|
۰۱ بهمن ۱۳۸۷ |
« تعويض» -چيه داري نفس نفس ميزني؟! .... چي شده پري ... -گوش كن صمد ... امشب طرف خونه ما نيا .... اوضاع خطرناكه .... -چرا ؟! ... چي شده ؟! ... -پليس ريخته خونه ما .... فريبا و مهناز را گرفتند و بردند .... دو تا مشتري هم تو خونه بودند .... خونه الان تحت كنترله ...اينورها اصلا آفتابي نشو ؟!.... تلفن قطع شد . ضربان قلب صمد تندتند مي زد . روي صندلي نشست و با عصبانيت چند تا با كف دست بر روي ميز كوباند. -تف به اين شانس ... اين هم از دوشنبه امون ... خراب شد .... او حمام رفته و تا حد امكان خود را ژيگول كرده، ته ريشهايش را قشنگ سه تيغه كرده و موهاي اضافي تن اش را زده بود . قرار بود فريبا امشب بغلش بخوابد . زود از اداره بيرون آمده بود . آن روز كارمندها و پدر و مادرش متوجه اضطراب ودست پاچگي اش شده بودند . ولي حالا گويا ورق برگشته بود . عصباني با سيگاري بر لب از خانه بيرون مي زند و ماشينش را روشن مي كند. -حيف ! ... آخر آن بنده هاي خداهاي يتيم را كي لو داده !؟ .... تكليف من امشب چيه ؟! .... شب بودو مسير پر از مسافرهاي منتظر . در ميان آنها حضور دخترهاي جوان و زيبا نگاهش را مي دزديد . يك لذت از دست رفته بر دلش سنگيني مي كرد . در خيابانهاي شهر بيهوده و بلاتكليف مي گشت و نگاهش بر كناره هاي خيابان سر مي خورد . نمي دانست دنبال چه چيزي مي گردد . در حجم اين شب تنها يك ستاره را امشب مي خواست . امشب آن ستاره طلوع نكرده بود . عاشق فريبا بود ولي مي دانست هيچگاه اين عشقش به يك زندگي مشترك با يك روسپي ختم نخواهد شد . دختري خوش تيپ و قدبلند ، با آرايشي غليظ در صف منتظران براي تاكسي ، برايش دست تكان داد ، صورت ماهي هم داشت ولي با آن زيبايي، چهره و اندام فريبا نقش و نگارش را در دلش خوب محكم كرده بود و نتوانست خطوط چهره فريبا را روي صورت آن دختر پيدا كند ، مكثي و ترمزي و گازي . رفت . ولي تنش داغ بود و مانند كسي كه مرده اش را تازه از دست داده است ، نمي توانست نبودن معشوقش را قبول كند . اگر روزگار اجازه ميداد تا آخرين توانش مي كوشيد تا فريبا را از چنگ گرگان خارج كند . در چرخ فلك شبانه شهر مي چرخيد ولي نگاهش به ماهش بود كه پشت ابر پنهان بود. امروز چقدر شهر شلوغ بود ، چقدر مردم افسرده به نظر مي رسيدند در پشت شيشه هاي ماشين غم را مانند يك فيلم درام تماشا ميكرد . مردم امشب چه اضطرابي براي رفت و آمدنشان نشان مي دادند ، او پايش را روي گاز گذاشت و دوست داشت سريع از راكد شدن در اين غم سرا بگريزد . اما در پشت يك چراغ قرمز در حجم ماشينهايي كه مانند ماهي ها ، منتظر بيرون كشيدنشان از تور صياد بودند، ماند . از فكر خودش خنده اش گرفت ، چرا تا حالا اينطوري فكر نمي كرده است . دفعه قبل كه پشت چراغ قرمز بود و به سمت خانه فريبا مي رفت ، ان را استارت مسابقه ماشين سواري تصور كرده بود كه همه براي گرفتن كاپ در آن عجله مي كردند ! از فكر خودش بدش آمد .