صفحه اصلی arrow شعر
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
شعر
حمید رضا اکبری شروه - خوزستان چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

«محکمترین شکنجه زندگی »

نیمروز

بوی کاهگلی مشکی سوراخ!

و گلوی تشنه ای

سیراب ازخون خیزران

دوباره دیوار اربعین

سایه اش برزمین جنازه هاست

هنوز متهم به گناه دیروزیم

بوی گریه می آید !

تا نمازی نخوانده

نفهمیده ایم

محکمترین شکنجه زندگی ست

عاشورا!

 
مبین اعرابی - مازندران چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

« ...»

- آقا یه گل می خری؟

هنوز آنقدر شاعر نشدم که یادم برود

عشق

چندان ربطی به من نداشت

با ادای احترام به باران، و گوسفندانی که شمرده ام

مگر باربر چه عیبی داشت؟

پابرهنه، صندوقچه ای بردوش،ا ین همه خیابان تودرتو، لگدمال بوق های ممتد

حالا می گویی به دختر گل فروش هم نگاه نکن؟

دختر گل فروش ، با چشمان معصومش

- آیا من...

اصلا مشکل از همان سفره عقدی بود که بزرگترها بی اجازه گفتند: بله

و مرا به عقد دائم یک عکس، فقط یک عکس

یک چشم ، و این همه خیابان تودرتو، با چارراهی که نمی دانم

با گرگ هایی که برادران یوسف را هم می دریدند ،

اگر کنعان ، تهران بود

و زلیخا ، زلیخای بیچاره، این همه پای رسالت یوسف ، زن نمی شد

- تا کجای رسالت باید بروم ؟

باید چیزی را به جایی برسانم

جایی که مرا به چیزی ...شاید

اینجا هیچ مثل شانزلیزه نیست

که تمام گل هایت را بخرم ، و تمام چشمت را .

اینجا تاول بی پرده ترین حرف خیابان است

خیابان، با پوستی کلفت

با دندان های تیزی که بشود کارتن پاره را هم سق بزنی

و تنی...

هنوز لگد مال بوق های ممتد

باید تنی به تن ناصرخسرو بزنم

شاید جایی باشد.

 
ابوالفضل پاشا - تهران چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

«تامی! »

نگران اين پله‌ها هستم

و گرنه از ما تا پزشكى ِ ‌‌قانونى كه فاصله‌يى نيست

من يكى كه خنده‌ام مى‌گيرد

دويدن براى همين يك لقمهْ‌نان

از كوچه‌ها و خيابان‌ها گذشتن

اضطراب ِ اين‌كه نامه را مدير امضا نمى‌كند

يا آن‌كه فلان رهگذر براى چيزى بخرد نمى‌آيد

من از همهْ ‌اين‌ها خنده‌ام گرفته است

اما به خاطر تو صبر مى‌كنم «تامى»‌!

اين كه هر كجاى من درد نمى‌گذارد بفهمم زندگى يعنى چه

كه فرصتى براى شعر و هر چه دلخواه ِ ديگر نداشته باشم

و به رغم تنبلى‌ام بروم سراغ دويدن‌ها

بعد به همين پله‌ها كه برگردم نگران تو هستم

چه‌گونه مى‌خواهى مرا پايين بياورى فردا؟

نوشتن ِ پيغامى كه از همه‌ چيز خسته‌ام آسان است

تهيه‌ى چيزها هم كه براى رفتن من لازم است كارى ندارد

اما به خاطر تو صبر مى‌كنم «تامى»‌!

وگرنه مى‌توان همين امشب در آب ريخت      خورد      و نبود

كه صبح، هر چه مرا صدا كنى جواب ندارم

اگر نبود اين پله‌ها

اگر نگران نبودم كه فردا چه‌گونه مى‌خواهى مرا پايين بياورى

شايد همين امشب از تو مى‌رفتم

اما به خاطر تو صبر مى‌كنم «تامى»‌!

 

حسین تیموری - بوشهر چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

« ...»

دارم جای همین چند متر، جا می گیرم
درون هر چه حرف ماکت می شوم...

ببخشید استاد! از خودم حرف در نمی آورم
از همین حرف ها که در می آورم از جیبم  

تحویل همین حرف می دهم که نپرس
جائی از  این خانه هنوز درد می کشد درست پشت همین سر
جائی از  تو آمدنی ام
جائی خودم را از تو می سازم
و درون این همه جا،  جا نمی گیرم حتی دراین بغض
مادرم از پشت هیچ دری نگاهش به من نبود

و  پدر ...  هنوز آه هایم را نقاشی می کنم
من از درک این همه چیز به دَرَک واصلم
و نمی خواهم مرا بکشی از درون این بوم
جای این همه کلمه فقط نگو ساعت رفتن است تا من هم از تو ...
الو..... الو....

