در سالهای گذشته تقریبا یک دهه
بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا
هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها
نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این
روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات،
وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط
همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم، حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و
یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید
نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی
هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر
جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را
برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد
تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.
خصوصیات
شعر رسانه ای
رسانه ها
معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه
و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده است.
مثلا اگر در
یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و
یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل
شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند
و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و
شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!
اما به نظر
می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از
این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این
حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این
وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر
برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب
شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و
خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز
پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.
به پاگرد
طبقه یآخر که رسید نفس نفس میزد. به
اطرافش نگاهی انداخت. لای در باز بود. خانه ی روبرویی هم ساکت نشان می داد. پس
معطل نکرد ...
- گلم؟! ... داخل شد . کفشش
را در آورد و در را کاملا بست . – کجایی شیطون؟!... به دورو برش نگاهی انداخت. مثل
همیشه اول از همه چشمش به عکس مرد افتاد . عبوس ... جدی ... ونگاهی که معلوم نبود به کجاست؟ چشم طرف مقابل
... فضای خالی ... یا ... لنز دوربین؟– عجب اخمی کرده لامصب! و همانجا شق و رق
ایستاد و ادای عکس را در آورد... – سلام!... مرد تلنگری خورد . رد صدا را گرفت و
رفت سمت اتاق خواب . – کجایی آتیش پاره؟! ... – سلااام!! – واای دلم ترکید دیوونه!
هوس قایم باشک بازی زده به سرت؟! زن در حالی که بقیه اندام مانکنی اش را از پشت کمد
بیرون می کشید لبهایش را غنچه کرد و با صدای نازکی گفت: خواستم یه ذره بخندیم! و
دستهایش را به هم گره زد و سرش را نصف و نیمه پایین انداخت . مرد تا آمد جواب لوس
بازیهای او را بدهد چند بار پشت سر هم عطسه کرد . – اه ! چه بویی یه دفعهواسم اومد! و سپس رفتروی تخت خواب نشست و لب و لوچه اش را پاک کرد .
– باز این حمید خودشو عطر بارون کرده؟! زن آهی بیرون داد و گفت : چه بگم ولله!
آقای متشخص مثل همیشه صبح که می رفتند اداره به خودشون زدند!این یکی رو آبجی
خانومشون از پاریس آورده! ... و بعد نزدیک مرد شد و با مهربانی گفت : آخه اونا که
نمی دونن جیگر من آلرژی داره! سپس دستهایش را دور گردن مرد حلقه زد و ادامه داد:
دیروز عصرکه زنگ زدی گفتی رییستون
ماموریت فوری خارج استان بهت داده کلی حسودیش شد!نبودی که غرغرای حمید رو بشنوی ! می گفت موضوع ماموریتو بهش نگفتیهیچ... چند تا کارم رو دوشش گذاشتی ... امروزم
که می رفتگفت کهچون باید کارای تورم انجام بده دیرتر میاد! این
یعنی چی یعنی یه دوست نمونه !... پوزخندی روی لبان مرد نشست... – حالام دیگه پاشو
اخماتو واکن ! اصلا اگه بوی اینجا اذیتت میکنه میریم تو هال ... زن بلند شد و دست
مرد را گرفت تا از آنجا بیرون بروند . – راستی جیگر من عجب تریپ فشنی زده! مرد پقی
کرد و گفت : زکی از هفت خوان رستم رد شدم! تازه ...
...
-شهرام تویی؟ تو... تو که گفتی میری ماموریت خارج استان و ... مرد
خود را ازکنار هیکل نمیه درشت زنش لغزاند
و رفت داخل خانه. کت و سامسونتش را پرت کرد روی مبل و با درماندگی گفت : امان از
دست این هواپیمایی! هرچه صبر کردم فایده نداشت! پرواز کنسل شد ! - واسه چی؟ - هیچی
! یعنی ... نگفتن دلیلش چی بوده! مرد نگاهی به زن انداخت و چون حدس زد دوباره می
خواهد چیزی بپرسد زود گفت : چیزی درست نکن ...آرا...یش !...آرایشتم... پاک نکن... یه استراحت کوچولو می کنم بعدش شام
مهمون من ! - نه !... نه! مرد لحظه ای ایستاد و با تعجب به زن نگاه کرد . – چیه ؟
- آخه ... هیچی !... برو بخواب!...
...
