|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
مثل مدادی که روی لبم کشید اخمی را به در بیراهه می برد که ... هی دام از سر خودم برداشتم هی با تو سنگم را وا کنم که ... بی هوا از گفتن هر چه ترس از این کیف زد بیرون برای این که ... به تنهایی ات می ریزم که نگو و نپرس از تن هایی که ندیدم ناخنت را لای این کلمات نچین - بچین! تا این همه بشین پاشو یادت بیاید نپرسیدم از کدام ترن دمم را برداشتم که کولم به کودکیم نسبت داد از هر مرحله ای بخواهی برگردی پرتاب این موشک سریع اتفاق می افتد نمی دانم خودم زدم به راه یا مرحله زدم به هرچه از دهنش بیرون تر تختی از من بیرون نمی زند تا کدام مردم که « مُـردم از دهان بندی »* وسر این چهار راه خبر پخش می کرد: چهارشنبه روز مرگ بر این کلمات تازیده بود ... نبود تت ت ت ت ترس مسلسل اش را هنوز می کوبید هنوز مثل خودم راه نمی رفتم هنوز چشم به قافیه این خیابان دارم تا هرچه بارش کنم که ... هنوز از گور خودم می توانم بلند تر داد بزنم هنوز هرجا که بگویی من نوشتم باور کنید که من از ترس می نویسم از ترسی که ... اگر از دستم افتاد من بودم من که این شعر را به سمت شما گرفته ام ( نگران نباشید من در خیال خودم بودم این مداد نوک ندارد که ...) مثل تف سربالای این بالا بر که برو بر به من نگاه می کند که ... از هر چه کوفتش شود سیمانیم از هر چه ولش کن هم سفت تر... ** برو از برو بر این ترس چشمش از کلمات بیرون پرید. باید ار ناقافل این ترس هم چشمم را بپوشم وگرنه لخت که نمی شود راه بروم دمپایی ها هم راه دریا را به ما که مسافریم هرکس می خواست سرخی من از این چیزی که شما گفتید نیست من داشتم از ترس تا خانه می دویم که شما را ندیدم که ... ------------------------ * - مولانا
|
|
|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|

« نسكافه » نسكافه!؟ يا نوشابه!؟ از من بنوشان به اين نقطه كه شليك شد به غربم با دو انگشت شير در نرود تركش زده به گاوهايم ببينم! در مهران گمات كردم يا در سينما ركس؟ كمى از سيگارت رفته بودى چشم دوختهاى شير سر نرود اين كه چيزى نيست من در اين نقطهام طلب از كربلايى بگيرم راه بدهيد! راه بدهيد! من در اين نقطهام كلاهام بردارم ـ آيا كسى هست به من بنوشاند؟ ـسرريز شده از پيراهنم بيا بنوش مادر! رگ كرده پستانهايم ليلاى مرا نديدى؟ تنها اين خداحافظ به او آمدهام موشك بر اين نقطه خالى ام از مَردُم تا ليلا برنمىگردد. |
|
|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
«كاكتوس» راستي چرا خاركن سيم هاي خاردار را نمي كند تا گل هاي آنسوي باغ هم عطر افشاني كنند! «تاکسید رمی» اره ای در جنگل چهچه می زند قرقاولی از وحشت پرواز می کند از با غچه کنار رودخانه سیر تندی آروق می زند ماهی های خاویاری بوی گند گرفته اند شنبه بازار تعطیل می شود
« تولد » انگشت هیس ایستاده ! هیچکس دم نمی زند درد با مادر می پیچد و من چه زودبه حال دنیا گریه می کنم !
