صفحه اصلی arrow شعر
سر مقاله

موج رسانه ای شعر یا موج شعر رسانه ای!

در سال های گذشته تقریبا یک دهه بود که حتی مطبوعاتی مثل روزنامه اطلاعات را هم در حوزه ادبیات و شعر فعال می دیدیم و بعد از آن و یا هم زمان در مجلات روشنفکری خاص نیز ادبیات و نقد و نظرهائی را می خواندیم که آنها نیز این حوزه را در مالکیت خود می دیدند اما بعد از مدتی سکوت و کم رمق شدن، این روزها حضور روزنامه ها و جراید روزانه ی متفاوتی را می بینیم که در عرصه شعر و ادبیات، وضعیت را به سمت فراگیری شعر پیش می برند. بدون اینکه شعر سطح خود را با محیط همسان کند!
آنچه برای من و امثال من و بعضی از دوستان، که نزدیکی هایی از نظر فکری داریم،  حضور در مجامع مختلف و طرح شعر و مولفه های آن و یا حضور در رسانه های متفاوت و طرح و درج شعر و نقد ادبی را ممکن می سازد شاید نتواند جوابگوی بعضی اقشار خاص در ادبیات باشد اما جامعه را به سمت شعر خوانی هدایت کرده و کمک می کند تا شعر نیز در مجموعه های خانواده ، ورزش و هنرهای دیگر جایگاه خود را نشان دهد و ضمن حذف بعضی علامت سوال ها احتمالا سوالات تازه ای را برای خوانندگان ایجاد می کند و ظاهرا جای اشکالی هم نمی تواند باشد. آنچه مورد تردید است و جای سوال دارد شعر رسانه ای متناسب با خواست مخاطبین رسانه است.

خصوصیات شعر رسانه ای

رسانه ها معمولا به دلیل شناختی که از طیف مخاطبین و خوانندگان خود دارند خوراک مناسبی تهیه و منتشر می کنند و این موضوع در بین مطبوعات ما رایج و پذیرفته شده  است.

مثلا اگر در یک مقطع زمانی بخشی از جامعه، بنا به هر دلیلی، به سمت رنگ یا گونه فرهنگی خاص و یا حتی نوع تربیت فرهنگی در خانواده ها، الگوهای ویژه گویشی، پوشش و مصرف و ... متمایل شود، این نشریات نیز به آن دامن زده تا جایگاه خود را در بین مخاطبان از دست ندهند و ممکن است شعر را هم در همین راستا با شکل و زبان و موضوع و محتوای خاص بپذیرند و شعر در این محیط باید خود را به حد و اندازه های یک «مد» تنزل دهد!

اما به نظر می رسد یک جریان مدعی تحت عنوان ساده نویسی به شعر رسانه ای دامن زده و البته از این رهگذر چیزی عاید شعر نخواهد شد و بهتر است در کار رسانه ای دوستانی که در این حوزه فعال ترند، ذائقه های مخاطبین را به سمت بالا بردن توقع از ادبیات بکشانند. این وضعیت موجب رضایت و پیشبرد آثار امروز خواهد شد و تلاش برای پایین کشیدن فتیله شعر برای همسان سازی ره به جایی نخواهد برد چرا که شعر پیشرو باعث تقویت ذائقه مخاطب شده و تلاش برای جلورفت ادبیات را در جامعه ایرانی مختل نخواهد. کرد.
در آخر پیش نهاد می کنم دوستان حوزه شعر همراه با درج آثارشان سعی کنند تحلیل ها و خوانش هایی را ارائه دهند تا مخاطبین و خوانندگان به سمت شناخت بیشتر از شعر امروز پیش رفته و از سهل انگاری پرهیز کنند.

 
شعر
میثم متاجی چاپ ارسال به دوست
۳۱ شهريور ۱۳۸۸

 

«...»

