صفحه اصلی arrow داستان
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
داستان
آرمان اعتمادی چاپ ارسال به دوست
۲۷ اسفند ۱۳۸۸

 

« ... »

گرمای بدن مرد به پسرک انرژی می بخشید‚ پسرک باورش نمی شد‚بالاخره پس از سالها طعم شیرین محبت را چشیده بود.مدام مرد را بوسه باران می کرد.اشکش از شوق بند نمی آمد‚از خود بی خود شده بود.مرد هم پسرک را نوازش می کرد و بوسه های او را یکی یکی جواب می داد. همه لذت می بردند‚ خیلی عالی بود. پسرک در همان حالی که در آغوش مرد بود گفت:«بابا جون چرا تنهام گذاشتی قول بده همیشه پیشم بمونی.باشه؟» مرد دستی به صورت پسرک کشید. چقدر پسرک لذت می برد بی شک بهترین لحظه های عمرش را سپری می کرد. پسرک گفت:«آخه میدونی بابا تو این چند سال چقدر بدبختی کشیدم؟کارم فقط این بود که به دستهای مردم نگاه کنم. شبا زیر پل می خوابیدم.میدونی چند بار پلیسا منو گرفتن و زدن؟» و گریه اش رنگ دیگری به خود گرفت.

کات. ـ این صدای خوشحال کارگردان بود که با شور و شعف خاصی به سمت پسرک و بازیگر مشهور میدوید. - «عالی بود بچه ها از این بهتر نمی شد.» پسرک اما هم چنان به بازیگر مشهور چسبیده بود و گریه می کرد . ولی برای کارگردان مهم نبود. او از اینکه این صحنه زیبا از آب درآمده بود‚ بسیار خوشحال بود‚ نگاه رضایت بخشی به تهیه کننده کرد و لبخندی زد.تهیه کننده هم که انگار منتظر همین لبخند بود‚گفت:«جون من حال کردی از بازیگر مشهوری استفاده نکردیم؟این ولگرد چون زجر شو کشیده بهتر تونست بازی کنه.» سپس خنده ی موذیانه ای کرد و ادامه داد: «از همه مهمتر یه کاسه غذا هم جلوش بذاری میره پی کار خودش . دیگه هم  نمی خواد کلی پول خرج کنیم .» اما پسرک‚ بازیگر مشهور را ول نمی کرد و همچنان سرش را روی شانه های مرد گذاشته بود .با گریه گفت:«چقدر بدنتون گرمه. خیلی خوب بود اگه شما پدر من بودید» چهره ی بازیگر مشهور تغییر کرد . غمی بزرگ در دلش نشست و ناخودآگاه قطره ای اشک بر چشمانش نمایان شد و گفت: «پسرم». پسرک از شوق نمی دانست چه کار کند. شادی عمیق وجودش را فرا گرفت.دست های پدر را فشار داد.

 

محمد درويشي نيا(شَراگيم) چاپ ارسال به دوست
۲۷ اسفند ۱۳۸۸

 

« عابر بانک »

جمعه 23 اسپند 1387:

