|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

« رویا » از رگ های گردن به من نزدیک تری از روز روز تز و از شب شب تری رویای سربازی در میله های قفس دنیای پرنده ای ست در آغوش ِ فشنگ هوای ِ تازه از بیرون گشادگی ِ دهان و بخار روی ِ شیشه ها جاده ای که دور می شود بر سیم های ِ ارتباط کلاغ نشسته است رویای ِ سربازی گمشده دست می کشم ها می کنم بیرون چیزی دیده نمی شود انگشت روی شیشه می نویسد: هند ِ جگر خوار رویا یار ِ بی وفا ! |
|
|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

« . . . » خبری نیست! کنج همین فاصله ها که نو می شوم. کجای این اطاق از تنهایی ام خالی ست؟! تنها که نه، شاید... هوای دلم را ابر برداشته ! تنگ می زند،دلم.... از این دست که میخش کرده ای به صلیب! از این چشم که روی همین بند کور است. پاهایم گیر است، عجیب!!! ندیده ام بگیر!! دنیا را بپیچ به نرخ نانِ امروز، که عشق از طعم ساندویچ سرد مطبوع تر نیست!! و چشمانت را ببند که از نوک انگشت، اشاره می رود! رفت. کارد بر استخوانی که سلول هایم را داغ می زند، نمی رسد! این درد، لذت بکری ست، قبول! هوای این پنجره هم طعم پرواز ندارد، (عجب(! بال هایم را آتش بزنی،من از پاهایم می سوزم. هوایی شده ام ....هوایی- باور کن! بنویس پای همین کلمات تا بی حساب ، قسمت کنیم. عاشقانه هایم را دوست دارم - شک نکن! دوسِت دارم...! این حرف که از این گوش بیشتر نمی رود. شرط ببندیم ؟؟ هیسسسس... |
|
|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

« . . . » ازآنچه فکر به آن راهش را کج نمی کند کج کلاه خان ها دوره اشان را تمام کردند من که نباید فسیل می شدم گاهی باید از دکه کمی اعتماد ملی را ورق بزنم بزنم به تخته که دکان باز کرده ام برای اراجیفی که به تن من نرفت . مو در آورد زبانم از گلوی تازه ی این حرف / جای ِحرف دارد یک نعلبکی وارو نمی شود روی فنجان ِ تنبلی که جُنب نمی خورد بوشهر بوشهر ! بکوب بر طبلی که صدای ِ بخشوی ما باشد ( دور آخر میکرفون از نفس افتاد ...صف ها سکندری خوردند ) فال ِ قهوه ام را اس ام اس کن راه شیراز برای تو دور است نازنین ! گوش می دهم به باد ِ کوس که آمده است و نمی رود. نازنین ! هوای مرا داشته آسمان ِ پیسی که نم پس نمی دهد به من چه؟ نازنین ! دست تکان می دهم برای ِ ابرها که رد شدند بدون تقلب امتحان آخر حواس ِ گنجکشک ها را نیز پرانده سنگ ها از مد افتاده اند روی پلی که فقط ایستاده است سرِ هم نشد جمله ای که آماده کرده بودم خرج کنم اما این در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد/ چرخید؟ پاشنه آشیل من همان که از ناز ِ تو دارم . جنگی در نگرفته !!! بهتراست برگردم سر خانه ی اول ... با جدول های حل شده آب مان توی یک جوب نمی رود سر ِ بزنگاه ادای ِ دین می کنم به پائی که موقع اش نیست نیست که لحظه هایم به بطالت وقت می گیرد با ضرس ِ قاطع می گویم انتهای جاده بریده شد اتوبوس تلوتلو می خورد که بخورد به بغل ِ تصادفی که از سرم گذشت سربازها از سرباز زدن خبر آوردند پرانتز همین طوری باز نگه دار. آش ِ پشت ِ پا ! یک وجب روغن نذر ِ امامزاده ای ( که معجزه نمی کند ) بکنم کجا بریزمت / بریزمت... من مشغولم به آبروئی که جمع است این کلمات به پشت زدن می رسانندم که نیفتم در ناگهان ! چند تا به تا در آستین دارم بهانه نمی آورم آستینم را کوتاه می بینم که پاچه کسی را نگیرد ماری که از زبانم بیرون اوفتاد / افتاد دیگر هان این کف دست ؛ مو ندارد ...بکار! |
|
|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