رفت به سمت بلندي ، جايي كه چراغها در دورنماي مسير آن كمتر مي شدند و او فكر ميكرد در آنجا مي تواند غم خود را به فراموشي سپارد . سيگاري ديگر روشن كرد ، و از ماشين پياده شد . آيا واقعا فريبا چنين ارزشي داشت . شهر در بلندي هاي آن با نور ستارگانش زير پايش بود . يك زن كه در بين ستاره ها بود، كه او با يك دسته گل سرخ به سويش مي شتافت . ولي امشب اين ستاره خاموش بود و مي دانست از اين حجم بزرگ ستارگان چيزي مانند فريبا عايدش نمي شود . باز فكر كوچك شدنش را كرد ، چرا او به يك روسپي اين چنين وابسته شده است ، و با فكر گناه و وجود مهر ننگ بر پيشاني فريبا ، به علاقه خود خنديد و آن را تمسخر كرد ، سرش را تكان داد ، و دوباره سوار ماشين شد . به خود گفت من بايد از اين همه چراغ ، امشب چراغي را براي خود بردارم . باز چرخ فلك سواري شروع شد ولي هر ترمزي او را ياد چهره حك شده فريبا مي انداخت .و او گازش را مي كشيد و ميرفت وخود را در بد مخمصه ايي اسير مي ديد و سيگاري ديگر . حالش از اين گردش شبانه به هم خورد و ماشين را به سمت كوچه تاريكي از شهر هدايت كرد تا ديگر چهره آدمهايي كه در آن صيد خود را جستجو ميكرد نبيند ، رفت و رفت و در گوشه تاريكي ماشين را نگه داشت . بار غمش بيشتر شد ، سرش را روي فرمان انداخت و آن را سخت بدان فشرد و زماني طولاني در آن حالت ماند . تا اينكه صداي باز و بسته شدن در ماشين، اين فشار را كاست . سرش را از پشت فرمان بلند و آرام آرام عقب را نگاه كرد . ، زني چادري را تك و تنها ديد كه آرام او را نگاه مي كند . براندازش كرد . چادري چادرش را ول كرد . جوري كه روسري با كمي موي بيرون زده مش نشده و ساده روي سرش ماند و چادر روي شانه هايش افتاد . زني بود مسن و زيبا با آرايشي ناشيانه . در قيافه اش وقار خاصي وجود داشت ، چنانكه به نظر نمي رسيد يك زن بدكاره باشد و چين و چروك صورتش با وجود جذابيت تركيب صورتش ، نشان از سختي هايي داشت كه در حين زيبايي در زندگي تحمل كرده بود . -براي چي سوار ماشين شدي ؟ .... -براي پول ...شوهرم معتاده و الان تو زندونه ... براي بچه ام ، لباس و غذا مي خواد ... خونه هم است ، همين نزديكي هاست .. -پس بچه ات كو .... -خوابيده ... مجبور شدم با يك چيزي بخوابانمش .... -چندمين بارته ... -دومي شايد هم سومي ... و در حاليكه بغض گلويش را فشار داده بود و آرام آرام مي گريست ، ادامه داد: -چاره اي ندارم ، بخدا اگر بخاطر بچه ام نبود ، هيچوقت دست به چنين كاري نمي زدم ! .... سرش را از چادري برگرداند . بعد از آن سكوتي بين آن دو برقرار مي شود . گويي هيچ حرفي و اتفاقي بين انها نگذشته بود . صمد سيگار مي كشيد ، نگاه به آئينه نمي كرد و زن در پنجره خيس چشمانش ، بيرون را نگاه ميكرد و به صمد توجه اي نداشت . صمد داشبورد را باز كرد و پولي را كه در آن آماده كرده بود ، در دست مشت نمود . ماشين را روشن كرد ، او فقط جلو را نگاه ميكرد ، چراغها خاموش ، نقش چهره فريبا پاك و بدنش سرد شده بود ! چادر یدور شدن دو چراغ روشن را در دل تاریکی تعقیب میکرد .
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|
توی پاگرد ایستاد خوب نگاش کرد .رنگ قشنگی داشت . یعنی اندازمه ؟! کتاباش رو به بغلش فشرد .چشاشو بست . - بهترین بابای دنیا مال منه ! خمید ودستی به کفش ها کشید . - ننه تو دسات کثیف نشه مال پسر دائیته! |
|
|
۳۰ آبان ۱۳۸۷ |
|

(1) زايشگاه داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست . ــ چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه ! زن نگاهش را از مرد دزديد.. چيزي درونش را مي چلاند. . به بچه علاقه پيدا كرده بود . به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود. مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد .
(2)
خم شد گلی را که کنار پایش افتاده بود برداشت .نفس عمیقی کشید . دیشب خواب دیده بود . عرق پیشانی اش را گرفت .نگاهش به چهره سربازی که کنار آنها ایستاده بود گره خورد . چقدر شبیه او بود .دستش را بالا آورد .به فکر دست دیگری بود .عطر پرچم تا دورها می رفت
|
|
|
۳۰ آبان ۱۳۸۷ |
|
« سمفوني تاريكي» به یاد 10:10 در آگوست 1945 و تمام روان پریش های ویتنام
نگاهش را دوخته است به تپه ي روبرو و سمفوني نهم بتهوون چون اژدهايي آتشين در گوشش نواخته مي شود. اژدهايي كه دارد با خودش براي رسيدن به نهايت آسمان رقابت مي كند و او را به ياد هزاران هزار چشمي مي اندازد كه با سوختنشان به زباني مشترك براي كارخانه هاي ساعت سازي تبديل شدند. نگاهي به نشان صلح روي سينه اش مي اندازد انگار مي خواهد چيزي را به خود يادآوري كند و يا آن را در ذهن تداعي. سرش را به سمت آسمان بر مي گرداند و با بستن چشمانش، تاريكي را به درون آن ها مي غلتاند؛ شايد كسي يا چيزي دارد دست مي گذارد روي پلك هايش... □□□ شب؛ ما چهار سرباز با لباس هايي يكدست، علامت صلح بر سينه و عنوان "قاتل بالفطره" بر روي كلاهخودهايمان، سينه خيز در حال عبور از زير سيم هاي خارداري هستيم كه به محض گذشتن از آنها بايد به سمت تپه اي كه تيربار دشمن روي آن قرار گرفته است برويم و آن را خفه كنيم. موسيقي رگبار مسلسل ها، گاه انفجار گوشخراشي كه ريتم را بر هم مي زند و "ياد ِ" پيره زني كه در ويترين مغازه اي نشسته است و در حال دوختن جاي زخم سينه سربازي است. گرد و خاكي كه چشمانمان را مي آزارد. لباس هايمان سائيدگي را تجربه مي كنند و قلوه سنگ هايي كه آنقدر خودشان را در پوستمان فرو مي كنند كه لابد گاهي وقت ها خود را جزيي از ما حساب مي كنند و يا اين ماييم كه آن ها را جزيي از خودمان حساب مي كنيم. ـ «در مسير سينه خيز رفتنم گاهي وقت ها نتوانسته ام و نمي توانم بين سنگ ها و استخوان هاي خرد شده ي افرادي كه مدت ها پيش به هر دليل در اينجا مرده بودند فرقي بگذارم. دستم را جلو مي گذارم تا با فشار آن بر زمين خودم را به جلو بكشم و دستم انگار دارند دندان هاي جمجمه اي را لمس مي كنند. كسي دست مي گذارد روي دهانم. دستم را روي زمين مي كشم و ناخودآگاه دنبال حضور ديگري هستم، چيزي كه در دست بگيرم و با آن خودم را به جرياني كه نمي دانم چيست وصل كنم. اما نه، اين دست، دست هميشگي خودم است. جمجمه را پس مي زنم و ادامه مي دهم. نيم متر كمتر باقي مانده است تا سرم از زير رديف سيم هاي خاردار بگذرد و سقفي كه بين من و آسمان است آرام آرام كنار مي رود و همين كه عدم حضور نامريي سيم خاردارها را روي پاشنه ي پاهايم حس مي كنم بلند مي شوم، سوزش عجيبي پاشنه ي آشيلم را مي سوزاند و سوزش مسير خود را تا آخرين عصب هايم ادامه مي دهد. بي حسي پايم از درد و سكه ي يادگار خواهرم كه زير دندان هايم مي فشارمش.» صداي دويدن هشت پا به گوش مي رسد. مسير بين آخرين رديف سيم خاردار و تپه خيلي خيلي بيشتر از آن چيزي است كه در جبهه دوم ديده بوديم. ما از جك هايي كه آن ها براي خودشان مي گفتند مي خنديديم. چيزي بر زمين مي افتد... ـ «شايد