یک، دو، سه. نه بهتر است اینگونه بشمارم. ده، بیست، سی، سی و پنج، سی و هفت. ای خاک دنیا به سرم. شدم سی و هشتمین نفر. بعد از اینکه تمام شهر را زیر پا گذاشتم این خلوت‌ترین عابر بانک بود! یکی داشت مثل کتری که به روی گاز باشد جوش می‌خورد. یکی بر سروکله خود می‌کوبید. آقایی که در جلوی من ایستاده بود و ریش پرفسوری داشت مدام به زمین و زمان فحش می‌داد. خواستم بگویم که آخر به مملکت و مسئولین چه دخلی دارد؟ که صدای پِچ پِچ دو خانم توجهم را جلب کرد. خانمی که مانتویی تنگ و بسیار مناسب! به تن داشت و آنچنان خودش را بزک دوزک کرده که بیشتر به عروسک‌های پشتِ ویترین‌ مغازه‌ها  مانند بود به بقل دستی‌اش که خانم چادری که اگر پشت کار داشتی و جستجو می‌کردی تنها نوک بینی‌اش را می‌یافتی می‌گفت «ای خدا مرگم بده. می‌بینی تورو خدا چی شده؟! نصف عمر مفید ما خانم‌ها که بیش از نصف جمعیت را تشکیل می‌دیم! علاوه بر خونه و شوهرداری وظیفه تولید خالص ملی و رشد و شکوفایی اقتصادی به دوش ماست! داره پشت این عابربانک‌ها تلف میشه... .» از این حرف خنده‌ام گرفت، پیش خود گفتم لابد همین پشت آینه ایستادن‌ها، خطوط لب و چشم و صورت درست کردن‌ها و غیبت کردن‌های شما اولیا مکدره‌های عزیز باعث رشد و شکوفایی اقتصادی شده است. در همین افکار دست و پا می‌زدم که جمعیت چون گله‌ای گرگ زده هر کدام به طرفی گریختند. از همان آقایی که ریش پرفسوری داشت و مدام جوش می‌خورد پرسیدم: «برادر، ببخشید. چی شده؟ مگه ... .» وسط حرفم پرید و گفت: «حواست کجاست اخوی؟ دستگاه پول تموم کرده!»

شنبه 24 اسپند 1387:

درست 46 دقیقه است که ایستاده‌ام. نفر دوازدهم. خوب است! امیدوارم! خیلی بهتر از دیروز. از جوش خوردن‌های بی‌مورد، از سروکله زدن‌ها، از فحش دادن‌ها و مهمتر از همه از تولید خالص ملی و رشد شکوفایی، از هیچ کدام خبری نیست. همه ساکت و آرام با طمأنینه. هر یک کارتشان را در حلق این دستگاه زبان بسته فرو می‌کنند، پولشان را دریافت و می‌روند دنبال بدبختی‌هاشان! الان درست 11 دقیقه است که نفر جلویی‌ام که کت و شلواری اتو کشیده به تن دارد و مثل شاه دامادهایی که تنها چند قدم با حجله فاصله دارند می‌ماند! گوشی 1100 خودش را در آورده و مشغول ماربازی است. خواستم بگویم که چند دقیقه‌ای گوشی‌ات را می‌دهی تا ... . انگار شپش به جمعیت افتاده باشد جنب و جوشی پیدا شد. یکی خودش را می‌خاراند. یکی ناچ و نوچ و آخ و اوف می‌کرد. یکی با مشت و لگد به جان عابربانک افتاد. دیگری سر فحش و ناسزا را گرفته بود و به هر کسی که می‌شناخت و نمی‌شناخت دشنام حواله می‌کرد. خلاصه هر یک به کاری مشغول شدند و معلوم گردید که این آرامشی قبل از طوفانی بیش نبوده. مرا می‌گوئید همچنان هاج و واج با دهانی نیمه باز و چشمانی از کاسه و نیم‌کاسه در آمده به این جماعت می‌نگریستم و مانده بودم که چه شده؟! چون همه پراکنده شدند دیدم عابربانک به جای پرداخت پول، تام و جری پخش می‌کند. بعد از یک شکم سیر خندیدن مستقیماً پیش آقای رئیس رفتم.

- سلام.

- سلام جانم.

- ببخشید عرضی داشتم.

- بفرما جانم.

- خواستم بدونم شما کارتون درخواستی قبول می‌کنید؟

- کارتون جانم! منظورت را واضح بگو جانم.

- آخه عابربانک شما به جای پرداخت اسکناس «تام و جری» پخش می‌کنه. من «گربه سگ» را بیشتر دوست دارم. اگه «پلنگ صورتی» هم باشه بد نیست.

- پسره کره بز ... (شرمنده حرف زشتی زد.)جانم.

چون اسپند ریخته بر روی آتش جلزو ولز می‌کرد. بسی موی و ریش کند و گریبان جِر داد و بسیار فحش و ناسزا بود که به ما می‌داد. اگر همکارانش نرسیده بودند یا کاری دست خودش می‌داد و یا ما. در راه بازگشت این فکر رهایم نمی‌کرد که شاید شب قبل، جنگ و دعوایی سخت داشته و حال تمام عقده‌ها و فحش‌هایی که به زنش نمی‌توانسته بدهد، نثار من نموده است.