آهنگ ملایمی
در فضا پخش می شد . جماعت دور میزهای بیضی شکل و زیر نور نارنجی لطیفی نشسته و
مشغول بودند ... غذا می خوردند ... می خندیدند ... ساکت بودند... مرد اما سرش را
پایین انداخته و با چنگال بازی می کرد... – مرسی آقا! مرد تکانی خورد .غذا را
آورده بودند. – شروع کن شهرام!باید خوشمزه باشه!به زن خیره شد که چطور با لذت غذا
می خورد . لبهایش را غنچه کرد و به هم فشار داد... یک آن حس کرد دارد عطسه اش می
گیرد . ترسید! جلوی بینی اش را گرفت و... سپسشروع کرد ... – راستی شهرام ... – بله؟! – یه چیزی می تونم بهت بگم؟! - بگو!
زن یک تکه گوشت انداخت توی دهانش و آرام شروع به جویدن کرد . – تو می دونی که من
از این جور تیپای فش ... – آره ! خو... شت ... ن ... می... یاد! تو دوس داری شوهرت
پرستیژ داشته باشه ! موهاشو کج شونه کنه ! عطرای پاریسی بزنه و... – اه ! بس کن
دیگه شهرام ! تو هم منتظریا !...
...
پشت به زن
روی تخت دراز کشیده بود و چشم می گرداند. نور کم رنگ چراغ برق از لای پرده رد شده
و همه چیز را کشدار کرده بود. مثل آدامس... پلکهایش سنگینی می کردند اما ...
امانمی گذاشتند ... تصویرها ... بوها ...
نمی گذاشتند ... نوک دماغش می خارید . چند بار کم مانده بود عطسه کند اما نکرد . –
شهرام ؟ - بله؟ - خوابت نمی گیره؟ - نه! مرد حس کرد که زن جابه جا شد. – تو اصلا
یه هو چت شد؟! از کنسل شدن پرواز ناراحتی؟ جوابی نیامد. – برم واست یه لیوان آب
بیارم؟ و دیگر منتظر پاسخ نماند چون میدانست که مرد نیمه شبها سراغ یخچال می
رود... – خانوم! زن روی چارچوبه در متوقف شد. –بله؟ مرد روی تخت نشست و به صورت
نیمه روشن او خیره شد . پرستیژ... فشن... عطر... آلرژی... تهوع داشت . دلش می
خواست اتاق را به گند بکشد. کمی جا به جا شد. آب دهانش را قورت داد. تلخ بود . دستی
به پره های بینی اش کشید و ... ایستاد. تنش روی پاها سنگینی می کرد. دلش می جوشید
. عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. آرام آرامبه زن نزدیک شد . – چت شده شهرام؟! مرد اما چیزی نگفت و یکدفعه سر زن را
محکم به سینه اش چسباند. زن تقلایی کرد ... بازدمش به اعماق وجود مرد رخنه کرد.
پرستیژ ... فشن ... عطر ... آلرژی ... - هیچ معلومه ... مرد نگذاشت زن حرفش را
تمام کند و دو طرف سرش را گرفت و راست کرد . صورتش شده بود عین لبو . وحشت و تعجب
در چشمانش موج می زدند . عطر... آلرژی ... عطر؟ دل مرد کمی لرزید . اما نه! نمی
خواست ... نمی خواست ... ترسید نتواند حرفهایش را بزند . از دلدرد وحشت داشت ! پس
چشمهایش راکمی گرداند و بعد مستقیم بهمردمکهای رنگی زن خیره شد و محکم پرسید : - تازگیا واست عطر نیاوردن؟!...
بیماری کار خودش را کرده بود. همه نفسهای دخترک را حریصانه می بلعید و به
جایش مرگ پس می داد . بالش پر بود از موهای خرمایی رنگ بلندی که زمانی نه چندان
دور ریشه داشتند در پوست خشکیده دخترکی سرطانی که تا پریدن و پرپر شدن فاصله
اینداشت . مادری نبود که غصه اش را بخورد
و پدری بود که هم غصه بی مادری دخترکش را بخورد و هم درد خیانت را به جان بخرد و
هم بند بند تنش بلزرد از تصور لحظه وداع .دختر با چشمهای بی حال و زردشچهره
ناامید پدر را از نظر گذراند و سپساز
پنجره خاک گرفته شب آسمان را نگریست . چیزی درونش شکفت که لبخند را به لبهای بی
رنگش گره زد . مثل همیشه آنطور که پدردلش
غنج می رفت گفت :
-
بابایی
- جان بابایی
- برام ستاره بچین
-
ستاره ؟ چجوری ؟
-
انگار که سیب می چینی ، بچین
- باشه
بابایی می چینم
و با خودش تکرار کرد :
-
انگار که سیب .