|
|
|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
در ِ ایوان مدائن که بسته شد ازعاشق بودنم می گذشت و من غنیمت تار موی خرسی نکندم که از چمن ِ خلوت در ذهن کسی متبادر باشد وقتی که دو چشم خیره بهم از شاخه ها رسیده است دختری که در بادبادک ها ریشه اش را به هوا می داد ونخ می گرفت و نخ ... بعد ازظهرهای چهارشنبه با واریته این همه بلیط روی دستم مانده ست چند نفربخت ِ مرا به آزمایشگاه اجاره ای شهر بردند با طومار جنوب شهر که چند متر امضا نشده ست خُب سری به سری که به سامان نیست می زنی آی...! " ناخدا یعگوب " روی اسکله ی پنجم از سکه افتاده است و " دندیل" می خوانیم با موج های ریز ریز کرده ام که جلو کوسه های دیشب دست هایم شنا کردند شاخ افریقا کجای کار است ؟ از این قر وقاتی ها که در هم اند کدام اشان پشت چشم نازک می کرد و کدام در پشت لب هاشان ژست کی یک می گیرند (حسن کارش قباحت با خود داشت) " فرید اطرش " هم هی سرفه کرد و هی مُرد از اولی که رفت همان صدای دورگه داشت قاچاق سفیداب می کرد ـ نان در خون دل آدم ابوالبشر تلید!ـ دویدن ها را دویدم ... نرسیدم که نرسیدم به فرضی که در محاسبه ته می گیرد/ گرفت آری ... با حوصله ی هفت قلم که مشابه آن در قوطی هیچ عطاری نیست مقداری آب گنگ بپاش روی پیشانی حوض و علی جان! چوب از لای چرخ برادری ما رفت در صفین روی فرصتی که دست بدهد با اهل اونها گپی می رود / ها! ترک های سهمیه ی اجدادم را روی کول می گیرم به حیاط می برمشان با ویلچری که آوردی از حلبچه اما تو که خودت رامی رسانی به همه ی این اتفاقات لابد دهانت را که وا می کنی با این قفل های قطورزنگ زده من عربده ها را کشیده ام روی دیواری که همیطوری سد بود ( آب های جهان ریخته بود پشتش ) یک سر وگردن از فکر چاهی بیرونم که زه اش تا بلندی فکر من کوتاست / نیست ؟
|
|
|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
در تلخ عصر ِ شکست چگونه خواستن را... قیاس کن. اين يک بسان ما: در التهاب ِ ناز ِ پري زاد ِعشق ِ خود درمانده تر ز راز ِ پريشان ِ ساره ها بد نام ودر هراس انباشته مي کند به زورق ِ دردش درياي اشک و خون... * و آن يک: به خلوت ِعطش در لمس ِ تب آلوده ي حوا گيسوي گندم نماي يار را با رقص ِ پر شرار ِ لذت شبانه اي ترکيب مي کند. * دستي سوار به سينه ي تابان اين نگار و دستي در ارتعاش ِ ُسرين سپيد فام آن آيینه را بی شرم ِ نگاهي تحريک مي کند. * اينک در اين زمان ِ مزَور بیدار تر ز گذشته ي احمقانه ات او را نگاه کن! در بستر ِ حرير ِ شبي خمار معشوقه ي دروغين ِ شب هنگام , تنها کنار تو عريان لميده است... اما فردا با باطن هوس ياب ِ شغل خود روياي موقت ِ همخوابه گي را, با آن ِ ديگري... بر فکر مي کشد. دستي به اندام لوند او دراز کن سريع دستي به کار کن!!! عفريته ي ظريف کار ِ شهر ما فقط امشب کنار توست...
|
|
|
۳۰ اسفند ۱۳۸۷ |
|
 « سپتامبر و كابل» 11 / سپتامبر / دوهزار و نمي دانم چند است كه زنان كابل كودكان دوقلو را به دشت هاي نعشه برده اند ! دوردست تپه ها ايستاده اند مثل برآمدگي هاي كلاشينكف در خاطر زنان كابل زنان كابل كه از تنه ي درختان ارچه عاشقانه ي سربازان روسي را برمي دارند ! 11 / سپتامبر / دوهزار و نمي دانم چند ترك ها در پاي كودكان دو قلو مي دوند ! ترك ها در باد كنك ها و ترس صفحه ي پنهاني است بين صورت و برقع هم هنوز ياغيان محلي در خواب زنان كابلي مي تازند هم پوست سرزمين كنار آمده با نظاميان ملل نظاميان ملل كه دور از بام ها و آدم ها معادن سنگ را به آغوش كشيده اند ! دشت هاي نشئه در پاي كودكان دو قلو نشست برهنگي برخاست خاك فرياد ، به ياد زنان كابل مي آيد ! 11 / سپتامبر / دوهزار و نمي دانم چند زير بام ها آدم ها ، آفتاب ماسيده را از شب لباس ها پاك مي كنند مانده ام كه بر ديوارهاي باستاني كابل جاي گلوله را خمير بازي كودكان پر خواهد كرد ؟ !
