه اشعار آنها در وصف (یا از زبان) شخصیت های تاریخی است .
این شخصیت های تاریخی ، غیر از یكیدو نفر ، همه از یاغی های دوران بی‌ثباتی حاكمیت مركزی، در زمان گذار ازحكومت قاجار به حكومت پهلوی‌اند.

 آوازهاى روایتی نجما و حقانی در اصل مازندرانی نیستند. اولی از فارس آمده و روایت آواز نیز به آن منطقه، صبغ می برد و حقانی نیز از دامنه های جنوبی البرز، سنگسر سایه بر این بوم گسترانیده است. پژوهشگران محلی، اصطلاح سوت را براى نوعی آواز به كار بسته اند كه در منطقه از دیرباز نام خاصی بر آن نهاده نشده است. سوت روایت یاغی گرى هاى گردنكشان مازنی است كه رد تاریخی شان از قرن اخیر، فراتر نمی رود.

كتولی و كیجا جان ها، آوازهاى غیرروایتی منطقه اند. كتولی ها با وزن آزاد است اما كیجاجان ها موزون اند و حكم ترانه هاى محلی را دارند. كیجاجان براساس دوبیتی هایی پرداخته می شود كه وزن آنها محل بحث است. برخی از ترانه ها واقعا عروضی است. همان وزنی كه در تمام ایران كاربرد دارد، در برخی ترانه ها یك مصراع عروضی و مصراعی دیگر جز آن است. ا

كیوان پهلوان، پژوهشگر موسیقی و تاریخ، مقاله ای با عنوان «سیر تكامل نقل های موسیقایی در عصر صفوی و معرفی منظومه طالبا» ارائه داد و در آن به فرم های اجرایی موسیقی عصر صفوی پرداخت و به «طالبا خوانی»، موسیقی مذهبی مازندرانی ها، اشاره كرد: «از فرم های اجرایی كه در دوران صفویه از اهمیت بسزایی برخوردار است می توان به نقل های موسیقایی اشاره كرد. در دوران صفویه به خاطر وحدت آیین ایرانی و یكپارچگی و ثبات اجتماعی نسبی، در میان مردم آوازها و داستان هایی عاشقانه توأم با تم های مذهبی، به ویژه شیعی شكل گرفت كه موسیقی آن نیز می توانست از خاطره تاریخی بهره گیرد. از آن جمله در مازندران «امیری» و «طالبا خوانی» است.

طالبا منظومه‌ای شفاهی است كه در دوره صفویه به وقوع پیوسته است و به خاطر زیبایی ملودی و داستان مردمی آن، سینه به سینه به دوره ما رسیده است و هنوز هم پر شنونده ترین منظومه های منطقه است. طالب آملی یكی از شاعران بنام قرن یازدهم هجری است كه نقل منظومه طالبا از او گرفته شده است.»

طالب یا طالبا یكی از تصانیف مازندرانی است كه به روایتی ملودی آن بااشعار خواهر طالب - ستی النساء -كه در فراق برادر سروده، خوانده می شود .

آقای جهانگیر نصری اشرفی، پژوهشگر و محقق فرهنگ و موسیقی نواحی ایران  می گوید:تاریخ برخوانی از ژانرهای آیینی و فرهنگی ایرانیان است كه تاریخ و قدمت چند هزار ساله دارد و در حقیقت نقل شفاهی تاریخ و آداباین سرزمین است.متأسفانه این ژانر در حال فراموشی است و من درایران دو نمونه از آن را بیشتر ندیدم، یكی در استان لرستان و دیگری دراستان مازندران واقع در روستای چلاو آمل كه پیرمردی نود ساله است.

مضامین هر دو تاریخ برخوان تقریباً شبیه هم است، ولینوعی موسیقی و بازسرایش این دو به علت تفاوت فرهنگی و زبانی از هم متمایزاست.اشعاری كه توسط تاریخ برخوان خوانده می شود،روند تاریخی ایران را تشریح می كند و در آن سرگذشت پادشاهان و حتیچهره های مقدس دینی شرح و وصف می شود.

" روجا " مجموعه شعرهای تبری نیما یوشیج ، در گویش تبری به معنای ستاره سرخ سحری است . خانواده نیما برای گاو شیرده شان نام روجا را نهاده بودند، شعرهای تبری نیما پیش از این توسط استاد زنده یاد سیروس طاهباز فراهم آمده بود . کوششهای محمد عظیمی از این منظر قابل احترام است که خودمازندرانی است و بیش از هر کسی به گویش مازندران ( تبری ) و ظرفیتها وقابلیت های تاویلی آن آشناست.

تلاش نیما یوشیج در سرودن شعرهای تبری از دو جهت قابل تامل است :

نخست اینکه نیما توانسته است ، درکنار عظمت و اهمیت خود در شعر پارسی معاصر توانایی خود را در بومی سرایی، هم از جهتزبان و هم از جهت فرهنگ و اسطوره نشان دهد. دوم اینکه کوشش او بیش از هرچیزی به ماندگاری و بقای واژه ها و ساختهای زبان تبریف به عنوان یکی از گویشهای باقی مانده پارسی میانه (پهلوی) مدد رسانده است .