دستهایش را دراز کرد بیشتر بیشتر و
بالاتر از پنجره خاک گرفته شب ،تا خود
آسمان و چید . هفت ستاره ، انگار که سیب می چیند.
سپیده از لایه های تاریک شب سر می
کشید . دستهای پر ستاره مرد بین زمین و آسمان معلق مانده بودند و دخترک خیره به
سقف پدر را با شبی روشن ترک کرده بود.
همه ی
مابا احساسات آشنایی داریم. معمولاهنگام غروب آفتاب، کنارساحل یاهنگام سپیده دم
یادرآمدن ستارگان مشرف به پارک وفضای سبزمورد علاقه مان درحالتی سحرشده می ایستیم
وقدرتی رادروجود خود حس می کنیم.
من بالای
کوهی دراطراف شهرحلبچه ایستاده بودم. سراشیب های دوردست ودریاچه های آبی که بادره
های تودرتواحاطه شده ولباسی ازنوربرتن کرده بودند.
کمی پائین
تر، علفزارهای وسیع باصخره های بلورین، جویبارهای پرتلاطم وانبوه گلهای وحشی
پوشیده شده بودند. ازنظاره این چشم اندازوجو، حسی عمیق وعجیب درمن بوجود آمد
وکنجکاوی مرادرباره ی معنای هستی، اسرارحقیقت وجود، واینکه برای چه زندگی می کنیم
وبه کجاخواهیم رسید برانگیخته شد.
درآن سوی
افق های خیال خود به دنیاخیره شدم. گویی هیچ چیزازمن پنهان نبود.
تجربه ی
آنروز، بعدهابه کلی احساس مرانسبت به شهامت، ترحم، رهبری، یادگیری، شهود واطمینان
عوض کرد. ولی درآن لحظه متوجه نبودم.
قبل ازرسیدن
به بالای کوه، راهنمای کرد – که ازاهالی بومی منطقه محسوب میشد از من پرسید: آماده
ای؟ - آماده برای چه چیز؟ .
نفس زنان
باشگفتی سرم رابعلامت تائید تکان دادم. برای چشم اندازی اسرارآمیز. برای احساسی
عمیق ازموفقیت درصعود – بله آماده بودم. امابرای آنچه پیش آمد آمادگی نداشتم.
آنروز، فرد
مسن تری هم دوشادوش راهنماباماهمسفربود. اول که اورادیدم به نظرم خیلی پیرآمد.
بعدامتوجه شدم که شصت سال داشت. صورت جوگندمی وپرچین وچروکی داشت. چشم های خرمایی
رنگ مایل به تیره اش می درخشید وسفیدی چشمش که پوشیده ازمویرگهای خون بود به نگاهش
حالتی خسته یاشاید مصنوعی داده بود.
هنگام
بالارفتن ازکوه علی رغم اینکه کمی به سمت چپ بدنش تکیه می کرد چنان آرامش، اعتماد
به نفس وتوانی داشت که خستگی دراونمودارنبود.
اوکفش های
کوهنوردی کهنه، کت کرباسی سنگینی به رنگ طوسی وشلوارکارخاکستری وعرق گیرقرمزی که
یقه اش نخ نماشده بود پوشیده بود.
بندهای
انگشتانش بزرگترازحد معمول بود. بعضی ازآنهابنظرشکسته می آمدند وبعضی
دیگربخاطرکهولت سن یاالتهاب مفاصل حالت طبیعی خودراازدست داده بودند. اوعصای چوبی
بلندی بدست داشت که راهنمامیگفت سالهاپیش موقع جنگ بادست، خارهای آنراکنده، صاف
نموده وروغن زده وصیقلی کرده بود.
سابقابرای
تکمیل پروژه تحقیق بربعد درونی مردم بعدازجنگ، یک باربه حلبچه ومناطق کردنشین
اطراف سفرکردم. پیش ازاین چند سال درنقاط مختلف بامردمی که درجنگ حضورداشتند صحبت
ومشورت کرده بودم ودرزمینه ی عملکرد عالی انسانهای تحت فشاریافته هایی علمی کشف
نموده بودم. حدود بیست سال، تاریخ دنیاوزندگی مردم و رهبران مختلف – چه آنهائیکه
شهرت داشتند وچه آنهائیکه ازمعروفیت چندانی برخوردارنبودند رامطالعه کرده بودم.