دارم نفس هایم را کادو می پیچم

و مدل موهایم را عوض می کنم
همه ی این اتفاق ها از پشت همین ساعت افتاد تا من خواب بودم
و اضطرابت که به من رسید،  نم کشید در هوایم
تب می کنم به درد ساعتی که عذابم می دهد.

کمی این عقربه ها را هل بدهید لطفا!

سید حسین خلیلی - مازندران چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

«...»

وقتی منحنی لب

حرف تنها

تمام

به قامت تو دوخت

تخم تمنا در پلک بیابان کاشت

دوایرمیناوی

بی که آبستنی کند

با خطوط تو چرخید

تا وامی از آب

وامی از آتش باشم

گیسوی مزارعه ی رقص را

باران نگاه

دست جهت های آشفته نیت ببندد

که تمام سعی هندسی راه

تنهائی زائر را

در انحنای زانوی تو

ترسیم کند.

 

کروب رضایی - گیلان چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

«هومانا»

خاک 

علف ها را سبز نکرد

كاش ريشه ها

 قد بكشند


بهار که بیاید

گاوها

قحطی خیالشان را

 نشخوار می کنند

و براي گوساله ها

ماع ماع می خوانند

و من تازه مي فهمم

شير خشك حاصل آرزوهاي

 ندوشيده است.

 

« سهمیه »

باران                                     

یک ساعت که می بارد

بام های فرسوده

ساعت ها چکه می کنند

 

رسم عجیبی است

به تشنگی کاسه ها قطره قطره

آب می دهند.

 

« استراتژی»

من

فلسفه جغرافیا را نمی فهمم

امتداد سیم های خاردار

زخم تنه درخت ها

خوب نمی شوند

دور ذهنم حصاری است

منتهی به آخرین جنگل زرد


جغرافیای من

سینه سرخی است

که از روی سیم ها

پرید.

 

« دستمزد »

قرار داد دودکش بزرگی است

همه را سیاه می کند


صدای سوت که می آید

من بی خیال کارفرما

برای ماه می شعر می نویسم

و همکارم با آخرین کارت

دود می شود.

 

میثم همرنگ - گیلان چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

« ... »
زمین روزنامه ی باطله
در دست ِ دکه های باد
طرح ناتمام ِ جفت گیری معابر
و یک شهر عقب افتاده
حمایلی از بکارت زبان ها
بردوش انسان های انفرادی
که می خزند بر خاک های خاک ...
و زوزه ی ناشناسی
در خوابی طولانی
که زمین را دور خود می چرخاند ...

باد بلوغ
دامن باغ را کوتاه تر می کند
و گل های صادراتی

بر عرشه ی تابوت های پشت خلیج
به گل می نشینند.

برسوزن چشم هایی
در نقطه ی کور شهر
خودم را نخ می کنم
یک پُک از خورشید می زنم
یک مو از آیینه می کنم
من که دود سپید شب

آفتابی ام نمی کند
می ایستم
تا روزی
تا لای لب های خدا
تف شوم بر زمینی دیگر.

 

احسان مهدیان - مازندران چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

« اشکال »

اشکال اول

خیلی چیزها با خیلی چیزها عوض نمی شوند

مثلا قد علی بابا چاهی از بقیه بلند تر است

نشر ثالث با نشر چندم ِ دیگر نمی شود سر در یکی کنند که !

احمدی نژاد با سروش خیلی فرق دارند

احتمالا آن یکی  مثنوی و شاید دیگری چارپاره اند !!

مثلا تهران خیلی بزرگ است ، دلم برایت تنگ می شود

دو ریالی هم پول رایج همین کشور است که روی شانه سرکار افتاده     

 که دور دریا می شود سواری کرد  تا قاطر این حوالی پشم بریزد

اصلا یک روز می رسد که هر ایرانی یک مترو برای خودش بخرد

این را من از خودم قایم می کنم

اسکناس را می شود قورت داد اما شنیده ام سکه آدم می کشد

اشکال دوم

بیا مثل فلانی در خیابان ها برای خودت بخوان :

مهره مار در کمر کردن  یک نفس چوب لای در کردن

هر دو تا برج را دمر کردن  شکمی در گرسنه به سر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان  بودن بهتراز سایه ای در نهان بودن

لامروت خروسی خبر کردن  مَرد  می خواست با خطر کردن

پای مجنونی اش را سفر کردن لااقل مرده را یک نفر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان  بودن بهتراز سایه ای در نهان بودن