 نمونه ای از بومی سروده های نیما :

دیم بنمو ها کرد روج تاراج

چون صورت خود را نشان داد روز به تاراج رفت

می رد بشوس  سورها ایت باج

مرا پریشان کرد و از شب باج گرفت

خنه بزو در سربوش عاج

چون خندید مروارید نمایان شد، دندانهایش

کمون بامت م دل بو و آماج

کمان گرفت و دل من آماج تیر او شد

وادکت همولی بکوتست سور

باد افتاد و چراغ را خاموش کرد

دیر ندیم من ش یا رور

من دیگر نمی توانم صورت یارم را ببینم

هر کس نشون ها دام یار کور

هر کس نشانی کوچه یا مرا بدهد،

و مژدگانی دیم ش اتا گور

من به او یک گاو مژدگانی می دهم

 

 

رحیم چراغی چاپ ارسال به دوست
۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹

 

هسا شعر هویتی برتردرمعنی وفرم شعرگیلکی

شعر گیلان با چهره هایی چون محمدعلی افراشته و محمد بشرا و همه ی فراز و فرودهایش حدود یک دهه است که فرمی جدید و مدرن را تجربه می کند. محمدبشرا، محمدفارسی و رحیم چراغی بانیان این طرزجدید و مدرن با انتشارات بیانیه ای چهاربندی درآغازین صفحه ی گیله وا شماره 16 هفته نامه ی کادح رشت (19تیر1370) فرم مورد نظرخود را ((هسا شعرhasaser- )) نامیده و به معرفی دیدگاههای خود پرداخته اند. دراین بیانیه آمده است: هساشعر شعراکنون است اکنون نه صرفا به مفهوم معاصر،بلکه ضرورتا به دلیل بازتاب آنی حالات درونی است."لقمان دهقانی رحیم آبادی"

 

«موقعيت هساشعر، گزارش به مخاطب»

 

(1)
شاعر در لحظاتی بحرانی ـ به هنگام نوشتن شعرـ، به تخليه خود می‌پردازد! او در آن لحظات، در فکر مخاطب نيست و، درگير بحرانی روحی‌ست. به عبارتی، موادی که در روح، انديشه و موجوديت عاطفی شاعر انباشته شده تخليه می‌شود. موقعيت توليد شعر، و در اين‌جا هساشعر، و وضعيت شاعر در ارتباط با شعر چنين تعريف می‌شود! اما زمينه‌های ايجاد چنين موقعيتی به فاکتورهای بسياری وابسته است. جدای از شرايط روحی شاعر و خاستگاه فکری او، موقعيت‌ها و مناسبات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، و وضعيت زبان در تعيين و تشکيل چنين موقعيتی بسيار موثر است....

شعر برای خوانده شدن نوشته نمی‌شود اما نوشته می‌شود تا خوانده شود. اثر بگذارد. عواطف و احساسات را برانگيزاند. نياز به مخاطب نه در لحظات بحرانی توليد شعر، که از همان لحظات نخست سپری شدن بحران روحی، به وجود می‌آید. متن و مخاطب، دو سويه اين رابطه‌اند. برجستگی نقش و موقعيت مخاطب در هساشعر، نه به کثرت آن ـ به دليل نوشتاری بودن شعر ـ که به نوع برخورد با متن، تعريف می‌شود. بی‌مرزی شعر، در چنين شرايطی، در هساشعر ملموس‌تر است و هساشعر با همه و در هرجا ارتباط برقرار می‌سازد.

هساشعر، موقعيتی جديد در شرايطی استثنائی و در مناسباتی ويژه از روابط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، در حوزه فيزيکی زبان ـزبانی بحران‌زده و آسيب‌ديده‌ـ به وجود آورده است. موقعيتی ممتاز، با ويژگی‌های منحصربه‌فرد خود.

دو ويژگی يا دستاورد در تشکيل اين موقعيت در عرصه شعر بومی ايران و حتی فراتر از ان، برجستگی دارد. يکی، قائم به ذات بودن هساشعر است. همان که در نقد نو بر آن تاکيد می‌شود. در اين‌جا نيز، هساشعر فقط با معيار و موازين سنجش خود سنجيده می‌شود و معيارهای غير از خود شعر ـمثلا مناسبات بيرونی و در اين‌جا مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی و يا برداشت‌های فلسفی‌ـ در توضيح و توجيه آن، فاقد اعتبار است. هيچ شرط و معياری ـچنان‌که در رمان جديد مثلا به اعتبار فوئنتس:ـ هم‌چون شرايط اقليمی، سياسی، انديشگی، و حتی اخلاقی و عقيدتی، جز موازين شعری، شعر را برنمی‌تابد و معيار تفسير و تشخيص شعر و در اين‌جا هساشعر نيستند.

قائم به ذات بودن در هساشعر، در به استقلال رسيدن شاعر موثر است و دست‌يابی به زبان و فضايی انحصاری و مختص به خود. استقلالی که در يک پروسه شکل می‌گيرد اما در هساشعر، به اعتبار جواد شجاعی‌فرد، با «جهشی تکاملی» روبه‌رو بوده است.

شاعر هساشعر، به اقليم خود و فراتر از آن به ميهن خود وابستگی دارد و بدان عشق می‌ورزد. تابع اخلاق است. تفکر خاصی در حوزه سياست دارد. اما با چنين مترهايی به سمت شعر نمی‌رود. آن‌ها را محور و معيار تشخيص خود قرار نمی‌دهد و، به اعتبار فرماليست‌ها به قائم به ذات بودن شعر پايبند است و با موازين شعر و محوريت عناصر شعر ـمعيارهای هساشعرـ به شعر نزديک می‌شود.

ويژگی يا دستاورد ديگر، تغيير نگاه شاعر در هساشعر است. امتداد نگاه شاعر به استمرار حرکت هساشعر، و ايجاد تحول در آن می‌انجامد. درک شرايط و پيدايش هساشعر، نگرش و نگاه شاعران شعرنوی گيلکی را نيز دستخوش تغييراتی کرده است.