قطار سیگاری به لب دارد

و روی دشت می نویسد

با حروفی منحنی

روی ریل ها پیر می شود

با خرخر چرخ هایی که پوک شده اند

درد بزرگی است

که مسیرت را

تنها سوزنی کوچک عوض کند

با هیبتی که کوهستان در برابرت زانو می زند

دوست دارم تمام سوزن بان ها لای پاهایم خرد شوند

آنوقت یا به بی نهایت سقوط می روم

یا معشوقه دیرینم را

در تصادفی به آغوش خواهم کشید

سوزن بان یعنی که هیچ وقت

قطاری را به آغوش نخواهی گرفت

من دوست دارم قطار باشم

نه جعبه ایی آهنی پر فکرهایی بیهوده

دست برای من تکان بخورد

نه برای کسانی که از پنجره ام

انگشتان سردشان را

روی تنم می کشند

وقتی شما را از هم دور می کنم

موجودی پست و آهنی خواهم بود

زمانی که فکرهای بیهوده تان

را به هم می رسانم / هیچ.

قطار پیر برای هیچ کسی مهم نیست

جز مسافری که فقط قصد رفتن دارد

من عاشقان زیادی ندارم

چون انسان جرات تنهایی ندارد

هر وقت که با معشوقه ام قراری گذاشته ام

ایستگاهی خالی جایش نسشته بود

روزی سربازهایی را بردم

که هیچ کدام شان نیامدند

من هیچ وقت دلم نمی خواست بمبی را سوار کنم.

با کدامین ساز باید برقصم/که نمی رقصم

جز با صدای آهنین چرخ هایم بر ریل

دره های عمیق پر از جسد قطارهایی است

که خودکشی کردند.

 

رضا مرتضوی چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۸

 

«معجزه»

معجزه یعنی

کسی برای کشتنت می آید

و تو خانه نیستی

 

« حرکت آهسته»

دویدن

به قصد شکار پریدن

و دریدن را

با حرکت آهسته دیدن

به این مستند معنا می بخشد

آه آفریقا ، آفریقا

چقدر در تو تکه پاره می شوم هر روز

 

سهیل نصرتی چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۸

 

 

« ماندگار»
از نوادگان فرعون
نجیب زاده ای متفاوت
که به حیرت وا می داشت؛
رود نیل از ناهمواری های تن او عبور می کرد
و خدا از خاک بت های دست ساز او نشات می گرفت
گویی که یکتا پرستی می دانست؛
چنان می رقصید
که باد جا می ماند
موسیقی « گیا»* از هیجان او تولد یافت
با پیراهن وصله شده به حریر و کتان های ناب
ملبس به طراحی پست مدرن و بی نقص خیاطان بهشت بود
که خواهش اسب سواران را
بر می انگیخت
شیره ی سیاه خشخاش را به لبانش می کشید
در خماری پلک هاش
به خواب ابدی چشم می گذاشت
و در پیله ی ملکه ی شاپرک ها
مومیایی می شد

 

.................

* نوعی موسیقی مصری

 

 

« صندلی زمان »

 کمی به گذشته

کمی به آینده

به عقب

به جلو

وقتی روی صندلی متحرک پدربزرگ

به فکر فرو می روم

با دفتر شعری که از تعجب

فرار می کند و تنهام می گذارد

 

می بینم

سال ها قبل

پدر بزرگ با درست کردن صندلی راحتی

به آینده می آید

تا دلش برای شعرهای نوه اش که خوانده نمی شوند

بسوزد

اما چیزی پیدا نمی کند جز سیگارهای مرده

به پای صندلی

 

سال ها بعد

با همسرم روی کاناپه

...

اما این همان دختری نیست که بوسه هایش طعم شعر می داد و

من می خواستمش

و بچه هایم که هیچکدام شاعر نشده اند

صندلی را به آتش می کشند

 

چیزی از من نمی ماند جز سیگارهای پسرم

که در عصبانیت دست هام

خفه می شوند

 

انگار که از امروز چند سالی دورم

منتظر کسی

تا این بار بوسه هایش مرا از شعرهایم کنار بکشد

و برای ایستادن

پایش را روی صندلی بگذارد

پا روی همه چیز

پا روی هیچ چیز

 

مجتبی یاوری راد چاپ ارسال به دوست
۳۰ شهريور ۱۳۸۸

 

«...»