روی شعله  ها خشک و تر کردن  شاکی شعر را دست به سر کردن

عاقبت می شود سیم زر کردن شاید این فطعه را پاره تر کردن

بهتر از لاشه ی این زبان  بودن بهتر از سایه ای در نهان بودن

بعد نمره ات را برای کسی که دوستش نداری بفرست

اشکال سوم

مثلا همین کوچه ها که همیشه عجله دارند تا به خیابان بریزند

با یک عده مردم در محله های بغداد یکی نیستند

جغراقیا یعنی تمدن از پول شروع شد

و پول از وقتی که شما کیسه دوخته اید به میدان آمد

 وقتی که ما جیب داریم پنجه بکس و زنجیر را دَم دَر از ما گرفتند !

و روی نفس های ما بادبان تازه ای نصب کردند

با لوله هایی که گاز یک شهر را می تواند به دندان بگیرد

اشکال چهارم

مثلا فوتبال  و ادبیات مساوی هستند؟

شاعر پول چاپخانه ندارد گفت : مجوز ندارم !!

جمله های اول خبری هستند که می توانی هر رقاصه ای را بگردانی

جمله های بعدی را نمی توانی از مادر دور نگه داری

مادر یعنی سوم شخص مفرد و خیابانی که در راه پای شما را گم کرد

یا  کلیسا همیشه جای اعتراف بود که چشم  به مریم  دارد

تازه این ها یک تفاوتی هم دارند نه ؟/ می خواهم از مترو بپرسم ، کجا ؟

از این تیکه های لخم پشت ویترین / از خیابانی که راه به ماشین بسته

از جورابی که از انگشتم ... بیلاخ!

اشکال پنجم

به اندازه چند دست از این جابه جایی بر داری

 جلو تر از رودی که سر در زیر دریامی کرد

این جنگ سر راهش دمپایی ها را جمع بست

فرمانده نمی دانست یکی از پاهای دخترش در کفش بود

در کفش این خاک کردن قصه ای است که پاهای زیادی روی مین

و دست بالای دست مبادله بسیار می کرد

اشکال ششم

مسئله این نیست که من اینجای شعر چه می کنم

یا تو قافیه ها را به بند می کشی

موسیقی حرام است یا شعر بی معناست ؟

ماهی ها در رودخانه احساس من شنا می کنند

یا من در کدام کوچه برای مشیری چای دم کرده ام

مسئله این است که 23 سال است پاهایم از خط نیامدند

ساری از وارش صبح هر استکانی سرش گیج رفت

و راه رفتن اندام یک سنگ چاق  کجاو بره ی ناقابل ؟

راهبندان شده  از تخم سنگ هایی که در تراشان ریخت داده بودم

قواره چادری لخم ، برای دری که  پیش از این عادت دید زدن دارد

قابله را نصف دهانم نبود تا اینکه تو از همان راه آمده بمیری

بالاخره من هم یک روز شاعر می شوم و ...

اشکال هفتم

بالاخره من هم یک روز شاعر می شوم و ...

هرچیز که بیافتد جمع می کنم

تو در فکر چیزی که خواننده  میگوید نبودی

من در این پیاده روها زیر سایه درخت بید می لرزم

تو گرم ترین نقطه حیاط را برای آشپز خانه پیشنهاد کن

متاسفم لیلا ، دستم آنقدر تنگ است که یک سکه هم جا نمی گیرد

ولی همینطور دستم را دراز کردم شاید یک یاعلی تا آن روزها نزدیکتر شوم

چک و چانه زدن با شاعری که اصلا حرف سرش نمی شود

دیوانه ای که کمتر از در وارد و خارج می شود کمتر سلام می کند

از او لبخندی اگر می کشیدم  به مونا نیشخند می زد

نه در مُد دماغ فَلان و نه در لباس ویترین  پیدایش نمی کنم

می گوید اگر پرنده در سفره ما باشد از گرسنگی می میرد

اما من شکاری آوردم که حسابی شکار است ازمن

از دنیای 2 تا  دیوانه ی دیوانه یدیوانه !! باز بگویم ؟

چقدر بگویم که دیوانه ام کرد اما دیوانه خانه خانه ی ماست

از دیوانی که پر می کند از شعر خبر نداری مرد!

چه گفتنی از روزهایی که روز را اصلا به رسمیت نمی شناسد

شب در اتاق بغل یک حرف هایی که نمی دانم چطور بگویم

یک عمر نفس کشیدن اگر قطع می شد چه ؟

عاشقی یعنی همین که نمی دانی ولی هستی !