موقعيتی که در هساشعر، با تغيير نگاه و نگرش شاعر، و کشفياتی جديد از روابط اشياء و هستی، شکل می‌گيرد شعر را به انديشيدن در حوزه نديده‌ها می‌کشاند! ... انديشه کردن در حوزه نديده‌ها و خلق لحظه‌ها... هميشه کشف آن‌چه پنهان است جذاب است. و خلق و کشف آن‌چه که موجوديت فيزيکی ندارد يا در خلاء موجود است! کشفياتی که تنها در حوزه شعر توجيه دارند و تفسير آن‌ها با معيارهای خارج از اين حوزه، ناممکن است. کشفی که محصول گره‌خوردگی انديشه و عاطفه در ايجاز و ايماژی محسوس است. و بر اين مقوله در بيانيه هساشعر، تاکيد شده است.

موقعيت هساشعر، با جغرافيای تغيير نگاه و قائم به ذات بودن، اهميت بسياری يافته است. نوع نگاه در جغرافيای هساشعر، از روابط جامعه روستايی، و به خصوص عينيت آن، فاصله می‌گيرد. چشم‌اندازی به سوی روابط زندگی مدرن و ذهنی کردن آن گشوده می‌شود. جغرافيای هساشعر گسترش می‌يابد. مرز مکاشفه رنگ می‌بازد. دريافت‌های حسی و عاطفی، و بازتاب آن‌ها در تصاويری موجز، دورنی‌تر و ذهنی‌تر می‌شود. و همه با زبان و بيانی متفاوت ارائه می‌گردد. کارکردهای زبانی تغيير می‌کند. شاعر هساشعر در چنين موقعيتی به احساسات و عواطف هم‌نوعان خود در اقليم‌های ديگر نزديک می‌شود. فضاسازی‌های جديد در تصويربرداری از اين کشفيات، به حُسن هم‌جواری کمک می‌کند. و انتقال اين ويژگی‌ها به فرهنگ‌های ديگر، تنها به واسطه فيزيکی زبان نيازمند است تا ترجمان کلمات و جملات آنان باشد. انتقال احساس و عاطفه از طريق ساختار شعری هساشعر به زبان دوم، تسهيل يافته است.


(2)
هساشعر، زمينه ورود شعر به زندگی مردن و امروز را فراهم آورده و گام‌های آغازين را محکم برداشته است.

اگرچه ظواهر و مظاهر هويت قومی در حوزه اقليمی گيلان کمرنگ می‌شود اما سمت و سوی هساشعر به سمت مدنيت است. هويت مدنی، هويت قومی را با فرهنگ‌های ديگر سازگار و همگرا می‌سازد. شاعر هساشعر ـبسان خصوصيات مردم در شمال‌ـ، عمل‌کردی باز در تفکر و انديشه دارد. چنين عمل‌کردی، در پذيرش مدرنيته، نو کردن هويت و خلاق کردن انديشه و همگرايی با فرهنگ‌های ديگر کمک می‌کند. در بيانيه هساشعر، به ضرورت مدرن کردن فرم و مضمون در شعر گيلکی اشاره رفته است. امروزه، هم‌چنان که در آغاز اين گزارش آمده، قائم به ذات بودن و تغيير نوع نگاه از مولفه‌ها، مفاهيم و معيارهای تعيين‌کننده، مدرن و سازگار با فرهنگ‌های ديگر است. شعر گيلکی، در گرايش به مدرنيسم، به فرم و محتوايی اصالتا بومی دست يافته است. ساختاری که به سطوح سازگاری و همگرايی با فرهنگ ملی و خرده‌فرهنگ‌های بومی در ايران ارتقا می‌يابد. ديگربار تاکيد می‌شود که ديگر، معيار سرایش يا بررسی شعر، اعتبار، امتياز يا ارتباط مواد مردم‌شناختی يا مناسبت‌های بی‌واسطه روستايی با آن نيست. حتی مواد خام مردم‌شناختی در جريان کشفياتی شاعرانه به انديشه‌ای مستقل و مرتبط با شعر، و در اين‌جا با هساشعر، تبديل می‌گردد. هساشعر زمينه‌های امکان تحصيل هويتی مدنی با استانداردهای جهانی را فراهم می‌آورد؛ و از تفکر، مناسبات و استانداردهای جوامع روستايی و بسته، فاصله می‌گيرد و از آن عبور می‌کند.

شناسه جديدی که در گرايش به مدنيت به حوزه شعر بومی ايران وارد می‌شود، در سوی مقابل قوميت‌گرائی انحرافی و قوميت‌گريزی ارتجاعی قرار می‌گيرد. در چنين شرايطی، چرخه بسته مناسبات ديرين ـکه به انزوا و انفعال دامن می‌زندـ به نفع ارتباط با دنيای توسعه يافته، مدرن و متحد حذف می‌شود. بنابراين تحصيل هويت جديد نه در نفی هويت موجود، که در پالايش و نو کردن آن شکل گرفته است. مدرن شدن هويت اقوام در ايران، به تقويت هويت و موقعيت ملی می‌انجامد. تشخص فرهنگ ملی از طريق هويت‌بخشی مدرن به فرهنگ اقوام و تقويت آن‌ها در جهت گسترش موقعيت خود در شرايط و مناسبات جهانی‌شدن فرهنگ و جهانی‌سازی، حائز اهميت است. جايگاه فرهنگ ملی و گسترش آن، با همگرايی و مدارا در پروسه جديد شکل‌گيری فرهنگ در جهان، تثبيت و تحکيم می‌گردد.