روبه تمامِ پنجره‌ ها ایستادم

روبه سطرها

صداها

تا خودم را ببینم

در سبدِ انگوری تلخ

تا پاره ‌های تنی گرم

                        در گلوی کِرم، تشنه شود.

 

روبه تمامِ پنجره‌ ها ایستادم

مقابلِ انگشت‌ های اشاره

روبروی درخت ‌هایی که شکل منند

مثلِ تصوّرِ زیبایِ تابستانی تو

و اشتهایِ آفتاب

که همیشه از رگ ‌هایِ من می گذرد

و عریان می کند

                   بوسه‌ هایی که بی ‌ستون می ‌ماند.

 

 

 

« ...»

کدام سال

کدام ثانیه

یعنی اینگونه عاشقانه باشی

که من

از دهانِ تو بریزم

رویِ دفترِ مرده ‌ات پلاس شوم

و یا این پنج انگشتِ جویده

در آشفتگی، پلک نزنند

تویِ چشمِ من ،که سلامِ تو را بپاشند.

چقدر دوست داشتم

در حاشیه

در لباسی تنگ

خودم را با تو قسمت می ‌کردم

و بعد، در قراری نامعلوم

بین نخ ‌هایِ پیراهن

سهمِ نداشته ‌هایم را بیشتر می‌ کردم.

 

محمد تقی جنت امانی چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

«خزر نامه.................»

 

(1)

حالا که

دقیق تر

به خزر می اندیشم

حس می کنم

خدا

از پایین  به بالا می رود

 

(2)

جایی

برای مرده ی من

میان پستان هایت

بگذار

خزر من

 

(3)

نمی دانم خزر

از

کجا اب می خورد

گمانم

از پستان های باکره ای ........

 

(4)

چند شقه اش کردند

اما

هنوز

ایستاده

اواز

سر می دهد 

خزر

 

(5)

این شراب را

که

می بینی

قلب له شده ی خزر است

با

صلوات بنوش

اقای درخت

 

(6)

برای شادی و عزا

تنها

یک پیراهن

دارم

درست مثل تو   

خزر

 

(7)

دستی می کشد

لاستیک می ترکاند

ضبط صوت را می زند بالا

جلودارش نیست /حتا سرعت گیر

یکی راست

دو تا چپ

دو تا چپ /یکی راست

                            چشمک می زند

چشم توی چشم نمی رود

با گوشتی که بلند کرده

بند نیست روی زمین

دارد سر خودش را می خورد     لعنتی

-- اصلن همیشه همین بوده

مسیر انقلاب ازادی

همیشه ی خدا همین بوده

 

 (8)

شب بخیر آقا

شما کسی را ندیده اید

از این کوچه رد شود

سنگینی

کسی

روی پلک هایش نشسته باشد

وزنی 

دراستخوان ها یش

        تیر

       بکشد .

 

(9)

به دوست خوبم :استاد کریم رجب زاده

سری که

این شاعر دارد

همه ی فرشته ها را

یک جا

در شعرهایش

بالا می کشد و

شب ها زیر مجسمه ی

خودش می میرد

در برودت میدان های پایتخت                                  

 

(10)

سهراب کارگری می کند

در ازادی

رستم پیاده روی می کند

در انقلاب

شاعر اما

سرش را از شاهنامه

می ریزد

بیرون

و پشت همه ی ماجراها

در دو سوی

دروازه ی شهر

دو شقه

می ایستد.