زنی که دنبال رد موی حافظ توی دیوان تازه می گردد /شما بگویید خُل نیست ؟

« بالاخره باید ازاین شاعر چیزی کم باشد نه ؟»

با این همه عاشق چشمی شده ام که مرا از دید خودش دور نمی بیند

سر جیب هایم را دوخت تا به کم قناعت کنم

تا نمایشگاه عقربه ای  نمانده که هیچ وقت  ساعت ندارم

گلویی برای افطار این خنده ها پر می کنم

من که همیشه پشت درهای بهشت ایستادم

و تو که هیچ ساعتی را در عقربه ای که من می نویسم جا ندادی

حتی باران سپید را فرمان باریدن سخت است

تو واقعا شاعری زن ! تو اصلا چیزی که خواننده فکر می کند نیستی !

فقط یک شعر که از ممیزی لیز می خورد!

اشکال هشتم

در این انفجار منهدم شده ام که چطوری خودم را جمع کردم

دنبالم از اکسیژن هیچ جای نفس کشیدن را هم قورت وجودش می کرد

یعنی اینکه باد از این دفتر شعرها را کنده است ازته اون درررره کشیده

دستم از نوک این خودکار هم بی خر است

شاید تو بودی انگار در این تاریکی برایت اتفاقی افتادم

حالا دونفر درمال رو ها                 خیز وردار!

 گم نمی شوی ها چی گفتم که ....

یک نفر تازه مشتلق هم خواسته بود بی پیر احمق / د

روی آسفالت داغی که  زیر چرخ ماشیبن بود

وصله ای که روی زانوهایی مجرد و چند جای آسفالت آب می دهد

و ناودان هم تااین لوله خط نداد

تا دلت بخواهد از این طرف لوله می توانی داد بزنی اسماعییییییییییل ل ل ل

 بمیرم که چطور در فردوسی دراز می کشی

های و هوی هیچ چند پله از قد کوتاه تو پایین می کشید و بعد ...

حالا درآوردم همه چیزهایی که باید نمی گفتم

و  این روی پرونده و این حمام عمومی تعطیل شده

اشکال نهم

اصلا کسی چه می داند

مگر کسی سر برده در صندوق تا حالا ؟

اما من مرده و شما هم مرده بالاخره آفتاب باید از سایه بریزد

سنگ قبرم باید طوری باشد که بتوانید روی آن بنشینید ؟

مثلا نیمکت باشد

اشکال دهم  

از اسب افتادم و پارو داشت کمی آن طرف تر ...می رقصید

ماهی ها از ترس قحطی دودی اند

قلاب در یقه ام گیر افتاده  و  تقلا می کند !

دلم تب کرده برای جیبی که نمی توانست دستم را ول کند

و جیبی که سرش را دوخت زنم

به راهی که از دل دریا تا همین ساعت لعنتی که سیخ ایستاده

با حس خربزه ای لرزان توی دلی که عاشق شده است

می شود حتی عبدالله بحری را دور زد و در کنار یکی از این پیاده رو ها

هی پارو می زنم و پا در رکاب قافله ای که دور میدان را گرفت

چند خیابان تا آب

جلوتر از رود هایی که سر در زیر دریا فرو کردند

یازدهم :

 این اشکال نیست ؟!

 

م.آرمان میرزانژاد - گیلان چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

« ... » 

شب اول

مي کند اين کاسه هاي فقر را - افزون

تا بگيردکشت زاران , بخت ِ آتش ناک قحطي را  -

شب دوم

مي فشاند دانه هاي نا اميدي اين جهانخواره

 نا نرويد هيچ " آبادي" نگاه ِ ما

شب سوم

صف به صف اين گشنه گان در رنج ِ ناني تن به راهِ اين خراب آباد

مي برند آه..., چشم تر دامانِ شان را در سري رنجور

تا نبيند ديده شان اين: پَست  رسم ِ بي نوايي را

شب چهارم

من به آواز حزين زندگاني اين چنين مهجور و دم خسته

مي دهم تصوير "دردي را " ز خون رفته گان تو به چشم تو

آن چناني که به گور حسرتي اين مردمانِ طرد ِ ناقص خلق

کرده در دل آروزهاي نهان زندگاني را به بطن خاک

شب پنجم

اين تباهي زمان است

همچنان آوارتخدير شباني سخت , مي مکد اين خون خورشيد جوانم را

در سحر مانده ظلام ِ خواب ِ ما بر خستگي هامان

شب ششم

اين يتيمان تک به تک محروم و جان فرسا

کاسه هاشان را بسان بي کسان, وه ,اين بخار سرد تقدير, مي کند مدهوش

شب هفتم

مرگ درحرف  است

بر زبانت ميزند ُمهر ِ "نبودن" را

تا شوي خاموش!