گسترش دامنه فرهنگ و تقويت هويت ملی، در تغييرات به وجود آمده در شعر بومی گيلان و گرايش به هساشعر ملموس است.

 

 (3)
هساشعر در چنين رويکردی، شعری کاملا روشنفکری‌ست و شعر نوشتاری. اساسا شعر دوره مردن، نوشتاری‌ست و هساشعر نيز از چنين خصيصه‌ای برخوردار است و به شدت از خصيصه شنيداری شعر گيلکی ـو حتی بومی در ايران‌ـ فاصله می‌گيرد.

شعر بومی در موقعيت جديدی که شاعران هساشعر در سطح فرهنگ شمال ايجاد کرده‌اند از حصار کشيده به دور خود خارج شده و از شعر محلی و روستايی ـکه در ايران و جهان نيز مسبوق به سابقه است و در حوزه تاريخی زبان گيلکی ملموس‌ـ فاصله گرفته و متمايز شده است.

هساشعر در امتداد پروسه مدرن شدن شعر گيلکی، سامان بخشی به شعر بومی در ايران را تعقيب می‌کند. هساشعر به شعر روشنفکری در فرهنگ‌های بومی ايران تشخص داده است. شعر گيلکی از اين زاويه، دارای موقعيتی ممتاز می‌شود و بعد از شعر رسمی و ملی در ايران (فارسی)، از جايگاه مشخص و ويژه‌ای برخوردار می‌گردد. بی‌شائبه يکی از متغيرهای آشنا به ذهن در شعر امروز، هساشعر است.

هساشعر در موقعيت خود، فرارَوی از شعر محلی را در پيش گرفته است. خرد جمعی در اين‌جا به چنين باوری رسيده و در جهت اعتلا و رشد آن تلاشی را آغازيده است. وسعتی که در شعر بومی، دور از انتظار می‌نمايد. هساشعر، قائم به ذات شده است و در جغرافيای نگاه شاعر به اشياء و هستی، تغييرات بنيادين شکل گرفته است. همان‌گونه که نمی‌توان در شعر رسول حمزه توف‌آواری يا شيرکو بيکسِ کُرد به دنبال عناصر شعر محلی و روستايی بود؛ هساشعر گيلان نيز، چنين شرايطی را پشت سر گذاشته و شعری کاملا روشنفکری (و به اعتبار علی صديقی: به دليل حرکت آشنازدايانه آن نسبت به شعر محلی و مناطق ديگر) محسوب می‌گردد. شناسه جديد شعر بومی در ايران، از هويتی مدنی برخوردار گرديده است. می‌توان ـو شايد که بايدـ موقعيت هساشعر را در پروسه مدرنيته «عبور از شعر محلی و روستايی در ايران» نام‌گذاری کرد.

 

منبع: اسفند84/ گيله‌وا/ ضميمه شماره86

 

شعر مازندران در گویش و فرهنگ مازندرانی چاپ ارسال به دوست
۲۸ اسفند ۱۳۸۸

ویژه ای برای محمد علی کاظمی سنگدهی  ( شروین )

احسان مهدیان

 

استاد محمد علی کاظمی متخلص به « شروین » بیستم اردی بهشت سال 1330 در روستای سنگ ده متولد شد و  در سال 1354 موفق به دریافت فوق لیسانس مهندسی برق از دانشکده فنی تبریز گردید.  

او با توجه به تخصص در سمت های مختلف حتی وقتی که  در موقعیت های اداری و سازمانی فعالیت داشت، هرگز از نوشتن و سرودن غافل نشد.  وی آثاری زیادی را مکتوب نموده است که بصورت تیتروار می توان موارد ذیل را نام برد :

موریانه ها از درون می تراشند – سال  1368

سال های تبعید در خانه 63 تا 72 ( خاطره نویسی)

ذوالفقار کربلا- سال 1373

در سال 64-65 هم کار تحقیقاتی در مورد مسائل فوق طبیعت و متافیزیک را در 800 صفحه تحت عنوان « عالم دوم » به نگارش در آورده است. دو کتاب معروف وی « دائره المعارف سادات » و « نخبگان میانه هرم » است که بیش از یک دهه نگارش آن به طول انجامید.

در سال 54 حماسه منظوم « چکل»  را سرود و آنقدر بر جامعه مازندرانی و اهالی هنر تاثیر گذاشت که بسیاری استاد را با نام « چکل » می شناسند  .

 در سال 55 « تاریخ منظوم مازندران »  ( در قالب مثنوی حماسی و هم وزن عروضی شاهنامه ) و  کتاب طنز  "ایمان بیاوریم به طبیبان عصر خویش " را سروده است.

آدم ها در زمستان ، آیینه های شکسته و ... بسیاری آثار دیگر که در این مجال اندک نمی گنجد.

استاد کاظمی  از محضر بزرگان زیادی چون آیت الله طالقانی ، شهید مطهری، دکتر شریعتی ، آیت الله مکارم شیرازی و آیت الله حسن زاده آملی نیز برخوردار بوده است و در مقطعی از مبارزات سیاسی همان دوران مجبور به گوشه گیری و انزوا شد.

مصاحبت با شاعران بزرگی چون احمد شاملو ، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث و محمد حسین شهریار و دکتر قدسی و تجربیاتی که از این رهگذر دست یافت، موجب انگیزه ها ی تازه ای در سروده های جدید استاد گردید.

