|
 سياه و سفيد... (تقدیر شده در چهارمین کنگره شعر و داستان ماه و مهر (استان های فارس و کرمان) شیراز بهار 1387) ايستاده در دريا، ابر سرخ رنگي در گوشه ي آسمان ميخكوبمان كرده است، ابر آبستن خون است. پاهايمان با نخ هاي سفيد رنگي به مبدا نامعلومي متصل است؛ و پيرزني كه بي بهره از نخ ها، بي هيچ توجهي به ما در كنار پياده رو مشغول تكرار كلمات با مداد بر روي خودشان است. □□□ كنار پنجره ايستاده ام و بوي دريا را كه از دور دست مي آيد و نام دريا را با تمام وسعتش در ذهنم تداعي مي كند را به درون ريه هايم مي فرستم. و "La Mar" ، كه تا بي نهايت بوي مادرم را مي دهد. ساختمان هاي را طوري طراحي كرده اند كه مجموعه شان از بالا شبيه به وال كوهان داري است كه در ساحل به گل نشسته باشد. ـ شايد سازندگانش به دنبال آرمان شهري در معماري بوده اند. ـ اتاق كه تنها عكس مادرم در قابي زنگ زده بر ديوار آن است و اين قاب برايم كار آينه را هم انجام مي دهد، در سيطره ي توده نخ سفيد رنگي است كه يك سرش بسته به پاي من است و سر ديگرش... نمي دانم كجا! هميشه دنبال اين بوده ام كه بدانم اين نخ سفيد رنگ از كجاست، و چرا گاهي وقت ها فكر مي كنم اين نخ است كه مرا به زندگي وصل كرده است! از جلوي پنجره كنار مي روم و به طرف قفسه تُنُك كتاب هايت گام بر مي دارم. مثل هميشه پايم در نخ ها گير مي كند و تلاشي ناخواسته براي نيفتادن و..., برايم عادي شده است. از همين پايين به آن ها نگاه مي كنم. "دن كيشوت" ، "برادرانِ كارامازوف" ، "رايوئلا" ، "پيرمرد و دريا" ، "صد سال تنهايي" ، "پاييز پيشوا". فقط همين ها برايم باقي مانده اند: ـ « ..."ايوان" ، "ديميتري" ، "آليوشا" ، "كارامازوف ها" با شما هستم: مي خواهم دنبال "دن كيشوت" و "سانچو پانزاي" احمقش راه بيفتم تا كثافت كاري هاي جهانم را كشف كنم. نمي دانيد بهتر است به ديدن "لاماگا" بروم يا به تماشاي مراسم اعدام "سرهنگ آئورليانو بوئنديا"؟ واي كه چه قدر دلم مي خواهد كه دكل را از دوش "سانتياگو" ـ كه مثل من دريا را مونث مي داند! ـ بردارم و مسيح وار آن را به دوش بكشم تا در روي تختِ خوابش مصلوبم كنند. "ژنرال" من، چه خبر از مادر دائم العمرتان، "بنديسيون آلواردو" ، مي خواهيد با شما دومينو بازي كنم تا آخرين موجوديم را به شما ببازم؟ ـ با اينكه مي دانم كسي نبايد شما را شكست دهد. ـ اصلن بياييد شير و خط كنيم. اگر شير آمد من مي ميرم و اگر خط آمد شما. به شرط اين كه بر روي دو طرف سكه ها فقط شير نقش نبسته باشد!...» صدايي از جا مي پراندم، پنجره بود كه باد تكانش داد. بس است، هميشه اين طور خودم را غرق در كتابهايم مي كنم. بلند مي شوم، براي اين كه دوباره نيفتم با احتياط قدم بر مي دارم. و پنجره را مي بندم. دنبال چيزي مي گردم تا كمي من را به خودش مشغول كند. كاش مثل آن پيرزن هميشگي كنار پياده رو با تكرار كلمات با مداد بر روي خودشان كاري را انجام مي دادم. نگاهم مي افتد به نم سرخ رنگ سقف در گوشه ي اتاق. خيره نگاهش مي كنم، دارد همه باري كه در حال تحملش است را روي سرم خراب مي كند. اولين بار كه آن را ديدم نگاهم شبيه به نوزادي بود كه براي اولين بار انساني را ديده باشد يا سنجابي بر لبه ي ديوار كه اولين بار است مرا ديده و هنوز گيج اين هستم كه سرخي نم از زنگار لوله هاست يا... «پنجره باز مي شود و زوزه ي بادي، سرد و متعفن داخل اتاق مي پيچد. غريبه اي وارد اتاق مي شود و صداي قدم هايش سكوت سنگين اتاق را مي شكند. نخ سياه رنگي به پايش بسته شده است و ردايي خاكستري رنگ بر دوش دارد. به طرفم مي آيد و سرش را تا نزديكي گوشم جلو مي آورد. دهانش بوي خون لخته شده مي دهد، بوي گورستان. و چشمانش سردي تن يك مرده را دارد. آهسته چيزي مي گويد. از حرفش خنده ام مي گيرد. غريبه هم مي