«موج ها » كتاب خوانده ام فكر كرده ام حرف زده ام و كسي را يافته ام كه بي انتها مي كند مرا در انتهاي سرزمين كوچ مفهوم سختي است در انتهاي فصل وقتي دسته هاي قره غاز هوا را مي آشوبد ! و دريا مرد مرددي است در انتهاي ساحل مي آيد برمي گردد مي آيد برمي گردد .
« بازگشت » مادر ! منم شب آورده ام براي گيس هاي سفيدت گيس ها دونده هاي سياهي كه گردن از طناب ، پس گرفتند ! گيس ها مادرم گيس هايت مرا رها بار آورده اند ! * مادر ! منم ماه نيمه برهنه ات كه پيراهن در پهلوي زخمي انسان پيچيده ام هم كلاسي ، هم صدا داد درآورده بوديم برهنه بوديم مثل آن دقيقه ي مادرزاد - زنده باد آگاهي - زنده باد علاقه ي انسان - زنده باد گيس هاي رها شده در باد و مرده بادي در دادمان نبود * مادر ! از اندوه شمارش خط روي ديوار برگرد منم .
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|

« رفت /رفتی ...» راه نیافتاده ایم بلد نیستیم صرف رفتن ! رفت /رفتی /رفتند روی زبانم مانده بیرون پرت نمی شود ما رفتیم را از بچه گی در بزرگی نرفتیم ! وپشت بوسه های بلندی ماندیم که طی کرده /نکرده جهان پیدا نبود . و تمام کلمات /فکر می کنم می خواهیم حرفی بزنیم در شمارش این نان ها از دستمان می افتند راه می افتیم حالا با آدمهای این خیابان ! « رفیق دستی به من بده ! » روزم گذشته ! دست سیاه به آستین روز خواب را دوره گذرانده ام رفیق دستی به من بده ! فراموش نمی شوم کلاغ آوازش را خوانده و دشداشه زایر - دور بدنش تا خورده خبر وسوسه می شو د آمده بودی برویم -می روی /ماند ه ایم ! بزرگ نشده ای اما ادامه فکرم به شکل تو بود دستی سیاه / آویزان ! به آستین روز !
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|
 «عصر یخ» دلام که کپک زد هزار ساله بودم یا 6 ماهه؟ فقیر و مفلس، آب مروارید آوردم پروازم تا خاکروبهدانی حتا پیش از دانایی و دایناسور پژمرد. هی سر خوردم سر رفتم اما نفهمیدم چرا برفها میبارند چرا برفها آب میشوند؟! « سرسبز» نه پوستر قرقاول ایوان نه رعشهی کوکونار در مه و سرود اردک به وجد نمیآیند. بوی صمغ کوچه را جارو میزند کاج پیر بردوش نیسان آبی از بولوار میگذرد.
« سرخ و سفید » هن هن گاری دستی فسفس چراغ زنبوری انجماد چشمها رقص بخار و برف چه زود پیر شد پسرک لبو فروش...
« سرباز صفر » عقربهای داخل پوتین پشهخاکیی خاکریز خرماپزان کوشک سوت ملیح سیمینوفهای غروب جفیر صف گال گرفتهی امریهي راهآهن تقدس جزیرهی مجنون پادگان حمید طلایه، و شاعری پیر که زیر ازگیل و باران در شمالیترین مرز و مرزنگوشها جوانه میزد.
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|

شراره جمشید «تابستان 35» رنجیده از عشقهای مجازی به خورشیدهای زاینده پناه میبرم. من یقین دارم نوری هست که مرا بتاباند. آتشی بی مرگ که یخهایم را رود کند. و تردستی ماهر که مرگهایم را زنده کند. تابستان سی و پنج را که چله بنشینم... شاید سیمیا باطل شود. تا دوباره این نفسها بنفش شود. «صعود» از سایه که عبور کنم افکارم قد خودم میشود.. حتی دستها و پاهایم. از این قلم که فراتر روم واژه های عرق ریزم دیوان میشوند. سجده را که صعود کنم معراج قله میشود. روی فتح بیرق پارسایی.. آسان است...فقط اگر پوست بیندازم.