جدای از همه اشعار و نوشتار او هر گز به نقد دیگران همتی نداشت و در این رابطه  هرگاه از او سوال شد گفت :

هرگاه عیبی را در دیگری دیدم باید اول به اصلاح خود بپردازم و این خود مستلزم پروسه ای است....!! 

 

 

علیرغم ارزش های ادبی و علمی و جوهره تحقیقی آثار استاد کاظمی باید گفت :

مازندرانی ها نوستالژی خاصی در هم گرایی با مجموعه حماسی و  ماندگار « چکل » دارند اگر

چه می دانم و می دانید که به این مجموعه آنطور که باید و شایسته آن بود بها داده نشد ، اما نمی توان از تاثیر ژرف و خاص آن بر زندگی روزمره مردم ما غافل بود .

اشعار چکل از سویی دریافت از اجزاء زندگی مرد و زن مازندرانی است از سوی دیگر خوانندگانش را به اصلی باز می گرداند که گوهر انسانیت انسان در آن جلوه می کند.

چکل ته زارکا همه جیگر دار

شیر نرا پلنگ سونو تفنگ دار

ازاین بعدم مارونه جه مرد بیار

مرد خوامبیا مردجه دنیا پایدار

در این اندک نویسی  هر گز نمی خواهیم زحمات عزیزان دیگر را در ادبیات کهن و بومی مازندرانی نادیده بشماریم بلکه تاکید ما بر درک محفل چنین اسطوره هایی، این است که هر گز راه میانبر غیر اخلاقی برای پیشرفت در کارنامه خود  ندارند.

شعر امروز با گذر از دالان های پرپیچ و خم تئوری ها و نظریه های گوناگون راهش را یافته است و خوب می داند این مسیر باید از دل زندگی ِ مردان و زنان پر تلاش ایران همراه با غم و شادی ، جنگ و عشق ،معنویت و پایداری ، تفرد و زیبایی شناختی ، سیال و جسورانه به افق های والای  تفکر و هنر متعهد و بالنده  دست یابد ! جایی که شتاب و سرعتِ تغییرات، باعث شد تا بحران هویت و اندیشه گی را مثل سایه ای تاریک مشاهده  کند اما به خوبی درک کرده است که شعر، این دوره پر اضطراب را به سلامت پشت سر می گذارد.

در اشعار استاد کاظمی صرفا به مقولات مربوط به مردان در زندگی روستایی و سنتی توجه نمی شود بلکه دقیقا پروسه ای همه گیر را شامل می شود که از مرد و زن و همه عوامل تاثر گزار در زندگی روزمره در آن مشاهده می شوند .

در زندگی روستاییان مازندران در همه دوره های تاریخی زنان نه تنها در خانه بلکه در محل کار و زندگی و مهم تر از آن در مبارزات سخت نیز دوشادوش مردان خود بوده اند و این را می توان در آثار استاد کاظمی  با همه سوز و درد  اما غرور و افتخار درک کرد :

 

مازنی زنان زحمت دور

وشون خسته تن، محنت دور

شه جان مردی دوش برارا

گره سر نخواتن، عزت دور

 

ته لینگ لینگچیا ته  بال بالوستی

خالی نون و پیاز هی بجوستی

نشان هاکردیا، وجین هاکردی

تیل بخورده لینگ تا صبح بکوستی

 

مردی خسته بیا حوصله ناشته

ته کار هاکرده تنه چو جه روشته 

و چه برمه کرده وشنائی گهره

ته خسته تن شیر نداشته

 

بینج هاکردن مگه انده انده کاره

تروک تا ونه بوسه اماره

ازون وستوجی چکو ازمل

تیم جار  پیسو گر دست بلاره

 

آثار و آواهای چکل بعد از مدتی رکود و سکوت یکبار دیگر در این چند سال اخیر بر سر زبان ها افتاد و دیده می شود که با رویکرد تازه ای به آن رجوع می شود در محافل شعری و کارگاه های جوانان نیز توجهی خاص به آثار استاد  شده و در پایان کارگاه های سال 88 شعر ساری نشست نکوداشتی نیز برای این بزرگ مرد  شعر مازندران برگزار شد  

جا دارد ناشران محترم همراه با موسیقی دانان و خوانندگان به سراغ گنجینه هایی چون استاد کاظمی رفته و آثار آنان را در زمان حیات پر افتخارشان منتشر کنند  که هم در کیفیت نشر امروز مازندران موثر است و هم به لحاظ مالی می تواند هم عرض بسیاری از آثار پر فروش قرار گیرد. 

 

 

 

 

 

 

 

 
شیون فومنی چاپ ارسال به دوست
۳۰ دي ۱۳۸۸


 

« گيلان ، اوي گيلان »

کو ستاره فان درم تي چومانه سويانده ؟
کوزيمينا سربنم عطرتي زانويانده ؟

مي پاتان آپيله سوغات مي پابراندگي
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده

بائيد آي دس براران ئيپچه مي لبلا بيگيرد
هه چينه ي کول ده بدا مي شانه ، چانچويانده

ولانيد جغدازنم پسکلا پوشان بموجم
بدامي خونا بجار ، آنقده زالويانده

کوي دانه آينه ر مي ديل سفره واکونم
خورا زرخا نكونه توشكه خو ابرويانده

می چومان تیرپیری شه خورشید سورما چی وابو
بدا دونيا واويلان مي چشم کم سويانده

گيلان – اوي گيلان ! مي دردا نتانه چاره کودن
اگه دس نخسه حکيم تي گيله دارويا نده

شعر توم بجارا واش پوراکونه تاچکره
اگه قوت تي پلا «شيون»بازو يانده


برگردان فارسي:

به کدام ستاره نظر اندازم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدامين زمين بگذارم که عطر زانوي تو از آن برنخيزد . ؟

آبله کف پايم سوغات ايام پا برهنگي من است . از کدامين کوچه بگذرم که بوي کودکيم را ندهد؟

بياييد اي دوستان دوران همبازي من ! کمي هم ناز مرا بکشيد ، نگذاريد شانه ام به چانچو (چوبي که بر دوش مي گذارند و دوزنبيل از دو سر آن مي آويزند تا باري را به سامان برسانند کولي رايگان بدهد!