                                                                                            

شاپور احمدی چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

 «يادداشت درباره‌ي شيوه‌ي كشتنروح شاعر»

لازم مي‌دانم پس از نوشتن يك يا دو بندي كه پشت سر هم مي‌نويسم، زماني مكث كنم، حتي تا چند شبانه‌روز. و نام هاي دشوار و قلب گوشتي با هم بُرش خواهند خورد. در روشنايي رنگ هاي سياهي كه چون سيلاب همه چيز  را به هم مي‌ريزد، در خواهم يافت كه آري خود نيز چون شاعر گير افتاده‌ام طاقباز با خاكستري غمناك بر گيسوان. بي‌شك در مدتي كوتاه دست ما را خوانده است گرچه دوستدار رندها و لاتهاي حاشيه‌ي پل هاي گسيخته بوده است و با بدجنسي از لميدن در جاهايي كه از عرق ناكِس ها خيس شده بود، كيف مي‌كرد اما خيلي زود چنان خوب فوت‌وفن هر نوشتاري را به كار گرفت كه رودكي و مانند آن را ناشي مي‌انگاشت، و بد جوري حال هر نويسنده‌اي را مي‌گرفت كه صد سال. در عوض لهجه‌‌ي ازبك و تازي و دهقان را بارها از دهانه‌ي به هم ريخته و فرسوده‌ي خوش‌نشينهاي پرتبا هزار دليل روشن و بُرا مي‌ستود و به‌خوبي به كار مي‌گرفت.

با او موافقم: بي‌شك همه حقي دارند از خاكي شبانه كه چشمهاي او بودند، و از آفتاب و پرندگان كه در بركه‌هاي آفتاب در گوشه‌وكنار حياط بزرگ صبحگاهي نوك مي‌زدند. آنها هم بندگان خدا بودند. الهيات خاصي كه در نيمه‌گاه تاريك نوجواني خود در پرده‌اي بسته سر به آن سپرده بود، او را چندان كاركشته كرده بود كه گستاخانه اصل هر صورتي و حتي جايگاه  آتي آن را در برزخ در نظر مي آورد. اما در مورد شاعران هيچوقت فكرش را هم نمي‌كرد  روزي يكي از آنها را سرنوشت در جوار سايه‌ي كمرنگ او زنده جا بدهد. و شاعر در آن مهلت كوتاه (حتي هنگامي كه بسيار نزديك هم بودند، گوش به همهمه‌ي ‌بريده‌بريده‌ي همديگر مي‌سپردند)با آن همه تلاش نمي‌توانست يكسره به او بپردازد، تنها در يكي از اعضاي او در مي‌افتاد:گيس، كمان ابرو، چاه زنخدان و غيره.

و اين او را بيچاره و عصبي مي‌كرد. در خانه‌هاي شش‌گوش عقيق و سبزه و آينه مي‌ترسيد مبادا خيلي زود از دست برود.

«گِل پخته‌ی بابِل*»

دودی، چیزی، سیلابی نیست تا خرسنگ ها را از جا برکََنَد.

و بیکار تا به حال سر صبح چند بار بیرون زده‌ام و دست‌خالی بازگشته‌ام

بدون آنکه گردبادی کاکل گچی‌ام را بر آشوبد.

و ناخنی نیست تا پیکرک مرمرین را بتراشد

و چشم هایش را البته ببندم

و ناخن ها چند بار بشکنند

و لکه‌های خونی آرام از خراش ها بتراوند.

***

چیزی می‌بینی که ما هرگز با دیدگان خشک ندیده‌ایم.

چند نسل از آن گفته‌ایم

اما خنک نشده‌ایم و تا صبح همچنان تاول زده‌ایم.

موها را از پوست بیرون می‌کشیم.

رندانه و تیز ایستاده‌ای دنیا را می‌نگری.

اگر یک لحظه، یک لحظه (هان یافتم) شغال گَری شویم

و در گوشه‌ای کز کنیم

باران در گرمای کاخ گِلی در خواهد گرفت

و در طنین سنگ های فیروزه‌ای

با زَهره به گوشت تازه‌ی خود خواهی اندیشید.