« . . . » سرم را روي بالشي كه خوابم نمي برد از زادگاه من صداي بولدوزر مي آيد چه كار مي توانستم بكنم دنيايي كه به پاي من نوشته شده پر از ساختمان هاي نيمه كاره است و صف هاي شبانه روزي اتوبوس حماسه اي در كار نبود اصلا خاكريز ها تا ميدان بهارستان عقب نشسته اند و هرچه لايروبي مي كنند لب هاي ترك خورده از حافظه ي فرات پاك نمي شود جنازه ها را كه جمع مي كرديم تمام انفجار ها لهجه ي انگليسي داشتند روزنامه هاي اواخر اسفند مرده هاي سرشناس سال را مي شمارند حرف زدن از شاهزاده هاي فيلم هاي هندي به همان اندازه خنده دار است كه از شاهزاده هاي فيلم هاي هندي من عكس هايت را پاره مي كردم . |
|
|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

«1» اگر عنکبوتی به پلک هایت داده ای تا چشم هایم را بتند سرا پایم بادام های شیمیایی نبود تا لنگ لنگان به دریوزگی ای سربلند نایل شوی! و کفر عظیم گریبان این صد مهره ی سبزی شود که در دستان تو می چرخند از جان این ماهی آبستن و ترنج زخم خورده چه می خواهی ؟!!
« 2 » هوای تو که به سرم می زند اقیانوس نیستی در آغوش اول بوی تشنگی می دهد دست هایم تا تشنگی نمیرد من "بیتای " قلابی نباشم بهتر است یا قایق قرمز؟؟ اشتباه کرده ام از اول بگویم بشنوی به شلیک گلوله نمی ترساندم من یک زنم با هزار نرگس مژه بر گردانده که شیشه های گنده اش را شکسته و مدام چهره اش می خارد |
|
|
۳۰ شهريور ۱۳۸۷ |
|

« سنگ سنگ است » این دست هایی که حریصانه تشنه ی گلوی من اند ای کاش دیروز نوازشم نمی کردند خسته ام خسته ام ای کاش کسی مرا به من برگرداند! و آوازهایم را در جویبار خاطره ها جاری کند من چقدر دلتنگم و چقدر تشنه ی لبخند کسی که باران را می شناسد و دریا را می فهمد و می داند سنگ ، سنگ است و نباید پرتاب کرد . . . |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|
« . . . »
پشت سرم بریز خلیج ! گيلان با هواي تو باراني ست! این چادر برای عرب شدن باد به صحرا می كشد که چه؟ دختر دریا از خزر تا تو برنمی گردد؟- برگشت! جوش نزن! اين مرده براي نرفتن چنگول مي زند ، كافي ست! دست دیگری برای بی رنگی چای بالا نمی رود لب ها از استکانی که مرا زن می خواهد بيهوده دم مي زنند. انگشتم از کدام سمفونی برقصد ، مي رقصي؟ چشمانم كه خوابش نمی رود ... بلرز!...از حدقه در بزن! (ببخشید! کمی عقب تر ... پیر تر !) گيلان به هواي تو باراني ست باران! من كه چيزي نگفته ام جز آن كه در موهای من سپید می كني. جنگ با حرفی که شاعرم نكرد قطعنامه نمی خواست. از انقلاب تا عقربه اي كه خيالم را اشتباهي میدان مي رود اگر زمین باران بگیرد... كور نمي شوم حتما! کوتاه تر از عصا دیواری برداشت اما اين خزه براي ليزاندن تو روئيده است فقط! دلم ريخت توي جنگلی که شمالش تو نيستي پشت سرم بريز حرف! من از اين حرف ها زياد دارم... من كه شاعر حرفم. گيلان بي هواي تو باراني ست، باران! باز باران ... باز! |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|