نگذاريد من غمگنانه ، پس پشت خاطرها پرسه بزنم
نگذارید خونم را شاليزار به زالو بخوراند .

براي کدامين آينه ، سفره دلم را بگشايم که شادي را از او نگيرم و گره بر ابروانش نيندازم ؟

چشمانم سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده است ؟
نگذاريد دنيا براي چشمان کم سوي من پشت چشم نازک کند .

گيلان – آهاي گيلان ! دردم را نمي تواند چاره بکند حکيمي
که از داروهاي محلي تو دست نويس نسخه نداشته باشد .

علفهای هرز تا بالای قوزک پای شالیزار جوان شعر خواهد رسید
اگر برنج تو به بازوي شيون توانايي ندهد .

 

 

فریده یوسفی چاپ ارسال به دوست
۰۱ آذر ۱۳۸۸

 

سبز ِ رخت دیٌه ته تن

ساک ته دوش

شایدم پلا ته گردن

مِره لس هدائی

بُتی اِمبه ، شی نکن

مه راه ر ِ دار

بنه ی سنگ ِ بوتمه بزومه ته دوش سر ر ِ

شِه راه ر ِ بکشی بوردی

خِله سالِ ته بورد راه ر ِ

بوته سنگِ پلی مالٌِ

چش جا ، وجه ، وجه راه داری کردمه

نموئی

بی وفا تِه ساک بمو

پلاک بمو

ساکِ دله ی ستگ بمو

مِه دلِ نزه ونگ بمو

ته نموئی!

 

ترجمه فارسی:

 

لباس سبز بر تنت

ساک بر دوشت

شاید هم پلاک بر گردنت

مرا که دیدی قدم هایت را آهسته برداشتی

گفتی بر می گردم ، شوهر نکن!

چشم به راهم باش!

تکه سنگی را به شانه هایت زدم ( اشاره به سنتی در روتاهای مازندران)

راهت را گرفتی و رفتی.

سال های زیادی در مسیر راهی که رفته ای

کنار ِ جای همان سنگ

وجب به وجب چشم به راه سپرده ام

نیامدی …

بیوفا!

ساکت آمد

پلاک آمد

سنگ درون ساک آمد

بغض فرو خورده دلم به فریاد  آمد

نو نیامدی!

 

 
پیروزه قلی پور چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۸

 

« لينگِ رَجِ»

راخابسَر آ لاچ بِدا كَلِـك

هِداري ساينِه را  

مِه خِرما چِش

دوُر دوُر هَكِردِن

لينگِ رَجِ لاخْ لاخْ 

تِه بِك و بوُ

تَـنِه وائِه ديم

 

ترجمه:

ايوان خانه و در باز حياط

روبرو راه سايه گرفته

چشمان خرمايي ام وَ

دودو زدن به اطراف

صداي لاخ لاخ ِ رد پا

عطر تو 

همراه نسيم (باد خنك) 

 

آوانگاري:‌

Rāxābsar  ā

Hedārī  sāyneh 

Me xermā  Česh 

Dūr dūr  hakerden

Līing  e  raj e lāx lāx

 Te bek o bū

Taneā  e   dīm

« هذیان »

هر شو

وِني ِ پَرِك- پَرِك 

 گَت بونِه آ 

تِه بِك و بوُ رِ چَرخ گيرنِه

... دَري ؟ دَني ؟  دَري ؟

اَرِه ، دَري ، مِه پَلي دَري ...

تِه بِك و بوُ دَنيِه ؟!

تِه كَش و خِش آ ، تِه جَرخ و توُ  دَنيِه ؟!

تِه چِشِ تَش كوُئِه ؟ سِك و سوُ دَنيِه ؟!

......

 توُتِنّي دارني       

يا راسّي  راسّي يِه

اِتَندِه فاش و كَترِه مِرِه دِني ؟!

......

 هَر صِوي ويشار كه بوُني ، گِني :

« توُتِنّي بيِه جان ِ توُ »

مِه پَف بَكِردِه چِشِ ناخِت

گِنِه :‌ خا .... ،‌ مِه خيال راحِت !

 

ترجمه :

هر شب

پره هاي بيني ام

گشاد مي شود و

دنبال عطر و بوي تو ميگردد

هستي ؟  نيستي ؟ هستي ؟

آره ،‌ هستي ،‌كنار من هستي ...

عطر و بوي تو نيست ؟!

آغوش و بوسه و غلتاندن هاي تو نيست

آتش چشم تو كو ؟ گرما و نوري نيست ؟!

......

تب داري و هذيان مي گويي

يا واقعي است

اينهمه ناسزا و تهمت كه به من مي گويي ؟‌

......

هر صبح بيدار كه مي شوي مي گويي :‌

« تب و هذيان بود به جان تو »

چشمان پف كرده نخوابيده من

مي گويد :‌ باشد ... ، خيالم راحت شد !

 

آوا نگاري :‌

 Har  ŝū 

 Venīe parek-parek 

 gat  būne  ā

  te  bek o    re

 čarkh  gīrne

  darī ?  danī ? darī ?

 are  , darī , me palī  darī ….