يكي از ما چهار نفر؛ مي توانم تشخيص بدهم كه پاهاي كمتري بر زمين كوبيده مي شوند. بايد شليك كنم. اسلحه ام با خشم گلوله اي روي اولين بدن نامعلومي كه بتواند استفراغ مي كند. صداي پاها كمتر و كمتر مي شوند. انگار چيزي از پس زمينه ي موسيقي رگبارها كم شده است. دارم به خودم شك مي كنم كه اين من هستم كه مي دوم يا... سياهي دونده و سايه مانند جلوي پايم هم به زمين مي افتد. ناله اي، فريادي در درون؛ «كه من ندارم دل فواره ي جوشاني را ديدن كه كنون اندك اندك مي نشيند از پاي و توان پروازش اندك اندك مي گريزد از تن...» و خونش چنان با فوران به صورتم پاشيده مي شود كه انگار هر قطره ي خون مي خواهد بداند كه واقعن گلوله را انساني ديگر از جنس كسي كه بر زمين افتاده است شليك كرد؟! «خداوندا، آنان را ببخشاي زيرا نمي دانند چه مي كنند...» و همين به فكر فرو مي بردم كه سياهي از پشت تير خورد يا... كه پايم به چيزي گير مي كند و روي زمين مي افتم. دستم را كه مي خواهم تكيه گاه قرار دهم تا بلند شوم روي زخم سينه ي او فرو مي رود و نخ هاي پيراهن پاره شده از گلوله اش. پيره زني كه توي ويترين مغازه اي نشسته و مشغول دوختن جاي زخم سينه ي سربازي است. نيم خيز هستم كه خط سفيدي و اريبي مسير نگاهم را پيدا مي كند و... چرا زير پايم خالي مي شود. مايعي كه مزه ي خون و سياهي را مي دهد و از گرماي آن. جمجمه ام دارد مشتعل مي شود. خوني كه از دهانم داخل معده مي رود و فوران دوباره اش به سمت بالا و خفگي اي كه...» □ ...از بغل در گودال مي افتد و اسلحه اش كه هميشه "رفيق" خطابش مي كرده در كنارش به زمين افتاده است. چشمانش هنوز گرد و خاك را حس مي كنند و سوزش دارند. در تاريك و روشن نور رگبارها كه به نظر مي رسد پاياني ندارند چشمش به مورچه اي مي افتد كه ـ لابد ـ فارغ از همه ـ يا شايد به عمد دارد خودش را اينطور نشان مي دهد ـ در حال حمل چيزي بزرگتر از خودش است. سعي مي كند لبخند بزند. چشمانش را به آرامي روي هم مي گذارد و دوباره باز مي كند شبيه به كسي كه با آرامش در حال تاييد چيزي است. دستش را آرام به سمت مورچه دراز مي كند، لابد مي خواهد خود را به جرياني از زندگي كه در حركات مورچه است وصل كند، شبيه به برگ خشكي كه از شاخه هاي بالايي درختي افتاده است و حالا خود را با تلاش تمام به شاخه هاي انتهايي درخت آويزان كرده است. لرزشي در دستش و بي اختيار شكافتن هوا توسط دستي كه مي خواست خود را به جرياني وصل كند كه... و حالا خفه شده در خورد عاجز از هر حركتي است. مورچه دارد در تاريكي محو مي شود . شايد شب است كه دارد خودش را در رنگ مورچه مخفي مي كند؛ و سياهي، سياهي و سياهي... □□□ آفتاب؛ روي صندلي راحتي ات لم داده اي. در فوراني از سادگي محيط و آرامش خارج از شهر كه با آسمان خراش ها و خيابان هاي بي شمارش چون هزارتويي است كه آدم ها و ماشين ها، بي هدف فقط براي رفتن يا فرار از آن تقلا مي كنند. داري به هزاران هزار چشم سوخته شده فكر مي كني كه صداي دويدن كسي بر روي زمين توجهت را جلب مي كند. پسركي دارد به سمت مقصدي كه نمي داني كجاست مي دود، مي ايستد، چند قدم به عقب