یکشنبه 25 اسپند 1387:

 تازه رسیدم و در ته صف اطراق کردم. درب که با ورود و خروج هر نفر مدام با صدای قیژ  آزار دهنده‌ای باز و بسته می‌شد بر روی اعصاب‌ها راه می‌رفت. وسط‌های کار بود که دستگاه کاغذ تمام کرد و دیگر رسید نمی‌داد. جوشن کبیر و صغیر، آیت الکرسی، دعای عهد، آل یاسین، توسل، کمیل و چه دعاهایی که نخواندم و چه مناجات‌هایی که از خود به در نیاوردم. تا اینکه نوبت به من رسید. دو دست را به سوی آسمان بلند کردم و بر فرق سرم کوفتم! وقتی فهمیدم شبکه شتاب قطع می‌باشد و من نمی‌توانم از این عابربانک پول برداشت کنم هرچه لعن و نفرین از بر بودم نثار ارواح گذشته، حال، آینده، متکلم وحده، مع الغیر و... نمودم.

دوشنبه 26 اسپند 1387:

تمام شهر را زیر پا گذاشتم. ولی باز هم خلوت‌ترین عابربانک همان عابربانک دیروزی بود. ولی خوشبختانه اینبار شبکه شتاب مشکلی نداشت. با دلی پرخون و هزار امید و آرزو این بار به همراه رفیقم در ته صف ایستادم. همه در فکر بدهکاری و بدبختی خود آرام در گوشه‌ای بودند و دمی بر نمی‌آوردند. درب همچنان با صدای قیژ و قوژ آزار دهنده‌ای باز و بسته می‌شد. پس از 10 دقیقه صدای غُرغُر پیر زنی که چادر گلگلی و چرک به سر داشت در آمد. حسابی از غر زدن‌هایش کلافه شدیم. چون مته در مغز انسان فرو می‌رفت. راست می‌گویند که زن‌ها در موقع پیری غیر قابل تحمل می‌شوند. صدای درب بانک و غُرغُر پیر زن حسابی همه را سرسامی کرد. وقتی دیدم که جلوی درب دهن این پیر زن را نمی‌توان گرفت، گفتم اقلاً جلوی این درب بانک را که می‌توان گرفت! این شد که از صف خارج شدم. وقتی به درب رسیدم با صدای قیژ باز شد. من هم نامردی نکردم و دو دهنه باز درب را گرفتم. درب به زور من و با یک صدای وحشت‌ناک بسته شد. احساس کردم که خراب شده و دیکر کار نمی‌کند. ناگهان یکی از کارمندان بی‌نزاکت بانک با صدای بلند فریاد زد: «آهای کره ... (ببخشید حرف خیلی زشتی زد؛ اصلاً نمی‌تونم بگم!)؛ چه کار می‌کنی؟!» مرا می‌گوئید چون جن غیبم زد.

سه‌شنبه 27 اسپند 1387:

باران نم نم می‌‌بارید. امروز قبل از هر کاری یک طبله شیرینی گرفتم به همراه چند کمپوت! به عیادت رفیقم که سرش شکسته و چند ده بخیه خورده بود رفتم. چون ماجرا را جویا شدم گفت:«وقتی که رفتی از دست آن پیرزن نتوانستم زیاد دوام بیاورم. حسابی سر درد گفته بودم. خواستم برگردم که از پله‌های بانک زمین خوردم و این بلا که می‌بینی به سرم آمد!» او ماجرا را با آب و تاب تعریف می‌کرد و من همچنان که می‌خندیدم مشغول خوردن کمپوت‌ها شدم. وقتی از آن درب الکتریکی بانک که به زور بستم سوال کردم گفت:«آن درب گیر کرد و دیگر باز نشد. مردم در پشت آن ماندند و مدام بر باعث و بانی آن لعن و نفرین می‌فرستادند، بعد هم فرستادند دنبال تعمیر کار. در همین موقع زمین خوردم و دیگر نمی‌دانم کار به کجا کشید!» بسیار مشعوف شدیم و چه خنده‌ها که نکردیم. ناگهان متوجه شدم که از کمپوت‌ها هیچ نمانده جز چند قوطی خالی! ولی جعبه شیرینی آن طرف چشمک  می‌زد. دیگر رویم نشد دستی بر آن برم! در کمال پررویی خداحافظی کردم. باران همچنان نم نم می‌بارید. در راه بازگشت ناگهان دیدم که یک دستگاه عابر بانک آن طرف خیابان به انتظار من نشسته است. باورم نمی‌شد! از آن صف‌های طویل هیچ خبری نبود! به اطراف نگاه انداختم، دیدم هیچ کس را به عابربانک التفاتی نیست و هر یک به راه خود روان اند! آرام آرام چون سارقان در دل شب بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم به آن طرف خیابان رفتم. کارتم را از جیب در آوردم. خواستم ...! که ناگهان خشکم زد! بر روی صفحه نمایشگر این جمله نوشته شده بود. «دستگاه موقتاً کار نمی‌کند.»

چهارشنبه 28 اسپند 1387:

هیچ یک از عابربانک‌ها کار نمی‌کردند. انگار سرما خورده باشند! اگر تمام شهر را می‌گشتی بیش از 3 عابربانک سالم پیدا نمی‌کردی! آن چنان صف‌های طولانی و درهم و برهمی تشکیل شده بود که انسان را به یاد صف‌های قیامت که سهل است، به یاد صف‌های بنزین می‌انداخت! این انسان‌های به ظاهر متمدن وقتی در این صف‌های قرار می‌گرفتند گویی لباس تمدن از تن به در کرده باشند، برای اینکه کدام یک جلوتر بوده و زودتر باید کارت بزند آنچنان به جان یکدیگر افتاده و چه فحش و فحش کاری‌هایی نشد و چه کلامات رکیکی که بر زبان‌ها جاری نمی‌گشت. یکی دندان تیزش را نشان می‌داد؛ یکی جفتک می‌راند، یکی هم شاخ می‌زد و دیگری پارس می‌کرد و پاچه می‌گرفت. زن‌ها گیس می‌کشیدند و چنگ بر سروروی هم می‌انداختند و مردان مشت به سمت یکدیگر تعارف می‌کردند. نمی‌دانم چند ساعت، شاید بیش از نصف روز را در آن صف مذکور ایستادم تا نوبت به من رسید. کارت ملی، کارت دانشجویی، کارت کتابخانه، کارت پایان خدمت، ای خدا! گواهی‌نامه موتور، گواهی‌نامه ماشین، کارت سوخت، کارت مترو ، کارت ...، کارت کوفت، کارت درد و مرض، کارت زهرمار. خدایا؛ نه! من نه! هرچه کارت می‌خواستی در جیب داشتم جز کارت عابربانک. حال مابقی ماجرا را خود حدث بزنید.

پنچ‌شنبه 29 اسپند 1387:

یک روز تمام آفتابی و بسیار زیبا. سرتاسر احساس شعف می‌کردم و شادی. هوای بهاری جان انسان را تازه می‌کرد. برگ‌های تازه شکفته درختان چشم‌ها را خیره می‌گرداند. صدای گنجشکان و پرندگان موزیک روح گردیده بود. همه چیز بر طبق مراد. صف نیز زیاد شلوغ نبود. فقط چند ده نفر! نه از حرص و جوش خوردن‌ها و نه از فحش دادن‌ها هیچ خبری نبود. نه از آن زن بزک دوزک کرده که ادعا می‌کرد عامل رشد اقتصادی کشور و تولید خالص ملی است. نه از گوشی 1100 و ماربازی، نه از تام و جری، نه از آن درب و نه از پیر زن غرغرو. از هیچ یک خبری نبود. کبکمان خروس، خروس‌هامان غارغار، و کلاغ‌ها چون مرغ عشق می‌خواندند. چند دقیقه ای صبر کرده تا نوبم شد. کارت را داخل و رمز را وارد کردم. ناقافل پیغام داد که رمز را اشتباه وارد کردید و کارت ضبط می‌گردد! مانده بودم که این چه کاری است! من که رمز را درست وارد کردم! چرا اولین بار! تا 3 بار که می‌توانستم؟! آنچنان خونم به جوش آمده بود که با مشت و لگد بر عابربانک می‌کوبیدم و حساب صاف می‌کردم که اگر دیگران جلوی مرا نمی‌گرفتند آن چنان نافرم می‌زدم که یا دستم می‌شکست و یا عابربانک.