 Te  bek o bū danīe ?!

 Te  kaŝ o  kheŝ  ā te  čarkh o tū  danīe ?

 Te  čeŝ e taŝ kū-e ?  te sek  o sū danīe ?!

….

Tūtennī  dārnī 

 Yā   rāssī-rāssī e 

 etnande  fāŝ o katre  mere denī ?

 …..

 Har  sevī vīŝār  ke  būnī , genī :

 < Tūtennī  bī e  jān e   >

 Me paf  bakerde čeŝe  nākhet

 Gene :  khā  …. , me  khīal  rāhet !

 

عادل جهان آراي - مازندران چاپ ارسال به دوست
۰۵ مرداد ۱۳۸۸

 

« شاعر، ثانيه‌هاي شمال-خوانش شعرهاي زنده‌ياد علي مهديان شاعر مازندراني »

 در ميان شاعران تبري‌سراي مازندران، شعرهاي زنده‌ياد علي مهديان، شاعر بهشهري، رنگ و بوي ديگري دارد.مهديان، شاعر گل و بلبل صرف نيست كه بخواهد با تصوير‌سازي‌هاي انجام شده شاعر انپيشين، حرف و حديث‌هايي را بسازد كه آنها ساختند.  شعرهاي او، چنان بومي و تصويرهايي را كه او مي‌سازد، چنان درآميخته با فرهنگ، آداب و ادب سرزمينش است كه خواننده حس مي‌كند در كوچه‌ پس‌ كوچه‌هاي روستاها و در ميان تمشك‌زارها و يا شالي‌زارها راه مي‌رود و يا با درخت‌هاي سر به فلك‌ كشيده‌اش مي‌كند.

شعرهاي تبري مهديان كه در مجموعه‌اي به نام « پديار »( جنگل) و به كوشش جهانگير نصري اشرفي منتشر شده است، در قاموس خود ضمن آنكه سرشار از واژه‌ها و اصطلاحات بكر تبري است، در عين حال،‌ بخش‌هاي فراواني از گوشه‌ و كنار مازندران را تصوير مي‌كند كه حتي اگر به آنجا نرفته باشي مي‌تواني، حداقل تصويرهاي را مجسم كني كه شاعر با توانايي خود آن را نقاشي كرده است.

پديار، ياجنگل، بيش از آنكه مجموعه شعر تبري باشد، به‌نوعي مي‌توان گفت نقشه جغرافيايي و فرهنگي مازندران است كه شاعر در قالب نمايه‌هاي شاعرانه آن را تصوير كرده است. او به مزرعه مي‌رود و رسم‌ و رسوم آنجا را بيان مي‌كند و همزمان در كنار گالش‌ها، ازگاو و گوساله آنها سخن مي‌گويد.

از آيين‌هاي شب چله تا تيرماه سيزده،‌ و حتي برداشت گندم و برنج را شاعر با زباني نرم و تصويرهايي آشنا براي خواننده بازگو مي‌كند، ضمن آنكه دقت و توجه شاعر به ريزآيين‌هاي پيراموني آن نشان مي‌دهد كه شاعر بي‌جهت دست به ساخت فضايي نو نمي‌زند.

شاعر از آنجايي كه به  مازندران عشق مي‌ورزد، گاهي كه دلش مي‌گيرد، از زادبوم خود درشعرش مانند محبوبه و معشوقه‌اي سخن ياد مي‌كند كه گويي مازندران مسقط‌الر‌أس آرزوها و آمال اوست.

«مازندرونته چنده قشنگي فداي ته

 اشنومبه هر كوجه، همه جا من صداي ته

...مازندرون من، وطن من، صداي من

جاني كه دارمه كومبه فدا از براي ته»

يكي ديگر ازكارهاي زنده‌ ياد مهديان، حفظ نام‌ روستاها، جاها و مكان‌هايي است كه شاعر سعي دارد، با آوردن اين نام‌ها هم اين اسامي را براي خواننده‌ها به وديعه بگذارد و هم آنكه كاري كند كه آينده‌ها به راحتي اين اسامي را فراموش نكند.

تأمل دردفتر «پديار» زنده‌ياد مهديان مهم‌ترين حسنش آشنايي با زبان، فرهنگ و جغرافياي مازندران و بالاخص مناطق شرق مازندران- بهشهر و اطراف آن – است. گرچه با كمي تعمقو  تأمل مي‌توان در سفري رويايي با شعرهاي مهديان به همه مناطق مازندران رفت.

در شعرهاي تبري زنده ياد علي مهديان، زبان تبري به طور عام،‌ نقش پيام‌ رسان و رسانه‌اي را بازي مي‌كند كه ضمن تصوير ويژگي‌هاي اقليمي، ساختمندي آوايي را در خود دارد؛‌آواهايي بكر و اصيل. گرچه نوع بيان يا لهجه آن، بيشتر بهشهري است، با اين حال از آنجايي كه گويش بهشهري، تفاوت آوايي چنداني با زبان تبري به عنوان زبان معيار شمال رشته كوه‌هاي البرز ندارد، به‌راحتي براي همه لهجه‌هاي استاني قابل فهم است.