دراین رهگذردریافتم که مردمان استثنایی، مردمانی که ممکن است درآن سوی
مرزهاتقریباهنوزناشناخته مانده باشند زندگی میکنند. آنهابامشقات زیادی روبروبودند.
هنگامیکه به
بالای کوه رسیدیم، راهنماکنارمن وپیرمرد ایستاد. هرسه نفرمان به دره های پنهان
قدیمی زیرپایمان نگاه میکردیم. چشم اندازی شگفت انگیزوخیره کننده داشت. نورخورشید
راروی صورت خود حس میکردیم. بااینکه آسمان شفاف وآبی رنگ بود، دانه های ریزباران
شروع به باریدن گرفت.
من به سمت
وزش باد ایستادم ومتوجه ی محل بارش ریزوآرام باران شدم. خوشه ای از ابرهای سفید
معلق درآسمان ازسمت غرب بطرف مامتمایل شده بود.
پیرمرد
بااشاره ی انگشت گفت: آنجارانگاه کنید..... درحالیکه باکنجکاوی به لبه ی کوه
نزدیکترمیشدم پرسیدم: آن چیست؟ - آنجادرانبوه صخره هاچندین هزارپاپائین تر، درپایکوه –
درروشنایی اندوهبارغروب خورشید، توده ی حلقوی عریضی دردل زمین دیده می شد. پیرمردبه
آنجاخیره شده بود وبازوهایش می لرزید.
من، سردرگم
به اونگاه میکردم ومتوجه ی قطرات اشکش شدم که برروی گونه اش سرازیرشد. به
راهنمانگاه کردم. چشم های اوهم قرمزبود واونیزازمسئله ای که من هنوز نتوانسته بودم
درک کنم، متحول شده بود.
پیرمرد
باصدایی آرام شروع به صحبت کرد...طوریکه من نمیتوانستم صدایش راخوب بشنوم: همه ی
اعضای خانواده ام آنجادفن شده اند. پیش ازاینکه آنهاجسدهاراببرند. باخودم فکرکردم
که حتمایک حادثه ی کوه نوردی رخ داده بود ونگرانی من ازاینکه تند باد یالغزش
پاممکن بود ماراازکوه سقوط دهد، آنهارابه یاد آن حادثه انداخته است. از
اینروپرسیدم: منظورتان چیست؟ پیرمرد قبل ازاینکه شروع به صحبت کند به دقت به
چشمهای من نگاه کرد وبعد گفت: پیش ازاینکه صدام حسین، برروی مردم حلبچه بمب های
شیمیایی بیاندازد وخانه ها، کسب وکارراویران ومردم حلبچه رابکشد........ او اشک
چشمهایش راپاک کرد وبعدازچند لحظه ادامه داد: ما، توان مقابله دربرابراین جنایت
رانداشتیم. دوران تیره ای برحلبچه گذشت که هنوزگریبانگیرمعدود بازماندگان است. قبل
ازبمباران شیمیایی حلبچه، خانه ی ما، درآن نقطه -«به جاده ای کم عرض که همانند طناب باریک نقره ای رنگی که دردل دره بود»
اشاره کرد..... سربازهای ارتش عراق مرادستگیرکردند. آنهااعتقاد داشتند که من یک
کرد افراطی مخالف رژیم صدام حسین هستم وممکن است مردم بومی منطقه رابرعلیه رژیم
بعثی بشورانم.
آنهامی
گفتند که من ازقانون سرپیچی کردم. مااورامایه ی عبرت دیگران قرارمیدهیم. سالهاعلیه
رفتاری که بامردم میشد صحبت کرده بودم، امابه کسی حمله نکردم ویامردم رابه مبارزه
برنخواسته بودم. بااینحال ارتش بعث اظهارسوء ظن ونگرانی خاصی به مردم حلبچه ازخود
نشان میداد واین امرباعث میشد که همواره ناآرامی زیادی درحلبچه وجود داشته باشد.
من میدانستم که سربازهای عراقی ازترس شورش مواظب من بودند. یک هفته بعدازدستگیری
من، آنهاافراد خانواده ام یعنی همسر، برادر، خواهر، مادر، پدر پدربزرگ، عمووعمه
هایم وفرزندان ونوادگان راجمع کردند. بااشاره اسلحه ماراواداربه حفرگودال کردند
وبه دیگراهالی دستوردادند که ماراتماشاکنند.
درآن لحظه
به انبوه صخره هادرپائین اشاره کرد وگفت: افسران بعثی فریاد می زدند که مقررات
باید رعایت شود. هیچ کس نباید ازآنچه افسران ونظامیان گماشته ی رژیم بعث می گویند
فکریااحساس کند. سپس جرم مرااعلام کردند.