 

مجتبی یاوری راد - مازندران چاپ ارسال به دوست
۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۸

 

« 1 »

لفظ كلماتِ خط به خط

در مسيرِ كوچكِ خانه

يا كلام كلمه‌هاي لكنت

در سطرهاي عزيمت

                            درساعت سه

وقتي خنده‌هاي برادرانم

رو به صفحه‌هاي عاشقانه مي‌تركيد

بر حجمِ جنازه‌ی ماه

                                در دفتر مشقّت .

لفظ كلمه‌هاي كليم

در سي‌ و چندسالگي‌ام مي‌پيچيد .

من حرف مي‌زنم

و مي‌نويسم از تن‌هاي بي‌تكلم

ازخواب‌هاي بي‌روسري

براي پنج‌شنبه‌هاي پريشاني

كه برويد بر رنج تو

                               بر پيشاني آسمان.

لفظ لكنت من

وقتي درخاكستر خواب‌هام

زني مرا رعايت كرد

دست‌هايش بوي نان مي‌داد

طعم كلمه‌هايي كه ادامه‌ام بود

ادامه‌ی شعرم

                      در سطرهاي عزيمت .

 

« 2 »

من شبيه خدا شدم

 شكل معجزه‌ی جهان در جبروت

 يا گفتگوهاي شرم در سرزمين هاشور

 كه بر من فرود آمده است .

 

 من شكل خدا شدم

 در شب برات

 در نيمه‌ی ميلاد يك ماه

 كه در چهارشنبه ، چهار حاجت را روا داشت

 در ساعت چهار

 وقتي گيسوان ابريشمي

 در دستانم ريخت

 و بر من باران شد .

 

من خواب بودم وقتي خدا شدم

 شبيه نامه‌اي مچاله در مشت

 همراه عكسي كه سال ها

 سرودِ سترون بود

 در مردمكان چشم من .

 
علی اسداللهی - تهران چاپ ارسال به دوست
۳۰ اسفند ۱۳۸۷

ali2

« نا به هنگام »
همانطور که در عکس افتاده بود
بلند شد
خط کج کنار قاب را گرفت
و
بالا رفت
آنقدر بالا رفت
که بادبادکها کم آوردند
مادر اما
لباسهاي پدر را به کسي نداد
و هر شب کنارشان زار مي زد
گاهي هم
دست هاي ما را در جيبشان مي کرد
تا
به عمق فاجعه
پي ببريم

« ويترين »
دوست داشتم پيرهن باشم
و بر تنت زار بزنم، آنقدر...
که دست هاي ريخته ات، جوانه بزنند
دوست داشتم شلوار باشم
تا با يک پايم، پايت
و با پاي ديگرم
صداي مين را در ميان بگذاري
دوست داشتم لباس باشم
تا وقت حراج
چند درصد فهميده باشمت
.
.
ولي نه !
بهتر است همين که هستم، باشم
تو به من نگاهي بيندازي و بروي
اين شيشه نمي گذارد
به تو بيايم...

علی باباچاهی چاپ ارسال به دوست
۳۰ اسفند ۱۳۸۷

baba880

«حوصله نداشت»
با بیرق سفید به چه کسی تحویل دهم کشتی خود را ؟
گوشماهی و صدف که غریبه نیستند!
این سوتِ سوته دلان است       کشتی پهلو گرفت.
نخلی که پا به پایم راه افتاده     خودش را پری دریایی می داند:
- کشتی تو تیر خورد      پهلوی من تیر می کشد!
خروس سر کنده ای را که به دریا انداختم
گرداب آرام گرفت       تا هم آبی به صورتم بزنم
وَ هم سوراخ های ته کشتی را با برگ های انجیر کور کنم
حوّا      بیش از همه خجالت کشید
دستبند علفی اش را که به من بخشید       فهمیدم
که دختران قدیمی هم از غرق شدن         بیشتر از غرق نشدن می ترسیده اند
شیخ ابوسعید ابوالخیر     تُفی به زمین انداخت       گفت:
از کرامات ما که هیچ!
از سخاوت ماهی های دریا     چیزی بگو!     گفت:
-یکی جوراب صورتی اش را می بخشید
یکی روپوش نقره اش را
ناخدا چه کند خدا خدا اگر نکند؟
وبعد از اینکه هیچ شیطانی کشتی ما را به آدمی نپذیرفت
بیرق سفید         پس نگرفت حرفش را
حوصله ی رنگ به رنگ شدن را نداشت!

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 73 - 84 از 122
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 264588
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co