واقعيت اين است كه زبان تبري از شرقي‌ترين نقطه استان – كه امروز در نقطه صفر مرزي در غرب استان گلستان، نزديك گلوگاه شروع مي‌شود- تا غربي‌ترين آن، به‌جز برخي از آواها،تفاوت كيفي و شكلي كلي ندارد. گرچه برخي از زبان‌شناسان گويش‌هاي غرب استان مانند شهرهاي تنكابن و يا رامسر و حتي در جنوب غربي آن، دامنه‌هاي البرز در يوش و يا كجور را از لحاظ آواشناسي ديگر بخش‌هاي استان متفاوت مي‌دانند، اما آنچه كه اصل و مهم است، ريشه و ساختار واژگاني زبان تبري در گستره استاني و حتي در روستاهاي شمال  تهران مانند روستاهايي مثل اوشون، فشم و روستاهاي تابع لواسانات و مضاف بر آن شهر فيروزكوه و روستاهاي تابعه آن، زبان تبري با بن‌مايه اصيل خود كاربرد و رواج دارد و شعرهاي تبري را مي‌توان با كمي دقت و شناخت واژگاني، درك كرد.

شعرهاي مهديان اين قابليت را دارد كه در تمام نقطه مازندران و يا در تمام نقاطي كه بازبان تبري تكلم مي‌كنند، يا به آن آشنا هستند، خوانده شود.

مهديان شعرش را صرفاً بومي نساخته و در محدوده بهشهر خلاصه نكرده است. او ضمن آنكه سعي كرد نام جاها و مكان‌هاي روستاهاي اطراف بهشهر را ثبت كند، هر جا و هر نقطه‌اي غير از منطقه بهشهر را كه ديده و يا از آن اطلاعي داشته، به نوعي در شعرش به‌كار برده است.

در شعر او تصوير و نمايه‌هايي كه بيش از همه از بسامد بيشتري برخوردار است، تعريف از زيبايي‌ها و شگفتي‌هاي استان مازندران است. با اين حال در شعرهايش گريزهاي غمگينانه‌اي به جنگل و در و دشت مي‌زند كه امروزه به شكل‌هاي مختلف مورد هجوم تراكتور، بلدوزر و اره‌ برقي قرار گرفته است.

او از جنگلي مي‌گويد و از درد جنگلي مي‌نالد كه امروز شكل و قيافه خود را از دست دادند و درخت‌هاي شكوهمند آن چون «موزي»، «توسكا» و «انجيلي» - درختان بومي مازندران- نقش زمين شده‌اند و به اين شكل جنگل معنا و شكوه خود را از دست مي‌دهد:

«اي خدا چه بي‌قواره، بي‌صفا بيه مه جنگل

 ويندي كه مثل گدا يك لا قوا بيه مه جنگل

 موزي دارا ره بزونه اره و تور و دره جه

 ديگه توسكا و انجيلي جه سوا بيه مه جنگل».

مهديان،شاعر دقايق و ثانيه‌هاي باورها و فرهنگ مردم مازندران است كه در شعرش عشق بهزاد بوم و فرهنگ آن موجاموج،  ديده مي‌شود. شعرهايش سبز، دريايي و كوهي و روستايي‌اند.  ‌

 

زنده یاد شیون فومنی چاپ ارسال به دوست
۲۹ تير ۱۳۸۸

 

« گیلان  اوی گیلان»


کو ستاره فان درم تي چومانه سويانده ؟
 کو زيمينا سربنم عطر تي زانويانده ؟

مي پاتان آپيله سوغات مي پابراندگي
کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده

بائيد آي دسبراران ئيپچه مي لبلا بيگيرد
هه چينه يکول ده بدا مي شانه ، چانچويانده

ولانيد جغدا زنم پسکلا پوشان بموجم
بدامي خونابجار ، آنقده زالويانده

کوي دانه آينه ر مي ديل سفره واکونم
خورا زرخانكونه توشكه خو ابرويانده

می چومان تیرپیری شه خورشید سورما چی وابو
بدا دونيا واويلان مي چشم کم سويانده

گيلان – اوي گيلان ! مي دردا نتانه چاره کودن
اگه دس نخسه حکيم تي گيله دارويا نده

شعر توم بجارا واش پوراکونه تاچکره
اگه قوت تي پلا «شيون» بازو يانده

برگردان فارسي

به کدام ستاره نظر اندازم که برق چشمان ترا نداشته باشد ؟
سر بر دامن کدامين زمين بگذارم که عطر زانوي تو از آن برنخيزد . ؟

آبله کف پايم سوغات ايام پا برهنگي من است . ازکدامين کوچه بگذرم که بوي کودکيم را ندهد؟

بياييد اي دوستان دوران همبازي من ! کمي هم ناز مرا بکشيد ، نگذاريد شانه ام به چانچو (چوبي که بر دوش مي گذارند و دو زنبيل از دو سر آن مي آويزند تا باري را به سامان برسانند) کولي رايگان بدهد!

نگذاريد من غمگنانه ، پس پشت خاطرها پرسه بزنم
نگذارید خونم را شاليزار به زالو بخوراند .

براي کدامين آينه ، سفره دلم را بگشايم که شادي را از او نگيرم و گره بر ابروانش نيندازم ؟

چشمانم سياهي مي رود پس سرمه خورشيد چه شده است ؟
نگذاريد دنيا براي چشمان کم سوي من پشت چشم نازک کند .

گيلان –آهاي گيلان ! دردم را نمي تواند چاره بکند حکيمي
که ازداروهاي محلي تو دست نويس نسخه نداشته باشد .

علفهای هرز تا بالای قوزک پای شالیزار جوان شعر خواهد رسید
اگر برنج تو به بازوي شيون توانايي ندهد .

*منبع : آلبوم هلاچین

 
<< شروع < قبل 1 2 بعد > آخر >>

نتایج 1 - 8 از 15
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 264582
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co