آنهاگفتند
که من ازفرمان آنهاسرپیچی کرده بودم ودشمن دولت ومنافع ملی رژیم درحال جنگ، بودم.
درحالیکه چهارسربازبازوان مراگرفته بودند مجازات مرااعلام کردند.
برای چند
لحظه پیرمرد قادربه صحبت کردن نبود. جهت وزش باد عوض شده بود. راهنمابه وضوح تحت
تاثیرقرارگرفته بود وچهره اش مملوازاحساسات بود.
پس ازگذشتن
زمانی نسبتاطولانی، پیرمرد دوباره به صحبت ادامه داد: آنهابه اعتراض من توجهی
نکردند. شاید ازمدتهاقبل چنین نقشه ای کشیده بودند. تابه امروزهنوزنمی دانم. من به
آنهاگفتم که تابحال سرپیچی علیه فرماندهان حکومتی ازمن سرنزده است. از آنهاخواستم
که درعین حال تنهامرامجازات کنند وبگذارند که به تنهایی رنج بکشم.
آنهاگفتند:
نگران نباش؛ به اندازه ی کافی رنج خواهی کشید..........
سپس
مراواداربه تماشاکردند ودیگربه من توجهی نداشتند.
نفس عمیقی
کشید وبه آرامی آنرابیرون داد. گویی خودش راجمع وجورمیکرد.
من آنچنان
تحت تاثیراین احساسات شدید قرارگرفته بودم که گویی آن لحظه که پیرمرد با حساس ترین
وهولناکترین لحظه ی زندگیش مواجه بود درکناراوایستاده بودم.
نمی دانم
بعداچه پیش آمد واوچه عکس العملی نشان داد. اگرمن جای اوبودم چه میکردم؟ بازوهای
پیرمرد هنوزمی لرزید. اودوباره شروع به صحبت کرد:
وقتی گروهی
ازسربازهای عراقی رشته های پنبه رادرباک بنزین جیپ های نظامی فرو می بردند وآنهارابه
لباس همسروخویشاوندانم می بستند وپنبه هاراآتش زدند وآنهارابه قعرچاه فرستادند،
افسران عراقی می خندیدند. آنهارازنده زنده درآتش سوزاندند ودفن کردند. بچه ها،
کوچکترها، صدای گریه هایشان، چشمهای معصومشان............
پیرمرد
ازحرف زدن بازایستاد. محکم ایستاده بود امادستهایش بطورغیرارادی می لرزیدند. من
خشکی ای درگلویم حس میکردم وضربان قلب رادرسینه ام می شنیدم. رویداد این واقعه
رابرای خانواده ی خود تصورکردم وهمسر، دخترهایم و..... راباچنین مرگی مجسم کردم.
بارش باران
سبکترشده بود. درناله ی بی صدای مردی که اکنون می دانستم تنهابازمانده خانواده اش
می باشد. مردی که درجو، رعب وسرکوبی حلبچه انتخاب شده بود. به صدای ملایم باد، که
ازلابلای پرتوهای نورمنعکس شده درکوه عبورمیکرد گوش فرادادم
اومردی بود
که جرمش سوء نیت رژیم بعث به اوبود. تجسم این واقعه اعماق وجودم را سوزاند. پیرمرد
روبمن کرد وبه آرامی گونه های خیسش راپاک کرد.
دست هایش
برهنه بود ومن می دیدم که دانه های ریزوسبک باران، که روی دستش می افتد به بند
انگشتان فرسوده ی اومی چسبد. غروب خورشید چهره اش راکه ازگذشت زمان فرسوده شده بود
نورانی کرده بود وچشمهایش درخششی خاص داشت.
اوبه صورت
من نگاه کرد... نه، به چشمانم نگاه کرد – گویی درونم راجستجومیکرد.
نمی توانم
طرزنگاهش راباهیچ واژه ای توصیف کنم.............
صدایش کمی
قوت گرفت وگفت: درباره ی زندگی خودت وایران به من بگو...برایم تعریف
کن....................
من گفتم: که
درباره ی زیانی چنین تکان دهنده باکسی صحبت کنی وبعد بگذاری که این زیان همچنان
ادامه پیداکند!