ما چند نسل است به خود نیندیشیده‌ایم.

***

گرد و خاک ماه همچنان سر و رویم را سپید می‌کند.

دلواپس از نو به خاک باز می‌گردم

و در چشم هاي پیکرک خیره می‌شوم:

هنوز نرسیده است

پُر از سنگریزه‌های خیس.

دو بوزینه و شغال در فرودستمان می‌جنبند

و کاسه‌ی سر ماه را بدون چشم در دستشان می‌شناسم.

ای قربونت ننه، تو می‌گی چی کار کنیم؟

***

در چشمه‌ساری تلخ و ولرم                           

شبانه مارهای گیج

بی‌هراس می‌پیچند.

زیر چشم هایشان

در این فرصت

ناگهان پس می‌افتی.

یکی‌دو بار همدیگر را می‌گزند.

و بینی‌ات درمانده به یک سو می‌افتد

و در آبریزگاه کثیف (خودم دیدم) خاموشی تپیدی.

***

دو انار جگری با نوک های خشک و چوبی

روزانه می‌شکنند لای سرانگشتان چرکی‌ات

و بی‌هوش یکی‌یکی بویشان را می‌بلعی.

زخمی و گشنه دو شیر نر

در صخره‌ای عتیق و سرگیجه‌آور

ننه چی می‌خوان؟

دو زنیم برهنه. بر سکوی آجری می‌بالیم.

نمی‌شود کنار کوتوله‌ها بنشینم و عود بنوازم.

دو زنیم رامشگر. سخن نمی‌گوییم ننه

و نمی‌خوابیم ننه

و گرد و خاک ماه را با هم می‌پزیم.

***

پاها ناجور بلند و لاجورد می‌شوند.

سیماچه‌های مینا تک‌تک

به دست های نرم و بی‌آزار می‌اندیشند

و آسوده خواهند شد

بدون دندان های کرمو

و لگدهای ترسناک

و سردردهای کور کننده.

من خود تازگی ها دیده‌ام که پس از عمری

بی‌گناه و خشم از خاک می‌روند.

سرشار از نور و آبی که انباشته بودند.

آیا تو هم بازوانی فربه خواهی داشت

و بر یک پهلو شبانه همدمی زمزمه‌گر را

رک ‌و راست خواهی ستود؟

دیر به فکر افتادم.

با همان نهیب اول یک سر خشکم زد

وگرنه اکنون با موهای روشن

صد سال به این سالها می‌افزودم

و له‌له ‌زنان می‌گریستم

جری نمی‌شدم

و بقیه‌اش .....

چه سایه‌ی پُری

با نوکی برجسته.

ناخنکی می‌زنم.

دستپاچه انتری عودش را نواخت.

گرچه بدنم هنوز گرم است و بادش می‌پیچد

(چه روزی است امروز)

چند تکه استخوانم

دو سه نیمه‌لگد

به هوا می پرانَند.

تنه‌ام نهیب می‌زند

و سنگین بر پهلوی دیگر

غلت می‌زنم.

***

سپیده ‌دم هنوز خون نشد.

بی‌گمان ماه او را زده است.

در شبنم و عرق سبز

گونه‌های سبزش در مانده‌اند.

نکند کسی سرزده بیاید تو

و عود را پاره ببیند ننه.

***

توی سایه

سر صبح

شکاف دماغم

روشن است.

دوباره نهیبی

شقیقه‌ام را می‌پیچانَد.

چه ننگی

چه پیشامد ناروایی.

خاکستر هوا

اندکی از مرمر پیکرک را می‌بَرَد.

و پس از چند زمستان

سیمایش (از خراش ها)

ولرم و چرکی

فرو می‌ریزد.