زهرا ملکی - ایلام « ...» دانه دانه پنبه ها رشته می شوند و گره می افتد به دلم از رشته ها و رشته ها گره ها را تندتر بزن! این دانه ها سر نمی روند موش ها که بیایند نه ! پنیری نیست! این رشته های لباس را بی وقفه بجوید... زدن یا نزدن ... مسئله همین یک گره است موش ها کار خودشان را کردند من از هر گره ای آزادترم. «جاذبه» نمی دانم قانون جاذبه ی کدام سیب افتاد توی دلت! که انشتین را هم به زانو کشیدی. بی جهت پرتقال پرت نکن! سیب جایش را خوب می شناسد. هنوز زیر درختم جاذبه را من به تو ثابت می کنم.
«...» تن به دست جاده که می دهم پاهایم کم می آیند راست می گفتی انگار دست از پا درازتر شده ام!
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|

«آواز گنجشك ها» برف كه مي بارد گنجشك ها زير گوش هم آواز مي خوانند: دانه دانه سنگ مي خوريم « تناسخ » تمام گورهاي نمرده خبردار ايستاده اند برگهاي پژمرده سيراب! در قلب من دفن مي شوي گوش كن ! صداي آژير مي آيد با يكي از همين ارابه هاي مدرن قرن ها را دور مي زني شريانت شيهه مي كشد رها مي شوي درون افسارت
مرگ سر همين چهار راه بعدي با زندگي پيوند مي خورد « شبيه سازي» بشر صميمانه مست كرده بود پاي آخرين گيلاس ژنتيك گوسفند را پيوند مي زد به زيست شناسي سال چهارم مي گفت: يافتم يافتم پدر به قصاب سر كوچه قسم داد گوساله حرامزاده نكش !
« آناتومي» دندان هاي طلايي اشتهايم را كور مي كنند نيش هاي كه هميشه گرسنه گاز مي زنند گوش هايم بدهكار حلقه هاي بندگي نيست مادرم مي گفت: مرده شور دست هاي شاعرانه ات را ببرد.
|
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|

1) لايه لايه غم لايه لايه گريه چه دل پري دارد اين پياز ! * 2) لابه لاي لايه لايه هاي پياز استتار مي كند تا اعماق گريه پيش مي رود و فرمانده در انتظار سالاد چرت مي زند * 3) از صفحه ي رادار محو شد و يك دل سير به آسودگي گريست در لابه لاي لايه لايه هاي ناپيداي پياز * 4) مزارع دنيا بگوشم ! تمام مزارع دنيا بگوشم ! سنگر كم آورده اند گريه هايم پس اين گوني هاي پياز چه شد ؟ * 5) پياز سنگ صبور خوبي بود چاقو اما دردي براي گفتن نداشت * 6) هميشه بهانه اي براي گريه هست تعجب نكن اگر نيمرو را هم با پياز درست مي كنم ! * 7) قايم باشك ما در همين اتاق و آشپزخانه ي نقلي هم مي چسبد خارج از تيررس نگاه پياز پناهگاه مطمئني ست و گريه بازي را برده است * 8) اشك راه تماشاي چاقو را بست و پياز قبل از روغن سرخ شد * 9) عاقبت چاقو طرف گريه را گرفت بازنده ي اين بازي پياز بود ... |
|
|
۳۰ دي ۱۳۸۷ |
|
«از دست های تو» خواب نیستم این قلم از رفتن می ماند حادثه می شود از دست های تو می ریزد مثل آن گل زرد شب روی حرف ها و سکوت در حروف از کلمه تا من از من تا کلام از جستجوی من برای تو پهن می شود در دل حرف های فرسوده سایه ها ۥسر ۥسر و من به روز تو سرایت می کنم تاریک تاریک پاک پاک مثل زنی که جا می ماند از خودش از تمام نقاط / نقطه نقطه فرو می ریزم
|
|