اوسرش رابه
سمتی خم کرد وبانگاهی کنجکاوبه من خیره شد: بگذارم بازهم ادامه پیدا کند؟ من
هرگزنمیتوانم بگذارم این زیان ادامه یابد. آنهاهمه چیزراازمن گرفتند؛ به جزدو
چیزکه هیچ کس نمی تواند آنهاراازمن بگیرد: اول آن چیزی که به آن ایمان دارم وبرایم
ارزشمند است. آنچه ورای هرچیزاحساس میکنم وقلب من به صحت آن گواهی میدهد. حتی
اگرذهن من نتواند آنراتوجیه یاتوصیف کند. ودوم لحظه ای که می خواستند خانواده
واقوام مرابکشند. برای آنهاتوصیف کردم که درراه سرنوشت، که هستم. آنهانتوانستند
این احساس راازمن بگیرند. این دوحقیقت به من واقعیت می بخشند وامید میدهند.
من پرسیدم:
اماچطور؟ پیرمرد حرفم راقطع کردوگفت: یاشار، این هولناکترین واقعه و سخت ترین لحظه
ی زندگی من بود. میخواستم آنراباتودرمیان بگذارم. تومیتوانی ازآن درس بگیری.
بعلاوه، بدون دانستن این حقیقت، عمق وجود مرا، «من» واقعی را نمی توانستی
بشناسی... یاشار، ماهرگزنمی توانستیم باتمام وجود برای بالاآمدن ازاین کوه دوش
دردوش هم، کنارهم باشیم واین راه راطی کنیم. به این مسئله فکرکن. آیامامی توانستیم
فقط بخاطراینکه قراربود باهم ودرکنارهم این کوه پیمایی راباموفقیت طی کنیم به هم،
اعتماد داشته باشیم؟ نه فکرنمی کنم. ولی حالاکه این راه رابرگزیدی بتدریج مرا
خواهی شناخت
وبه من اعتماد خواهی کرد ودرکنارهم کارخواهیم کرد.
حالامن
واقعیت دارم؛ تنهایک نام نیستم- بلکه دارای قلب، صداوداستان زندگی هستم. من تنهایک
غریبه ای که دربالارفتن ازکوه همراه توبودم، نیستم. من حالاواقعی هستم..نه تنهایک
نام. من دارای قلب، صداوداستان زندگی ام...
پیرمرد برای
چندلحظه ساکت شد وسپس دوباره ادامه داد: وحالاسئوال دیگرتو، که پرسیدی چطورمیتوانم
ازچنین تجربه ی تلخی برایت صحبت کنم وآنگاه آنرابدست فراموشی بسپارم؟ راستش
رابخواهی یاشار، این بخاطرتوست. چون توزنده هستی والان اینجاپیش من حضورداری.
خانواده ی من کشته شده اند. همه چیزدیریازود ازمیان میرود رویارویی باحقیقت مشکل
است. ولی من هنوززنده ام وزندگی میکنم وهرروزاین مسئله رابه خودم یادآورمیشوم وتو،
هم اینجاهستی. یاشار، من میتوانم ازتودرس بگیرم. من به خاطرآن ازهمه چیزم گذشتم.
پیرمرد
متوجه ی آشفتگی من شد. اوبه آرامی دستش رادرهواچرخاند وگفت: یاشار، توباید بفهمی
که این تنهاساخته ی ذهن نیست؛ بلکه ساخته ی قلب است.
راهنمادراین
لحظه گفت: «پل»......... پیرمرد که باگفته ی راهنمابه یاد مسئله ای افتاده بود
گفت: درهمان روزکه من خانواده ام راازدست دادم سربازهای عراقی یکی ازپل های روی
رودخانه راخراب کردند که مردم حلبچه رابیشترمجازات کنند تامردم بیشتر رنج بکشند
ومجبوربشوند برای رد شدن ازآب راه بیشتری طی کنند.
افسرهای
عراقی گفتند: اگرمیتوانید پل رادوباره بسازید، ماشماراکمک نخواهیم کرد. پیرمرد
توضیح داد که اورابه همراه چند نفردیگرازمکان قتل عام به لبه ی آب، نزدیک پلی که
خراب شده بود به زورآوردند. مردم گریه میکردند.
پیرمرد
میدانست باید راه چاره ای بیابد. یابه سربازهاحمله کند یاازطریق دیگری عمل کند.
هنگام دردوبی حسی وفشارشرایط به ویرانه های سوخته خیره شده بود. پیرمرد به شهود
خود متوسل شد.......... باسینه ای پردرد وچشمانی اشک آلود، دندانهایش راروی هم
فشرد وتخته سنگ بزرگی رابرداشت وبسمت رودخانه پوشیده ازیخ به راه افتاد. تخته سنگ
راکنارپایه غوطه ورپل قدیمی که تنهاقسمتی ازآن ازسطح آب پیدابود قرارداد.