« جماعت الکلمات » چه خیابان گیجی نفس می کشد در من ما اینهمه از ما دوریم دیگر هجی کردن شما کمی اکابرتر از قبل است بیهوده مکتب می آید و مکتوب می رود و خطی که از هیچ خیابانی سر در نمی آورد .و زمینی که پرت تر از خواب این اهالی است ما بیماران بی معجزه ی شعریم با در مانی از کلماتی مخدر ما اینهمه از ما دوریم ؟ یعنی اینهمه دوریم از ما ؟ من خودم راکول میکنم از تختی به تخت دیگر تا شاید کلمه ای نبضم را بگیرد . و چه تلخ ماهی که گسل از اندامش بالا می رود این همه راه باید برود تا چیزی شبیه من را بشناسد . از هر راهی که میرویم اکیدا ممنوعست و حتا نمی شود عاشقانه همدیگر را بغل کنیم . این خیابانها همه مامورند تا مخفیانه کلماتمان را حبس کنند در توپی که هیچگاه گل نمی شود در – زمین چه خیابانی گیج چه گیجی راه می رود در ما زندگی در زیر سایه سبیل شما شعر نمی شود |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|

« . . . »
سوارهای بی جاده از کدام راه می رسند که زیر سرم باران درآمده !؟ امان از اینهمه ندانم کاری ! از این همه سربازهای جنگ نکن و خرفتی این شیپورها از پرچمی که چشمهایت را به زیر می کشد از اینهمه نبرد که بی مهابا به من می تازد کاش می گفتی ! پشت دروازه های شهر نیزه ای برای سینه ام چاک نخورده و اگر دستهایم را برای تو بیاورند و به سرم دست نزنند چه ؟ با پرنده های نامه بر کار دارم تا پرواز بر سر بمیرد نه بر دست که نام تو در راسته ی الفبا نمی گنجد تا بنویسم که : گلویم گرفته ! که دلم تنگه های بسیار دارد از فرصت کم آمدن یا جاده شاید از من رد می شود که کسی نمانده از نیامدن شاید ! اگر نجنگیدن شجاعتی داشت شاید تو برنده نبودی ، نه ؟ گوش کن به کشته های بعد از جنگ ! به مرگ فراموش شده سربازهایی که امید برگشتنشان هست ، نیست ؟ به صدای من که شکست را به اردوی گوشهای تو نمی آورد به رادیو تا این موج از هر ساحلی که دوست داری بگیری آجیر خطر تا آخرین خبر کشیدنی ست ! و جنگ اگر جنگ باشد با زیر پیراهن سفید ریزعلی تمام است حالا که کسی نمانده درمی آورم ، نه ؟ تو هم که نیستی مثل زیر پیراهن مثل پری دریایی مثل شنهای داغ جزیره آدمخوارها و مثل من که انگار در خواب شما بودم ! |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|
« . . . »
صبر کن ! به اول و آخر قضيه بیشتر مربوط میشود تا رقصی چنین میانهی میدانم ... مي داني؟ امشب بعد از آن همه سپر انداختهام روی قمقمه ... چفیه روی شمشیر فرات را کج کردهای تا دست بریدهام نبرّرد ! یا قمر بنی زهرا . . . . ! ! هر کجای این زمين هم كه بستر باشد من روی این تخت بستریام ، روي همين تخت ! گهواره را از روی ملافه بردار ، مادرم درد زایمان دارد پشت اين در ! پشت همين در! سرم که درد نمیکند پیشانیام را ببند یا قمر بنی زهرا . . . .! ! بلند شو ! خمپاره سوت ... سوووووووت تا دهانهی ارونـد، کوسهها ي گرسنه خود را مي درند. باید فراموشی عایدم شود كه غم نان بگذارد / بلـه قـربان ؟ خر ِ ما از گرّهگی دُم که چه عرض کنم ، اصلن نداشت ... پياده چرا؟ به یُمن چـاه نفس میکشم كه دَم مُرفین گرم! یکی قـدّاره بـبـنـدد به دهان این سگ سجاده اش گم شده شيطان! بو بكش! اِرحـَمْ یـٰا وَلَـدي به حقوق آخر مـاه اِرحـَمْ یـٰا وَلَـدي به . . . . . ! |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|
« خون از آستين نمي رود »
اين ساعت كه پا كرده در قطار و چشم هاي تو كه از همين ايستگاه رد مي شوند. روزنامه ي شنبه هنوز به نيمكت خالي فكر مي كند. من پائين تر از پيراهني كه دكمه سر خط نشست در ادامه اين متن از لاي آستينِ در هوا ، دست تكان مي دهم بی شماره های نیفتاده لای دیوار سیمانی رو به رو كه از پشت دريا آمد به هر كجا كه فكر مي كني ، به هر كجا كه مي روي، به شكل احمقانه اي پرت شدم امروز را كه از سر بگيري مثل چوبي كه دو سرش را ديوار گرفت/ بن بست است. اين كه خون از آستين نمي رود ، حتي اگر تا رگ هاي اين درخت فاصله اي نباشد مي دانم كه دستي براي شعرهايت جور مي شود شعري براي دست هايت بالا مي زند چشمي براي ديدنت مي آيد اينجا كه هواپيما خودش را بر لب خليج هلاك مي كند. كافي ست بگويم: هي حسين! بيدار شو! ساده است... بيدار مي شوم. |
|
|
۳۱ تير ۱۳۸۷ |
|
« . . . »
فكر بر مدار پوچي دراز كشيده و اتاق همچنان شرجي است اتفاق تازه ايي نيست تا دنيا نام مرا صدا كند من معني فاصله ام واژه بيخود تقلا مي كند من در ميان تو بر خورده ام فاصله ي تو با عشق چيزي نيست ثانيه به خواستن تو اصرار دارد اين رويا ي شيريني است كه گرماي تن ات مرا به آن برده و نور قرمز خورشيد از لا به لاي سيم هاي خار دار چشمم را بسوي تو مي بندد در اسارتي كه تن به آن داده ام و من همچنان تكرار مي كنم خواسته هاي چشم هايم را مي تواني باشي تا آخر جاودانگي وقتي واقعيت دوري را مي نمايانيد تو در دور دست هاي آغوشم خوابيده بودي و من فقط تماشايت مي كردم تمام بدنم مي شنود صدايي را كه نمي آيد فكر بر مدار پوچي دراز كشيده و اتاق همچنان شرجي است ............................................ inam kar e doyom
من!!! نگاه کن من همیشه از خودم سر می روم واین چیز تازه ایی نیست که من دلتنگ می شوم من!!! صبح به معنای آخرش رسیده و اینجا همچنان شب٬ستاره می زاید موازی شروع تو من تمام می شوم به همین جاده که می رسد به ریژ آو* چیز تازه ایی نیست که من به دلتنگی هایم بر می گردم جای دستانت خالی است من بارها تو را دیده ام از میان فاصله از جایی که دلتنگی هایم شروع می شود فرار ثانیه ای بود و من در آن چشم هایم را به آینه ات گذاشتم به آینه نگاه کن من همیشه به تو نگاه می کنم
---------- پانوشت: * ريژ آو : در زبان سغدي ( از زبان هاي باستاني ايران ) به معني رود آرزو است و در كُردي به معناي آبشار و نام منطقه ایی است در کرمانشاه. |
|