--------------

*در موزه‌ی عراق در بغداد نقش‌‌برجسته‌ی عجیبی روی لوح مدوری از جنس گل به چشم می‌خورد. درسطح مدور لوح دو زن برهنه که احتمالاً رامشگرند روی خطی ایستاده‌اند. بدن آنها همان نسبتهای مبالغه‌آمیز دوره‌ی کنعان را نشان می‌دهد. بين دو زن دو کوتوله درحال نواختن عود هستند. در سمت راست، چپ و بالای عود‌ نوازان، تصاویر میمون های چمپاتمه‌زده یا ایستاده دیده می‌شود. (به نقل از هنر بین‌النهرین باستان، آنتوان مورتگات،برگردان زهرا باستی و محمدرحیم صراف، تهران، 1377، سمت، ص، 172، شکل 61)                                      

 

رومینا پور رستم چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

«حساب کتاب»

زنگ که بزند

مادر دنبال روسری  می گردد

پدردنبال میوه می گردد

من و سماور می جوشیم

نمی دانم کجای مهمان

عزیز خدا  بود!!!؟

 

«حسود»

نمی دانم چرا وقتی در ساحل شعر مینویسم

خزر زود پاکش می کند 

 

«پیله»

معلم ادبیات می گوید:

شعر بی وزن  احمقانه است

معلم ریاضی  می گوید:

من پراز اعداد  و جبر اندازه ام

معلم جغرافی می گوید:

کره ی زمین را باید قاچ کرد

خوش به حال  عروسکم

که به مدرسه  نمی رود!!! 

 

محسن تاجیک چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

«رودخانه ها رگان مادرند...»

من هر شب ساعت را روی 6.30 دقیقه ی صبح کوک می کنم

مادرم می گوید: تو دیگر بزرگ شدی

بوی زنگوله می آید!

و گله ای گوسفند روی اعصابم چرا چرا می کنند!!!

من هر شب ازساعت 12 خودم را به خواب می زنم

مادرم می گوید: باید مراقب خواهرت باشی

به مرز می زنم

کابوس شب نشین سیاه مستی است!!!

من هر روزدر ساعت 7.15 دقیقه از خواب می پرم

مادرم می گوید:مرز را مه گرفته است

    و من اگر هنوز بچه بودم فکر می کردم

        مرز سیگار می کشد

مرز مست می کند

مرز تنهاست

 مرز معتاد است!!

من هر روزچند دقیقه تاخیر دارم

مادرم می گوید:باید توکل کرد

زنگوله را گردن خواهرم می بندد!

خواهرم توکل می کند

به مرز می زند!

ومن هنوزچند دقیقه تاخیر دارم!!

رودخانه ها هنوز رگان مادرند

از آنسوی مرز صدای زنگوله می آید!

از ارتفاع پل خودم را نگاه...

رودخانه مرگ روانی است،

رودخانه روانی است...

 

شراره رحمان پور چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

از لب هایی که داغ داغ  حرف خورده اند

نذر کرده ام کسی این سوی جوی از دست تکانت بدهد

به خودت که  نمی آیی

مثل این طناب که جا دارد زیر چرخ هم نخ نشوی

این چشم با داغ چه کسی از راهت کنار نمی رود آزاد شوی؟ /شد.

که یعنی این جوجه بال در آورده ؟

که یعنی کسی کارد بدست ان سوی پرچین دارد گل می کارد؟

که این بازی روی دیوارت ویار هر روزه دارد؟

من هنوز گره ای از گیس این سایه نکشیده ام

و به هیچ ساز مخالف کوکت نزده ام.

تا این سر با گوش هایم از حرفی نخورده سوت بکشد.

تا تو روی این صحنه دست از عصا بکشی

با کمی استخوان لای گلویم ...

این سکه اصلا روی دیگری ندارد.