دراین میان
سربازهای عراقی به اوگوشه وکنایه می زدند، چون آنهاشنیده بودند که مردم حلبچه ازآب
پرعمق هراس داشتند وتصورمیکردند که آنهانمیتوانند پل رابازسازی کنند.
اماآنهابه
شهامت ومنش عاطفی فردی که خانواده اش راازدست داده بود پی نبرده بودند. تابه آن
روز، سرنوشت اوراازتهاجم بازداشته بود. روزانزجار، روزی که پیرمرد رابه مبارزه می
طلبید. ازخودم پرسیدم: اگرمن جای اوبودم چه کارمیکردم؟ پیرمرد باچشمانی آکنده
ازشعله های خشم، خطاب به مردم گفت: من به ازای هریک ازاعضای ازدست رفته ی خانواده
ام، ده سنگ والوارحمل میکنم وروی رودخانه می گذارم. شماچقدرمرا کمک میکنید؟
درابتداهیچکس جواب نداد. کسی ازجایش تکان نخورد. همه به اوچشم دوخته بودند واحساس
اوراکه درآن لحظات به تقدیروندای قلبش پاسخ میداد رادرک میکردند. اومی دانست اگربه
داخل آب نرود ممکن است همگی بمیرند. کمی بعد دیگران هم دست بکارشدند. سنگهای
سنگینی راتکان می دادند وبه داخل رودخانه میرفتند. آن روزاوسی تخته سنگ راجابه
جاکرد. درپایان ازسرماوصدمه ای که به اووارد شده بود ازسرتاپامی لرزید. چندنفربه
طرفش رفتند وپتویی دوراوپیچیدند. آن روز، برای پیرمرد خاطره ای است که درقلبش برای
همیشه زنده است.
آن شب،
بعدازکوه پیمایی – من وپیرمرد وراهنمادریکی ازآلونک های کوهستانی در حومه ی
شهرحلبچه درباره ی زندگیمان ومعنای سرنوشت وهدفداربودن صحبت کردیم. من کشورم ایران
رابرای آنهاتوصیف کردم که ایران سرزمینی است که ملتش برای حفظ آزادی به مبارزه ای
ایثارگونه وخونین تن درداده است. درهمان حال متوجه شدم که پیرمرد ازحرفهای من، به
توانایی دست یافت که ازمدتهاقبل برای رسیدن به آن تلاش میکرد. توانایی دردارابودن
احساسی عمیق وانسانی، قدرتمند بودن بدون آنکه به زندگی ومشقات ورنجهایی که درپیش
داریم اهمیت دهیم وباخود عهد کنیم که هولناکترین شرایط رابامعناوارزشمند بدانیم.
گویی آینده ای جدید رارقم می زنیم. من آنروزدریافتم که عواطف تنهازمانی فعال
وواقعی ترمیشوند که دارای معنایی بیشترشود وبتوان آنراعمیق تر، احساس کردوزندگی
رابرمبنای آن قرارداد. پیرمرد بعدازتحول فاجعه آمیزناگزیربود که بادارایی کم وکمکی
ناچیززندگی اش رادوباره ازسربگیرد تابه اعماق وجود خود دست یابد وراهی برای مقابله
باوقایع هولناک بیابد. پیرمرد بسیارهوشمند بود وشعور عاطفی بالایی داشت. درمدت
زمان کوتاهی که درحلبچه بااوبودم شاهداعمال ظریف خلاقانه وعملی اوبودم.
من او را به
هنگام کار، دربین مردم، رفتارش بادیگران و اعتماد به مردم و تشویق آنها به فعالیت
و همبستگی کاری علی رغم کمبود دارایی و بودجه دیدم.
می توانم
بگویم که او از جدی ترین افرادی بود که من تابه حال برخورد نموده ام.
ماشینش چپ
شد .هنوز توی فکرش بود که به همین سادگی نیس .زور زد تا خودش را بیرو ن کشید. سینه
کش خاکریز را بالا خزید .احساس درد تمام
هیکلش را می چزاند.سرش را بلند کرد .
کارتو نیس !
مرد میخواد .مونده تا خط سبیل بزنی !
پدرش گفت و به
یاد داشت .
راس میگه
بووات ! برو شیر خور بچه ننه !
نگاهش
ریختبه صورت پر آبله زن همسایه. صدا ها
داشت زیاد می شد .چشم چشم را نمی دید .می خواست جوابش را بدهد .
شل ترشیده !