بر مي دارد. بر لبه ي گودال كنار پايش خم مي شود، با دست دنبال چيزي مي گردد. از لرزشي كه از اينجا مي تواني تشخيص بدهي مي تواني فشار سنگ ها را زير كاسه ي زانوانش حس كني. شايد دارند خودشان را به عنوان جزيي از او قلمداد مي كنند يا شايد او است كه سنگ ها را چون جزيي از خودش فرض مي كند، مي لرزي. پسرك خودش را براي سينه خيز رفتن به داخل گودال آماده مي كند. بدنش را با تكان هاي آرام به فشار سنگ ها عادت مي دهد و آرام آرام داخل گودال مي رود. دلت مي خواهد خودت را سينه خيز روي زمين بكشي. آدم هاي سينه خيز، مارهايي كه پاي هر صاحب قدمي را نيش مي زنند، آنقدر سريع كه انگار پايت را بي هوا روي نيلوفر مردابي بگذاري و زير پايت خالي شود و هربار تكرار ِ... چيزي به ذهنت مي رسد، شايد اين باشد كه اين لحظات را يكبار ديگر زيسته اي. مي داني چه پيش خواهد آمد، همه ي بدبختي ات در همين است و «پدرم، چرا مرا وانهادي...!» سمفوني نهم براي چندمين بار در گوشت نواخته مي شود. نمي تواني توجهي نكني. غرشي به گوشت مي رسد و درخششي در دوردست چشمانت را مي سوزاند. آنها را روي هم مي گذاري و تاريكي را به درونشان غلت مي دهي. گرمايي تمامي وجودت را در بر مي گيرد. اژدهايي آتشين كه از سطح زمين شروع به خيزش كرده است، دارد سر به آسمان مي گذارد و قرار است بي هيچ آئيني تو را ببلعد. دنيا چقدر كوچك است، كوچكتر از آن چيزي كه در "قرمز ِ" "كيشلوفسكي" ديده ايم. همه چيز به مي رسند، آنقدر سريع كه هركسي را مبهوت خودشان مي كنند. ـ «هركس بلند مي شود و به دنبال كار خود مي رود.آنها ديگر هرگز همديگر را نمي بينند و اگر هم بار ديگر يكديگر را ملاقات كنند هرگز نمي فهمند كه اين اولين بار نيست.» فوراني از آتش و گرماي شديدي كه سرتاسر محيط را در بر گرفته است. اجزاي زنده براي رسيدن به هجاهاي متوالي شان خود را به دست لايه هاي اتمي مي سپارند و اثباتي مي شوند بر تلاش مجذور نور براي رسيدن به نهايت نامعلومي كه... به راحتي مي توان عجله ي ساكنين را تشخيص داد كه رفته اند تا مرگ را زندگي كنند. و ياد پمپئي كه زير گدازه هاي وزوو مدفون شد. آرامشي مرگبار، جز "مرگبار" نمي شود كلمه اي بعد از آرامش آورد و اگر هم باشد من به ذهنم نمي رسد، با خودتان... پسركي از گودال اتفاقي بيرون مي آيد. صورتش شبيه به كساني است كه براي اولين بار به مكاني ناخوشآيند وارد شده اند. نفس نفس مي زند. با كلاهخودي كه رويش نوشته شده "قاتل بالفطره" و سكه ي زير دهانش كه دارد درخششش را زير آفتابي كه در حال گم شدن در غبار است از دست مي دهد. چشمانش از تصوير خالي شده است و غريزه اش او را به سمت خانه اي كه ديگر وجود ندارد، مي كشاند. در تاريك و روشن جنگ خورشيد و غبارها، پيره زني در حال گلدوزي جاي يك گلوله ي روي سينه اي است و آسمان كه به دنبال چيزي است تا خودش را به رنگ آن درآورد، لابد موهاي پسرك... و آغاز تدريجي يخبنداني كه خون، استخوان ها و افكارمان در آن يخ مي بندند، يخبنداني مملو از تاريكي، تاريكي و تاريكي...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > آخر >>
|
| نتایج 25 - 28 از 31 |