جمعه 30 اسپند 1387؛ 3 ساعت مانده به سال تحویل:

حواشی ظهر بود. به همراه همان رفیق سر شکسته‌ام خواستم یک بار دیگر شانسم را در این سال بیازمایم. در حین عبور از خیابان موتور سواری که الهی خداوند منان نسلشان را از روی زمین پاک گرداند، به من کوبید. بعد از کمی چرخش در هوا و سیرو سفر در آسمان چون سفره‌ای پهن زمین گشتم. جمعیتی عظیم به دورمان حلقه زدند و ما بسیار خوشحال از این همه توجه دیگران. سرتان را درد نیاورم. بردنمان بیمارستان. چند عکس، نوار قلب، آزمایش ادرار و مدفوع، سنوگرافی و آزمایش مغز که معلوم شد چیزی نیست. تنها رباط‌های پای مبارکمان کمی کشیده شده و یک هفته‌ای راه رفتن ممنوع می‌باشد. بعد از پانسمان و مداوا گفتند که باید تصویه حساب کنی و بعد مرخصی... . کارتم را به رفیق شفیق و البته سر شکسته دادم تا از عابر بانک بیمارستان پول دریافت کند. بعد از 10 دقیقه با چهره‌ای نه چندان بشاش برگشت! گفت که وقتی کارت را وارد کرده دستگاه بسیار فحش‌اش داده که آخر کُره خر، تو که موجودی در حسابت نیست مگر کِرم داری که کارتت را وارد می‌کنی؟ بسیار خندیدیم. و این شد که 7 روز اول سال نو را خانه نشین شدم.

 

 

احسان مهدیان چاپ ارسال به دوست
۳۰ دي ۱۳۸۸

                       

 

«شورش  پشت استکان ...»

استکان با شدت خورده بود به استکانی که از مقابل می آمد و راه افتاده بود تا انگشت هایم را یک به یک مست کند و انگشت اول را خودم گذاشتم توی دهنم و انگشت شستم را فرو کردم  که وقتی « لیس » ردن  « اشک » از چشمانت  در می زد و تلو تلو خوران به سمت بار می رفتی! « بار» سنگین شد و قاطر داشت جفتک می زد و من واقعا می دانستم که دستم را لای حساسی گذاشته ام ، باور کن !

خیابان های نیم بند خواب تخم مرغ هایی را دیده اند که در هوای خرداد برای چیدن میوه هایی که شرط رسیدن است ....

آهای بچه اون « رادیوم  » رو  خفه کون ! دارم از حسودی دق می کونم ! ( مستی و راستی!! )

آش تموم شده و دیگه هیچ چیزی واسه مزه نمونده چیکار کنم اوستا ؟چه می دونم یه زره ... بزار دیگه بسِشه !

مشتری حوصله اش سر رفته بود و داشت استکان خالی را جلوی نور لامپ با دقت بَرانداز می کرد و لبهاشو تکون می داد بطوری که حتی یک کلمه از حرف هاشو نمی شد فهمید! .

کله ظهر بود و هوای خرداد هرسال نشون میده که بهار تموم شده و غوزه های نارنج درامدند .

مَشتی هنوز روی یخچال ویترینیش یه مشت علف خشک شده داشت که می گفت مال عید همین چندسال پیشه که من نگهش داشتم و دیگه رنگش به سمت زردی رفته و چین معلومه کشوری است یا جاذبه های خیلی زیاد ( اینها کلماتی هستند که رادیو داشت تکرار می کرد ) .........