زن انگاری
شنیده باشد داخل خانه شان شد .ودر را محکم به هم زد .
خنگی ! یه
روز می زنی به دیوار .یه روز دیگه ............
خودش را به
نفهمی زد یعنی نمی شنود .برادرش متوجه که شد کتاب هایش را بغل زد .
- خرنفهم
!برا خودت میگم !ورفت .
شرجی نفسش
را سنگین می کرد .
برگشتم
مرخصیپول میدم تصدیقو می گیرومش!
تیر قناسه خال دو ابرویش شد خاک و خو ن د
لمهبست . نفسی سنگین پایین خاکریز افتاد و
برید.
«
...»
اومدم تا
قضیه رو فیصله بدوم !
نچ! یعنی
خودش نمیدونی ؟
زایر به
چندل وسط چادر تکیه داده بود و صورتش بهقرمزی می زد .
می نمی دونی
؟ خودت به خری زدی ؟ زایر گفته بود
-
قسم سر ت میشه ؟! ککام میگه مو کاری نکردوم !
صدای جمعیت
در هم پیچید، همهمه شد .
په کجان !
چرا فراری کرده خودشو !؟
درد گرفته
بودش. یکی بلن شه بره پی زائو ! جمعیت نشسته توی چادر مرد ها صدایش را می شنیدند و
نمی دیدند كه چطور به خودش می پیچد .
دهنشه
لیکه(1) بذارین صداش تا مردا میره . یکی از زنها گفت .
بخدا کُکام
میگه چند بار فقط بش سلام کردوم .
-
اومدی برا دعوا مرافعه ! اسکیت !ولک عذابی
ابرو ها ي
جوان لرزید . پیشانیش ليچ عرق بود .
زایر ادامه
داد:لو با دیفال گپ می زنوم ! برو بیارش
برامون !
مرد های
نشسته در مزیف نگاهی به هم انداختند .یکی از آخر مجلس مشت كوبيد روي زانوي جمع شده
توي سينه و بهداد گفت: اگه مال ولا ت یابا عشیره موننبودین، می دونستیم چه بکنیم باتون بومالک!
بو مالک
چشمانش را از جاجیم فرش مزیف گرفت داد به جمعیت گفت :
عذابین ! مو
فصل میدوم او وی ککا م کاری نکرده آبرومون نریزین واللهدرس نیس تهمت
بزنین !
زائو آمد
وصدایش بلند بود که گفت :
-
ئی دیگه چه جورشه !شکمش یه جوریه .بایس ببرین عبادان !
بو مالک توی
خودش کُپ بود.
به جد سید
عباس دوسش دارومچند بار فقط سلامش کردم
.یه بارم از رو سرش زنبيلشو برداشتم بردم سر
لینشون ککا .
صداي گرفته
جمیل بود كه پيچيدتوي سرش،چشم گرداند طرف نخل هادنبال صدا،باد بود و بوي خاركهاي نرسيده جميلنبود اما!
کسی از زن
ها کنار چادر مرد هاآمد صدا داد:
بايس بره
دكتر عبادان!داره از دس ميره زاير !الله دخليت
-آمو نمی ذاروم !می دومبندا زنشتوشط !
پسر زایر
گفت، غیض کرد به بومالک واز مزیف بیرون زد .
شیخ شامخ،
شیخ عشیره که ساکت نشسته بود تکانی به خودش داد گفت :
-بره عبادان تا خودش همه بفهمن ! استغفراله ..
بهم گفت با
دسای خودم ببامه کفن کنوم مو می خامت!گفتمنمی ذارن ، ناف بریده پسر آمومم
! با یس برم کویت .
به جميل
گفتم هم او روز كه، و صدايش توي هق هقبريد.
جمیل نا به
خودپشت سرش راه می افتادتا بازار. رنگحناي ناخن ها و زنگخلخالهای مچ پا
ها یش نگاه پسر را می کشاند، تا در خم کوچه های خاکی ،لیلا كهگم می شد از نظرش ، زیر لب به ریتم می خواند :
-
فدوه لعیونچ...(2).
بومالک زیر
لب غرید : ولک چه کردی جمیل ! حالا خودت کجایی عینی!
انگاركهاتفاقیافتاده باشد، صدای جیغ زنها سکوت مجلس را بهم ریخت .پسر زایر دیوانه وار از
میانکوچه ای که زنها از ترس برایشباز كردهبودند سمت تاریکیدوید، دستهایش خونی
بود.پاسگاه را که خبر دادند. بومالک را بردند. هفته ای طول کشید تاآزادش کردند .