 

حسین میری چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

صدای گنجشک ها با خروس ها قاطی شده
یک نفر با صدای خروس کسی باصدای گنجشک و او از حمله پلنگ بیدار می شود !
قرار است صبحانه را با چه کسی بخوری ؟سوار کدام تاکسی شوی ؟
ساعت چند می رسی و در کدام خیابان اولین سلامت را می کنی ؟
اشکال کار تو چند نفر را معطل می کند ؟
شاید بفهمی چه وقت ناهار خوردی امیدوارم همسرت نفهمد تنها نبودی !
اولین دروغ را در چه موقع از روز گفتی !
همین که می چرخد اسم سیاره ما زمین است !
نیازی نیست نزدیک تر بروی و صحنه تصادف را مشاهده کنی
او مرگ کسی دیگر است ,او هم در بوسه صبح زود به همسرش گفته بود دوستت دارم !
توی جنگلی آنسوتر یک ماهی دارد روی سنگ ها تخم می گذارد
رودخانه که از دشت می گذرد آنقدر ارام است تا بوفالوها پوزه تمساح را نبینند
آن پرنده به خانه اش رسید غروب را نگاه کن :
در نمای یک پرنده که تخم هایش را خورده اند امروز و همسرش را عقاب توی خیابان زیر گرفت !
تا بیاید و از جمعیت موجودات کم بشود ماهی ها بدنیا می ایند
بوق و آژیر آمبولانس که دارد یک بوفالو را به زایمانی مشکوک می برد !
آهو که فهمید فرزندش صبحانه شیر است او را بدنیا نیاورد !
تو هر کجا که بایستی سر وقت رسیده ای
خیابان هر کجا که باشد دراز است و دور .. .
راستی هیچ عاملی به تو بستگی ندارد
وقتی بدانی کیستی و چقدر کوچک که نمی توانی از احتمال :
حمله خرس به کندو باخبر باشــــــــــــــــــی .......... ! 

 

سعید نصار یوسفی چاپ ارسال به دوست
۳۱ تير ۱۳۸۸

 

(1)

قد نکشیده ام که بگویی :
تماشایی
سیب های چهارده ساله نیوتن وار مزه می کنند
دارد دیابتم می گیرد از
هر چه نیست انسولین های هر جایی
نخند مبارک
دارد روی این حوض
سیاه می شوم !

(2)
طعم آلبالو می دهد این
چشم های خرمایی
که آبدیده پای دست های تو
زنده می شوند
من دارد توی دست های تو پاکار می شود و
آرشه ی این ویولن مارش دست های توست
اینجا کسی دارد خودش را زنده می کند و
تو بی چشم داشت این دست ها دست کم یک بار
دست مرا کمی پس بگیر !

 

علی باباچاهی چاپ ارسال به دوست
۰۲ خرداد ۱۳۸۸

                          

«اگر گلِ کامل»

 " شعری ازمجموعه پیکاسو در آب های خلیج فارس"

از ممنوعیت هایی که در چاه ریخته اند

گلی سر زده که دست زدنِ به آن ممنوع است

چرایش را خدایی می داند که خوردن زهر و تف کردنِ

                                                           [ عسل را قدغن کرده

و برای میّتِ گل سرخ هم حرمت خاصی قائل است

پس آزادی سر در آوردنِ از عمق چاه نیست

اگر اسم تو را گُل کامل گذاشته باشند

بر دست های من هم ضربدری  کوبیده اند که

                                                  دست درازیِ به دامنِ خدا ممنوع !

تضرعِ به درگاه گل ممنوع

و بوئیدن گلی که فقط برای من از چاه سر در آورده    ممنوع !

و دراز کشیدنِ وسط ممنوعیت گل   ممنوع

کاش ممنوع نبودیمِ ما ممنوع نبود .

 

<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > آخر >>

نتایج 61 - 72 از 122
منوی اصلی
صفحه اصلی
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
گالری عکس
لینکستان
جستجوی پیشرفته
تماس با ما
آرشیو
شعر
داستان
ادبیات جهان
ترانه و کلاسیک
ادبیات بومی
مقالات
نقد و نظر
خبر
تازه های کتاب
سرمقاله
آمار
بازدیدکنندگان: 264586
خروجی سایت
 
استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

Developed By Mambolearn Group.
Projected By KhazarMoj Co