آهای بچه گفتم  اون « رادیوم »  رو  خفه کون !

( یه کم خاموش کن سرش گرم شد دوباره روشنش کن اون الان دیده یه نفر از جلوی استکانش رد شد داره گـُررر میگیره ، آره !)

تو - خم شو اینجا رو تی بکش ! یه دستمال تمیز هم به پیشونی و گردن این اوراق بکش که داره از حال میره ! یکی نیست به بچه هاش خبر بده دیگه نزارن از خونه بیرون بیاد ؟  آخه مردم چیکار کنن که باید این وضع رو تحمل کنند ها ؟ ( قـُر قـُر های مشتی هم تمومی نداشت ) .

دومین استکانی که بالا برد و تازه داشت بر می گشت که روی صفحه حوادث روزنامه ای که روی میز می دید پهن شد و پاهاش شاهدند که خشک خشک بود فقط من بودم که آنقدر زدم زدم زدم تا اون دوباره به هوش آمد و اولین سوالش این بود  : شاه برگشت ؟

دیدین یارو اوراقه کمی دستمال به سرو گردنش کشیدین ! حالا شاه میخواد از ما ؟!!

روی دیوار قهوه خانه عکسی از روزهای انقلاب بود که روی صورت بانویی خون بود و روی دست های مردانی تفنگ و ...

از جلوی استکان آدم هایی رد می شدند که دلم می خواست از جا بلند شوم و ... متاسفانه دیگه بعد از 70 سال باور می کنم که ظرفیت من حتی بیش از دو استکان چای هم نیستش !

اذان که بلند شد روی پاهاش بند نبود و دستش بود روی دیوار حمام قدیمی و مردم که از پشت سر می آمدند و رد می شدند اعصابش را  بهم می ریخت ولی فکر می کنم به خاطر قیافه زپرتیش بود که از اون فاصله می گرفتند !

حالا مردم دسته دسته می رفتند و همگی دفترچه قرمز شناسنامه دستشون بود و یکبار دیگه نوشتند : بله !

از هیچ بزرگتری اجازه نگرفتند و راه به راه به جمعیت اضافه می شد و فقط من بودم که بلاتکلیف در خماری خودم غرق شدم و چند نفر از آب کشیدنم بیرون . شده بودم عینهو همون شخصی که توی قهوه خانه می پرسید : شاه برگشت ؟ پرسیدم !!  همه زدیم زیر خنده که بابا ای ول تو دیگه کی هستی ؟ سی ساله خوابیدی بلند شدی می گی ما شاه میخوایم ؟

آره بابا ! حتی مورچه ها و زنبورها شاه دارن مگه میشه ما نداشته باشیم ؟

همه فهمیدن وضعیت من چطوریه و گذاشتند و رفتند .

ساعت چندَ بعد از  عصره!دارم توی آسایشگاه تلویزیون می بینم و مردم در خبرهای 8و30 خیلی شاد بودند و این منو ناراحت می کرد.

به گزارش رسیده از مرکز خبر امروز سومین نیروگاه هسته ای ایران افتتاح شد.

دلم می خواست داد بزنم : پسر! اون رادیُم رو خاموش کوون ...

اما صبح شده بود و دیدم یه عده زیر تابوتی رو گرفتن که مربوط می شد به استکانی که روز گذشته این همه سر  مشتی غُر می زد.

 
زینب برزگر ماهر چاپ ارسال به دوست
۳۰ دي ۱۳۸۸

 

«کفش»

پاهای عابرین رو نگاه می کرد ؛ بو ت  های مشکی ، ورنی ، به خصوص چکمه های چرم که  حتما با خز های داخلش حسابی پا رو گرم می کردند . آرزو می کرد کاش یکی از این چکمه ها می یومد سراغش و چن دقیقه ای جلوش می­ ایستاد. 

دوباره داشت برف می بارید ؛ دونه های برف ، جعبه ی سیاه واکس خورده ی جلوش رو سفید می کرد.

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > آخر >>

نتایج 9 - 12 از 31
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 264585
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co