|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|
« رختها در باد »
رختها در باد رخوتم گيره به اتاق ما آب، ما آبروى زمين مىخواستيم شكار؟ مردهشور اين لودگيتُ ببره ما برج مىخواستيم چكار؟ هى رفتن از آهنپارهها بالا هى هى كه فردام از امروز ديروزىتره
به باران گم شو! به باران در باران گرفته با باد مىرقصد آمدنت من آمدنت از پنجره مىبندم خدا خدا راه گم كرده من آمدنت از در مىپرم در آغوش مىكشم جرينگ جرينگ سكهيى يخى از يقهات بر زمين مىافتد اين بود قلب گُر گرفتهى سالهاى جوانى من رفتنت را در مىبندم
حالا كه از آغوشم زن ريخت برگردم به برج برگردم به فحش از لودگى خوردن اما باز نور بر عقربهها شيار ِ بيشتر! شيار ِ بيشتر! مكعبها را بر آب بينداز قوس بده قوس بده اين نور محض از پيشانى بلند دور شو دور شو مرد از خانه بريده ـ مردهشور خانهات ببره! زن كه از سنگ خريده خرد خرد طنابها را بكشيد اشباح كوچك را گيره بزنيد سايه سايه بزنيد سرودى يكدست بر زمينهى دريا آقا اِى حَرفى لَه چَه سَه بيا دَم تَه قَه بِهكيم قصه ارات بىشِم دَ باباجِلى دِيره دَكُناى سقف نُورِهگَمان هس! هس! هيچ نىش دِياى بِهيگمان كم كم خوهيگمان(1) شايد از غول مىگفت مادر صبح فردا مىخنديديم مىچرخيديم و مىخوانديم: باباجلى هايهكو!؟ باباجلى هايهكو!؟(2) سايه بزن سايه بزن خواب كن اين قصه قايق به اشك من نينداز من اسبها را مىچينم تو پرده را بينداز. ---------- پانوشت: 1.اين عبارتها به زبان ايلامىست كه ترجمهى آن از اين قرار است: آقا اين حرفها را رها كن بيا قصهيى برات از باباجلى بگم الان داره از سوراخ ِ سقف نگاهمون مىكنه هيس! هيس! چيزى نگو مىآد مىبرتمون كم كم مىخورتمون 2.باباجلىكجايى!؟ باباجلى كجايى!؟ |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|

« شيطان كه مىگويد » شيطان كه مىگويد ها بروم خودم را از اين بالا پرت كنم پايين اين خانه ها كه سوسك از آن دل نمىكند براى تو اين خواب ِ راحت و بى درد سر براى من
زن عجله دارد ظرفهايش را نشسته است
كه مىگويد ها بروم بخوابم زير ِ ماشين حتا خيابانهاى عريض و طويل هم براى تو اين خواب ِ شيرينتر از هر چه حلوا براى من
زن چادرش به سر كرده است بيرون مىآيد از خانه
ها بروم داروخانه قرصى مرگموشى بخرم اين مغازههاى پر از تازههاى تماشا را دادم براى شما اين خواب كه آدم از آن بيدار نمىشود براى من
زن از خيابان گذشته است مىرود به مغازه
شيطان چه بگويد ديگر؟ اين اسكناسها قد و نيم قد ـ به جهنم! ـ براى شما اين خواب هم براى من كه رفتم بخوابم
زن سكهها مىشمارد مىرسد به هزارىها دوهزارىها و بيرون نمىآيد از مغازه همان جا مىنشيند راحت. |
|
|
<< شروع < قبل 11 بعد > آخر >>
|
| نتایج 121 - 122 از 122 |