خندد ولي خيلي تلخ. تازه وارد به همان سادگي و مرموزي كه وارد اتاق شد، خارج مي شود و پشت سرش باد سرد متعفن از پنجره مي گريزد.» مانده ام غريبه چه كسي بود! ، اين نخ سياه چه كه به پايم گره خورده است و تداومش دارد نخ هاي سفيد را محو مي كند و..., نكند... خودم را روي تخت مي اندازم و براي لحظه اي وزن سنگين زنده بودنم را حس مي كنم. باز هم خيره مي شوم به نم قرمز رنگ سقف در گوشه ي اتاق. نه، من نگاه نمي كنم، اين نم است كه به من نگاه مي كند و مسحورم کرده است. هنوز هم گيج اين هستم كه قرمزي نم سقف از چيست... كمي گچ روي زمين مي ريزد. نشتي لوله ها حسابي كار خودش را كرده است. مايع قرمز رنگ راهش را از محل نم مي گيرد تا به بالاي سرم مي رسد. قطره اي روي پيشاني ام مي ريزد. گرمي قطرات مرا ياد گوسفندي مي اندازد كه زماني هنگام عبور از كنار سلاخ خانه اي خونش به صورتم پاشيده شد. قطرات از كناره بيني ام به پايين مي غلطند و از گوشه ي چشمانم دورن آن مي روند. احساس مي كنم چيزي از حركت ايستاده، حركتي كه هيچ فرقي ندارد مستقيم باشد يا دوراني. خون همه جا را فرا مي گيرد. و نمي دانم چرا ياد اولين كسي مي افتم كه كور شد؟ از جا مي پرم. كورمال كورمال، در دريايي از سرخي دست و پا مي زنم. فقط مي دانم كه از روي تخت بلند شده ام. دارم حس سقوط را تجربه مي كنم. فشار هوا را كاملن حس مي كنم و باز هم نمي دانم كه چرا خودم را آماده ي برخورد با جسمي سخت كرده ام. ـ « كجايم، چه مي كنم، براي چه؟ » در اولين لحظه ي برخورد در خودم احساس متلاشي شدن مي كنم. محكم و نرم. مي توانم شوري آب دريا را تشخيص دهم. انگار بر كف دريا ايستاده ام. ناگاه كسي از بغل به من تنه مي زند، شمعي در اين درياي سرخ رنگ ظاهر مي شود، نخ ها، كتاب هايم، اتاق، پيرزن، دريايي كه غريقش هستم و والي كه در ساحل به گل نشسته است، همه در پيش چشمانم مي آيند و آرام آرام همراه با نور شمع كه به خاموشي مي نهد، از پيش چشمانم محو مي شوند. و صداي تازه وارد در گوشم مي پيچد كه: « تنها يك نگاه و يك تنه مي تواند كافي باشد... » □□□ رهگذران خيابان جسمي را ديدند كه از بالا به زمين افتاد، اما نمي دانستند كدام بالا. لابد خورشيد موم بال هايش را ذوب كرده بود و... اتفاق چند لحظه هم طول نكشيد. اطرافش را گرفتند. پوست خيسش ـ كه بيشتر به غريق ها مي ماند ـ ، همراه با تشنج همه گير و بدن آسيب ديده اش چيزي بود كه براي آن ها تازگي داشت. سايه اي نداشت، لابد در زير تنش گم شد بود يا محو در بقيه ي سايه ها، يا شايد اصلن در مكاني ديگر جايش گذاشته بود. از صورت به زمين افتاده بود. صورتش را رو به آسمان برگرداندند. ميخي لابد اتفاقي در گلويش فرو رفته بود. در چشمانش كه پرده اي سرخ در حال فتح آن بود، حماقت فوران كرده از چهره هاشان را تشخيص دادند و مرگ را كه در دهان كف كرده و خون آلودش در حال لانه گذاري بود، شناختند. با هر تشنجي شكاف گلو بيشتر باز مي شد و خون غلغل بيرون مي زد. كسي فرياد زد: «پايش را!» ديدند كه بر خلاف تمام شان نخي سياه رنگ دور پايش بسته شده است. پيش خودشان فكر كردند كه اگر نخ را ادامه دهند شايد بتوانند بفهمند كه او از كجا آمده است. نخ را ادامه دادند. بدون اين كه به چيزي برخورد كند راهش را مي گرفت و به دريا مي رسيد و چند متري كه در آب فرو مي رفت، سر به آسمان مي گذاشت. نگاهشان را به آسمان دوختند. تكه ابر قرمز رنگي كه خون باردار بود ميخكوبشان كرد. زندگي مكث كرد. در دريايي سرخ رنگ غرق شدند. نخ هاي سياه بلعيدن پاهايشان را آغاز كردند و با هر تنه اي؛ شمعي و تشنجي و... □□□ و "La Mar" ، مادر كه دارد همه شان را غرق رحِم خود مي كند، همه به جز پيرزن هميشگي كنار پياده رو كه بي بهره از نخ ها مشغول تكرار كلمات با مداد بر روي خودشان است. |